کد مطلب:2933 دوشنبه 5 مهر 1389 آمار بازدید:210

نامگذاري فرزندان اهل بيت به نام خلفا
شبكه ولايت - پاسخ به شبهات ديني

02:30:53

دانلود   51.8 مگابایت
بسم الله الرحمن الرحيم

آقاي مولايي
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت بينندگان گرامي در خدمت يكي از شاگردان برجسته آيت الله دكتر حسيني قزويني ، جناب آقاي ابوالقاسمي هستيم و مبحث ما در مورد شبهه نام گذاري فرزندان اهلبيت بنام خلفاء است .
سؤال اول اين است كه اهل سنت ادعا ميكنند كه اسم بعضي از فرزندان ائمه از جمله سه پسر اميرالمؤمنين ابوبكر و عمر و عثمان بوده است و اين مطلب را دليل بر ارتباط محبت آميز اميرالمؤمنين با خلفاء ميدانند و آيا اين ادعا صحيح است ؟
آقاي ابوالقاسمي
در پاسخ به اين ادعا در ابتدا روال طبيعي اين مطلب را مطرح ميكنيم كه اهل سنت اگر بخواهند اين ادعا را مطرح كنند بايد چگونه مطرح كنند ، اولين مطلبي كه بايد ثابت كنند اصل نامگذاري اين فرزندان به اين نام هاست و اول بايد ثابت كنند كه چنين شخصي داراي چنين اسمي بوده است و دومين مطلب اين است كه ثابت كنند كه اين نامگذاري توسط خود اميرالمؤمنين يا توسط ديگر ائمه صورت گرفته است و نه توسط غير اميرالمؤمنين و ائمه و سومين مطلب بايد ثابت كنند كه اين نام گذاري محبت را ثابت ميكند كه اگر اين سه مقدمه ثابت شد نتيجه گيري كه اهل سنت ميكنند تأييد ميشود ولي اگر در يكي از اين مقدمات اشكال پيش بيايد استدلال اهل سنت صحيح نخواهد بود .
آقاي مولايي
آيا به نظر شما بسياري اين ادعا و موارد نامگذاري اشتباه است ؟
آقاي ابوالقاسمي
در بسياري از مواردي كه اهل سنت به عنوان شاهد مطرح ميكنند و ذكر ميكنند در كتب اهل سنت آمده و يا در كتب شيعه با سند ضعيف و يا بدون سند است و بنابراين اينها معتبر نيست و همچنين در چيزهايي كه ادعا كردند نام نيست بلكه كنيه است و كسي كه ادعا كرده اصلاً فرق بين اسم و كنيه را نميداند كه بايد فرق بين كنيه و اسم مشخص شود چون اسم غالباً توسط والدين و خانواده انتخاب ميشود ولي كنيه در عرب در بيشتر موارد بعد از تولد فرزند اول روي شخص گذاشته ميشد و بعنوان مثال اميرالمؤمنين علي عليه السلام كنيه ايشان ابوالحسن است ، وقتي كه فرزند اول آن حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام بدنيا آمد روي آن حضرت كنيه ابوالحسن گذاشتند يعني پدر حسن . رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم وقتي فرزندي براي ايشان بنام قاسم متولد شد كنيه ايشان را ابوالقاسم يعني پدر قاسم گذاشتند و شبيه همين كلمه ابوبكر است يعني پدر بكر .
آقاي رضي شرحي بر كتاب كافي دارد در اين كتاب ميگويد « وَ قَد يُكَنَّ بِالأَولاَدِ الَّذِينَ لَهُ » كنيه در بسياري از موارد توسط نام اولاد آن شخص گذاشته ميشود « لِأَبِي الحسن اميرالمؤمنين رضي الله عنه » مثل كلمه ابو الحسن براي اميرالمؤمنين رضي الله عنه و گاهي اوقات در كودكي و در نوزادي « وَ قَد يُكَنَّ فِي الصِّغَر تَفَاعُلاً بِأَن يَعِيشَ حَتَّي تَصِيلَ لَهُ وَلَدٌ إِسمُهُ ذَاكَ » گاهي او اوقات روي كودك يا نوجوان چنين كنيه اي ميگذارند و به اميد اينكه اين فرزند بزرگ شود و چنين فرزندي را خداوند به او بدهد .
شرح رضي بر كافي ـ جلد 3 ـ صفحه 265
اولين ادعايي كه اهل سنت دارند اين است كه نام يكي از فرزندان اميرالمؤمنين ابوبكر بوده است ؟ كه اين ادعا اشتباه است ، چون اين نام نيست بلكه كنيه است و علماء اهل سنت بصراحت گفتند كه اسم او چيز ديگري است كه مشخص نيست . ابوالفرج اصفهاني در كتاب مقاتل الطالبيين صفحه 56 ميگويد : « و أبوبكر بن علي ابن ابيطالب عليه السلام لَم يُعرَف إِسمُهُ » ابوبكر فرزند اميرالمؤمنين اسم او مشخص نيست .
اگر همين كلمه ابوبكر اسم فرزند اميرالمؤمنين بود كه ايشان نميگفت اسمش مشخص نيست بلكه ميگفت همين ابوبكر اسم است اما در كتب شيعه صراحتاً آمده كه اسم اين فرزند اميرالمؤمنين عبيد الله بوده است در كتاب بحارالانوار علامه مجلسي جلد 45 صفحه 36 ايشان ماجراي كربلا را مطرح ميكند كه : « قَالُوا ثُمَّ تَقَدَّمَت إِخوَةُ الحسين عَازِمِينَ عَلَي أَن يَمُوتُوا دُونَهُ فَأَوَّلُ مَن خَرَجَ مِنهُم أَبُوبَكر بن علي وَ إِسمُهُ عبيد الله وَ أُمُّهُ ليلي بنت مسعود بن خالد بن ربعي التميمية فَتَقَدَّمَ وَ هُوَ يَرتَجِزُ :
شيخي علي ذو الفخار الأطول من هاشم الصدق الكريم المفضل
هذا حسين بن النبي المرسل عنه نحامي بالحسام المصقل
برادرهاي امام حسين عليه السلام به ميدان آمدند و قصد اين داشتند كه جان خودشان را در راه سيد الشهداء فدا كنند و اولين كسيكه به ميدان رفت ابوبكر بن علي بود كه اسم ايشان عبيد الله بود و نام مادر ايشان ليلي دختر مسعود بن خالد بن ربعي بود كه بميدان رفت و رجز ميخواند و فرمود جدّ من اميرالمؤمنين است و صاحب شمشير است و از نسل هاشم است و از نسل آن شخص راستگو و كريم و بخشنده است در كنار ما حسين بن علي است و با شمشير آب ديده از او دفاع ميكنم .
بنابراين اين ادعا كه اميرالمؤمنين اسم سه فرزند خود را ابوبكر و عمر و عثمان گذاشتند صحيح نيست يعني حداقل راجع به جناب عبيدالله بن علي اين ادعا صحيح نيست چون اين كنيه بوده و اصلاً توسط اميرالمؤمنين گذاشته نشده است .
آقاي مولايي
فرموديد كه بايد ثابت شود كه نامگذاري توسط ائمه باشد ، آيا ممكن است كه نامگذاري فرزندان ائمه عليه السلام توسط غير ايشان صورت گرفته باشد ؟
آقاي ابوالقاسمي
بله در غير عرب نامگذاري توسط مادر يا توسط ديگران امري رايج بوده است مخصوصاً توسط افراد و يكي از علل اختلاف ذكر نام افراد در كتب تاريخي و روايي همين مطلب است كه اگر در برنامه الجامع الكبير كه عموم كتب اهل سنت را در خودش جمع كرده عبارات سَمَّتهُ يا سَمَّتنِي يا سَمَّتكُ يعني يك زني تو را نامگذاري كرده است را جستجو كنيد نتايج جالبي را متوجه ميشود كه بيش از دو هزار نتيجه پيدا خواهند كرد كه يكي از اين موارد در صحيح مسلم است و عبارتي است درباره ماجراي جنگ خيبر است كه : « ثمّ أرسلني رسول اللّه (صلّي اللّه عليه و آله) إلي عليّ بن أبي طالب فانتبه و هو أرمد، فقال لأعطينّ الراية اليوم رجلا يحبّ اللّه و رسوله، و يحبّه اللّه و رسوله، فجئت به أقوده و هو أرمد حتّي أتيت به النبيّ (صلّي اللّه عليه و آله)، فبصق في عينه فبرأ، ثمّ أعطاه الرّاية و خرج مرحب فقال:
قد علمت خيبر أنّي مرحب شاك السّلاح بطل مجرّب
إذا الحروب أقبلت تلهّب
فقال عليّ (عليه السّلام):
أنا الّذي سمّتني أمّي حيدره كليث غابات كريه المنظره
أو فيكم بالصّاع كيل السّندره
قال: فضربه ففلق رأس مرحب فقتله، و كان الفتح علي يد عليّ (عليه السّلام) » .
راوي ميگويد رسول گرامي اسلام من را بنزد حضرت علي عليه السلام فرستادند و علي عليه السلام درد چشم داشت پس فرمود پرچم را بدست كسي خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و يا خدا و رسول او را دوست دارند و آنقدر درد چشم ايشان شديد بود كه حضرت خودش نميتوانستند راه را پيدا كنند و من دست ايشان را گرفتم و بنزد رسول خدا آوردم و با آب دهان مباركشان بر چشم اميرالمؤمنين كشيدند و در همان لحظه اميرالمؤمنين شفا پيدا كردند و چشمشان خوب شد و پرچم را به اميرالمؤمنين دادند و مرحب خيبري بيرون آمد و ديد كه فرمانده سپاه اسلام آمده است و گفت : كلّ اهل خيبر من را ميشناسند كه من مرحب هستم و من سلاح بهمراه خودم آوردم و جنگ آوري با تجربه هستم و زمانيكه جنگها شعله ور ميشوند من به جنگ مي آيم .
اميرالمؤمنين در مقابل مرحب رجز زيبايي خواندند كه شاهد ما هم همين رجز است و فرمودند من كسي هستم كه مادرم من را حيدر نام گذاشته است و من مانند شير بيشه هستم كسي جرأت ديدن من را ندارد و من پيمانه همه را پر تحويل ميدهم و از كسي ترس ندارم و حضرت ضربتي به مرحب زدند و او را كشتند و پيروزي بدست اميرالمؤمنين بود .
صحيح مسلم ـ جلد 3 ـ صفحه 1440 ـ شماره 1807 ـ چاپ بيروت
بنابراين اين روايت در صحيح مسلم ثابت ميكند كه بعضي از نام گذاري ها در آن زمان توسط مادرها صورت گرفته است .
بر فرض كه بعضي از فرزندان ائمه هم نام با خلفاء و دشمنان اهلبيت باشند آيا حتماً اين نام گذاري توسط ائمه صورت گرفته است ؟ ممكن است توسط مادر باشد و دليلي وجود ندارد كه زنان تمام مردان صالح خوب باشند ! مگر همسر حضرت نوح يا همسر حضرت لوط داراي دين خوبي بودند كه خداوند در قرآن آنها را توبيخ كرده است ، پسر نوح متمايل به دين و عقيده مادرش بود اگر فرض بگيريم كه حضرت نوح نام پسرش را يك نام چرك آلود گذاشته باشد ، آيا كسي به حضرت نوح اشكال ميگيرد ؟ اين اشكال به اهلبيت وارد نميشود و دقيقاً شبيه اين مطلب را ميتوان درباره برخي از اولاد ائمه مطرح كرد مثلاً ما در اولاد ائمه جعفر كذّاب را ميبينيم .
گاهي از اوقات مردم يا افرادي غير از والدين با وجود اينكه والدين نامي انتخاب كرده بودند روي فرزندي اسم ديگري ميگذاشتند و ديگران هم از همين نام دوم تبعيت ميكردند و گاهي از اوقات اصلاً از نام اول خبر نداشتند در كتب شيعه و سني نمونه هاي زيادي براي اين مطلب پيدا ميشود و اولين نمونه نام عبد المطلب جدّ بزرگ رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است كه در البدر و التاريخ مرودي جلد 4 صفحه 112 چاپ مكتبهء الثقافهء الدينيهء آمده كه ماجراي جناب عبد المطلب را تعريف ميكند ، عبد المطلب يعني بنده مطلب و مطلب عموي جناب عبد المطلب بود و نام عبد المطلب شيبهء بود و هاشم پدر شيبهء به شام براي تجارت رفت و در راه از مدينه عبور كرد و با زني آشنا شد و در آنجا ازدواج كرد و اين زن از جناب هاشم باردار شد و جناب هاشم براي سفر تجاري به شام رفتند و در آنجا از دنيا رفتند و همسر ايشان در مدينه صاحب فرزند شدند و شخصي كه از ماجرا باخبر بود به جناب مطلب يعني عموي جناب شيبهء خبر داد كه برادر زاده شما در مدينه است ، آيا مايل هستيد كه برويد و ايشان را ببينيد ؟ آقاي مطلب هم به مدينه رفت و چند وقت آنجا بود و اين فرزند را ديد و خصوصياتش را ديد و با مادر صحبت كرد و او راضي كه جناب شيبهء جد بزرگ رسول خدا را به مكه بياورد و روايت دارد كه جناب شيبهء را به مكه آورد و جناب شيبهء پشت سر جناب مطلب روي مركب نشسته بود « وَ لَم يَكُن لِلمُطَّلِب وَلَدٌ » جناب مطلب فرزندي نداشت « وَ قِيلَ هَذَا عَبد » و مردم تعجب كردند كه اين پسر كسيت كه پشت سر مطلب نشسته است و گفتند كه قطعاً بنده اوست و لذا مشهور شد كه جناب شيبهء به عبد المطلب « وَ نَشَرَ هَذَا اللَّقَب » اين لقب گسترش پيدا كرد بحدي كه تمام مردم جز نام عبد المطلب چيزي را براي جناب شيبهء الحمد نميدانند .
نمونه دوم حجاج بن يوسف است ، كه نام اصلي او كُلَيب بوده است و در كتب اهل سنت در كتاب المعارف ابن قطيبهء جلد 1 صفحه 397 چاپ دارالمعارف قاهرهء و همچنين در كتاب الحيوان آقاي جاهد جلد 1 صفحه 324 اين ماجرا را نقل كرده است كه حجاج بن يوسف مريض شد و در بستر افتاده بود و حاكم برخي از بلاد اسلامي بود و منجمي پيش او آمد و حجاج رو به او كرد آيا با اين نگاهي كه به ستاره ها كردي در ستاره ها مي بيني كه پادشاهي بميرد ؟ گفت آري يك پادشاه امروز مي ميرد ولي تو نيستي و من مي بينم كه پادشاهي مي ميرد كه اسم او كليب است اما نام تو حجاج است و حجاج بن يوسف گفت قسم بخدا اين كليب من هستم كه مادرم من را بنام كليب نام گذاري كرده بود ولي مردم خبر نداشتند .
الآن شما اگر سؤال كنيد نه تنها مردم عادي بلكه خيلي از علماء هم خبر ندارند كه نام اصلي حجاج بن يوسف كليب بوده است .
در كتب شيعه در كتاب امالي شيخ صدوق صفحه 252 روايتي از معجزات اميرالمؤمنين علي عليه السلام در ماجراي جنگ صفين آمده كه حضرت در راه مي رفتند و به ديري رسيدند و راهبي در آنجا بود « فَلَمَّا بَصُرَ بِهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام قَالَ شَمْعُونُ قَالَ الرَّاهِبُ نَعَمْ شَمْعُونُ هَذَا اسْمٌ سَمَّتْنِي بِهِ أُمِّي مَا اطَّلَعَ عَلَيْهِ أَحَدٌ إِلَّا اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي ثُمَّ أَنْتَ فَكَيْفَ عَرَفْتَهُ ... » وقتي حضرت نگاهشان به اين راهب افتاد پرسيدند تو شمعون هستي ؟ راهب با تعجب گفت بله من شمعون هستم و اين اسمي است كه مادرم من را به آن نام مسمي كرده بود و هيچ كس جز خداوند از آن ماجرا خبر نداشت ، شما چطور از آن ماجرا باخبر شديد ؟ سپس بدست اميرالمؤمنين عليه السلام مسلمان شد و با حضرت به جنگ صفين رفت و در آنجا به شهادت رسيد .
اين نمونه هايي در كتب شيعه و سني است كه شخص نامي داشته است ولي اين نام توسط ديگران تغيير پيدا كرده و در جامعه نام ديگري رواج پيدا كرده است و كار بجايي رسيده كه نام اول در جامعه رواج ندارد بنابراين ما طبق مدارك اهل سنت ثابت كرديم كه گاهي نام گذاري توسط ديگران صورت ميگرفت و توسط پدر صورت نميگرفت .
آقاي مولايي
آيا دليلي وجود دارد كه نام گذاري برخي از ذريه اهلبيت توسط ديگران را ثابت كند ؟
آقاي ابوالقاسمي
بله اهل سنت سه ادعاي مهم دارند : 1ـ جناب ابوبكر بن علي كه ما ثابت كرديم ابوبكر كنيه است و اسم نيست و اسم ايشان عبيد الله بوده است 2ـ ادعا درباره عمر بن علي است و بلاذري در كتاب انصاب الاشراف تصريح دارد كه نام ايشان را خليفه دوم انتخاب كرده است « وَ كَانَ عمر بن الخطاب سَمَّاهُ عمر بن علي بِإِسمِهِ » خليفه دوم بود كه نام عمر بن علي را هم نام خودش گذاشت .
انصاب الاشراف ـ جلد 1 ـ صفحه 297
ذهبي در كتاب سير اعلام النبلي مينويسد : « وَ مَولِدُهُ فِي أَيَّامِ عمر » جناب عمر بن علي در زمان خليفه دوم بدنيا آمد « وَ عُمَر سَمَّاهُ بِإِسمِهِ » و اين خليفه دوم بود كه اسم او را انتخاب كرد .
سير اعلام النبلي ـ جلد 4 ـ صفحه 134 ـ چاپ مؤسسهء الرسالهء
ايشان تنها كسي نبوده كه خليفه دوم نام او را تغيير داده بلكه در تاريخ چندين مورد نقل شده است كه من فقط به سه مورد آنها اشاره ميكنم .
ابراهيم بن حارث كه نام او ابراهيم بوده است ولي خليفه دوم اين نام را به عبد الرحمن تغيير داد.
الإصابهء ـ جلد 5 ـ صفحه 29
عزجع ظاهراً يكي از صحابه يا از تابعين بوده است و خليفه دوم اسم او را عبد الرحمن گذاشت .
الإصابهء ـ جلد 1 ـ صفحه 186 ـ شماره 425
ثعلبهء بن سعد كه خليفه دوم اين نام را تغيير داد و معلي گذاشت .
تهاري در كتاب الأنصاب جلد 1 صفحه 250 ميگويد : « وَ كَانَ إِسمُ معلي الثعلبهء » نام اصلي معلي ثعلبهء بوده است « فَسَمَّاهُ عمر بن الخطاب المعلي » عمر بن الخطاب نام او را تغيير داد و معلي گذاشت .
بنابراين نام گذاري جناب عمر بن علي هم توسط خودِ خليفه نميتواند شاهد بر اين باشد كه اميرالمؤمنين اين نام را انتخاب كردند و روابط حسنه را اثبات كند و همانگونه از مطالب تاريخي از كتب اهل سنت عرض كردم گاهي از اوقات خود شخص يا خانواده او مايل به اين نامگذاري نبودند مثل جناب عبد الطملب كه ديگران اين نام را رواج دادند و اين نام شايع شد .
بنابراين نام گذاري جناب عمر بن علي نميتواند علت بر روابط حسنه باشد .
آقاي مولايي
اگر خود ائمه و اميرالمؤمنين اين نام ها را انتخاب كرده باشند چگونه است ؟ آيا اين انتخاب دلالت بر محبت ميكند ؟
آقاي ابوالقاسمي
حتي اگر ما فرض بگيريم تمام اين نامها را خودِ اميرالمؤمنين يا ائمه عليهم السلام انتخاب كرده باشند نه طبق مباني شيعه و نه طبق مباني و مدارك اهل سنت اين نامگذاري نميتواند دلالت بر محبت كند و من براي شما چند مورد از كتب اهل سنت نقل ميكنم و نتيجه گيري با بينندگان ميباشد .
طبق مباني و روايات اهل سنت نام گذاري دلالت بر محبت نيست و ميتواند دليل ديگري داشته باشد و يكي از مثالها نام گذاري فرزند خليفه اول است كه ابوبكر طبق مدارك معتبر اهل سنت نام فرزند خودش را در زمان جاهليت عبد العزي گذاشته است و عزي يكي از بتهاي بزرگ قريش بود و ابوبكر نام فرزند خودش را عبد العزي گذاشت .
المستدرك علي الصحيحن حاكم نيشابوري ـ جلد 3 ـ صفحه 538 ـ حديث 5999 و 6001
سند روايت اول معتبر است و نقل ميكند « كَانَ إِسمُ عبد الرحمن بن ابوبكر الصِّديِقِ فِي الجَاهِلِيَّهء عبد العزي » نام عبد الرحمن بن ابوبكر در زمان جاهليت عبد العزي بوده است وقتيكه اسلام آورد رسول خدا اين نام را تغيير دادند و نام او را عبد الرحمن گذاشتند « فَسَمَّاهُ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم عبد الرحمن » .
همين مطلب در بسياري از كتب اهل سنت آمده است و ابو نعيم اصفهاني متوفي 430 در كتاب معرفهء الصحابهء اين مطلب را نقل ميكند كه « كَانَ إِسمُهُ فِي الجَاهِلِيَّهء عبد العزي فَسَمَّاهُ النبي صلي الله عليه و آله و سلم عبد الرحمن » نام او در زمان جاهليت عبد العزي بود و پيامبر به عبد الرحمن تغيير دادند .
معرفهء الصحابهء ـ جلد 4 ـ صفحه 1815 ـ شماره 1812
عيني از معروفترين شراح صحيح بخاري در كتاب عمدهء القاري جلد 9 صفحه 131 همين روايت را مي آورد.
نبوي معروفترين شارح صحيح المسلم در كتاب ترتيب الأسماء جلد 1 صفحه 275 اين روايت را آورده .
مزدي در كتاب تهذيب الكمال جلد 16 صفحه 556 اين روايت را نقل كرده .
ابن حجر اصغلاني در كتاب تهذيب التأديب جلد 6 صفحه 133 در شرح حال عبدالرحمن بن ابوبكر اين مطلب را نقل كرده است و بنابراين در كتب اهل سنت با سند معتبر آمده كه فرزند ابوبكر عبد العزي يعني بنده بت عزي نام داشته است و سؤال ما از برادران اهل سنت اين است كه آيا ابوبكر به بتها علاقه داشته است كه طبق روايات معتبر خودشان نام فرزندش را بنده يك بت گذاشته است ؟ قطعاً پاسخ ميدهند چنين نام گذاري دلالت بر محبت بتها نميكند پس ما از كتب شما دليلي آورديم كه خليفه اول شما نام گذاري كرده است ولي اين نام گذاري دلالت بر محبت نميكرده است .
آقاي مولايي
اگر اهل سنت بگويند كه ابوبكر اين كار را در زمان جاهليت انجام داده است و در آن زمان كافر بوده است چه جوابي ميدهيد ؟
آقاي ابوالقاسمي
اگر كسي چنين سخني بگويد قطعاً با مباني علمي در نظر اهل سنت آشنا نيستند و اجمالي مسلمانان است كه اميرالمؤمنين لحظه اي بت نپرستيده است و لحظه اي براي بتها سجده نكرده است و لذا بعد از ذكر نام ايشان عبارت كَرَّمَ اللهَ وَجهَهُ مي آورند .
اهل سنت در مقام قياس بين اميرالمؤمنين و خليفه اول مجبور شدند كه بگويند كه خليفه اول هم هيچگاه بت نپرستيده است و كاري كه مقتضاي بت پرستي باشد انجام نداده است چون اگر بت پرستي براي خليفه اول ثابت شود مقام او از مقام اميرالمؤمنين پائين تر مي آيد .
ابن حجر هيتمي در پاسخ به اين سؤال كه چرا بعد از بردن نام حضرت علي عليه السلام اين كرم الله وجهه مي آيد ميگويد از ابن حجر سؤال شد علت بكار بردن لفظ كرم الله وجهه در مورد اميرالمؤمنين بعد از نام ايشان چيست با اينكه درباره ديگر صحابه اين بكار برده نميشود و آيا ميشود كه اين لقب را براي ديگر صحابه هم بكار برد ؟ پاسخ ايشان اين بوده است « حِكمَهءٌ ذَلِكَ أَنَّ عَلِياً كرم الله وجهه و رضي الله عنه لَم يَسجُد بِصَنَمٍ قَط » علت اين مطلب اين است كه حضرت علي هيچگاه براي بت ها سجده نكرده است و مناسب است كه دعايي كه براي ايشان ميشود به مقتضاي حال ايشان باشد و پيشاني ايشان گرامي بوده است و معني اين چيست ؟ معناي اين جمله ميتواند حقيقي باشد كه ايشان داراي چهره گرامي بوده و داراي آبرو بوده است « أَي حِفظِهِ أَن لاَ يَتَوَجَّهَ بِغَيرِ اللهِ تَعَالَي فِي عِبَادَتِهِ » يعني او از اينكه به عبادت غير خدا توجه كند حفظ شده است و اينجا شاهد بحث ماست و در اينجا ميگويد : « وَ يُشَارِكُهُ فِي ذَلِكَ ابوبكر الصديق » در اين خصوصيت ابوبكر با حضرت علي مشاركت داشته است « وَ إِنَّهُ لَم يَسجُد بِصَنَمٍ قَط » ابوبكر هم هيچگاه براي بتها سجده نكرده است و لذا مناسب است كه بردن نام خليفه اول هم بگوئيم « كَرَّمَ اللهَ وَجهَهُ » .
الفتاواي الحديثيهء ـ جلد 1 ـ صفحه 41 ـ چاپ دارالفكر و اين روايت براي ما ثابت ميكند كه طبق مباني اهل سنت دو نفر از صحابه در زمان جاهليت كارهايي كه مقتضاي شرك باشد انجام ندادند يكي جناب اميرالمؤمنين و ديگري خليفه اول و ما سؤال ميكنيم كه شما علماء اهل سنت از يكسو ادعا ميكنيد كه خليفه اول هيچ كاري كه با بت پرستي مناسبت داشته باشد انجام نداده است و از سوي ديگر ادعا ميكنيد كه فرزند خودش را عبد العزي گذاشته است يعني آن اشكالي كه شما مطرح كرديد كه بيايند پاسخ بدهند كه خليفه اول زماني نام فرزند خودش را عبد العزي گذاشت كه كافر بود و اين پاسخ شما طبق مباني شما صحيح نيست .
البته اين سخن اهل سنت و اين مبناي ايشان جاي تعجب دارد كه چطور اين مطلب را درباره خليفه اول مطرح ميكنند كه هيچگاه كاري كه مقتضاي بت پرستي باشد انجام نداده است اما متأسفانه درباره پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم روايتي با سند معتبر نزد اهل سنت مطرح كردند كه آن حضرت براي بتها قرباني ميكرده و از گوشت آنها ميخورده است .
طبراني در المعجم الكبير جلد 5 صفحه 86 روايت شماره 4663 چاپ دوم مكتبهء الزهراء موصل روايتي نقل ميكند از زيد بن حارث كه ميگويد من و پيامبر در يكي از روزها به طرف يكي از بتها رفتيم « إلي نصب من الأنصاب » و يك قرباني براي اين بت كرديم و اين را پختيم وقتيكه آماده شد گوشتها را برداشتيم و در سفره گذاشتيم و با پيامبر سوار شديم و به سمت مكه برگشتيم و در راه به زيد بن عمر بن نوفيل رسيديم و رسول خدا شتر را نشاندند و سفره گوشت را جلوي زيد بن عمر بن نوفيل گذاشتند ، « فَقَالَ مَا هَذَا ؟ » زيد گفت اين چيست ؟ پيامبر پاسخ دادند : « قال شَاطِئٌ ذَبَحنَاهَا لِنُصُبٍ » اين گوسفندي بود كه ما براي فلان بت قرباني كرديم و زيد بن عمر بن نوفيل در پاسخ گفت من چيزي كه براي غير خدا قرباني شده باشد نميخورم .
زيد بن عمر بن نوفيل در زمان جاهليت ميگويد من چيزي را كه براي غير خدا قرباني شده باشد نميخورم ولي رسول خدا براي بتي قرباني كرده است و از آن گوشت ميخورده !!!
هيتمي همين روايت را در مجمع الزوائد جلد 9 صفحه 418 باب ما جاء في زيد بن عمر بن نوفيل چاپ دار الكتب العربي سال 1407 تصريح به اعتبار سند اين روايت ميكند و ميگويد : « وَ رِجَالُ أَبِي يَعلَي وَ البَزار وَ أحد الأسانيد الطبراني رجال الصحيح » رجال كتاب مسند ابي يعلي و مسند بزار و يكي از چند سندي كه طبراني براي اين روايت نقل كرده است همگي راويان صحيحين هستند غير از محمد بن عمر بن علقمه كه ايشان هم حسن الحديث است و در نتيجه روايت از جهت سندي حسن و معتبر است يعني از يكسو در مقام قياس خليفه اول با حضرت علي كه به اقرار علماء اهل سنت لحظه اي بت نپرستيده ميگويند كه خليفه اول هم كاري كه مخالف بت پرستي باشد انجام نداده است و از سوي ديگر در مورد پيامبر ميگويند كه حضرت براي بتها قرباني ميكرده است !!!
حتي اگر اين نامگذاي توسط خود ائمه صورت گرفته باشد طبق مباني اهل سنت نميتواند دلالت بر محبت بكند و جواب دوم اينكه طبق روايات اهل سنت در كتب مختلف خليفه دوم دستور داد كه مبادا نام انبياء را بر فرزندان خودتان بگذاريد .
ابن بطال و ابن حجر كه از بزرگان اهل سنت هستند و بر بخاري شرح دارند و در شرح صحيح بخاري اين عبارت را مينويسند كه « كَتَبَ عُمر إلي أهل الكوفه ... » خليفه دوم به اهل كوفه نامه نوشت و دستور داد كه نام انبياء را بر فرزندانشان نگذارند .
اين مطلب در شرح صحيح بخاري ابن بطال جلد 9 صفحه 344 چاپ مكتبهء الرشد عربستان سال 1423 و فتح الباري في شرح صحيح بخاري ابن حجر اصغلاني جلد 10 صفحه 572 چاپ دار المعرفهء بيروت آمده .
اگر واقعاً نام گذاري بنام انبياء دلالت بر محبت انبياء ميكرد چرا خليفه دوم از اينكار جلوگيري كرده است ؟! يعني جلوگيري كه مردم ابراز محبت به انبياء بكنند ؟!! قطعاً اهل سنت ميگويند نه نام گذاري نميتواند دلالت بر محبت بكند .
نكته ديگري هم در اينجا بايد مطرح شود اين است كه علماء اهل سنت بايد به آن پاسخ بدهند اين است كه چرا خليفه دوم كاري انجام داده كه مطابق ميل يهود بوده است كه عزيزان اهل سنت به تفسير طبري جلد 5 صفحه 85 مراجعه كنند در ذيل آيه 37 سوره نساء « الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ » روايتي نقل ميكند كه ميگويد « الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ فهم اليهود » كساني كه بخل ميورزند و مردم را به بخل امر ميكنند و مقصود از اين روايت يهود است ، چرا ؟ « وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ اسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم » آن فضلي را كه خداوند به آنها داده است كتمان ميكنند نام پيامبر اسلام « أو يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ يبخلون باسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم » بنام پيامبر بخل ميورزند و نميگذارند كه نام پيامبر پخش شود .
ما سؤال ميكنيم كه اين كاري كه خليفه دوم انجام داده است مطابق با غرض يهود به اقرار طبري است و ما منتظر پاسخ اين سؤال هستيم .
جوابي از شيعه بدهم كه طبق نقل جناب شيخ مفيد از بزرگان علماء شيعه يكي از فرزندان امام مجتبي عليه السلام عَمر بوده است ، آيا ميشود گفت كه آن حضرت نامگذاري بخاطر عَمر بن عبدود انجام دادند كه دشمن اميرالمؤمنين بود ؟ و يا بخاطر شباهت با عَمروعاص كه دشمن اميرالمؤمنين بود ؟ يا عمر بن هشام كه ابوجهل بود و اصلاً اينگونه نيست .
الإرشاد ـ جلد 2 ـ صفحه 20 ـ باب ذكر ولد الحسن بن علي عليهما السلام
بنابراين نه طبق ادله شيعه و نه طبق ادله اهل سنت مجرد نام گذاري مادامي كه دليلي قطعي بر محبت وجود نداشته باشد نميشود حمل بر محبت كرد و مخصوصاً درباره اسمهايي كه در آن زمان بسيار شايع بوده است و نام خليفه دوم در آن زمان خليفه خيلي شايع بوده است و مخصوصاً نام گذاري بنام خلفاء كه به نظر آن حضرت بنام خلفاء بصراحت در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اين روايت را قطعاً بينندگان شبكه ولايت بخوبي با آن آشنا هستند كه در صحيح مسلم به اقرار خليفه دوم بنظر عباس عموي پيامبر و اميرالمؤمنين راجع به خليفه اول و خليفه دوم آمده است : « فَلَمَّا تُوُفِّيَ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قَالَ أَبُوبَكر أَنَا وَلِيُ رسول الله » وقتي پيامبر از دنيا رفت خليفه اول گفت من جانشين پيامبر هستم و شما دو تن پيش او آمديد و طلب ميراث كرديد و خليفه اول گفت پيامبر فرمودند « مَا نُورَث مَا تَرَكنَا صَدَقَهء » و شاهد ما اينجاست كه « فَرَأَيتُمَاهُ كَاذِباً عَاصِماً خَائِناً » شما دو تن چنين اعتقادي راجع به خليفه اول داشتيد كه او دروغگو و بدكار و حيله گر و خيانتكار است .
از عزيزان اهل سنت سؤال ميكنيم كه آيا با وجود چنين روايتي در كتب شما ميتوان ادعا كرد كه اميرالمؤمنين نام فرزند خودش را شبيه نام كسي گذاشت كه چنين اعتقادي درباره او داشته است ؟!! و در ادامه ميگويد : وقتيكه خليفه اول از دنيا رفت من جانشين ابوبكر و جانشين رسول خدا هستم و نظر شما دو تن درباره من هم همين است .
صحيح مسلم ـ جلد 3 ـ صفحه 1378 ـ حديث 1757 ـ كتاب الجهاد و السير ـ باب حكم الفئ ـ چاپ بيروت
همچنين در نهج البلاغه كه از كتب شيعه است نظر اميرالمؤمنين درباره خلفاء بوضوح آمده است لذا با وجود چنين موضع گيري هايي از اميرالمؤمنين آيا كسي ميتواند ادعا كند اين نام گذاري ها دلالت بر محبت ميكرده ؟ يا حضرت بخاطر علاقه به خلفاء نام فرزندان خودشان را هم نام با خلفاء قرار ميدادند ؟ خير .
آقاي مولايي
آيا دلائلي غير از علتِ محبت به خلفاء براي نام گذاري وجود دارد ؟
آقاي ابوالقاسمي
نام گذاري ميتواند علل مختلفي داشته باشد كه يكي از آنها محبت است كه به مجرد نامگذاري نميتوان محبت را ثابت كرد لذا ما بايد چند شاهد و چند دليل ديگر براي نام گذاري مطرح كنيم تا عزيزان متوجه اين مطلب شود و يكي از اين مباحث نام گذاري جناب عثمان بن علي است كه در روايت شيعه و سني نقل شده كه خود حضرت اين نام را انتخاب كردند ولي اين انتخاب نام براي عده اي از نزديكان حضرت كه نظر حضرت راجع به خلفاء را ميدانستند سؤال برانگيز بود و لذا از حضرت سؤال كردند حتي طبق روايت اهل سنت در ابتداي كلام حضرت كلمه إنما آمده است و متن كلام حضرت را ميخوانم كه انما بمعناي حصر است .
ابوالفرج اصفهاني در كتاب مقاتل الصالبيين صفحه 55 راجع به عثمان بن علي ميگويد : « أَلَّذِي رُوِيَ أَنَّ عَلِي أَنَّهُ قَالَ إِنَّمَا سَمَّيتُهُ بِإِسمِ أَخِي عُثمان بن مضعون » عثمان بن علي همان كسي است كه درباره او روايت آمده كه حضرت علي فرمودند تنها و تنها من او را بخاطر برادرم عثمان بن مضعون عثمان نام گذاري كردم يعني گمان نكنيد كه بخاطر محبت و دوست داشتن عثمان ديگري بوده كه من اين نام را انتخاب كردم براي هم نام بودن با عثمان بن مضعون برادرم .
طبق برخي از روايات در كتب اهل سنت عثمان بن مضعون برادر رضاعي حضرت علي بوده است و حضرت گفتند من اين نام را بخاطر برادرم روي فرزندم گذاشتم و طبيعي است كه اگر نام يكي از بستگان شخصي با نام دشمن او يكي باشد اين نام براي او كراهت آور و ناپسند نيست و نمشود گفت چون يكي از دشمنان من اين نام را دارد و برادر من هم اين نام را دارد اين نام براي من ناپسند باشد و ممكن است اشخاص ديگري در همان زمان با همين نام بودند كه حضرت يا ائمه بخاطر محبت آنها اين نام را گذاشتند و در كتب اهل سنت هم آمده است .
جواب دوم اينكار راه تقيه را براي شيعيان باز كرد كه حضرت با اينكار در زماني كه هر كس كه نام او حسن و حسين و علي يا فاطمه بود كشته ميشد راه تقيه و فرار از قتل را براي شيعيان باز كردند .
ابن ابي الحديد معتزلي جمله بسيار زجر آور دارد كه در شرح نهج البلاغه جلد 11 صفحه 44 ميگويد : « إِنَّ رَجُلاً يُقَالَ لَهُ زِندِيقٌ أَو كَافِرٌ أَحَبُّ إِلَيَّ مِن أَن يُقَالَ شِيعَهء عَلَي » اگر به شخص ميگفتند تو كافر و زنديقي براي او بهتر از اين بود كه به او بگويند كه تو شيعه علي هستي .
شخصي بود بنام علي بن جهم پدرش را لعن و نفرين ميكرد و ميگفت چرا نام من را علي گذاشته است « كَانَ يَلعَنُ أَبَاهُ لِمَا سَمَّاهُ عَلِياً » .
لسان الميزان ـ جلد 4 ـ صفحه 210
ابن حجر در كتب تهذيب التأديب جلد 7 صفحه 281 مطلب عجيبي را نقل ميكند كه معاويه دستور داد اگر فرزندي در حكومت اسلامي بدنيا آمد و اسم او علي بود بايد نوزاد را بكشند « إِذَا سَمِعوُا بِمَولُودٍ إِسمُهُ عَلِي قَتَلُوهُ » بني اميه هر كسي را كه ميشنيدند نام او علي است ميكشتند .
اين خبر به شخصي بنام رباح رسيد و كنيه و لقب او رباح بود و گفت اسم من علي نيست و اسم من عُلَي است و مصغر علي است « وَ يُغضَبُ عَلَيهُ » دشمن حضرت بود و با حضرت دشمني داشت « وَ يُخرِجُ عَلَيهِ مَن سَمَّاهُ بِهِ » با هر كسي كه ميگفت نام تو علي است برخورد ميكرد و درگير ميشد . در چنين جوّي كه هر كس نام او علي بود ميكشتند وجود چنين نامهايي مثل ابوبكر و عمر و عثمان سبب حفظ جان آنها ميشد و به همين علت مي بينيم كه در بين اصحاب ائمه در زمان تقيه اين نام ها رواج بسيار زيادي داشته است .
در بين شيعه از يزيد دشمن تر نداريم كه شيعه معتقد است قاتل امام حسين است و يكي از اصحاب امام صادق عليه السلام اسمش شمر بن يزيد بوده است كه اين مطلب را اردبيلي در كتاب جامع الروات جلد 1 صفحه 402 نقل كرده است و آيا كسي ميتواند بگويد چون اسمش را شمر بن يزيد انتخاب كردند اين شيعه نبوده است ؟! اين مطلب قابل قبول نيست .
پس دو جواب داديم ، جواب اول بسياري از اوقات نام گذاري ها بخاطر اشخاصي همنام با خلفاء صورت گرفته است يعني شخصي همنام خلفاء بوده و از كساني بوده كه اهلبيت به او علاقه داشتند و به همين دليل نام او را گذاشتند و دوم اينكه اين كار راه تقيه را براي شيعيان در آن زمان باز كرد .
در پايان يك سؤالي مي پرسيم كه اگر نام گذاري دلالت بر محبت ميكند و محبت اهلبيت بدون شك بر همه مسلمانها واجب است و آيه 23 سوره شوري آمده « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي » آيا خلفاء نام پسرشان را بنام اميرالمؤمنين يا حسن و حسين گذاشتند ؟ و كسي در بين خلفاء نام فرزند خودش را علي گذاشته است ؟ و يا كسي در بين فرزندان خلفاء كسي بوده كه نامش حسن و حسين باشد ؟ كه علامتهاي اهلبيت بوده چون حسن و حسين قبل از آنها در بين عرب رايج نبوده است و نام علي خيلي رايج نبود و مثل بقيه اسمها نبوده است ، آيا اسم فرزندان خودشان را به اين نام ها گذاشتند .
در وفياهء الأعيان جلد 3 صفحه 69 اسم فرزندان ابوبكر عبدالله بوده و أسماء بوده و عبد الرحمن بوده و عايشه بوده و محمد بوده و أم الكلثوم بوده و اين همان دختري است كه طبق روايات اهل سنت اين نظر را نظر قوي دانستيم كه خليفه دوم عمر با همين أم الكلثوم ازدواج كرده بود و شواهد را هم آورديم .
در اين نام ها علي يا حسن و حسين وجود ندارد .
در كتاب الكامل في التاريخ جلد 3 صفحه 53 تا 55 آمده كه اسم پسران عمر عبد الله و عبد الرحمن و عبيدالله و عاصم و زيد و عبد الرحمن أوسط است ، آيا در بين اين نام ها علي يا حسن يا حسين مي بينيد ؟!
فرزندان خليفه سوم هم عبد الله و عمر و خالد و عفان و مريم و وليد و سعيد و أم سعيد و عبد الملك و عايشه و أم عفان و أم عمر و أسوه و عنبسه نام دارند و ما نامي از اميرالمؤمنين يا امام حسين و امام حسن نديديم ، اگر واقعاً نام گذاري علت بر محبت ميكند چرا اين مهرباني دو طرفه نيست ؟!

آقاي مولايي
اگر ممكن است مطالب گفته شده را جمع بندي كنيد ؟
آقاي ابوالقاسمي
در اين برنامه اين شبهه اهل سنت مطرح شد كه در بين ائمه كساني بودند كه نام فرزندان خودشان را بنام خلفاء يا دشمنان اهلبيت نام گذاري كردند و در پاسخ مطرح شد كه بسياري از اين موارد سند صحيح ندارد و يا اشتباه است و در بسياري از موارد اينها كنيه است كه وقتي فرزند دار شود روي شخص گذاشته شده مثل ابوبكر بن علي كه نام ايشان عبيد الله بوده و در بسياري از موارد نام گذاري توسط غير ائمه صورت گرفته مثل عمر بن علي كه خود خليفه دوم به اجبار اين نام را براي ايشان گذاشت و در بسياري از موارد هم نام گذاري به علتي غير از محبت خلفاء بوده است مثلاً اميرالمؤمنين نام فرزند خودشان را عثمان گذاشتند بخاطر محبت به عثمان بن مضعون و همچنين ثابت شده كه طبق مباني اهل سنت نام گذاري به هيچ وجه نميتواند دلالت بر محبت بكند چون اگر چنين باشد اهل سنت بايد پاسخ دهند كه چرا خليفه اول فرزند خودش را عبد العزي نام گذاري كرد و بنابراين نسبت به بت عزي محبت داشت ! ولي چنين حرفي نميزنند و خليفه دوم از نام گذاري بنام انبياء نهي كرده است و اگر بگويند كه نام گذاري دلالت بر محبت ميكند پس بايد بگويند كه خليفه دوم از محبت به انبياء ممانعت كرده ولي چنين حرفي نميزنند .
نتيجه گيري : حتي اگر ثابت شود كه خود اميرالمؤمنين يا ائمه نام گذاري كردند نميتواند دلالت بر محبت داشته باشد و انگيزه ها را هم مطرح كرديم كه يكي از انگيزه هاي تقيه بوده و ديگري اينكه اين نام يكي از آشنايان ايشان بوده كه او را دوست داشتند و به او محبت داشتند و اين نام را انتخاب كردند .
سؤال يكي از بينندگان :
اهل سنت مدعي هستند كه سنت پيامبر را پيروي ميكنند در صورتيكه دو جمله از اذان را حفظ كردند مگر ميتوان از اذان چيزي را كم يا زياد كرد ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
اگر دوستان به سايت مؤسسه تحقيقاتي وليعصر در بخش پاسخ به سؤالات مراجعه كنند مقاله اي در اين بحث آورديم و جواب را داديم كه يكي از بدعتها بحث « الصلاهء خير من النوم » است كه از بدعتهاي خليفه دوم است و در زمان پيامبر اين در اذان وجود نداشته است .
ابن حزم و مالك بن انس رئيس فرقه مالكي و قرطبي به اين مطلب تصريح دارند كه مالك در كتاب المؤطأ جلد 1 صفحه 72 ميگويد : « إِنَّ مُؤَذِنَ جَاءَ إِلَي عُمَر بن الخطاب » مؤذن پيش خليفه دوم آمد « وَ يُؤَذِنُّهُ لِصَلاَهءِ الصُّبحِ » براي نماز صبح اذان گفت « نَائِماً » ديد كه خليفه دوم خواب است و بلند نميشود « فَقَالَ الصَّلاَهءَ خَيرٌ مِنَ النَّومِ » گفت نماز بهتر از خواب است « فَأَمَرَهُ أَن يَجعَلَهَا فِي نِدَاءِ الصُّبحِ » پس دستور داد كه اين مطلب را در اذان صبح بگويند .
ابن حزم هم همين مطلب را در المعلي جلد 3 صفحه 161 مطرح كرده است و براي اينكه براي عزيزان اهل سنت مشخص و ملموس شود تقاضا دارم و از بزرگان اهل سنت ميپرسم كه اذان چگونه تشريع شد ؟ اهل سنت روايتي دارند كه شخصي در خواب ديد كه يك نفر اذان ميگويد و نزد پيامبر آمد و گفت من چنين خوابي ديدم و پيامبر فرمودند چيز خوبي است ما اين را بعنوان نداي خودمان و علامت جمع شدن خودمان براي نماز قرار ميدهيم ولي ما شيعه ها اين روايت را قبول نداريم ولي در نزد اهل سنت منبع تشريع اهل سنت يك خواب است كه ميگويند يا خليفه دوم و يا شخص ديگري بود است و يكبار هم بيشتر خواب نديده است بايد بپرسيم كه اين خواب اذان صبح بوده يا غير آن بوده است ؟ اگر خواب اذان صبح بوده يعني در آن « الصَّلاَهءَ خَيرٌ مِنَ النَّومِ » چرا در همه اذانها اين را نميگوييد و اگر خواب غير آن را ديده پس چرا در اذان صبح « الصَّلاَهءَ خَيرٌ مِنَ النَّومِ » را ميگوئيد ؟ ما از آنها تقاضا داريم كه به اين سؤال پاسخ بدهند .
دومين بدعت حذف عبارت « حَيَّ عَلَي خَيْرِ الْعَمَلِ » از اذان بوده است كه بسياري از بزرگان اهل سنت اين روايت را نقل كردند كه ابن عمر فرزند خليفه دوم در اذان خودش اين عبارت را ميگفته است و چرا شما عبدالله بن عمر را بدعت گذار نميدانيد ؟ همچنين بلال هم اينگونه اذان ميگفته است و در كتاب ابواب البيان جلد 8 صفحه 156 آمده است و بيهقي در سنن الكبري جلد 1 صفحه 424 روايات شماره 1842 و 1843 و 1844 از ابن عمر و از جناب امام سجاد علي بن الحسين عليه السلام اين روايت را نقل ميكند كه حضرت « حَيَّ عَلَي خَيْرِ الْعَمَلِ » ميگفتند و ميفرمودند كه اين اذان اول است يعني اين اذان قبل از تحريف شدنش است . ابن ابي شيبه هم شبيه اين روايات را در مصنف جلد 1 صفحه 195 روايات شماره 2239 تا 2241 آورده .
عبد الرزاق شبيه اين مطلب را در مصنف جلد 1 صفحه 464 روايت شماره 1797 نقل كرده است .
مستوي هندي در كنز العمال جلد 8 صفحه 161 روايت شماره 23174 از بلال نقل كرده است كه « كَانَ البِلاَلُ يُؤَذِّنُ بِالصُّبحِ » وقتي اذان صبح ميگفت « يَقُولُ حَيَّ عَلَي خَيْرِ الْعَمَلِ » اين عبارت را ميگفت .
ابن حجر در لسان الميزان جلد 1 صفحه 268 اين مطلب را نقل كرده است و ديگر علماء اهل سنت اين مطلب را نقل كردند .
هميچنين از ديگر بدعتها كه آنها خبر ندارند از اين مطلب در بين احناف يك مسئله شرعي است كه وقتي كه به اصطلاح « حَيَّ عَلَي الصَّلاَهء » و يا « حَيَّ عَلَي الفَلاَحِ » را مؤذن گفت احناف ميگويند كه مؤذن بايد بگويد « السلام عليك ايها الامير » تا امير و خليفه كه كنار ديوار و در قصرش نشسته با شنيدن اين عبارت بايد بلند شود و به محل نماز بيايد و آماده نماز شود .
سرخسي از ابويوسف معروفترين شاگرد ابوحنيفه اين مطلب را نقل ميكند « لاَ بَأسَ أَن يَحُسَّ أمِير » اشكالي ندارد كه مخصوص امير او را دعوت به نماز بكند « سَيَأتِي بَابَ » در كنار درب خانه امير « و يقول السلام عليك ايها الامير و رحمهء الله و بركاته حي علي الصلاهء مرتين و حي علي الفلاح مرتين » و دوبار بگويد « حَيَّ عَلَي الصَّلاَهء » و بعد هم دوبار « حَيَّ عَلَي الفَلاَحِ » بگويد .
المبسوط ـ جلد 1 ـ صفحه 131
و همچنين حلبي همين مطلب را در كتاب السيرهء الحلبيهء جلد 3 صفحه 304 از ابويوسف نقل كرده است و همچنين ميتوانند به كتاب الهدايهء في شرح البدايهء جلد 1 صفحه 42 و الجامع الصغير جلد 1 صفحه 38 و تاريخ مدينه دمشق جلد 60 صفحه 40 و شرح زرقاني مالكي جلد 1 صفحه 215 و يا تنوير الحواله جلد 1 صفحه 71 و يا الذخيرهء جلد 2 صفحه 47 و يا مواهب الجرير جلد 1 صفحه 431 و يا الطبقات الكبري جلد 5 صفحه 334 و 352 مشاهده كنند .
سؤال يكي از بينندگان :
اگر امام علي عليه السلام نام يكي از فرزندانشان را عثمان گذاشتند بخاطر عثمان بن مضعون ، چرا شما در ايران اصلاً از اين نام استفاده نميكنيد ؟ و چرا نام فرزندان خود را بنام عثمان بن مضعون نميگذاريد ؟ همين وهابي ها كه ميگوئيد خيلي از مساجدشان را بنام امام علي و امام حسين نام گذاري كردند ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
ظاهراً اين دوست عزيز عرايض ما را بخوبي گوش نكردند اميرالمؤمنين با عثمان بن مضعون برادر رضاعي بودند و ما كه با ايشان برادر رضايي نيستيم و در آن زمان عثمان نامي بود كه براي امام ناخوشايند نبود اما الآن شما سؤال كنيد كه آيا شيعيان نام عثمان را دوست دارند يا دوست ندارند ؟ نام هاي اهلبيت را شيعيان بيشتر مي پسندند ، ثانياً اين مطلب براي باز كردن باب تقيه بوده در زمانيكه شيعيان را بخاطر نامشان ميكشتند آيا الآن در ايران كسي شيعه را بخاطر نامش ميكشد ؟ البته در برخي از كشورها ميتواند اينگونه باشد كه شيعيان بايد تقيه كنند و نام خودشان را از نام اهلبيت بنام عثمان تغيير دهند تا كشته نشوند ولي ما در اين زمينه در ايران جوّ تقيه نداريم .
و ايشان فرمودند كه اهل سنت در ايران مساجدي به نام اميرالمؤمنين دارند ، بايد بگوئيم كه مساجد بنام خليفه اول يا خليفه دوم زياد دارند و البته اين نكته ايشان براي ما قابل توجه است كه اقرار كردند در ايران اهل سنت مسجد زياد دارند و ما اميدواريم كه همين مطلب درسي شود براي بينندگان اين شبكه در كشور عربستان و در شهر مدينه كه اكثريت شيعه هستند ولي يك مسجد ندارند و در بسياري از شهرهاي عربستان در خانه ميخواهند نماز بخوانند ميگويند حق نداريد در خانه مثل شيعه نماز بخوانيد و اين دوست عزيز فرمودند كه اهل سنت در ايران مسجد زياد دارند و ما خيلي خوشحاليم كه يكي از عزيزان اهل سنت اين مطلب را مطرح كرد تا به گوش ديگر عزيزان اهل سنت در عربستان برسد و حرف شيعيان ثابت شود .
فرمودند ما اهل سنت محبّ اهل بيت هستيم بايد بگوئيم كه اهل سنت محبّ اهل بيت هستند و ما اهل سنت را از وهابيون جدا ميدانيم كه مگر ميشود كسي پيامبر را قبول داشته باشد و قرآن را قبول داشته باشد اما به اهل بيت پيامبر محبت نداشته باشد ؟! ولي ما اعتقاد داريم با اينكه محبت دارند اما از خيلي از حقايق آگاه نيستند .
من خودم يكي از مولوهاي اهل سنت براي امام حسين روضه ميخواند و كساني را از اهل سنت ديدم كه براي امام حسين مثل ابر بهاري گريه ميكرد ، مگر ميتوان گفت كه اين فرد محبت ندارد ؟! قطعاً اينها محبت اهل بيت دارند اما ما دوست داريم كه معرفت هم داشته باشند كه اگر معرفت در كنار محبت باشد دو بالي هستند كه انسان را به اوج ميرسانند .
سؤال يكي از بينندگان :
درباره آيه 9 سوره حجرات « وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَي الْأُخْري فَقاتِلُوا الَّتي تَبْغي حَتَّي تَفي ءَ إِلي أَمْرِ اللَّهِ » در آيه مذكور چنين استنباط ميگردد كه هر دو گروه متخاصم صفت مؤمن و از اهل اسلام خطاب شده و حكم كفر بر آنها داده نشده است ، بعد در جنگ صفين آيا هر دو طرف اهل ايمان هستند و گنه كار محسوب نميشوند ؟ آيا آنهائي كه بر خلافت خلافت بر حق امام قيام كردند طبق آيه مذكور با ايمان از دنيا رفتند ؟
مخافين شيعه چنين اشكال وارد ميكنند كه اگر ابوبكر و عمر با علي عليه السلام دوست نبودند چرا در اكثر موارد ايشان به شيخين مشورت ميدادند ؟
چرا سلمان فارسي كه يكي از دوستان اميرالمؤمنين بوده است در زمان خلافت عمر به فرمانداري مدائن منصوب شد و سلمان فارسي اين مقام را پذيرفتند و نيز عمار ياسر هم كه از دوستان اميرالمؤمنين بودند وقتي كه عمر او را به فرمانداري منصوب كردند اين مقام را پذيرفتند و با آن مخالفت نكردند ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
گفتند كه عده اي به اين آيه تمسك كردند و ادعا كردند كه وقتي بين حضرت علي و معاويه و يا ديگر صحابه جنگ شد هر دو مؤمن بودند و ما سؤال ميكنيم كه آيا آيه مصداق تعيين كرده است ؟ بلكه ميگويد اگر دو گروه از مؤمنين با هم درگيري پيدا كردند شما برويد و بين آنها را اصلاح كنيد يعني آيه اثبات ميكند كه ممكن است گروه هايي از مؤمنين بخاطر ناداني يا نا آگاهي يا فتنه انگيزي ديگران با هم درگيري داشته باشند اين را آيه ثابت ميكند .
چطور كساني كه شما آنها را اهل فرقه نام گذاري كرديد گفتند ما زكات را قبول داريم ولي به خليفه اول نميدهيم چرا در آنجا نميگوئيد كه خليفه اول با آنها جنگيد ولي آنها مؤمن بودند .
بنابراين اول بايد مؤمن بودن هر دو طايفه را ثابت كنيم و بعد بگوييم كه اين آيه در آنجا صدق ميكند ، درباره قاتلان خليفه سوم ميگويند كه آنها مرتد بودند و كافر بودند و اهل شرك بودند و ... .
مطلب دوم اينكه صحت ايمان تا قبل از حصول آگاهي است آيه ميگويد « فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما » اصلاح كنيد و آگاهي بدهيد اگر آگاهي داديد و بعد از آگاهي اينها با هم جنگيدند چه كسي ميگويد كه صفت ايمان در آنها وجود دارد ؟! اگر بعد از آگاهي با هم جنگيدند برويد و گروهي خاطي را بكشيد ، آيا ميتوان مؤمني را كشت ؟ آيا جايز است ؟
جمله « فَقاتِلُوا الَّتي تَبْغي » را در آيه نگاه نميكنند بلكه فقط همان قسمت اول را ملاحظه ميكنند و ميگويند چون اين دو گروه با هم جنگيدند پس هر دو مؤمن هستند مخصوصاً درباره جنگهاي اميرالمؤمنين علي عليه السلام كه دو جنبه خاص دارد 1ـ آن حضرت بنظر اهل سنت خليفه بر مسلمانها بوده است و خروج بر ايشان خروج بر خليفه زمان است 2ـ طبق روايات اهل سنت رسول خدا آنها را بعنوان ناكثين و قاسطين و مارقين معرفي كردند و بزار در مسندش از اميرالمؤمنين روايت نقل كرده « عَهِدَ إِلَيّ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم فِي قِتَالِ الناكثين و القلسطين و المارقين » حضرت فرمودند رسول خدا از من براي جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين پيمان گرفتند .
مسند بزار ـ جلد 3 ـ صفحه 26 و 27 ـ حديث شماره 774
هيتمي در كتاب مجمع الزوائد جلد 7 صفحه 238 ميگويد راويان اين سند از راويان صحيح هستند غير از ربيع بن سعد كه اين فرد هم ثقه است و مورد اطمينان است پس روايت هم صحيح است .
رسول خدا به صراحت دشمنان اميرالمؤمنين را ناكث و قاسط و مارق معرفي كردند ولي آنها ميگويند چون در آيه گفته است كه ممكن است كه دو گروه از مؤمنين با هم درگيري ابتدايي داشته باشند بنابراين ما ميگوئيم هر گروه كه مقابل اميرالمؤمنين جنگيد مؤمن ميشود ؟!!! اين چه ادعايي است كه شما ميكنيد .
بنابراين اين سخن كه اين آيه ايمان آنها را ثابت ميكند به هيچ وجه صحيح نيست .
چرا حضرت به آنها مشورت دادند ؟ يكي از مولوي هاي اهل سنت هم همين سؤال را مطرح كردند و من ثابت كردم كه اينها مواردي بوده كه اگر حضرت در آنها مشورت نميدادند اسلام نابود ميشد و بحث خليفه و بحث حضرت نبوده است بلكه بحث اسلام بود .
ما اعتقاد داريم كه اگر دشمنت هم از تو مشورت خواست بايد راستش را بگوئيد زيرا او درمانده شده و التماس ميكند كه به من كمك كنيد و راه درست را بمن نشان دهيد ، مگر امام ميتواند راه درست را نگويد ؟! وظيفه امام حفظ اسلام است و ما خيانت را در تشيع جايز نميدانيم و اگر كسي مشورت خواست بايد دقيقاً به او گفته شود و اين راهنمايي ها و مشورتها بخاطر حفظ دين بوده و ما حتي سكوت حضرت را بخاطر حفظ دين ميدانيم و دست برداشتن از خلافت را بخاطر حفظ دين ميدانيم « فَسَمِعْتُ وَ أَطَعْتُ مَخَافَةَ أَنْ يَرْجِعَ الْقَوْمُ كُفَّاراً وَ يَضْرِبَ بَعْضُهُمْ رِقَابَ بَعْضٍ بِالسَّيْفِ ... » من سكوت كردم و ترسيدم كه اگر شمشير بدست بگيرم مردم با شمشير همديگر را بكشند و جنگ راه بيافتد و همه مسلمانها نابود شوند و لذا نميتوان گفت اين مشورت دادن ها براي شخص خليفه بوده است .
گاهي از اوقات مشورت دادن ها دفاع از مظلوم بوده است ، شخصي را ميخواستند بكشند بخاطر عمل ناشايستي كه انجام داده بود و حضرت گفتند كه اين شخص خصوصيتي دارد كه نبايد او را كشت و زني بود كه اين زن مجنون بود و عقل و هوش نداشت و مرتكب فحشاء شده بود و خليفه دوم دستور داد او را سنگسار كنيد و اميرالمؤمنين فرمودند حق نداريد او را بكشيد ، اين مشورت دادن دفاع از مظلوم است و دفاع از زني است كه سزاوار سنگسار نيست و دفاع از خليفه به حساب نمي آيد .
در صحيح بخاري روايت است « فَقَالَ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ رُفِعَ عَنْ ثَلَاثَةٍ عَنِ الصَّبِيِّ حَتَّي يَحْتَلِمَ وَ عَنِ الْمَجْنُونِ حَتَّي يُفِيقَ وَ عَنِ النَّائِمِ حَتَّي يَسْتَيْقِظ » اميرالمؤمنين به عمر فرمودند آيا نميداني كه عذر از مجنون برداشته شده تا زمانيكه عقل و هوش او برگردد ... .
اين مطلبِ مشورت دادن در بيشتر موارد به درخواست خلفاء بوده و لذا اكثريت علمي اميرالمؤمنين را ميرساند و جمله « لَوْ لَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَر » را ميرساند كه آنها محتاج به اميرالمؤمنين علي عليه السلام بودند .
راجع به جناب سلمان پرسيدند كه چرا ايشان امارت مدائن را قبول كردند بايد بگوئيم كه آيا جناب سلمان بخاطر دستور خليفه دوم به مدائن رفت يا بخاطر دستور اميرالمؤمنين ؟ اميرالمؤمنين به جناب سلمان فرمودند كه الآن موقعيت مناسب است و شما ميتوانيد به منطقه فارس برويد و تبليغ دين بكنيد .
در كتاب الاستيعاب علامه طبرسي جلد 1 صفحه 188 نامه اي است كه وقتي جناب سلمان به مدائن رفت خليفه دوم ديد كه سيره جناب سلمان با سيره اي كه خليفه دوم ميخواست سازگاري ندارد و نامه توبيخ و تهديد براي جناب سلمان نوشت و جناب سلمان جوابيه اي به خليفه دوم نوشتند و فرمودند « اعْلَمْ أَنِّي لَمْ أَتَوَجَّهْ أَسُوسُهُمْ وَ أُقِيمُ حُدُودَ اللَّهِ فِيهِمْ إِلَّا بِإِرْشَادِ دَلِيلٍ عَالِمٍ فَنَهَجْتُ فِيهِمْ بِنَهْجِهِ وَ سِرْتُ فِيهِمْ بِسِيرَتِهِ ... » بدان من كه به اينجا آمدم تا سياست اين منطقه را بدست بگيرم و حدود الهي را در اينجا اجرا كنم و به اينجا نيامدم مگر با مشورت گرفتن از راهنماي عادل و سيره همان شخص را در اينجا بكار بردم كه تو ناخوشنود شدي .
سؤال يكي از بينندگان :
سؤال من اين است كه چرا حضرت علي عليه السلام دو تن از فرزندان خود را بنام خلفاء نامگذاري كرده است و اين مطلب در كتابهاي اهل سنت هم آمده است ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
احتمالا اين دوست عزيز برنامه را از ابتدا ملاحظه نكردند و به ايشان توصيه ميكنيم كه تكرار برنامه را ببينند كه جواب اين اشكال را در همين برنامه مطرح كرديم .
سؤال يكي از بينندگان :
از كجا بدانيم كه كتابها تحريف شده است يا نشده است ؟
بهتر نيست بجاي اينكه شب و روز از اختلافات ابوبكر و عمر با اميرالمؤمنين عليه السلام بگوئيم بياييم و اسلام را در مكانهاي مختلف تبليغ كنيم ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
اين مطلب كار بسيار مشكلي است و براي بدست آوردن تحريفات در كتب بايد به چاپهاي مختلف آگاهي داشته باشند و به نقل هاي مختلف توجه داشته باشند و اينها را با هم مورد بررسي قرار دهند و بعد متوجه ميشوند كه كدام كتاب تحريف شده است و كدام كتاب تحريف شده نيست و انشاء الله برنامه هايي خواهيم داشت راجع به اثبات تحريفاتي كه در كتب معتبر اهل سنت و يا صحاح سته صورت گرفته با استفاده از كتابهاي خودشان و از شرحهاي مختلف و به عزيزان توصيه ميشود كه حتماً اين برنامه ها را ببينند .
آيا مبناي دين حضرت علي است و يا سنت پيامبر و قرآن است ؟ من از ايشان دو سؤال دارم كه شما مگر خودتان را تابع سنت پيامبر ميدانيد يا نميدانيد ؟! اگر ميخواهيد تابع سنت پيامبر باشيد آيا خودتان از پيامبر شنيديد كه هزار و چهارصد سال فاصله است ، چه كسي براي شما اين مطالب را نقل كرده است و با چه واسطه اي اين مطالبي را كه ميخواهيد عمل كنيد از پيامبر شنيديد ؟ با واسطه كساني كه در صحيحن روايت دارد كه به آنها گفتند آيا اين روايت را از پيامبر شنيدي ؟ گفت نه اين روايت را از جيب خودم در آوردم !!! آيا از چنين كسي ميخواهيد روايت را نقل كنيد و ميخواهيد سنت چنين كسي را سنت پيامبر بدانيد ؟ يا از اميرالمؤمنين علي ابن ابيطالب و اهلبيت ايشان كسيكه در صحيح مسلم دعوت به تبعيت از ايشان شده است « كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي » و يا « عَلِيٌّ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ مَعَ العلي » در كتب اهل سنت هم آمده و يا « عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِي » در كتب اهل سنت آمده و اگر ميخوهيد به سنت پيامبر عمل كنيد چه شيعه و چه سني بايد بدانيد كه اين سنت را از چه طريقي بدست مي آوريد كسيكه اين سنت را براي تو نقل ميكند چه كسي است « أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدي فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ » ( سوره يونس آيه 35 ) اينها را بايد در نظر داشته باشيم .
سؤال يكي از بينندگان :
از بدعتهايي كه ابوبكر و عمر و عثمان در دين رايج كردند و مردم را از راه راست منحرف كردند بيان كنيد ؟
دو سند نقل كنيد كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام در قنوت نمازشان لعن ميكردند ؟
شش نفري را كه در قرآن لعن شدند را براي ما نام ببريد ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
يكي از مقالاتي كه دوستان را ارجاع ميدهم به سايت شبكه وليعصر در بخش پاسخها مقاله اي است كه چرا حضرت علي عليه السلام در زمان حكومتش بخشنامه اي در جهت از بين بردن بدعتهاي خلفاء صادر نكردند؟ و ما در آنجا روايتي از خود حضرت نقل كرديم كه بدعتها را يكي يكي در اين كتاب شمرده است و روايت در كتاب كافي جلد 8 صفحه 58 شماره 21 است و سندش هم صحيح است كه حضرت يكي يكي بدعتها را نقل ميكنند و نزديك بيست مورد بدعت ميگويند و سپس ميگويند از شما سؤال ميكنم كه يكي از بدعتها نماز تراويح است ، من ديدم شما در مسجد كوفه جمع شديد و نماز تراويح خوانديد و نهي تان كردم و فرزندم حسن را فرستادم و شما گفتيد سنت خليفه دوم دارد از بين ميرود و ريختيد و نزديك بود كه فرزند من را بكشيد ، از شما سؤال ميكنم كه اگر يكي يكي بخواهم اين بدعتها را برگردانم شما چكار ميكنيد ؟! من يك بدعت را ميخواستم برطرف كنم بر من شوريديد و ميخواستيد خود من را هم بكشيد چه برسد به اينكه بخواهم همه بدعتها را يكي يكي برطرف كنم .
از اين عزيز بيننده توصيه ميكنيم به كتاب النص و الاجتهاد شرف الدين كه در آن بصورت مفصل از كتب اهل سنت يك يك بدعتها را مطرح كردند و اين بدعتها مطالبي نيست كه پوشيده از سني باشد در كتاب صحيح بخاري درباره نماز تراويح آمده كه خليفه دوم وقتي به مردم دستور داد كه نماز تراويح را به جماعت بخوانند گفتند چه بدعت خوبي گذاشتي و خود ايشان هم اقرار دارد و لذا اهل سنت مجبور شدند كه بدعت را تقسيم كنند به بدعت حسن و بدعت قبيح با اينكه روايات اهل سنت ميگويند « وَ كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَ كُلُّ ضَلَالَةٍ فِي النَّارِ » كه عزيزان اهل سنت بايد پاسخگوي اين تعارضات هم باشند .
درباره بحث لعن سؤال پرسيدند كه كساني كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام در قنوت آنها را لعنت ميكردند و باز توصيه ميكنم كه به سايت شبكه وليعصر مقاله مشروعيت لعن از ديدگاه اهل سنت رجوع كنند كه در اين مقاله فقط نظرات اهل سنت است و از روايات شيعه چيزي نقل نشده است و اين راواياتي كه مطرح ميشود از كتب اهل سنت است و در يكي از بخشها ما كساني را كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام آنها را لعنت كردند آورديم البته طبق مدارك اهل سنت .
ابن اثير در كتاب الكامل في التاريخ جلد 2 صفحه 81 باب ذكر اجتماع الحكمين نقل شده اميرالمؤمنين وقتي نماز صبح را ميخواندند قنوت ميگرفتند و ميفرمودند : « اللهم العن معاويهء و عمرا و الحبيب و عبدالرحمن و ضحاك بن القيس و الوليد » خدايا معاويه و عمروعاص و حبيب و عبدالرحمن بن خالد و ضحاك بن قيس و وليد را لعنت كن در ادامه ميگويد « وَ أَخبَرَ ذَلِكَ بِمُعَاوِيَهء » اين خبر به معاويه رسيد و او هم وقتي قنوت ميگرفت به حضرت علي و ابن عباس و امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و مالك اشتر دشنام ميداد .
الكامل في التاريخ جلد 2 صفحه 81 و نهايهء العرب جلد 20 صفحه 96 و تاريخ ابن خلدون جلد 2 صفحه 637 نقل شده است .
اما راجع به كساني كه در قرآن لعنت شدند و مناسب است كه ما قرآن را مبناي كار خودمان قرار دهيم و بدانيم در قرآن چه كساني مورد لعنت قرار گرفتند ، گروههاي مختلفي در قرآن مورد لعنت قرار گرفتند و ده گروه از كفار هستند ، و نصاري كه به مباهله با پيامبر پرداختند ، اصحاب السبت ، اهل كتابيكه به دستورات پيامبر ايمان نياوردند ، كساني كه به جبت و طاغوت ايمان آوردند ، شيطان ، كساني كه خداوند بر آنها غضب كرده و آنها را مسخ كرده ، يهودي كه ميگفتند دست خدا بسته است ، قوم عاد ، فرعون و لشكريانش ، قوم فرعون و امتهاي جنهمي و بني اسرائيل .
اصل مطلب لعن مطلبي است كه در قرآن آمده است و در سوره بقره آيه 88 ميفرمايد « بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِم » و در آيه 89 « فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَي الْكافِرين » و در سوره آل عمران آيه 61 « فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَي الْكاذِبينَ » در سوره مائده آيه 78 « لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ بَني إِسْرائيلَ عَلي لِسانِ داوُدَ وَ عيسَي ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُون » حضرت داود و حضرت عيسي كفار از بني اسرائيل را لعنت كردند .
عناوين ديگري در قرآن مورد بحث قرار گرفتند و مربوط به مسلماناني است كه نفاق آنها واضح است و گروه سوم عناويني است كه شامل مسلمانان غير منافق هم ميشود كه تمام اينها را ما در سايت بصورت مفصل آورديم و دوستان ميتوانند به اين آيات مراجعه كنند و تفاسير اهل سنت و روايات مربوطه را مشاهده كنند .
سؤال يكي از بينندگان :
در شبكه اهل بيت گفتند كه عثمان قرآن را آتش زده است و اين قرآني كه در دست ماست اشكال دارد ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
درباره آتش زدن در كتب اهل سنت آمده كه خليفه سوم بعد از اينكه ديد قرائتهاي مختلفي دارند و لهجه هاي مختلف داشتند همانطور كه ما الآن فارسي صحبت ميكنيم ولي لهجه هاي مختلفي داريم نه اينكه قرآنهاي مختلفي باشد بلكه قرآن به لهجه هاي مختلفي خوانده ميشد وگرنه قرآن به صورت كامل در زمان پيامبر بدستور حضرت جمع آوري شده است و هر فردي كه غير از اين حرف بزند به پيامبر اهانت كرده است زيرا پيامبر بيست و سه سال آيات قرآن را جمع آوري كردند و تمام قرآن در زمان پيامبر جمع آوري شد و چندين نفر حافظ كل قرآن بودند از جمله اميرالمؤمنين و ابي بن كعب و عبدالله بن مسعود و ... .
بنابراين شكي نيست كه قرآن در زمان پيامبر جمع آوري شده است اما بعد از آن حضرت لهجه ها و قرائتهاي مختلف بود و عثمان گفت من از پيغمبر شنيدم كه قرآن را با لهجه قريش بخوانيد و لذا دستور داد كساني كه قرآن را مطابق با لهجه هاي ديگر نوشتند كه كلمات تغيير نكرده بود و همه را جمع كرد و دستور داد كه آتش بزنند ولي اين نكته مهم است كه ميتوانست بگويد همه را در آب بريزيد يعني به اصل جمع آوري قرائتها اشكالي نيست و اينكه چرا قرآن را آتش زدند اشكال دارد كه اگر ميخواستيد جمع كنيد ميتوانستيد قرآنها را با آب پاك كنيد ولي چنين كاري صورت نگرفته است .
در صحيح بخاري جلد 4 صفحه 1908 روايت شماره 4702 آمده كه خليفه سوم دستور داد « وَ أَمَرَ بِمَا سَوَاهُ مِنَ القُرآن » دستور داد كه نسخه هاي قرآن كه به لهجه قريش نبود و در هر مصحفي و هر كاغذ همه را به آتش بكشند و قطعاً آتش كشيدن قرآن در كتب اهل سنت آمده است ولي آنها ميگويند كه اين كار خوب بوده است و اصل جمع آوري قرآن براي يكي شدن قرائات مشكلي ندارد و كار خوبي است ولي چرا قرآن آتش زده شده است و اين سؤالي است كه بايد پاسخ داده شود .
سؤال يكي از بينندگان :
كتابي بنام كتاب مقاضي ترجمه محمد مهدوي دامغاني مالِ شيعه است يا نه ؟ چون يكي از شبكه هاي ايراني از روي اين كتاب به شيعه حملاتي ميكنند ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
اين آقاي محمد بن عمر واقدي از علماء اهل سنت است و در اين مطلب شكي نيست و مطالب بسيار زيادي به نفع شيعه نقل كرده است و لذا وقتي كه ما اين مطالب را از ايشان نقل ميكنيم ميگويند كه آقاي واقدي ضعيف بوده است و در اينكه سني است شكي نيست ولي ضعيف بوده ولي وقتي كه خودشان ميخواهند مطلبي را ثابت كنند به آقاي واقدي استشهاد ميكنند به عنوان نمونه در كتاب شرح المكاسب في علم الكلام آقاي تفتازاني كه يكي از مشهور ترين كتب عقايد اهل سنت را دارد درباره حديث غدير ميگويد ما حديث غدير را قبول نداريم چرا ؟ چون محققين اهل سنت از جمله بخاري و مسلم و واقدي اين روايت را نقل نكردند !!!
در شرح كاسب جلد 2 صفحه 290 ميگويد : « وَ لَم يَنقُلُهُ المحققون ذلك البخاري و المسلم و الواقدي » .
بنابراين واقدي به اجماع اهل سنت از محققين است ولي ايشان اگر اين روايات را نقل نكرده باشد ولي در بسياري از كتب اهل سنت هم آمده است و اين اشكالي هم كه آقاب تفتازاني مطرح كرده وارد نيست .
اين مطلب را مطرح كردم تا مشخص شود كه واقدي از علماء اهل سنت است و كلام او براي شيعه حجت نيست .
سؤال يكي از بينندگان :
آيه « لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ » در اين آيه خداوند رضايت خود را از كسانيكه با پيامبر اكرم بودند و تا آخرين قطره خون خود را در راه دادند اعلام نمونه و يكي از آنها حضرت ابوبكر بوده است و علم الهي محدود به زمان و مكان نيست و با توجه به اينكه اگر خداوند از كسي اعلام رضايت كند اين رضايت ابدي خواهد بود ، آيا خداوند تا ابد از ابوبكر راضي و خشنود بوده است ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
درباره بيعت رضوان من از ايشان سؤال ميكنم و عبارتي را از كتاب مقاضي آقاي واقدي جلد 2 صفحه 93 ملاحظه كنيد كه ميگويد عبد الله بن أبي كسي بود كه در مورد او آيه نازل شد كه خداوند به پيامبر فرمودند « وَ لا تُصَلِّ عَلي أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلي قَبْرِه » ( سوره توبه آيه 84 ) و بقول اهل سنت رئيس گروه افك بود يعني كسانيكه همسر پيامبر را به فحشاء متهم كردند نعوذ بالله و رئيس منافقين در مدينه بود و آقاي واقدي روايت نقل ميكند كه عبد الله بن أبي رئيس منافقين در بيعت شجره بوده است ! حلبي در سيره حلبيه جلد 2 صفحه 703 همين مطلب را نقل ميكند و ميگويد عبد الله بن أبي رئيس منافقين در بيعت شجره حاضر بود . كسانيكه در كشتن خليفه سوم مشاركت داشتند و نقش اساسي داشتند و يكي از آنها عبد الرحمن ابن اويس است در كتاب الاستيعاب جلد 2 صفحه 840 راجع به عبدالرحمن بن اويس « شَهِدَ الحُدَيبِيَهء مِمَّن بَايَعَ تَحتَ الشَّجَرَهء » از كساني است كه زير درخت با پيامبر بيعت كرده است « هُم كَانَ الأَمِير عَلَي الجَيشِ القَادِمِين مِن مِصر إِلي المَدِينَه » رهبر و فرمانده لشكري بود كه از مصر به مدينه آمدند و خليفه سوم را محاصره كردند و او را كشتند.
اگر واقعاً شما ميخواهيد رضايت دائمي خداوند را با اين استدلال مطرح كنيد آيا ميگوئيد كه خداوند از رئيس منافقين راضي شد ؟ از قاتلين عثمان هم راضي شده ؟ قاتل عمار ، ابوالقاديهء در بيعت شجره بوده و خود او از پيامبر روايت نقل ميكند كه « قَاتِلُ عَمَّارَ فِي النَّارِ » كسي كه عمار را بكشد در آتش جهنم است .
ابن تيميه در منهاج السنهء جلد 6 صفحه 333 ميگويد ابوالقاديه در شجره بيعت كرده است ، آيا اين معقول است ؟! ما نبايد فقط بعضي از قسمتهاي آيات قرآن را ببينيم ! چرا شما ميگوئيد رضايت دلالت بر دائمي بودن ميكند ؟ چرا آيه ديگري كه ميفرمايد « فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ » را ملاحظه نميكنيد كه در همان ماجرا نازل شده و هر كس كه پيمان را بشكند بضرر خودش است و پيمان الهي است و تا زمانيكه مردم بر اين پيمان باقي باشند رضايت باقي است و زمانيكه پيمان را بشكنند خداوند از آنها ناراضي ميشود و همين مطلب را علماء اهل سنت از جمله ابن حجر اصغلاني در معناي رضايت مطرح كرده است و در شرح صحيح بخاري جلد 11 صفحه 404 كه اين رضايت از صفات فعل است و از صفات ذات نيست و دائمي و هميشگي نيست .
سؤال يكي از بينندگان :
بيننده اي كه تماس گرفتند و از مؤلفي پرسيدند اسم مؤلف آقاي مهدوي دامغاني بود ولي آقاي ابوالقاسمي به اشتباه راجع به آقاي واقدي صحبت كردند كه اصلاً به هم مربوط نبود و سؤال ايشان درباره آقاي مهدوي دامغاني بود كه استاد دانشگاه و شيعه هستند بود كه پرسيدند كه درباره كتبي كه ايشان نوشتند وهابيون خيلي مانور ميدهند اگر ميشود در اين باره توضيح بدهيد ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
ظاهراً سؤال اول آن بيننده اين بود كه آقاي مهدوي دامغاني در كتابشان گفتند كه واقدي چه كسي است و من هم اين را متوجه شدم و جواب را از كتب اهل سنت براي ايشان آوردم كه واقدي جزء محققين اهل سنت بشمار مي رود البته خيلي از اشخاص ميتوانند ادعا كنند ما شيعه هستيم و يا ميتوانند ادعا كنند كه ما سني هستيم و سخن مشخص ميكند كه گوينده چه عقيده اي دارد و مگر فرزندان ائمه نبودند كه راه راست را درست نديدند و براه اشتباه رفتند مگر فرزند حضرت نوح نبود ، ما اطلاعات كاملي درباره ايشان نداريم و اگر مطلبي راجع به واقدي مطرح كرده اين مطلب خلاف اجماع علماء است كه آقاي واقدي از علماء اهل سنت است .
مطلبي را هم بايد تذكر بدهم گفتيم كه ادله صحيح براي ما مهم است اگر شخصي بيايد چند مطلب را مطرح كند و ادعاهايي هم داشته باشد ، من نگاه ميكنم كه اين مطالب آيا اگر مطالب معقول بود قبول ميكنيم و اگر مطالب خلاف مدارك صحيح و معتبر بود قبول نميكنيم و هر كس هم ميخواهد باشد و هر چقدر هم جليل القدر باشد ، ممكن است اين شخص عالم باشد مگر اهل سنت ادعا نكردند كه ما حتي پيامبر را هم در برخي موارد معصوم نميدانيم و چطور ميگويند شخصي آمده و كتابي نوشته و ما نميتوانيم اين ادعا را قبول كنيم و جواب ادعا را هم داديم .
سؤال يكي از بينندگان :
اين كتابي را درباره آن صحبت كرديد در اين شبكه نشان ميداد كه رويش نوشته شده بود مقاضي ترجمه دكتر محمد مهدوي دامغاني در سال 1380 چاپ شده و چون معاصر است پس مطلوب و تأييد شده شيعه است ، اگر نيست اعلام كنيد كه ديگران بفهمند كه اين كتاب مورد تأييد شيعيان نيست ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
ما تورات و انجيل با ترجمه فارسي هم داريم ولي آيا ما تورات و انجيل را قبول داريم ؟! هر كتابي را كه ما ترجمه كنيم كه دليل بر اين نميشود كه قبولش داشته باشيم !
سؤال يكي از بينندگان :
اگر شما در گفتارهاي خميني كه از سن ده سالگي تا زمانيكه فوت شدند چيزي را شنيده باشيد كه ايشان چيزي درباره خليفه اول يا دوم بد گفته باشد و يا تهمتي زده باشد و اگر گفته باشد من شيعه ميشوم در آن زمان تمام كه از بين اهل سنت نفري را پيدا كرديد كه سوء ظني داشته باشد در صورتيكه اينطور نيست و يك نفر درباره اهل بيت سوء ظن ندارند و تمام سني ها اهل بيت را جزء ايمان خود ميدانند چرا پشت سر اينها اينگونه صحبت ميكنيد ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
مذهب شيعه مذهب بدگويي نيست و ما به هيچ وجه درباه هيچ كسي بد نميگوييم و مطالبي كه ما مطرح ميكنيم مطالبي است كه بصورت واضح در كتب اهل سنت با سند صحيح مطرح شده است و ما سؤال ميكنيم كه آيا شما ميخواهيد دينتان را از طريق اهل بيت عليه السلام بگيريد كه پيامبر دستور دادند كه به آنها تمسك كنيد و يا ميخواهيد از غير آنها بگيريد ؟ اين سؤال اگر پاسخ داده شود نيازي به بدگويي و چيزي ديگر نيست و امام خميني رحمهء الله در كتابهايشان طبق نظر اهل سنت عمل كردند و يا طبق نظر شيعه عمل كردند ؟ و مطالبي كه از ائمه ما امام باقر و امام صادق رسيده به اينها عمل كردند ؟ يا به رواياتي كه از ابوهريره و خليفه اول يا خليفه دوم رسيده است عمل كردند ؟ ما اصلاً بحث بدگويي نداريم و ما ميخواهيم به سنت پيامبرعمل كنيم و براي عمل به سنت پيامبر به كجا بايد مراجعه كنيم .
گفتند كه آيا كسي از اهل سنت هست كه به اهلبيت سوء ظن داشته باشد ، و بارها عرض كرديم كه ما اهل سنت را از محبين واقعي اهلبيت ميدانيم و اهل سنت واقعاً به اهل بيت علاقه دارند اما عده اي هستند وهابيون كه آمدند و خوشان را به اهل سنت چسباندند و سوء استفاده ميكنند و به اين عزيز توصيه ميكنم كه فيلمي را از مفتي اعظم عربستان ببينند عبد العزيز آل شيخ كه در اينترنت موجود است و در برنامه مع الصباحهء المفتي بايد ببينيد كه آقاي آل شيخ راجع به امام حسين عليه السلام چه ميگويد ؟ « بيعهء يزيد بن معاويهء بيعهء الشرعيهء وَ معاويه فِي حَيَاتِهِ وَ بَايَعَهُ النَّاسَ قَبلَ بِيعَتِهِ » بيعت با يزيد بيعت شرعي بود كه معاويه وقتي زنده بود براي يزيد بيعت گرفت « وَ لَمَّا تُوُفِّيَ إِنطَلَب الحسين بن علي و ابن زبير عَنِ المُبَايَعَهء » وقتيكه معاويه مرد حسين بن علي و ابن زبير بايد مي آمدند و با يزيد بيعت ميكردند ولي بيعت نكردند و اشتباه كردند « كَانُوا فِي ذَلِكَ رضي الله عنهما غَيرَ مُصِيبِينَ » حسين بن علي اشتباه كرد كه با يزيد بيعت نكرد .
آيا اين اهانت به امام حسين سرور جوانان اهل بهشت نيست ؟!!!
يا ابن تيميه كه به اميرالمؤمنين اهانت ميكند و مطالب بسيار زشتي درباره اميرالمؤمنين ميگويد و آيا اينها را ميشود قبول كرد ؟!!
ما قبول داريم كه عزيزان اهل سنت همگي به فاطمه زهرا و اهلبيت محبت دارند اما ابن تيميه ميگويد حضرت زهرا « كَانَ فِيهَا شَائِبَهءٌ مِنَ النِّفَاقِ » كه حضرت زهرا مقداري منافق بوده است و آيا اهل سنت ميتوانند اين مطالب را قبول كنند ؟!!!
پس ما به هيچ كس اهانت نميكنيم و نيازي به اين نداريم و بحث ما بحث گرفتن و عمل كردن به سنت پيامبر است كه از كجا بايد اين سنت را بگيريم و بايد مراقب كساني كه متاسفانه لباس اهل سنت را بر تن كردند و به اسم اهل سنت ميباشند و در بين اهل سنت هستند كساني كه متاسفانه ادعا ميكنند كه ما سني هستيم و به اهل بيت و اسلام ضربه ميزنند .
سؤال يكي از بينندگان :
ميخواهم از شما بپرسم كه نسبت حضرت علي با خلفاء چيست ؟ آيا نسبت خانوادگي داشتند يا نه ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
ارتباط فاميلي حضرت نوح با پسرش چيست و از اين نزديكتر نميشود آيا فاميل بود يا نبود ؟ ارتباط فاميلي حضرت نوح و لوط با زنان آنها چه بود ؟ آيا همسرش بوده است يا نه ؟ ارتباط فاميلي دلالت بر بهشتي بودن و روابط خوب و دوست بودن نميكند و فاميل بودن كه دلالت بر دوست بودن نميكند و در بهشت كه پارتي بازي وجود ندارد .
سؤال يكي از بينندگان :
نظر علماء شيعه اين است كه امامت جزء دين است ولي درصورتيكه امامان خودشان را تابع دين ميدانستند و اگر اين جزء اصول دين است چرا پيامبر اين را بصورت آشكار بيان نكردند ؟
آيا دو تن از فرزندان حضرت علي عليه السلام بدست مختار كشته شدند ؟
آيا حضرت عايشه بدست معاويه بشهادت رسيدند ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
اين مطلب خيلي واضح است مگر نبوت را جزء دين اسلام نميدانيد ، آيا شما ميگوئيد پيامبر تابع دين بوده است يا نبوده است ؟ كه قطعاً ميگوئيد بوده است ، آيا نبوت پيامبر جزء اصول دين است يا نيست ؟ ما امامت را جزء اصول مذهب ميدانيم و جزء اصول دين نميدانيم ! آيا شما نبوت را جزء دين ميدانيد و پيامبر به دين عمل كرد يا نه ؟ اينها با هم تعارضي ندارند . ما امامت را جزئي از دين ميدانيم و يكي از اركان ايمان ميدانيم و ائمه را هم تابع دين ميدانيم و اينها با هم منافاتي ندارند .
پرسيدند كه چرا رسول خدا به مردم آشكارا نگفتند ، آيا از اين آشكارتر كه فرمودند « عَلِيٌّ عليه السلام وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِي » آيا از اين واضحتر ميخواهيد ؟ « هو وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِي » يا « أَنتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِي » يا « علي وليكم بَعْدِي » يا « هذا وليكم بَعْدِي » بارها و بارها در كتب مختلف اهل سنت آمده كه پيامبر از زمان دعوت بستگانشان به اسلام همه را دعوت ميكردند كه علي جانشين من است و حتي الباني اين روايت را تصريح كرده و گفته كه روايت « علي وليكم بَعْدِي » اين روايت سندهاي بسيار زيادي دارد كه در كتب شيعه هم آمده است كتاب السلسلهء الصحيحين جلد 5 صفحه 229 .
مگر ميشود كه پيامبر آشكار نگفته باشد ، پيامبر بارها و بارها هم فرمودند و ما بايد متوجه اين مطلب باشيم .
پرسيدند آيا عايشه همسر رسول خدا بدست معاويه كشته شده است ؟ در اين زمينه ما اطلاعي نداريم و آن كه ما ميدانيم اين است كه قبور همسران پيامبر همگي در بقيع است و معاويه در شام بوده است و ماجرايي كه مطرح ميكنند مشخص نيست اما نكته در اينجا بايد مد نظر قرار بگيرد و آن درگيري شديد بين عايشه همسر رسول خدا و معاويه است و وقتيكه معاويه دستور داد كه جناب محمد بن ابي بكر كه اميرالمؤمنين او را مانند پسر خوشان ميدانستند دستور داد او را كشتند و بدن مطهر ايشان را داخل پوست الاغ مرده قرار دادند و آتش زدند محمد فرزند خليفه اول و برادر عايشه بود وقتي اين خبر به عايشه همسر رسول خدا رسيد طبق مدارك اهل سنت در هر نمازي كه ميخواند معاويه و عمروعاص را نفرين ميكرد .
روايت دارد كه « وَ قَد ذَكَرَ إِبنُ جُرَير وَ إبن طَبَري وَ غَيرُهُ » ابن جرير و طبري و غير او نقل كردند كه محمد بن ابي بكر « نال من معاويهء بن خليج هذا و من عمربن عاص و من معاويهء و عثمان بن عفان ايضاً » محمد بن ابي بكر به معاويه بن خليج يكي از فرماندهان سپاه معاويه و عمربن عاص و به خود معاويه و حتي به عثمان دشنام داد و معاويه بن خليج خيلي عصباني شد « فَقَدِمَهُ فَقَتَلَه » پس او را جلو آورد و او را كشت « ثُمَّ جَعَلَهُ فِي جِيفَهءِ حِمَار » آن را در پوست الاغ مرده قرار داد « وَ أَحرَقَهُ بِالنَّارِ فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِكَ عَائِشَه جَزَعَت عَلَيهِ جَزعاً شَدِيداً » وقتي اين خبر به عايشه رسيد بسيار ناراحت شد « فَلَعَنَت عَلَي مَعاويه و عمر بن عاص سَبعَ سَنَوَاتٍ » بعد از هر نمازي كه ميخواند معاويه و عمروعاص را نفرين ميكرد .
اين مطلب در البدايهء و النهايهء جلد 7 صفحه 315 و در كتاب تاريخ طبري جلد 3 صفحه 132 و در بسياري از مدارك اهل سنت آمده است .
آقاي هيتمي در كتاب مجمع الزوائد جلد 9 صفحه 294 ميگويد اين روايت رجالش همگي مورد اطمينان و ثقه هستند كه طبيعتاً اهل سنت بايد پاسخگو باشند كه طبق اين روايت ارتباط بين عايشه همسر رسول خدا و معاويه ارتباط دوستانه اي نبوده است ، عايشه همسر پيامبر هر روز بعد از هر نمازي معاويه و عمر و عاص را نفرين ميكرده است .
درباره إفك پرسيدند كه آيا در مورد عايشه همسر رسول خدا نازل شده يا درباره ساير همسران آن حضرت نازل شده ؟ در اين زمينه در صحيح بخاري روايتي نقل كرده كه اين ماجرا مربوط به عايشه است ولي ما اين روايت را قبول نداريم نه اينكه بخواهيم همسر رسول خدا را متهم كنيم نه بلكه ميگوئيم ماجرا به همسر ديگر رسول خدا بوده و اين اجماع علماء شيعه است كه هيچ يك از همسران هيچ يك از پيامبران مرتكب فحشاء نشدند اما ماجرايي كه اهل سنت ميگويند مربوط به عايشه است و در روايات خودشان آمده و در كتب شيعه هم تصحيح شده مربوط به همسر ديگري است چون روايتي كه اهل سنت نقل كردند در بخاري اشكالات فراواني دارد از جهت تاريخي اينكه در روايت آمده كه پيامبر به عايشه مشكوك شد ، آيا اين معنا معقول است ؟ وتي كه همه پيامبران ميدانستند كه هيچكدام از همسرانشان مرتكب به اين گناه نميشوند اين مربوط به همه پيامبران است ، آيا ممكن است كه پيامبر به عايشه مشكوك شده بود .
يا در روايت دارد كه پيامبر يكماه با عايشه قهر كردند و اين ماجرا سفر را هيچكدام از اصحاب نقل نكردند و تنها عايشه نقل كرد و همانطور كه عرض كردم در كتب اهل سنت روايات ديگري هم هست كه اين ماجرا مربوط به ماريه همسر پيامبر است نه عايشه و از خود عايشه همسر پيامبر هم نقل شده در كتاب المستدرك علي الصحيحين جلد 4 صفحه 39 و در انتهاء الاسماء آقاي مصري جلد 5 صفحه 336 روايت شده كه پيامبر كنيزي به نام ماريه داده شد و اهل افك به اين كنيز تهمت زدند چون ماريه از پيامبر فرزند دار شد گفتند اين فرزند از پيامبر نيست « فقال اهل الافك و الزور » كه اهل سنت تصريح ميكنند كه اين آيه نازل شد و شبيه همين مضمون در صحيح مسلم هم آمده است يعني اصل ماجرا كه درباره همسري غير از عايشه است در صحيح مسلم هم هست جلد 8 صفحه 119 « عَن أَنس أَنَّ رَجُلاً كَانَ يُتَّهَمُ بِأُمِ وَلَدِ رسول الله » از انس روايت شده كه شخصي را تهمت زدند كه مرتكب فحشاء با كنيز پيامبر شده است و نام كنيز برده نشده است ولي قطعاً منظور عايشه همسر رسول خدا نبوده است .
در كتاب الاستيعاب جلد 4 صفحه 1912 هم همين روايت را نقل كرده است و در كتب اهل سنت آمده كه آيه نازل شد و خداوند ماريه را از اين تهمت بري دانست كه در تاريخ مدينه دمشق جلد 3 صفحه 46 آمده .
پرسيدند كه آيا نقل مطالب دشمنان با آيات قرآن منافات ندارد ؟ من بايد توصيه كنم كه به نهج البلاغه مراجعه كنند در خطبه 206 وقتي كه شنيدند عده اي از لشكريانشان به اهل شام دشنام ميدهند فرمودند « إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ ... » من دوست ندارم كه شما دشنام بدهيد اگر شما بجاي اينكه دشنام دهيد كارهاي آنها را براي مردم مطرح كنيد كه اگر چنين كاري كنيد كلام شما راست است و عذر و دليل شما براي جنگيدن با آنها را براي مردم آشكار ميكند .
لذا بدستور خود اميرالمؤمنين است كه اگر يك شخصي آمد به مقابله با شما پرداخت و چه مقابله اي از اين بيشتر كه شخصي بيايد و ما را از سنتهاي واقعي دور بكند ؟!
درگيري در دنيا بوجود مي آيد كه مال ما را ميگيرند ولي آنچه از دين ما گرفته شود مشكلش بسيار بيشتر خواهد بود لذا ما اين دستور اميرالمؤمنين را قابل تطبيق ميدانيم كه اگر كسي آمد و خواست ما را از سنت واقعي منحرف كند بدستور اميرالمؤمنين در نهج البلاغه ما كارهايي كه او انجام داده با مدارك و صحيح و معتبر مطرح ميكنيم تا راه براي رسيدن به سنت حقيقي و درست كه همان سنت اهل بيت است باز شود .