کد مطلب:2967 دوشنبه 8 آذر 1389 آمار بازدید:127

نگاهي بر كتاب گفتگوي آرام 4
شبكه ولايت - پاسخ به شبهات ديني

01:49:51

دانلود   18.86 مگابایت
بسم الله الرحمن الرحيم

آقاي غضباني
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت شما بيننندگان گرامي ، همانگونه كه مستحضر هستيد ما با برنامه نگاهي بر كتاب گفتگوي آرام در خدمت شما هستيم و از كارشناسي دو پژوهشگر محترم و محقق برجسته مؤمسسه پژوهشي وليعصر و دو تن از شاگردان خاص جناب آيت الله دكتر حسيني قزويني در خصوص اين كتاب به گفتگو مي نشينيم .
اين كتاب را دكتر غامدي نوشتند و ادعا كردند كه در اين كتاب مناظرات دكتر غامدي و جناب دكتر آيت الله حسيني قزويني نوشته شده و متأسفانه در بعضي از مطالب اين كتاب تحريفاتي صورت گرفته و لذا ما بر آن شديم كه به ياري اين دو بزرگوار جناب آقاي يزداني و جناب آقاي ابوالقاسمي درباره اين كتاب صحبت كنيم و آن را مورد نقد و بررسي قرار دهيم .
سؤال اول را از جناب آقاي يزداني ميپرسيم كه يكي از اشكالات دكتر غامدي كه در اين كتاب مطرح شده است اشكالي است كه در بحث تقيه مطرح ميكند و ميگويد تقيه در شيعه است و اين تقيه مشكل دارد ، ما ميخواهيم اين را بدانيم كه معني تقيه چيست و اصل تقيه از ديدگاه اسلام و قرآن و از ديدگاه خود پيامبر اكرم را براي ما بيان كنيد و بفرمائيد كه جناب آقاي قزويني در اين خصوص چه فرمودند ؟
آقاي يزداني
يكي از اشكلاتي كه دكتر غامدي به مذهب شيعه ميگيرد همين است و در ادامه تهاجم به شيعه ميگويد : « وَ تَقُولُ الشِّيعَهءُ بِِالتَّقِيَّهءُ حَتّي قَالوُا مَن لاَ تَقِيَّهءُ لَهُ لاَ دِينَ لَهُ : يكي از اعتقادات شيعه تقيه است تا جائي كه گفتند هر كس تقيه نكند دين ندارد » .
يكي از شبهاتي كه اهل سنت و بويژه وهابي ها فراوان از آن سخن گفتند و سر و صداهاي زيادي اطراف آن سر دادند و با تمام قدرت جهت برهم كوبيدن شيعه و تهاجم به شيعه از آن استفاده ميكنند همين مسئله تقيه است و ميتوان گفت تقريباً همه اعمال شيعه را با نگاه تقيه آميز نگاه ميكنند و به تعبير ديگر يك خيمه به گستردگي همه اعمال ديني شيعيان بر نگاه وهابي ها سايه افكنده و با دوربيني آميخته به شك به اعمال شيعه ها نگاه ميكنند .
هر گاه ما پاسخي به اهل سنت ميدهيم در برابر تهمتهائي كه به ما ميزنند بلافاصله پاسخ ميدهند كه شما تقيه ميكنيد و اين هم تقيه است وقتي كه آنها به ما تهمت تحريف به قرآن ميزنند و ميگوئيم ما قائل به تحريف قرآن نيستيم ميگويند شما تقيه ميكنيد يا مثلاً ميگويند شيعه قائل به كفر تمام مسلمانها است و اگر بگوئيم نه ميگويند شما تقيه ميكنيد شيعه به قائل تناسخ ارواح است و ... صدها تهمت ديگري كه همه روزه از تريبون وهابي ها شنيده ميشود اما با بررسي حقيقت تقيه و اندكي تأمل در آن به اين نكته پي ميبريم كه نه تنها تقيه در مذهب شيعه بلكه در كل شريعت اسلام وجود دارد بلكه قائده عقلي و فكري است كه تمام عقلاء عالم تقيه را قبول دارند و در موارد متعددي از زندگي شخصي و اجتماعي خود از آن استفاده ميكنند .
طبيعي است كه هر عاقلي وقتي ببيند كه با اظهار عقيده خود جان و مال و ناموس يا آبرويش بخطر مي افتند موقتاً از اظهار عقيده خودداري ميكند و خودش را از شرّ دشمن حفظ ميكند و هرگز كاري نميكند كه دشمن به هدف نهائي خودش كه از بين بردن آن مكتب است دست پيدا كند .
تقيه به معناي دست برداشتن كامل از عقيده نيست بلكه نوعي ديگر از مبارزه براي مكتبها و مذهبها و گروههايي است كه خطر انقراض را احساس ميكنند و در حقيقت تغيير شكل مبارزه از مبارزه مستقيم و رويارويي آشكار به مبارزه مخفيانه است و اگر در اين برهه از زمان اينكار را انجام ندهند نابودي كامل آن مذهب را تهديد ميكند .
از آنجائي كه پيروان مذهب اهلبيت هميشه در اقليّت بودند و حكومتها هميشه در اختيار دشمنان ايشان بوده است اين روش و اين شيوه هميشه استفاده كردند و به جرأت ميتوان گفت كه تقيه نقش مهمي در حفظ بالندگي مذهب شيعه داشته و از آن طرف دشمنان شيعه هم نقش تقيه را واقعاً متوجه شدند كه تقيه چقدر نقش مهمّي در حفظ شيعه داشته و به همين خاطر بيشترين تلاش را در تخريب اين باور داشتند و تلاش كردند كه آن را غير مشروع جلوه دهند و هزاران تهمت ديگر .
دكتر غامدي نفر اول نيست و دفعه اول نيست كه ما اين سخن را از وهابي ها ميشنويم و پيش از او خود إبن تيميه كه تئورسين اصلي وهابي ها است تا حدي درباره تقيه زياده روي ميكند كه تقيه را الحاد و كفر ميداند و حتي آن را گاهي از اعمال يهود ميداند و شيعه را بخاطر اينكه تقيه را قبول دارد با يهود تشبيه ميكند و حرفهاي تندي ميزند .
در منهاج السنهء مينويسد : « وَ مَا ذَكَرُهُ مَوجُودٌ فِي الرَّافِضَهء وَ فِيهِم أضعَافُ مَا ذُكِر مِنهَا غَيرِهِم مُشَابِهَهءٌ بِالسَّامِرَهء الَّذِينَ هُم شَرُّ اليَهُودِ وَ لِهَذَا يَجعَلُهُمُ النَّاسِ فِي المُسلِمِينَ كَالسَّامِرَهءِ فِي اليَهُود وَ مِثلُ إِستِعمَالِهِمُ التَّقِيَّه وَ إِظهَارِ خِلاَفِ مَا يُبطِلوُنَ مِنَ العَدَاوَهءِ مُشَابِهَهءً بِاليَهُودِ وَ نَظَائِرُ ذَلِكَ كَثِيرُونَ : از چيزهائي كه در رافضه وجود دارد شباهت آنها به سامري است كه سامري بدترين قوم يهود است و يكي از كارهائي كه شيعيان انجام ميدهند كه سبب شده به سامري شبيه شوند همان تقيه و اظهار خلاف آنچه كه در باطن دارند است و از دشمني با ديگر مسلمانها پرهيز نميكنند و اينكارشان بخاطر هم نوايي با يهوديان است و همانند اين مطلب در شيعه بسيار ديده ميشود » .
اين مطلب در منهاج السنهء جلد 1 صفحه 37 است و تندتر از اين در جايي ديگر ميگويد : « وَ أَمَّا الرَّافِضَهءُ فَأَصلُ بِدعَتِهِم أن الزِندِقَهءٍ وَ إلحَادٍ وَ تَعَمُّدُ الكِذبِ كَثِيرٌ فِيهِم وَ هُم يُقِرُّونَ بِذَلِكَ حَيثُ يَقوُلوُنَ دِينُنَا أَلتَّقِيَهء : رافضه پس اساس و سرمنشأ آنها از زندقه و الحاد است و دروغ گوئي عمدي در ميان آنها فراوان ديده ميشود و خود آنها به اين مسئله اقرار كردند و گفتند تقيه دين ماست » .
تقيه اين است كه شخصي با زبان چيزي بگويد كه در قلب خلاف آن را قبول دارد و اين همان دروغ گوئي و نفاق است « هُوَ الكِذبُ وَ النِّفَاقِ » منهاج السنهء جلد 1 صفه 68 .
اين همه تند خوئي و بد زباني و عصبانيت ابن تيميه از استراتژي تقيه براي ما روشن ميكند كه تقيه براي آنها خيلي اهميت دارد و ما چقدر بيشتر بايد تلاش كنيم تا تقيه را بيشتر تثبيت كنيم .
در ادامه خواهيم ديد كه مشروعيت تقيه نه تنها از ديدگاه شيعه بلكه از ديدگاه رسول خدا و قرآن كريم و آيات و رواياتي كه در منابع اهل سنت آمده است كاملاً مشروع است و براي روشن شدن معناي تقيه از يكي از لغتهاي اهل سنت استفاده ميكنيم .
فيروز آبادي يكي از علماء اهل سنت متوفي 817 ميگويد : « إِلتَّقَيتُ شَيئاً وَ التَّقَيتُهُ أَتقَيهُ يَعنِي حَذَرَتهُ : از چيز تقيه كردم يعني خودم را از آن حفظ كردم » اين مطلب در القاموس المحيط جلد 1 صفحه 1731 آمده است .
در تعريف تقيه هم شيعه و سني تقريباً متفق القول هستند و همه يكجور تقيّه را تعريف كردند و طبرسي از علماء بزرگ تاريخ شيعه و متوفي 548 است كه ميگويد : « وَ التَّقِيَّهءُ إظهَارُ بِلِسَان خِلاَفِ مَا يُنطَوِي عَلَيهِ القَلبِ بِالخَوفِ عَلَي النَّفسِ : تقيه آن است كه انسان با زبان چيزي را اظهار كند كه قلب آن را پنهان كرده چرا كه بر جان خودش ميترسد » اين مطلب در مجمع البيان جلد 2 صفحه 272 نقل شده و علماء اهل سنت هم دقيقاً همين تعريفي كه شيعه از تقيه دارند آنها هم دارند مثلاً شمس الدين سرخسي فقيه مشهور أحناف متوفي 483 تقيه را اينگونه تعريف ميكند : « وَ التَّقِيَّهءُ أَن يَقِيَ نَفسَهُ مِنَ العُقُوبَهءِ بِمَا يَظهَرَهُ وَ إن كَانَ يَذمِرُ خِلاَفَه وَ كَانَ بَعضُ النَّاسِ يَأبَي ذَلِكَ وَ يَقُولُ إنَّهُ مِنَ النِّفَاقِ وَ صَحِيحُ أَنَّ ذَلِكَ جَائِزٌ : تقيه آن است كه شخصي خود را با تظاهر به چيزي از عقوبت آن كار حفظ كند اگر چه در باطن مخالف آن را اعتقاد داشته باشد و عده اي از مردم اين روش را قبول ندارند و آن را نفاق ميدانند و صحيح آن است كه اينكار جائز است زيرا خداوند در قرآنش آن را ثابت كرده است » اين مطلب در كتاب المبسوط جلد 24 صفحه 45 آمده است .
خلاصه اينكه تقيه يعني مخفي كردن حق از ديگران و يا اظهار خلاف آن براي در امان ماندن از شر دشمنان و يا به جهتي كه مصلحتش بيشتر و يا باارزشتر از اظهار حق باشد .
مشروعيت تقيه از ديدگاه عقل : ترديدي نيست كه اظهار عقيده و تبليغ آن در ميان كفّار بسيار ارزش دارد امّا اگر از اظهار آن فائده مهمي حاصل نشود و بلكه همراه با ضرر احتمالي يا معنوي باشد عقلاء عالم از اظهار آن چشم پوشي ميكنند و همه عقلاء عالم همينطورند و اجازه كتمان يا اظهار خلاف عقيده را ميدهند و اگر شخصي با اينكه ميداند اظهار عقيده براي او ضرر دارد و در عين حال خودش را در معرض ضرر قرار بدهد قطعا عقلاء عالم او را مذّمت خواهند كرد ، بعد يك قاعده اصلي كه تقديم اهمّ بر مهم است و اين قاعده اي است كه همه عقلاء عالم قبول دارند كه اگر انسان دو تا تكليف داشته باشد كه بين اين دو گرفتار باشد و حتماً بايد يكي از آنها را انتخاب كند و انجام دهد عقل هر انساني حكم ميكند كه بين اين دو مصلحت يكي كه مهمتر است انجام دهد و تقيه هم همين است .
دلائلي كه از قرآن كريم وجود دارد و حدود چهار و پنج آيه تقيه را ثابت ميكند كه ما به يكي و دو تا از آنها استفاده ميكنيم .
خداوند در سوره آل عمران آيه 28 ميفرمايند : « لاَ يَتَّخِذِ المُؤمِنُونَ الكَافِرِينَ أَولِيَاءَ مِن دُونِ المُؤمِنِينَ وَ مَن يَفعَل ذَلِكَ فَلَيسَ مِنَ اللهِ فِي شَيءٍ إَلاَّ أَن تَتَّقُوا مِنهُم تُقَـهءً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَهُ وَ إِلَي اللهِ المَصِيرُ : افراد با ايمان نبايد بجاي مؤمنان كافران را دوست خوب قرار بدهند و هر كس چنين كند با خداوند هيچ رابطه اي ندارد و رابط خودش را با خدا قطع كرده مگر اينكه از آنها بپرهيزد ( يعني تقيه كند ) » .
فخر رازي در ذيل اين آيه مفصل تقيه را توضيح داده و ميگويد : « ألتَّقِيَّهءُ جَائِزٌ لِصَونِ النَّفسِ وَ هَل هِيَ جَائِزَهءٌ لِصَونِ المَالِ ؟ صراحتاً ميگويد طبق اين آيه تقيه جائز است براي حفظ جان ولي براي حفظ مال جائز است يا نيست ؟ » ايشان چند احتمال را ذكر ميكند و بعد ثابت ميكند آن احتمالي را كه جائز باشد و ميگويد : « يَحتَمِلُ أَن يُحكَمَ فِيهِ بِالجَوَازِ لِقَولِهِ صلي الله عليه و آله و سلم حُرمَهءُ مَالِ المُسلِمِ كَحُرمَهءِ دَمِهِ وَ لِقَولِهِ صلي الله عليه و آله و سلم مَن قُتِلَ دُونَ مَالِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ » بعد روايات ديگري را هم مي آورد و نتيجه گيري ميكند كه تقيه جائز است .
تفسير كبير ـ جلد 8 ـ صفحه 12
و آلوسي وهابي هم در ذيل همين آيه ميگويد : « وَ فِي الآيَهء دَلِيلٌ عَلَي مَشرُوعِيَّهءِ التَّقِيَّهء وَ عَرَّفُوهَا بِمُحَافِظَهءِ النَّفسِ أَوِ العِرضِ أَوِ المَالِ مِن شَرِّ الأَعدَاءِ : اين آيه دلالت بر جواز تقيه ميكند و علماء در تعريف آن گفتند كه حفظ كردن جان يا مال يا ناموس ازشر دشمنان است » .
تفسير روح المعاني ـ جلد 3 ـ صفحه 121
آيه دوم در سوره نحل آيه 106 است كه صرحتاً تقيه ثابت ميشود و خداوند از اتفاقي كه در صدر اسلام افتاده و آن را تأييد كرده پرده برميدارد « مَن كَفَرَ بِاللهِ مِن بَعدِ إِيمَانِهِ إِلاَّ مَن أُكرِهَ وَ قَلبُهُ مُطمَئِنُّ بِالإِيمَانِ وَلَكِن مَن شَرَحَ بِالكُفرِ صَدراً فَعَلَيهِم غَضَبٌ مِنَ اللهِ وَ لَهُم عَذَابٌ عَظِيمٌ : كسانيكه بعد از ايمان كافر شوند بجزء آنها كه تحت فشار واقع شدند و در حاليكه قلبشان آرام است اينها ميتوانند كفر را اظهار كنند » كساني كه بزور مجبورشان كردند و گفتند اگر كفر را اظهار نكني تو را ميكشيم چنين كساني جائز است .
اين كثير دمشقي سلفي مفصل در ذيل اين آيه صحبت ميكند و ميگويد : « وَ قَد رَوَت الأَوفِي عَن إبن عباس أَنَّ هَذِهِ الآيَهء نَزَلَت فِي عَمَّارِ بنِ يَاسِر حِينَ عَذَّبَهُ المُشرِكُونَ حَتَّي يَكفُرَ بِمُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله و سلم فَوَافَقَهُ عَلَي ذَلِكَ : اوفي از ابن عباس نقل كرده كه اين آيه درباره عمّار بن ياسر نازل شده كه وقتي مشركان او را بزرو شكنجه ميكردند و كتكش ميزدند تا به رسول خدا كافر شود و عمار ياسر از روي اجبار كفر را اظهار ميكند اما قلبش مطمئن است و ايمانش كامل است » .
تفسير القرآن الكريم ( تفسير إبن كثير ) ـ جلد 2 ـ صفحه 588
و همچنين بسياري از بزرگان اهل سنت اين داستان را نقل كردند كه خاندان بني مغيرهء عمار ياسر و مادر و پدر او را گرفته بودند و عذاب ميكردند و پدر و مادرش بشهادت رسيدند و عمّار را در داخل چاهي كرده بودند و درش را بسته بودند و به او ميگفتند كه به محمد كافر شو و او همين كار را انجام داد اما از روي عمد آن را نگفت و قلبش به ايمان محكم شده بود و به رسول خدا خبر دادند كه عمار كافر شده است اما رسول خدا فرمودند : « كَلاَّ إِنَّ عَمَّاراً مَلِئٌ إيمَاناً مِن قَرنِهِ إلي قَدَمِهِ وَ إِختَلَطَ اِيمَانَ بِلَحمِهِ وَ دَمِهِ : عمار سرتاپايش سرشار از ايمان است و ايمان با گوشت و خون او مخلوط شده » .
آقاي غضباني
چنانچه حتي جناب عمار معيار حق ميشود .
آقاي يزداني
بله معيار حق ميشود . بعد ميگويند عمار نزد رسول خدا آمد چنانچه گريه ميكرد و رسول خدا اشكهاي او را پاك كرد و فرمودند چه شده عمار ! اگر دوباره نيز اينكار را با تو انجام دادند و دوباره هم خواستند تو را شكنجه كنند باز هم اظهار كفر بكن و هيچ اشكالي ندارد و خداوند بعد اين آيه را نازل ميكند و اين مطلب در تفسير كبير فخر رازي جلد 20 صفحه 97 آمده است و تفسير بقوي جلد 3 صفحه 86 و تفسير آلوسي جلد 14 صفحه 237 و بقيه تفاسير اهل سنت آمده .
اين آيه صراحت دارد كه اگر كسي بخاطر حفظ جانش مجبور شود كه با كافران هم نوا شود درحاليكه قلبش سرشار از ايمان به خداوند است اشكالي ندارد و شخص بخاطر آن كافر نميشود .
البته آيات زياد است و ما مقاله مفصلي در سايت مؤسسه تحقيقاتي حضرت وليعصر در قسمت مقالات داريم و آيات را با شأن نزولشان و رواياتي كه از منابع شيعه و سني است مفصلاً آورديم .
در رواياتي در منابع اهل سنت است كه همان عقيده اي كه شيعه درباره تقيه دارند آنها هم دارند كه إبن أبي شيبه كوفي استاد بخاري متوفي 235 در كتاب المصنف بنقل از محمد حنفيه پسر حضرت علي عليه السلام ميگويد : « عن إبن حَنَفِيَّهء قَالَ سَمِعتُهُ يَقوُلَ لاَ إِيمَانَ لِمَن لاَ تَقِيَّهءَ لَهُ : هر كس تقيه ندارد ايمان ندارد » همان حرفي را كه شيعه ميزند در اين كتاب آمده است .
المصنف ـ جلد 6 ـ صفحه 474 ـ حديث 33045
جلال الدين سيوطي در جامع الأحاديث از پيامبر اكرم نقل ميكند : « قَالَ النَبِّي صلي الله عليه و آله و سلم لاَ دِينَ لِمَن لاَ تَقِيَّهءَ لَهُ : هركس تقيه ندارد دين ندارد » .
جامع الأحاديث ـ جلد 8 ـ صفحه 281 ـ حديث 26050
و متقي هندي در كنز العُمّال بنقل از امير المؤمنان نقل ميكند كه ايشان فرمودند : « لاَ دِينَ لِمَن لاَ تَقِيَّهءَ لَهُ : هر كس تقيه ندارد دين ندارد » .
كنز العمال في سنن الأقوال و الأفعال ـ جلد 3 ـ صفحه 43 ـ حديث 5665
آقاي غضباني
ماحصل كلام استاد يزداني اين شد كه تقيه از دين است و يقيناً خود قرآن تقيه را تأييد كرده و از نظر عقلي هم اشاره فرمودند كه امر ثابت شده اي است .
در ادامه مباحث دكتر غامدي مي بينيم كه ايشان دو حديث را از اصول كافي مي آورند و به اين دو روايت استناد ميكند و ميگويد كه شيعيان به حضرت امام صادق عليه السلام تهمت دروغ گوئي زدند ، اگر زحمتي نيست اين را واضحتر براي ما بيان كنيد و لطف كنيد پاسخ آقاي قزويني را به دكتر غامدي براي ما بيان بفرمائيد ؟

آقاي ابوالقاسمي
جناب آقاي غامدي در كتابش مناظره اي كه با دكتر قزمني داشتند عبارتي را از كتاب كافي مطرح ميكنند با يكسري تعريزات و كنايه هائي به شيعه و مي فرمايند : « وَ قَد نَقَلَ فِي الكَافِي أَنَّ أبي الحنيفه قَد دَخَلَ عَلَي إِمَامِ الصَّادِق عليه السلام فِي يَومٍ فِي أَمرٍ وَ أَقسَمَ الإِمَام كِذباً أَمَامَ أَبي حنيفه : روزي ابوحنيفه خدمت امام صادق رسيد و حضرت بدروغ در مقابل او قسم خوردند و در ادامه ميگويد : لَكِنَّنَا مَعَاشِرَ السُّنَّهء وَ إِن كُنَّا لاَ نَعتَرِفُ بِِهِ كَإِمَامٍ لَكِنَّهُ مُوَثَّقٌ وَ صَادِقٌ عِندَنَا : ما اهل سنت اگر چه امام صادق را به عنوان امام قبول نداريم ولي بعنوان يك انسان موثق و راستگو او را قبول داريم » .
شيعيان به امام صادق تهمت دروغ زدند و ما اهل سنت امام نميدانيم امام صادق را امّا رواياتش را بعنوان يك آدم راستگو قبول داريم . « وَ بِعَقِيدَتِي أَنَّ تِسعِينَ بِالنَّقلِ الرِّوَايَاتِ الكَافِي وَ الَّتِي نُقِلَت عَلَي الإمام الصادق عليه السلام هِيَ كِذبٌ مَحضٌ لاَ غَير : من اعتقاد دارم بيشتر از نود درصد از روايتهاي كافي كه به امام صادق نسبت داده شده دروغ است » و بعد هم دو روايت از كتاب كافي نقل ميكند .
در همين ابتدا من بايد يك نكته را عرض كنم كه جناب دكتر غامدي گفتند كه ما امام صادق را امام نميدانيم چطور آقاي ابو حنيفه و مال و شافعي و احمد بن حنبل امام ميشوند اما استاد ابوحنيفه امام نميشود ؟! كسيكه خود ابو حنيفه راجع به او ميگويد و از حسن بن زياد نقل ميكند كه از ابو حنيفه شخصاً شنيدم كه از او سؤال كردند كه فقيه ترين شخصي كه ديدي چه كسي بود ؟ دانا ترين شخصي كه ديدي چه كسي بود ؟ ابو حنيفه گفت : « مَا رَأَيتُ اَحَدً أَفقَه مِن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ : من فقيه تر از جعفر بن محمد نديدم » اين مطلب در شرح حال امام صادق عليه السلام و در كتاب سير علام النبلي ذهبي جلد 6 صفحه 257 آمده است .
خودش ميگويد من از او فقيه تر نديدم ، نه مالك نه شافعي و نه احمد بن حنبل به رتبه امام صادق نميرسند .
مطلب دوم ايشان ادعا كردند كه اهل سنت آن حضرت را اگر چه امام نميدانند ولي صادق ميدانند بله ما اهل سنت را قبول ميكنيم ولي شما بعنوان يك ليدر وهابي بعنوان يك تئوريسيّن وهابي نبايد چنين حرفي بزنيد .
آقاي شيخ ابراهيم بن سليمان الجبهان از علماء سرشناس وهابي بود و كتابي به نام تبديل الظلام في تنبيه النيام نوشته و اين كتاب را بر ضد مذهب شيعه نوشته است كه نظارت بر كتب ديني خود وهابي ها را بعهده دارد و اين كتاب را مورد تأييد قرار داده و در تاريخ 11/7/1400 هجري به شماره 4411/5 اين كتاب با اجازه اين اداره چاپ شده و ببينيد در مورد امام صادق چه چيزي ميگويد : مؤلف اين كتاب كه از سرشناسان وهابي است ميگويد : « لَقَد قَرَنتُ إسم جعفر بن محمد بِعَلاَمَهءِ إستِفهَامٍ فِي غَيرَ مُوضِع : من در كتاب وقتي مينويسم جعفر بن محمد ديگر صادق نمينويسم بلكه علامت استفهام ميگذارم ، براي چه ؟ « تَصحِيحاً لِلخَطَإِ الشَّايِع : يك اشتباهي در كتابهاي اهل سنت است كه مينويسند جعفر بن محمد الصادق ، من علامت سؤال ميگذارم » ألَّذِي وَقَعَ فِيهِ كَثِيرٌ مِن أَربَابِ التَّصَانِيف بِإِلصَاقِهِم كَلِمَهءِ الصَّادِق بِِلإِسمِ المَذكُور وَ جُندُهَا لَقَباً لَهُ وَ أَلَماً عَلَيهِ : البته فكر نكنيد كه اينهائي كه گفتند صادق مقصودشان اين است كه امام صادق راستگو است بلكه بعنوان اينكه اين كلمه ألم بوده براي امام صادق ، بعدش گذاشتند .
و ميگويد : « وَ الوَاقعُ أَنَّ هَذِهِ التَّسمِيَهء أَو بِالأَصَح هَذِهِ التَذكِيهء مَا كَانَ يَنبَغِي أَن تُطلَق عَلي شَخصٍ وَ حَولُهُ شُبَهَات : درست اين است كه ما نبايد اين لقب را بعد از اسم شخصي بگذاريم كه اطرافش شبهه است و معلوم نيست چه آدمي بوده است « وَ كَثُرَت فِيهِ الأَقَاوِيل » و سخن درباره او زياد است « وَ نُصِبَت إِلَيهِ أَقوَالُ المَشحُونَهءِ بِالزِّندَقَهءِ وَ الإِلحَاد » و همچنين اقوالي كه با زندقه و كفر مخلوط است به او نسبت داده ميشود .
آيا بايد به چنين آدمي لقب صادق بگذاريم ؟ اگر همچنين حرفهائي كه از او صادر شده باشد كه اميد داريم از او صادر نشده باشد بنابراين ديگر نميتوان به او صادق گفت چون اگر بگوئيم صادق تمام اقوال زنديق آميز او را تأييد كرديم اگر هم صادق نشده باشد خوب اين لقب بعنوان تذكيه اوست و لازم نيست برده شود « وَ لاَ مَحَّلَ لَهَا مِنَ الإِعرَابِ وَ تَركُهَا أَحوَط » فتوا هم داده است كه از اين به بعد خواستيد بگوئيد جعفر بن محمد احتياط كنيد و لقب صادق را نياوريد .
آقاي غامدي شما فرموديد ما امام صادق را بعنوان يك راوي ثقه ميشناسيم ، آيا واقعاً همينطور است ؟ آيا اين كتاب تحت إشراف علماء شما و توسط يكي از بزرگان شما نوشته و چاپ نشده است ؟ و بعد از اين به دو روايت اشاره ميكنند و من خلاصه اي از اين دو روايت را خدمت شما عرض ميكنم :
شخصي بنام موسي بن أيشم ميگويد خدمت امام صادق عليه السلام بودم و يك شخصي راجع به يكي از آيات قرآن سؤال كرد و حضرت جواب دادند و ديگري آمد و سؤال ديگري كرد و پرسيد آقا معناي اين آيه چه ميشود و حضرت دقيقاً هم مثل همان سؤال قبلي بود و حضرت جواب ديگري دادند انگار كه يكي داشت قلبم را با چاقو تكه تكه ميكرد با خودم گفتم أبا قتاده را در شام رها كردم وقتي جواب ميداد و يك واو از جوابش كم و زياد نميشد و حال آنكه من به نزد جعفر بن محمد آمدم و همين سؤال را 5 دقيقه پيش از او پرسيدند و يادش رفت و به فرد بعدي پاسخ ديگري داد و نفر سوم وارد شد و همان سؤال را پرسيد و حضرت جواب سوم دادند و بعد من متوجه شدم كه حضرت از باب تقيه اينگونه رفتار ميكنند وقتيكه آن فرد سوم بيرون رفت حضرت بمن رو كردند و فرمودند : يابن الأشيم خداوند به سليمان قدرت داد و فرمود « هَذَا عَطَاءُونَا فَأمنُن أَو أَمسِك بِغَيرِ حِسَابٍ » ( سوره ص آيه 39 ) علمي هم كه دست ماست يك نعمت الهي است و ما به هر كس كه بخواهيم ميدهيم بعضي از افراد لياقت علم ما را ندارند به آنها علممان را نميدهيم .
اين روايت در كتاب كافي جلد 1 صفحه 265 آمده است .
آقاي غامدي به اين روايت استناد ميكند و مناسب اين بود كه قبل از استدلال كردن نگاهي هم به سلسله سند اين روايت ميكردند همانجا بلافاصله جناب دكتر قزويني پاسخ دادند كه موسي بن أيشم جزء ضعفاء است و جزء كساني است كه از طرفداران ابي الخطاب بوده و جزء خطابيّه بوده است و شيعيان نه تنها كه خطابيّه را جايز الحديث نميدانند بلكه آنها را كافر ميدانند .
اين مطلب در كتاب رجال صفحه 344 روايتي است كه از خود امام صادق عليه السلام راجع به خود إبن أيشم نقل شده است كه گفتند آقا إبن أيشم چطور فردي است و حضرت فرمودند گاهي اوقات با رفقايش پيش من مي آمدند و من هم حقيقت را به آنها ميگفتم و بعد از آن ميرفتند من پيش ابوالخطاب مي نشستند و او يك مطلب ديگر ميگفت و آنها بجاي اينكه حرف من را قبول كنند حرف ابوالخطاب را قبول ميكردند .
اين ابوالخطاب چه كسي بود ؟ كسي بود كه ميگفت ائمه خدا هستند و من هم پيغمبر از طرف آنها هستم و هر كس كه شيعه شد و طرفدار من شد لازم نيست نه نماز بخواند و نه روزه بگيرد و ائمه هم او را لعن و نفرين كردند و در كتاب رجال ابن داود هم صريحاً گفته : « قَالٍ خَبِيث » آيا بروايت چنين آدمي ميشود استناد كرد ؟ بايد به ايشان گفته شود آقاي غامدي مناسب بود بيشتر دقت ميكرديد و البته در اين روايت آقاي دكتر قزويني به إبن أيشم اشكال گرفتند ولي دو نفر ديگر هم هستند بنام يحيي بن أبي عمران و بكار بن أبي بكر كه اين دو نفر مجهول هستند و در ذيل همين روايت جناب آيت الله خوئي در ترجمه إبن أيشم ميفرمايند : « فَإِنَّ يحيي بن أبي عمران و بكار بن أبي بكر مُهمَلاَنِ » و اين مطلب در معجم رجال الحديث جلد 20 صفحه 22 آمده است .
بنابراين روايت اول كه قابل استناد نيست .
روايت دوم هم از محمد بن مسلم نقل شده و ايشان ميگويد من يك خوابي ديدم كه نگرانم كرد و رفتم به نزد حضرت امام صادق عليه السلام و ابو حنيفه هم نشسته بود و عرضكردم آقاجان من خوابي ديدم كه حضرت به ابو حنيفه اشاره كردند كه بگو تا برايت تعبير كند بعد من خواب را گفتم كه ديدم در خانه نشسته ام و همسرم بيرون آمد و گردو در دستش بود و پوستهاي گردو را ميكند و بر سر من ميريخت ، ابو حنيفه نگاهي كرد و گفت تو شخصي هستي كه با بستگانت در باب ارث دعوا داري و بعد از سختي رات به ارثت ميرسي و حضرت هم فرمودند « أَصَبتَ وَالله يَا أبو حنيفه : ابو حنيفه قسم به خداوند به هدف زدي » و چند دقيقه گذشت كه ابو حنيفه بيرون رفت من به حضرت رو كردم و گفتم آقا فداي شما بشوم اين تعبير من را نگران كرد اين چه تعبيري بود ، حضرت فرمودند نگران تعبير اين ناصبي نباش گفتم آقاجان شما فرموديد « أَصَبتَ وَالله يَا أبو حنيفه » حضرت فرمودند بله من گفتم به هدف زدي ولي به كدام هدف ؟ يك هدف درست داريم و يك هدف غلط داريم و من كه نگفتم به كدام هدف و مقصودم اين بود كه اي ابو حنيفه به هدف غلط زدي و بعد فرمودند كه پوست گردو پوشاننده داخل گردو است و تعبير اين خواب تو اين است كه همسرت لباسهاي تازه تو را بر تنت پاره پاره ميكند و اين شخص ميگويد من بيرون رفتم و بين تعبيري كه حضرت كردند و محقق شدنش در خارج يك روز بيشتر طول نكشيد روز جمعه اي بود و لباسهاي تميزي بر تنم كرده بودم و يك كنيزي داشت از كوچه عبور ميكرد و من به غلامم گفتم به اين كنيز بگو آيا حاضر است كه ازدواج موقت كنيم ؟ كنيز هم قبول كرد و ما داخل منزل شديم و همسرم خبردار شد ، كنيز فرار كرد و من تا آمدم بيرون بيايم همسرم عصباني شد و لباسها را بر تنم پاره كرد .
اين روايتي است كه آقاي غامدي به آن استناد كردند و در كتاب كافي جلد 8 صفحه 292 نقل شده است . جناب دكتر قزويني همانجا ( علم رجال كه علم دقيقي است استفاده اش براي مردم خيلي راحت شده است ) در سند اين روايت ابو جعفر سائق آمده است كه « ضعيفٌ جداً » است و بعضي او را قالي ميدانند و اين مطلب در جامع الرّوات جلد 2 صفحه 92 آمده است و همچنين يك شخص ديگري در سند اين روايت است بنام حسن بن علي كه خود مرحوم آيت الله خوئي در ذيل اين روايت فرمودند : « الحسن هَذَا مُشتَرِكٌ بَينَ الجَمَاعَهء : اين حسن مشترك است و بايد تشخيص داده شود كه مقصود كيست » اگر شخص مشترك باشد تا تشخيص داده نشود كه چه كسي است روايتش قابل قبول نيست .
معجم الرجال الحديث ـ جلد 5 ـ صفحه 7
بنابراين اين دو روايت كه كارگر نبود البته آقاي غامدي در آن جلسه بعد از اينكه دكتر قزويني پاسخ ميدهند در آنجا اعتراض ميكنند كه ميگويد بله طبق مباني شما اين روايت ضعيف است و من نبايد به آن استناد ميكردم و علت اينكه جناب دكتر قزويني به او اجازه دادند كه مناظره ادامه پيدا كند همين قبولش در آن جلسه بود ولي متأسفانه بعد از گذشت مدتي اطرافيانش احاطه اش كردند و از راه انصاف و ميانه روي ظاهراً طبق كتابيكه چاپ كرده بيرون رفته است .
اما يك سؤالي كه مناسب است پرسيده شود ، جُداي از اشكال سندي كه اصلاً مناسب نبود كه به اين روايت استناد شود چه اشكال دلالي در اين روايت است ، فرض ميگيريم كه اينها تقيه نباشد و دروغ باشد با اينكه با تقيه هم قابل جمع است ولي ما فرض ميگيريم كه تقيه نباشد و دروغ باشد بايد گفت آقاي غامدي شما در صريح ترين كتابتان صحيح بخاري صريحاً ميگوئيد ابراهيم پيامبر سه بار دروغ گفته است ، دو بار براي خدا و يكبار براي زنش .
در صحيح بخاري جلد 3 صفحه 1225 شماره 3179 روايت نقل ميكند : « لَم يَكذِب إِبرَاهِيم إِلاَّ ثلاث كَذِبَات : ابراهيم جز سه بار دروغ نگفت » ابوبكر صديق است و اصلاً دروغ نگفته است ! ولي ابراهيم پيامبر خدا سه بار دروغ گفته است « ثِنتَين مِنهُنَّ فِي ذَاتِ الله عَزَّوَجَلَّ : دوتاش در راه خدا بود » يكيش كه گفته « فَقَالَ إِنِّي سَقِيم : من مريضم » ( سوره صافات آيه 89 ) در حاليكه مريض نبود و ديگري اينكه « بل كبير هذا : اين بت بزرگ اينها را شكسته » و اينها براي خدا بود و يكي هم براي نجات جان خودش و ساره بود .
باز در جاي ديگر بخاري در صحيحش جلد 4 صفحه 1745 حديث 4435 روايتي نقل ميند كه در روز قيامت مردم مي آيند بنزد آدم كه اي آدم تو پدر ما هستي بيا براي ما شفاعت كن و آدم ميگويد من فعلاً خودم گيرم و نميتوانم شفاعت كنم بعد نفر بعدي و نفر بعدي و نفر بعدي تا ميرسند به حضرت ابراهيم : « فَيَقُولُونَ يَا إِبرَاهِيم أَنتَ نَبِيَّ اللهَ وَ خَلِيلِهِ مِن فَوقِ الأَرضِ إِشفَع لَنَا إِلَي رَبِّكَ أَلاَ تَرَي إِلَي مَا نَحنُ فِيهِ فَيَقُولُ لَهُم إِنَّ رَبِّي قَد غَضِبَ اليَومِ غَضَباً لَم يَغضَب قَبلاً وَ لَم يَغضَب بَعداً وَ إِنِّي قَد كُنتُ كَذَبتُ ثَلاَثُ كَذِبَات نَفسِي نَفسِي نَفسِي : اي ابراهيم تو پيامبر خدا هستي و تنها كسي هستي كه خداوند بعنوان دوست قبول كرده نزد پروردگارت براي ما شفاعت كن نمي بيني كه ما در چه وضعيتي هستيم پس ابراهيم ميگويد خدا امروز حسابي عصباني است و بطرفش نرويد خدا امروز يكجوري عصباني شده كه تابحال اينجور عصباني نشده بود و ديگه بعد از اين هم اينطور عصباني نميشود و من خودم ميترسم چون من خودم سه بار تابحال دروغ گفتم و نميتوانم شفاعت كنم من الآن مشغول خودم هستم » .
شما كه در صحيح بخاري دو روايت داريد جدا از مسلم و ساير كتب كه حضرت ابراهيم سه بار دروغ گفته و نه توريه و تقيه ، چطور مي آئيد به شيعه اشكال ميگيريد كه شيعه به امام صادق عليه السلام تهمت زدند ، اين روايت ضعيف السند است ولي حتي اگر صحيح السند هم ميبود شما به شيعه نميتوانستيد اشكال بگيريد .
آقاي غضباني
در كتب اهل سنت درباره تقيّه پيامبر اكرم و يا اصحاب ايشان روايت صحيح السند پيدا ميشود يا نه ؟
آقاي يزداني
روايات فراواني در معتبرترين كتابهاي اهل سنت وجود دارد كه ثابت ميكند حتي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و اصحاب آن حضرت از اين استراتژي هميشه استفاده ميكردند و هميشه تقيه ميكردند و موارد مختلفي وجود دارد كه بصورت مختصر آنها را نقل ميكنيم و درباره هر يك از اصحاب به نقل يك روايت اكتفا ميكنيم .
اما تقيه رسول خدا كه خود علماء اهل سنت در صحيح بخاري كه از صحيح ترين كتاب اهل سنت است نقل كردند كه رسول خدا از قوم عايشه تقيه ميكرد كه محمد بن اسماعيل بخاري بنقل از عايشه مينويسد : كه پيامبر اكرم به عايشه فرمودند : آيا نميداني كه قوم تو وقتي كعبه را ساختند او را از پايه هائي كه حضرت ابراهيم براي آن تعيين كرده بود كوچك تر كردند يعني خانه خدا خيلي بزرگتر از الآن بوده و در زمان جاهليت آن را كوچكتر كرده بودند ، عايشه ميگويد گفتم چرا شما آن را به حالت اول برنميگردانيد و خراب نمكنيد تا دوباره آن را بسازيد حضرت فرمودند اگر قوم تو تازه مسلمان نشده بودند ايمانشان قوي بود همين كار را انجام ميدادم « لَولاَ حَدِثَانُ قَومِكِ بِالكُفرِ لَفَعَلتُهُ : اگر قوم شما تازه از كفر جدا نشده بودند من اينكار را انجام ميدادم » اين صريحاً تقيه است .
اين روايت در صحيح بخاري جلد 2 صفحه 573 حديث 1506 كتاب الحج باب فضل مكّهء و بنيانها و جلد 3 صفحه 1232 حديث 3188 و جلد 4 صفحه1630 حديث 4214 و همچنين در صحيح مسلم و مسند احمد و بقيه صحاح سته اهل سنت بصورت مفصل نقل كردند و حتي ألباني وهابي اين روايت را در كتاب السلسلهء الصحيحن آورده است .
و در روايتي دگير بخاري مينويسد : « لَو لاَ أَنَّ قَومُكِ حَدِيثُ أَحَدٍ بِالجَاهِلِيَّهء لَأَمَرتُ بِالبَيتِ فَهُدِمَ فََأَدخَلتُ فِيهِ مَا أُخرِجَ : اگر قوم تو تازه از جاهليت جدا نشده بودند من خانه خدا را خراب ميكردم و آنچه را كه از خانه خدا خارج كردند وارد خانه كعبه ميكردم » .
صحيح بخاري ـ جلد 2 ـ صفحه 574 ـ حديث 1509 ـ كتاب الحج ـ باب الفضل مكّهء و بنيانها
وقتي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم تقيه ميكند ما هم كه پيرو همان پيغمبريم ما هم تقيه ميكنيم و همان كاري را كه پيامبر انجام دادند ما هم انجام ميدهيم .
تقيه اصحاب مفصل است و من به چند نفر از سرشناس ترين آنها و از هر كدام به نقل يك حديث اكتفا ميكنم عبد الله بن مسعود يكي از بزرگترين صحابه رسول خدا است كه شيعه و سني بسيار او را قبول دارند و از سلاطين جور هميشه تقيه ميكرده و خودش هميشه ميگفت من از سلاطين جور تقيه ميكنم كه إبن حزم اندلسي متوفي 456 در كتاب المُحلي با سند خود از حارث بن سويد نقل ميكند كه از عبد الله بن مسعود شنيدم كه ميگفت : هيچ صاحب قدرتي نيست كه مرا به كلامي يا سخني ناشايست دستور دهد و وادار كند تا من را از يك ضربه شلاق و يا دو ضربه شلاق رها كند من آن حرف را ميزنم .
يعني بگويد يا اين حرف را بزن وگرنه من يك ضربه شلاق به تو ميزنم من فوراً قبول ميكنم و آن حرف را ميزنم بخاطر يك ضربه شلاق ، اين تقيه است « مَن ذِي سُلطَانِين يُرِيدُ أَن يُكَلِّفَنِي كَلاَماً يَقرَأُ عَنِّي صَوتاً أَو صَوتَينِ إِلاَّ كُنتُ مُتِكَلِّماً بِهِ » و باز ابن حزم در ادامه ميگويد : « وَ لاَ يُعرَفُ لَهُ مِنَ الصَّحَابَهءِ مُخَالَفٌ : من در ميان صحابه كسي را نديدم كه با اين كلام عبد الله بن مسعود مخالف باشند » .
المُحَلَّي ـ جلد 8 ـ صفحه 336
ترديدي نيست كه به زبان آوردن كلام باطل از ترس سلطان جائر همان تقيّه اي است كه شيعه ها قبول دارند و بر آن اصرار ميكنند و از كلام ابن حزم هم استفاده ميشود كه همه صحابه تقيه را به اين صورت مشروع ميدانستند .
تقيه ابوذر غفاري كه رسول خدا رسماً دستور ميدهد كه وظيفه تو تقيّه است و بايد تقيّه كني كه بيهقي متوفي 458 و سيوطي متوفي 911 به نقل از ابوذر نوشتند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خطاب به او فرمودند اي ابوذر اگر در بين مردان پست بودي چه خواهي كرد ؟ ( منظور پيامبر چه كسي است خود علماء اهل سنت بهتر تشخيص ميدهند ) ميگويد در پاسخ گفتم بمن چه دستور ميدهيد من نميدانم بايد چكار كنم اي رسول خدا وظيفه من چيست ؟ رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند : « إِصبِر إِصبِر إِصبِر » سه با فرمودند صبر كن اگر در ميان مردم پست قرار گرفتي وظيفه تو صبر است « خَالِقِ النَّاسَ بِأَخلاَقِهِم وَ خَالَقُوهُم فِي أَعمَالِهِم : در اخلاق در ظاهر با آنها باش اما در اعمالي كه آنها انجام ميدهند موافق نباش و با اعمالشان مخالفت كن » كه ديديم ابوذر غفاري دقيقاً همين كار را انجام داد .
اين مطلب در كتاب الزهد الكبير جلد 1 صفحه 111 و الهاوي الكبير للفتوا سيوطي جلد 2 صفحه 11 نقل شده است .
حاكم نيشابوري همين روايات را نقل ميكند و ميگويد : « هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ عَلَي شَرطِ الشِّيخِينِ وَ لَم يُخرِجَا : اين روايت طبق شرائطيكه شيخين ( بخاري و مسلم ) قبول دارند صحيح است ولي متأسفانه آن دو نفر نقل نكردند » .
المستدرك علي الصحيحين ـ جلد 3 ـ صفحه 386 ـ حديث 5464
ابودرداء يكي از بزرگتررين صحابه رسول خداست و شيعه و سني بسيار براي او احترام قائلند ابن جوزي متوفي 597 در كتاب الأزكياء نوشته ، ابودرداء صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از كساني است كه مردم را به تقيه توصيه ميكرده و تقيه را علامت عقلاء ميدانسته و از نشانه هاي عقل ميدانسته و گفته است : « قَالَ أَبُودَردَاء أَلاَ أُنَبِّئُكُم بِعَلاَمَتِ العَاقِلِ ؟ آيا ميخواهد شما را به علامت افراد عاقل آگاه كنم ؟ » و بعد چند مورد از علامت آدم عاقل را ميشمارد تا آنجائي كه ميگويد : « وَ هُوَ يَمشِي فِي الدُّنيَا بِالتَّقِيَّهءِ وَ الكِتمَانِ : آدم عاقل كسي است كه در اين دنيا با تقيه و كتمان زندگي ميكند » و عقيده خودش را مخفي ميكند .
كتاب الأذكياء ـ جلد 1 ـ صفحه 14 ـ باب الاستدلال علي العقل العاقل بالافعال و الاقوال
محمد بن اسماعيل بخاري يك روايت بسيار جالبي را نقل ميكند و بسياري از بزرگان اهل سنت هم اين روايت را نقل كردند عن أبي درداء : « إِنَّا لَنَكشِرُ فِي وُجُوهِ أَقوَامٍ وَ إِنَّ قُلُوبَنَا لَتَلعَنُهُم : از ابودرداء روايت شده كه ما وقتي عده اي را مي بينيم در مقابل آنها لبخند ميزنيم ، بصورتشان لبخند ميزنيم ولي در قلب همه آنها را لعن ميكنيم » در ظاهر با آنها خوبيم ولي قلباً آنها را لعن ميكنيم و اين همان تقيه ايست كه ما قبول داريم .
صحيح بخاري ـ جلد 5 ـ صفحه 2271
تقيه إبن عباس از خليفه دوم كه بسيار معروف و مشهور است و ابن عباس مفسّر مشهور قرآن كريم و شاگرد اميرالمؤمنين از كساني است كه مشروعيت تقيه را هميشه قبول داشته و در زندگي روزمره خود از آن استفاده ميكرده و بويژه در زمان خليفه دوم كه خليفه دوم تازيانه اش مشهور بوده و هميشه تازيانه بدست بوده است
در ميان مردم ميگشت و از هر كس ذره اي كوتاهي ميديد با آن شلاق معروفش او را ميزد .
كه بخاري بنقل از ابن عباس ميگويد كه او گفت : يكسال منتظر ماندم تا شايد بتوانم از خليفه دوم درباره يك آيه از قرآن كريم سؤال كنم ولي نتوانستم چون ترس از عمر اجازه نميداد و عمر هيبتي داشت كه من نميتوانستم آن سؤال را بپرسم « فَمَا أَستَطِيعُ عَن أَسئَلُُهُ هَيبَهءً لَهُ » تا زماني كه براي سفر حج رفتيم و من نيز همراه خليفه دوم بودم و در زمان بازگشت از حج در ميان راه خليفه دوم براي قضاي حاجت رفت و از آنجا كه برگشت و كمي آرام شد از ايشان سؤال كردم كه « مَنِ اللَّتَانِ تَظَاهَرَتَا عَلَي النَّبِي صلي الله عليه و آله و سلم مِن أزوَاجِهِ ؟ فَقَالَ تِلكَ حَفصَهءُ وَ عَايِشَهء : آن دو زني كه در برابر رسول خدا ايستادند و دست بدست هم دادند و از هم بر عليه رسول خدا پشتيباني كردند كه قرآن صراحتاً نام آنها را نبرده است آن دو زن كي بودند ؟ ميگويد عايشه و حفصه بودند » آن دو زني كه هم پيمان شدند بر عليه رسول خدا عايشه و حفصه بودند و بعد ابن عباس ميگويد « فَقُلتُ وَاللهِ إِن كُنتُ لَأُرِيدُ أَن أَسئَلَكَ عَن هَذَا مُنذُ سَنَهءٍ : من يك سال است كه بخدا ميخواهم اين سؤال را از شما بپرسم اما از هيبت و از ترستان نميتوانم كه بپرسم » . اين تقيه ايست كه شيعه قبول دارد .
صحيح بخاري ـ جلد 4 ـ صفحه 1387 ـ حديث 4629 ـ باب تبتغي مرضات ازواجك
تقيه ابوهريره از عمر هم بسيار مشهور است و اين روايات را شايد همه شيعه ها بارها و بارها شنيده اند و علماء هم روي منبر هميشه اين روايت را خواندند و ابوهريره از كساني است كه هميشه تقيه ميكرد و تقيه را سر لوحه كارش قرار ميداد و هر زماني كه ميديد نقل روايت برايش ضرر جاني يا مالي دارد از نقل روايت خودداري ميكرد و بويژه در زمان خليفه دوم كه طبق رواياتي كه در صحيح بخاري وجود دارد خشونت ذاتي داشت و مردم از ترس شلاق او هركاري انجام ميدادند .
محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح خود مينويسد : « عن أبي هريرهء قَالَ حَفِظتُ مِن رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم وِعَاعَينِ فَأَمَّا أَحَدُهُمَا فَبَسَطتُهُ فَأَمَّا الآخَرُ فَلَو بَسَطتُهُ قُطِعَ هَذَا البُلعُومِ : من دو ظرف يا دو كيسه روايت از رسول خدا حفظ كرده بودم و يكي از كيسه ها را باز كردم اما اگر كيسه دوم را باز كنم و بين مردم پخش كنم گردن من را ميزنند » و اين همان تقيه اي است كه ما قبول داريم زمانيكه انسان ببيند مال يا جانش در خطر است حرفي را اظهار نميكند و نيازي نيست كه اظهار كند .
صحيح بخاري ـ جلد 1 ـ صفحه 38 ـ حديث120 ـ كتاب العلم ـ باب الحفظ العلم
البته روايت در اين باره بسيار است و من سعي كردم براي هر صحابي فقط يك نمونه ذكر كنم و البته تقيه حذيفهء بن يمان از عثمان است بسيار جالب است كه رفتار خوشنت آميز عثمان بن عفان با برخي از صحابي و ياران رسول خدا از جمله عمار بن ياسر ، عبد الله بن مسعود و ابوذر غفاري و ... عده زيادي از صحابه سبب شده بود كه افرادي همچون حذيفه راه تقيه را پيش بگيرند تا جان و مال خودشان را حفظ كنند كه ابو نعيم اصفهاني متوفي 430 و جلال الدين سيوطي متوفي 911 و عبد الرزاق صنعاني متوفي 211 و ابن بطّال بكري متوفي 449 در شرح صحيح بخاري اين روايت را نقل كردند كه نزار بن سبرهء ميگويد : همراه حذيفهء در خانه اي نشسته بوديم كه عثمان به او گفت اين چه خبرهائي است كه از تو درباره ما ميرسد و اين چه حرفهائي است كه درباره ما زده اي ؟ و بعد حذيفه ميگويد : « فَقَالَ مَا قُلتُهُ » من اين حرفها را نگفتم هر كس اينها را به تو رسانده دروغ گفته است عثمان وقتي اين حرف را شنيد گفت تو آدم نيكوكاري هستي و تو نيكوكار ترين اين افراد و بهترين اين افرادي ، وقتي عثمان بيرون رفت راوي از او سؤال ميكند ما قبلاً اين حرفها را از تو شنيديم مگر تو اين حرفها را نگفته بودي ؟ حذيفه جواب داد بله گفته بودم اما بوسيله قسمتي از دين خود و بر زبان آوردن يك كلمه از روي ترس بقيه دين خود را حفظ كردم « بَلَي وَلَكِن أَشتَرِي دِينِي بِبَعضِهِ مَخَافَهءَ أَن يَذهَبَ كُلُّه : من با گفتن اين كلمه كلّ دينم خودم را حفظ كردم » .
حليهء العلياء جلد 1 صفحه 279 و جامع الأحاديث سيوطي جلد 19 صفحه 299 و المصنف إبن أبي شيبه جلد 6 صفحه 474 و شرح صحيح بخاري ابن بطّال جلد 8 صفحه 81 نقل شده است .
جالب است كه سرخسي فقيه مشهور أحناف متوفي 483 در اين باره مينويسد : « وَ قَد كَانَ حُذَيفَهءُ رضي الله عنه مِمَّن يَستَعمِلُ التَّقِيَّهء عَلَي مَا رُوِيَ أَنَّهُ يُدَارَ رَجُلاً فَقِيلَ لَهُ إِنَّكَ مُنَافِق : ميگويد حُذيفه از آن كساني بود كه هميشه از تقيه استفاده ميكرد و بنابر آن رواياتي كه نقل شده او با يك مردي مدارا ميكرد ( اسم رجل را نمي آورد ولي همه ما ميدانيم كه منظور از اين رجل عثمان بن عفان است ) كه مردم به او ميگفتند تو منافق هستي » بخاطر آن دوپهلو صحبت كردن مردم به او گفتند تو منافق شدي و جلوي عثمان يك چيزي ميگي و پشت سرش چيز ديگري ميگوئي « فَقَالَ لاَ وَلَكِن أَشتَرِي دِينِي بَعضَهُ بِبَعضٍ مَخَافَهءً أَن يَذهَبَ كُلُّه : من منافق نيستم ولي قسمتي از دينم را فروختم تا مبادا همه دينم از بين برود » .
المبسوط ـ جلد 24 ـ صفحه 46
عبد الله بن عمر كه اهل سنت براي سر او حاضرند قسم بخورند و او را خيلي قبول دارند كه هميشه از معاويه و از حجاج و از بقيه خلفاء و سلاطيني كه بودند تقيه ميكرد كه از ابن عمر روايت شده كه گفت روزي نزد حفصه بودم در حاليكه با كنيزانش گوشواره بگوش ميكردند و آرايش ميكردند به او گفتم ديدي كار مردم و اين معاويه به كجا رسيده است و به ما چيزي داده نشده است چرا معاويه سهمي به ما نداده ؟ كه حفصه در پاسخ گفت به پيش او برو و او منتظر توست و مي ترسم اگر به نزد او نروي تفرقه شود و بعد ميگويد عبد الله بن عمر به نزد معاويه رفت و او سخنراني ميكرد و ميگفت هر كس ميخواهد در مورد حكومت با من سخن بگويد بايد براي ما شاخ و شانه بكشد و بيايد با ما پنجه بياندازد و ببينيم كه زور آنها بيشتر است يا زور ما بيشتر است بعد به عبد الله بن عمر اشاره ميكند و ميگويد ما از او و پدر او به خلافت سزاوارتر هستيم ، از عمر و پسرش ! « مَن كَانَ يُرِيدُ أَن يَتَكَلَّمَ فِي هَذَا الأَمرِ فَليَطلِع لَنَا قَرنَهُ فَلَنَحنُ أَحَقُّ بِهِ مِنهُ وَ مِن أَبِيهِ » در اين هنگام عبد الله بن عمر جواب نميدهد و بعد حبيب بن مسلمهء از او سؤال ميكند كه چرا جواب معاويه را ندادي عبد الله بن عمر ميگويد من از هدايايي كه معاويه ميداد گذشتم و در دلم بود كه سزاوارتر بر اينكار كسي است كه با تو و با پدرت جنگيد تا اسلام بياوريد ميخواستم اين حرف را بزنم اما ترسيدم كه بين مردم تفرقه ايجاد شود و خون ريخته شود و مردم كشته شوند و اين حرف را نزدم .
صحيح بخاري ـ جلد 4 ـ صفحه 1508 ـ حديث 3882
اين رواياتي كه خوانديم تقيه هائي از پيامبر اكرم و از صحابه بوده كه هميشه در زندگي هاي خودشان تقيه ميكردند و حالا اگر تقيه در گفتار ابن تيميه نفاق باشد و شباهت به يهود داشته باشد پيروان خلفاء و صحابه و طرفداران ابن تيميه كه هميشه تقيه ميكردند آنها سزاوارتر به اين صفت هستند و همان تقيه اي كه شيعه قبول دارد همه علماء اهل سنت و صحابه هم قبول دارند .
آقاي غضباني
البته يك بحثي هم در اينجاست كه علماء اهل سنت معمولاً به شيعه خرده ميگيرند آن تقيه اي كه قرآن ثابت ميكند تقيه در مقابل كفار است نه در مقابل مسلمانان ، ولي شيعه حتي تقيه را در مقابل مسلمانها انجام ميدهد و خلاصه اين تقيه مشكل است و پاسخ به اين مسئله را مقداري جناب آقاي يزداني دادند و ما پاسخ خاص و مفصلتري در اين خصوص از آقاي ابوالقاسمي ميخواهيم ؟
آقاي ابوالقاسمي
آقاي غامدي وقتيكه مي بينند كه دكتر قزويني روايات را جواب دادند يك اشكالي ميكنند كه پاسخش با پاسخ سؤال شما مشترك است و ميگويند كه اگر اين روايات ها ضعيف باشد اما در هر صورت تقيه سيره شيعه است و شيعه چرا از مسلمانها تقيه ميكند ؟ و جوابيكه دكتر قزويني دادند فرمودند كه من بصورت اتفاقي امروز يك سي دي در مكه خريدم كه فتواهاي ابن تيميه در آن آمده است در آن فتاوا روايتي از ابن تيميه را نقل ميكند كه اگر كسي وارد مسجدي شد و در آن مسجد يك امام جماعت ظالمي است كه اگر پشت سر او نماز نخواند يا جانش مشكل پيدا ميكند و يا ضرر مالي به او ميرسد كه در اينجا واجب است كه به او اقتدا كند با اينكه در حالت عادي نبايد به او اقتدا كند ولي در اينجا اقتدا واجب ميشود .
اين فتواي ابن تيميه است همين آقائي كه اول برنامه آقاي يزداني اشاره فرمودند كه خودش اشكال اساسي اش به اين است كه شيعه تقيه ميكند و شيعه از يهود بدتر است و ... ابن تيميه خود شما فتوا به تقيه دادي !!!
حالا اين سي دي كه الآن نيست ولي عزيزان ميتوانند به كتاب مجموع الفتاواي ابن تيميه جلد 23 صفحه 247 مراجعه كنند .
متن عبارت ايشان را ميخوانم « فَجَوَّزُوا بَل أَوجَبُوا ... خَلفَ الأَئِمَّهءِ الفَاجِرِينَ : علماء اهل سنت جايز دانستند بلكه واجب دانستند كه نمازهاي جمعه و نماز عيد و نماز خوف و ساير مناسك را پشت سر امام بدكار بخوانند ، در چه زماني ؟ « إِذَا أَفضَي تَركُ ذَلِكَ إِلَي تَركُ الجُمُعَهء وَ الجَمَاعَهء أَو إِلي فِتنَهءٍ فِي الأُمَّهء : زماني كه نخواندن نماز پشت سر آنها منجر به فتنه اي شود و يا منجر ترك شدن بكل نماز جمعه شود در اين جور موارد بايد برويد پشت سر آنها نماز بخوانيد .
اين چيزي جز تقيه نيست ؟ بعد روايتي كه ميخواند و به آن استدلال ميكند صريح در باب تقيّه است كه جابر بن عبد الله از پيامبر اكرم روايت ميكند : « لاَ يَأُمَّنَّ فَاجِرٌ مُؤمِناً إلاَّ أَن يَقهَرَهُ سُلطَانٌ يَخَافُ صَيفَه أَو صَوتَه : هيچوقت نبايد يك فاجر امام جماعت يك مؤمن شود ، مگر اينكه يك سلطاني باشد و يا اين فاجر سلطان باشد و اين شخص مؤمن از شمشير او يا از شلاق او بترسد » .
مجموع الفتاواي ابن تيميه ـ جلد 23 ـ صفحه 247
خوب اين بخاطر ترس جائز ميشود كه پشت سر او نماز بخواند و چيزي تقيه نيست ، چطور ابن تيميه همين مطلب را به شيعه اشال ميگرد بعد خودش مي آيد چنين فتوايي ميدهد و به روايت جابر استناد ميكند .
و همانطور كه آقاي يزداني فرمودند بيشتر مواردي كه مطرح شده تقيه از مسلمانهاست . تقيه پيامبر اكرم از قوم عايشه است يا روايتي كه ابن تيميه خواند و اصلاً در باب امام جماعت است ، آيا كافر امام جماعت ميشود ؟ مسلمان امام جماعت ميشود و وقتيكه ترس از امام جماعت مسلمان ( فاجر ) داري بعد برو پشت سرش نماز بخوان و اين تقيه است .
چند روايت ديگر ميخوانم تا مشخص شود كه تقيه چه جايگاهي در آن زمانها داشته است در بعضي از روايات اهل سنت يك تقيه عام و عمومي بوده كه همه مردم از يك نفر تقيه ميكردند بعنوان مثال معاويه .
نسائي با سند صحيح نقل ميكند كه از سعيد بن جبير روايت شده كه با جناب بن عباس به حج رفته بوديم « كُنتُ مَعَ إبنِ عَبَاس بِعَرَفَات فََقَالَ مَالِي لاَ أَسمَعُ النَّاسُ يَلَبُّونَ ؟ قُلتُ يَخَافُونَ مِن مُعَاوِيه : چي شده نميشنوم كه مردم تلبيه بگويند با اينكه الآن وقت گفتنش است ؟ گفتم از معاويه ميترسند و مردم از ترس اينكه معاويه اينكار را حرام كرده هيچكدام تلبيه نميگفتند » آيا اين چيزي جز تقيه است ؟ در ادامه ميگويد : ابن عباس خيلي ناراحت شد « فَخَرَجَ إِبنِ عَباس مِن فُسطَاطَهء فَقَالَ لَبَيكَ أَللَّهُمَّ لَبَيكَ ... فَإِنَّهُم قَد تَرَكَ السُّنَّهء مِن بُغضِ عَلِي : از خيمه بيرون آمد و گفت معاويه و طرفداران او اين مستحب را بخاطر دشمني با علي ترك كردند چون حضرت علي خيلي روي اينكار تأكيد داشتند و معاويه هم با ايشان دشمني داشت گفت اينكار را ترك كنند و تمامي مردمي كه در صحراي عرفات بودند چون مسلمانها در آن زمان خيلي راحت به حج ميرفتند سكوت صحرا را فرا گرفته بود » .
اين روايت در سنن نسائي المجتبي جلد 5 صفحه 253 و صحيح ابن خُذَيمهء جلد 4 صفحه 260 و سنن كبري بيهقي جلد 5 صفحه 113 حديث9230 و در كتاب احاديث المختارهء آقاي مَقدَسي حنبلي جلد 10 صفحه 378 حديث 403 و ألباني وهابي كه بخاري معاصر بحساب مي آيد در كتاب صحيح و ضعيف سنن نسائي جلد 7 صفحه 78 حديث 3006 ، تصحيح كرده و گفته « هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ » .
بنابراين روايتي نيست كه اهل سنت بخواهند آن را زير سؤال ببرند و طريقه تقيه عمومي است كه تقيه براي همه مسلمانها از يك مسلمان را ثابت ميكند مگر اينكه اهل سنت جواب بدهند كه معاويه كافر بوده و اين تقيه مسلمان از كفار است و ما تقيه مسلمان از كافر را قبول داريم كه چنين جوابي نخواهند داد .
به سراغ ائمه اهل سنت از جمله ابو حنيفه ميرويم ، يك عده از فقهاء در زمان منصور از بيعت با منصور فرار كردند از جمله ابو حنيفه ولي مشكلي پيش آمد كه آنها را گرفتند و به نزد منصور بردند « فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَي المَنصُور أَقبَلَ عَلَي أَبِي حَنِيفِه فَقَالَ لَهُ أَنتَ صَاحِبُ الحِيَل ؟ وَالله شَاهِدٌ عَلَيكَ إِنَّكَ بَايَعتَنِي صَادِقاً مِن قَلبِكَ فَقَالَ أَبِي حَنِيفَهء اَللهُ يَشهَدُ عَلَيَّ حَتَّي تَقُومُ السَّاعَهء فَقَالَ حَسبُكُم فَلَمَّا خَرَجَ أَِبي حَنِيفَهء ... حَكَمتَ نَفسَكَ بِالبِيعَهء حَتَّي تَقُومُ السَّاعَهء قَالَ إِنَّمَا أَنَيتُ حَتَّي تَقُومُ السَّاعَهءَ مِن مَجلِسِكَ : وقتي وارد بر منصور شدند رو به ابو حنيفه كرد و خطاب به او گفت تو هستي كه اين نقشه ها را كشيدي و همه را فراري دادي ؟ بايد خدا را شاهد بگيري كه از ته قلبت با من بيعت كني وگرنه گردنت را ميزنم و بايد قسم هم بخوري و ابوحنيفه گفت بله تا روز قيامت خدا شاهد بر من باشد گفت همين قدر بس است وقتي كه ابو حنيفه خارج شد ( ابو حنيفه كسي بود كه اينها را فراري داده بود و سر دسته فراري ها بود ) بقيه گفتند بر خودت حكم كردي كه تا روز قيامت تحت بيعت منصور باشي گفت منظورم اين بود كه من بر بيعت تو هستم تا زمانيكه تو بايستي همين ساعت از مجلست و بعد بروي بيرون من بر بيعت تو هستم ( كلمه ألساعهء يك اصطلاحش براي روز قيامت است و يكي ديگر يعني همين الآن ) » . اين تقيه ابوحنيفه است .
ألإنتقاع في فضائل ثلاثهء الأئمهء الفقهاء مالك و الشافعي و أبي حنيفهء ـ جلد 1 ـ صفحه 159
تقيه مالك بن أنس از بني أميّه ، مالك جزء ائمه اربعه اهل سنت است و مِرزي در تذهيب الكمال و ذهبي در سير علام النبلي و ابن حجر اصغلاني در تهذيب التهذيب هر سه اين مطلب را نقل ميكنند كه مالك از امام صادق عليه السلام بخاطر هاشمي بودنش روايت نقل نيمكرد تا زماني كه بني اميه از بين رفتند و بني عباس روي كار آمدند « لَم يَروِي المَالِك عَن جَعفَر حَتَّي ظَهَرَ أَمرُ بَنِي العَبَاس » تازماني كه بني اميه روي كار بودند مالك جرأت روايت از امام صادق را نداشت .
اين مطلب در تذهيب الكمال جلد 5 صفحه 76 و سير علام النبلي جلد 6 صفحه 256 و تذهيب التذهيب جلد 2 صفحه 88 نقل شده است .
از مواردي كه يك تقيه عمومي به حساب مي آيد ماجراي فتنه خلق قرآن است ، يك امتحاني بود در آن زمان اگر كسي معتقد بود كه قرآن مخلوق است كشته ميشد و همه را ميكشتند و به همين دليل بسياري از بزرگان و علماء به نزد پادشاه آمدند و اقرار كردند ما اعتقاد به خلق قرآن نداريم و ما اعتقاد به قِدَم قرآن داريم و تاريخ نويان اهل سنت از اين ماجرا به مِحنَهء الخلق القرآن ياد ميكنند يعني امتحان خلق قرآن .
ذهبي راجع به اين فتنه ( پادشاه آن زمان كه كافر نبوده و مسلمان بوده ) صريحاً گفته است : « مَن أَجَابَ التَّقِيَّهءً فَلاَ بَأسَ عَلَيهِ : كسيكه در آن ماجرا تقيه اي جواب داده هيچ اشكال ندارد » و آدم ثقه اي است و ما از او قبول ميكنيم .
سير علام النبلي ـ جلد 13 ـ صفحه 322
اكثر فقهاء در آن زمان اينطور ميكردند از جمله ابوحنيفه و سعيد بن سليمان و ابو نَفس تمّار و يحيي بن مَعِين و اسماعيل بن حمّال و بسياري ديگر از علماء اهل سنت و تمامي اينها در ماجراي فتنه خلق قرآن چكار كردند ؟ جواب به تقيه دادند و بعد اگر شيعه تقيتاً جواب دهد كافر است و مثل سامري بدترين گروه يهود ميشود اما علماء اهل سنت كه به تقيه جواب بدهند ميشوند سروران ما ! و ائمه ما ! و كار درستي كردند و اشكالي ندارد !!!
سؤال يكي از بينندگان :
در برنامه من ديدم كه يكي از منبري ها خيلي به ازدواج موقت تشويق ميكردند و آقاي ابوالقاسمي هم در اين زمينه حديثي خواندند ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
اولاً روايتي كه من خواندم روايت ضعيفي است و ثانياً آن روايتي كه عرض كردم هيچ منافاتي با بحث ازدواج موقت ندارد حضرت فرمودند زنش موافق نيست و عصباني ميشود اگر اشكالي داشت خود حضرت آنجا به او ميگفتند كه ميخواهي كار حرامي بكني مراقب باش و از خدا بترس با اينكه اينطور نشد و جداي از اين ادّله دال بر جواز ازدواج موقت در كتب شيعه و سني فراوان آمده و عزيزان ميتوانند به تفسير نمونه ذيل آيه مربوط به ازدواج موقت مراجعه كنند و آنجا نظر كارشناسان جامعه شناسي غربي را آورده كه اگر ما يكراه داشته باشيم براي از بين بردن فساد در جامعه ازدواج كوتاه قانونمند است و اين حرف را جامعه شناسان اروپائي زده اند در حاليكه پيامبر اكرم هزار و چهارصد سال قبل به ما فرمودند و ائمه ما فرمودند و حضرت علي فرمودند كه اگر خليفه دوم از ازدواج موقت نهي نميكرد « مَا زَنَا إِلاَّ شَطِي أَو شَفِي : جز انسان بدبخت و بيچاره كسي بدنبال زنا نميرفت » اگر خليفه دوم نهي نميكرد و عزيزان ميتوانند مدرك در تفسير طبري جلد 5 صفحه 13 چاپ دارالفكر بيروت و در ألدّر المنثور سيوطي جلد 2 صفحه 436 مشاهده كنند « لوَ لاَ أَنَّ عُمَر نَهَي عَنِ المُتعَهء مَا زَنَا إِلاَّ شَطِي » و عبد الرزاق صنعاني همين مطلب را در المصنف عبد الرزاق جلد 7 صفحه 500 شماره 1429 نقل كرده است و قرطبي در تفسيرش همين مطلب 5 صفحه 130 از جناب ابن عباس شاگر امير المؤمنين و صحابي مشهور نقل كرده است .
بزرگان علماء اهل سنت فتواي به جواز متعه دادند و به آن هم عمل كردند از جمله ابن جريج كه نود زن از متعه داشت و إبن جريج أموي بود و در زماني بود كه نسل بني اميّه داشت منقرض ميشد اين آقا آمد و يك خدمتي به بني اميّه كرد و نود زن از متعه گرفت و نسل آنها را ميخواست احياء كند ، براي ابن جريج هيچ كس نميگويد اشكال دارد و از بزرگان دين است و يك هشتم كلّ روايات اهل سنت بر او ميگردد و ميگويد اشكالي ندارد اگر ابن جريج متعه بكند چون ميخواهد بني اميّه را زياد كند اما بايد فساد در بين شيع زياد شود و جلوي ازدواج موقت را در بين شيعه گرفت .
ديشب هم جناب آقاي يزداني روايتي را مطرح كردند در سنن كبري نسائي جلد 3 صفحه 126 شماره 5540 و سندش هم صحيح است و هيچ مشكلي هم ندارد و دقيقاً شبيه همين سند در صحيح مسلم هم آمده است و ميگويد : ما رفتيم به نزد اسماء دختر ابوبكر « وَ سَأَلنَاهَا عَن مُتعَهءِ النِّسَاءِ ؟ فَقَالَت فَعَلنَاهَا : و از متعه زنان سؤال كرديم پس گفت ما اين كار را در زمان پيامبر انجام داديم » اين مطلب قابل توجه كساني است كه شيعه را به بي غيرتي متهم ميكنند و كسانيكه شيعه را به زنا متهم ميكنند همين روايت صحيح السند را خطاب به خودتان و علماء خودتان بخوانيد و ببينيد چه جوابي به شما ميدهند ، آيا حاضر هستند درباره خليفه اول اين روايت را بگويند كه دخترش ازدواج موقت كرده است ؟!
معاويه چه زماني اسلام آورد طبق بعضي از نقل ها در سال عام الفتح اسلام آورد و تمامي نظرات شما ميگويد بحث تحريم متعه قبل از آن بوده است و معاويه بعد از آنكه اسلام آورد ازدواج موقت كرد و همين يك مطلب كه معاويه ازدواج موقت كرده تمامي ادله شما را بر نسخ ازدواج موقت بهم ميزند و با سند صحيح هم عبدالرزاق دو روايت نقل ميكند كه معاويه ازدواج موقت كرده و بعد از اينكه از او جدا شد چون خيلي از او خوشش آمده بود تا مدتها براي او هدايا ميفرستاد كه بله ما مدتي با تو بوديم و خيلي آن مدت براي ما لذت بخش بود و اينها را جرأت ندارند براي مردم بخوانند چون نبودن اين مطلب سبب زياد شدن فساد ميشود و زياد شدن فساد هم سبب كم شدن توجه مردم به دين و حقايق ديني ميشود .
سؤال يكي از بينندگان :
ميگويند هر كس هفت شيعه را بكشد به داخل بهشت ميرود و هفت تا زن بهشتي به ديدار او مي آيند آيا واقعيت دارد ؟
پاسخ آقاي يزداني :
اين هفت نفر نيست و طبق آن فتواهائي كه علماء اهل سنت دادند يك نفر است كه نوح إفندي از علماء بزرگ اهل سنت و اهل تركيه فتوائي را بر ضد شيعيان و بقول خودش رافضي ها داد كه « مَن قَتَلَ رَافِضِّياً وَاحِداً وَجَبَت لَهُ الجَنَّهء مَن تَوَقَّفَ فِي كُفرِهِم وَ إِلحَادِهِم وَ وُجُوبِ قِتَالِهِم وَ جَوَازِ قَتلِهِم فَهُوَ كَافِرٌ مِثلَهُم فَيَجِبُ قَتلِ هَؤُلاَءِ الأَشرَارِ الكُّفَارِ تَابُوا أَن لَم يَتُوبُوا : هر كس يك رافضي را بكشد ( بقول خودش كساني كه به ابوبكر و عمر دشنام ميدهند ) بهشت بر او واجب ميشود و اگر كسي در اين شك كند كه شيعه ها كافر و ملحدند و قتلشان واجب است خودش كافر است پس كشتن اين اشرار كافر واجب است چه توبه كنند و چه توبه نكنند » و بعد در ادامه ميگويد « وَ لاَ يَجُوزُ تَركَهِم عَلَيهِ بِإِعطَاءِ الجِزيِهء وَ لاَ بِأَمَانٍ مُوَقَّت وَ لاَ بِأَمَانٍ مُعَبَّد وَ يَجُوزُ إستِرَاقِ نِسَائِهِم لِأَنَّ الإستِرَاقِ المُرتَدَّ بَعدَ مَا لَحِقَت بِدَارِ الحَربِ جَائِزٌ : جايز هم نيست حتي اگر بخواهند جزيه دهند و يا به اينها امان داده شود و حتي جائز است كه زنان شيعه را بعنوان كنيز بگيرند و بدزدند و با خودشان ببرند چرا كه مرتده را اگر در دار الحرب گير بياورد جائز است كه براي خودش ببرد » .
ألعُقُود الدُّرِيَّهء فِي تَنقِيهِ الفَتَاوَي الحَامِدِيَّهء ـ صفحه 102 و 103
و البته خيلي مفصل است و خيلي حرفهاي تندي بر عليه شيعه زده است و جالب است كه بعد از همين فتوا چهل هزار شيعه را در شهر حلب كشتند در همان سال و بعد از همين فتوا آنها را كشتند .
سؤال يكي از بينندگان :
مولوي هاي اهل سنت در افغانستان گفته اند كه بايد زنها ختنه كنند ، در اين باره توضيح بدهيد ؟
پاسخ آقاي يزداني :
اين امر در افغانستان صحت ندارد و من اطلاع دارم نه در بين شيعه و نه در بين سني ها چنين چيزي نيست .
سؤال يكي از بينندگان :
اين كه طبق قرآن نماز ظهر و عصر جدا خوانده شود و يا مغرب را جدا و عشاء را جدا بخوانيم اين اصل است و صحيح است و يا آن كه با هم خوانده شود صحيح است ؟ در حاليكه اميرالمؤمنين در نهج البلاغه زمانهاي ظهر و عصر را هم فرمودند ؟
پاسخ آقاي يزداني :
اين بحث بسيار مهمي است و روايات فراواني در كتب اهل سنت وجود دارد كه پيامبر اكرم هميشه نماز ظهر و عصر را باهم ميخواندند و مغرب و عشاء را هم با هم ميخواندند و در صحيح بخاري جلد 1 صفحه 202 حديث 524 كتاب المواقيت الصلاهء باب وقت العصر اين روايت آمده است كه « حَدَّثَنَا عَن عثمان بن سهل بن حنين قال سَمِعتُ عَن أَباأُمامهء يَقُولُ صَلَّينَا مَعَ عُمَر بن عبدالعزيز الظُّهرِ ثُمَّ خَرَجنَا حَتَّي دَخَلنَا عَلَي أَنَسِ بنِ مَالِك فَوَجَدنَاهُ يُصَلِّي العَصر فَقُلتَ يَا أنس مَا هَذِهِ الصَّلاَهءَ الَّتِي صَلَّيتَ ؟ قَالَ العَصر هَذِهِ صَلاَهءُ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم كُنَّا نُصَلِّي مَعَهُ : ميگويد ما با عمربن عبد العزيز نماز ظهرمان را خوانديم و از آنجا خارج شديم و بر انس بن مالك وارد شديم ديدم مشغول خواندن نماز عصر است يعني فوراً پشت نماز ظهر عصرش را خوانده است گفتم اي انس اين چه نمازي است كه تو داري ميخواني ؟ گفت : عصر و اين نمازي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميخواند » .
طبق اين روايتي كه در صحيح بخاري است و انس بن مالك خادم پيغمبر بوده است و هميشه با پيغمبر بوده و اهل سنت هم خيلي براي او احترام قائلند و ميگويد پيامبر اينگونه نماز ميخواند يعني نماز ظهر را ميخواند بعد فوراً پشت سرش نماز عصر را ميخواند و ميگويد « هَذِهِ صَلاَهءُ رسول الله » .
البته روايت در اين باره زياد است و در صحيح بخاري از ابن عباس نقل شده است كه ميگويد : « أََنَّ النَّبِيَ صلي الله عليه و آله و سلم بِالمَدِينَهءِ سَبعاً وَ ثَمَانِياً الظُهرَ وَ العَصرَ وَ المَغرِبَ وَ العِشَاء : ابن عباس نقل ميكند كه پيغمبر در مدينه نماز ظهر و عصر را با هم ميخواند و مغرب و عشاء را هم با هم ميخواند » .
آيه قرآن هم داريم كه « أَقِمِ الصَّلاَهءَ لِدَولِكَ الشَّمسِ إِلَي غَسَقِ الَّيلِ وَ قُرءَانِ الفَجرِ » ( الإسراء آيه 78 )
صحيح بخاري جلد 1 صفحه 182 باب مواقيت الصلاهء و جلد 1 صفحه 186 و در صحيح مسلم هم آمده و البته روايات در اين باب فراوان است و باز روايتي از ابن عباس نقل شده است : « قَالَ صَلَّي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم الظُّهرَ وَ العَصرَ جَمِيعاً وَ المَغرِبَ وَ العَشَاءَ جَمِيعاً فِي غَيرِ خَوفٍ وَ لاَ سَفَرٍ » ( چون اينها اشكال ميكنند كه اگر پيغمبر با هم خوانده ، باراني بوده و يك خوفي بوده است و يك ترسي بوده و يا مسافرتي بوده است ) ولي در روايت آمده كه ميگويد در مدينه نه خوفي بود و نه ترسي بوده و نه مسافرتي بود و پيغمبر هم با هم ميخواند .
صحيح مسلم ـ جلد 1 ـ صفحه 489 ـ باب الصلاهء المسافرين
سؤال يكي از بينندگان :
من به صحت يا سقم اين روايات كاري ندارم در نامه 52 حضرت علي عليه السلام كه به واليانشان نوشته اند وقت و اوقات نماز را گفتند و فرمودند : « پس نماز ظهر را با مردم بگذاريد و زماني كه خورشيد از ديوار استراحتگاه به اندازه طول ديوار بطرف مغرب برگشت نماز عصر را هنگامي همراه با مردم إدا كنيد كه خورشيد هنوز درخشان و سفيد و زنده و روشن باشد و نماز مغرب را زماني بخوانيد كه روزه داران روزه خود را ميگشايند و نماز عشاء را زماني بخوانيد كه شفق در افق پنهان ميگردد » لطفاً در اين باره توضيح بدهيد ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
ما هيچ وقت قائل نيستيم به اينكه پنج وعده نماز خواندن حرام است ! ما 5 وقت را هم مستحب ميدانيم در بعضي از روايات ائمه مستحبات را بيان كردند اما وقتي اين مستحب را در كنار سيره اهلبيت گذاشتيم و ديدم خودشان سه وقت هم خوانده اند و در كتب شيعه آمده و هم پنج وقت آمده و تأكيد هم به آن شده كه مستحب هم هست و هم سه وقت آمده و اين هم تأكيد شده پس هر دو جائز ميشود ، فرق ما با عزيزان اهل سنت در اين است كه آنها ميگويند پنج وقت واجب است و سه وقت حرام است ولي مي بينيم كه پيامبر اكرم هم سه وقت خوانده اند يعني فتواي آنها با حرفي كه خودشان ميزنند جور در نمي آيد اما ما هم روايت داريم براي سه وقت و هم براي پنج وقت و هر دو را هم مستحب ميدانيم ، چرا ؟ چون خواندن پنج وقت يعني خواندن نماز در وقت فضيلتش است و فضيلت ديگر اينكه شخص اول وقتي كه عملي واجب ميشود واجب را انجام داده و مبادرت به فعل واجب كرده و اول وقتيكه نماز ظهر و عصر واجب ميشود چه وقتي است ؟ بعد از گفتن اذان ظهر ، يكي از مستحبات اين است كه اگر توانست هر دو را با هم انجام دهد و اگر نميتواند و ميتواند صبر كند در وقت فضيلت آن را بخواند ، پس اين روايت درست است و ما منكرش نيستيم .
سؤال يكي از بينندگان :
ديشب در شبكه نور ( ظلمت ) كارشناس برنامه فرمودند منظور از مولا در دستور پيامبر اكرم كه « مَن كُنتُ مَولاَهُ فَهَذَا عَلِيٌ مَولاَهُ » مولا منظور پسر خوانده پيامبر بوده است و عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين گفته بخً بخً يعني آمده و با ايشان آشتي كرده است ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
اگر واقعاً اينطور باشد كه مولي بمعناي پسرخوانده باشد پس ترجمه خيلي خنده دار ميشود و اين عالم سني كه اين حرف را زده خيلي بيسواد بوده است و معنيش اين ميشود كه اي مردم هر كسي كه من پسر خوانده هستم علي هم پسر خوانده اوست و اين واقعاً خنده دار است و اين حرفها را كنار بگذاريد شما خودتان ميگوئيد جناب مولانا عبد الحميد و جناب مولانا فلاني و ... به رهبر خودتان ميگوئيد مولانا ، چطور براي مولاناي خودتان لفظ بمعناي خلافت است و به حضرت علي كه ميرسد بمعناي خلافت نيست ؟!!
سؤال يكي از بينندگان :
اهل سنت ميگويد كه عمر بن خطاب در مسجد به هنگام نماز به همان شيوه اي كه مولا علي بشهادت رسيده است او هم بشهادت رسيده است ، آيا صحت دارد ؟
پاسخ آقاي ابوالقاسمي :
اولاً بايد در اينجا به يك نكته متذكر شد كه اهل سنت تأكيد فراواني دارند كه خليفه دوم را يك كافر كشته است و ما سؤال ميكنيم كه اين كافر چطور آمده در نماز جماعت و در مسجد و در صف اول و كسي هم نگفته كه اي آقاي كافر اينجا جاي شما نيست و شما اينجا چكار ميكنيد و چون تصحيح هم كردند كه پيامبر كل كفار را از مدينه بيرون كردند كه يكي از آنها اين ابولؤلؤ بوده است و با خليفه دوم هم دعوا كرده است .
و اين كافر صف اول نماز جماعت چكار ميكرده آن هم نماز صبح و كسي هم به او گير نداده است و خليفه دوم را در آنجا كشته است و اين مطلب خيلي دقيق است و بايد مورد توجه قرار بدهند و جداي از اين عبد الرزاق روايتي دارد كه ابولؤلؤ صريحاً شهادتين ميگفت .
مطلب ديگر اينكه روايتي است در كتاب بحارالأنوار كه وقتي خليفه دوم تصميم ناعادلانه اي راجع به ابولؤلؤ گرفت چون خراج بسياري بر گردن ابولؤلؤ گذاشته بودند او عصاني شد و گفت : « لَأُدِيَّن بِكَ رُحاً يَسنَي بِهِ أَحَدِ الشَرقِ وَ الغَربِ » خليفه دوم گفت من را تهديد ميكني و ابولؤلؤ ديگر هيچ چيزي نگفت و بعد از اين ماجرا دستور داد كه يك صربي يا راه مخصوصي در زير زمين بكنند به مسجد چون خانه اش نزديك مسجد بود و هر وقت كه خواست به مسجد برود از آن راه سريع به مسجد برود و ابولؤلؤ آنجا اين ضربه را به خليفه دوم زده است و لذا توانسته فرار كند و بيرون او را گرفتند و اگر در خود مسجد ضربه ميزد به بيرون نميكشيد « وَ ذَلِكَ أَنَّ عُمَر قَد جَعَلَ لِنَفسِهِ صَرباً تَحتَ الأَرضِ مِن بَيتِهِ إِلَي المَسجِدِ فَقَعَدَ أَبُولؤلؤء فِي الصَّربِ فَضَرَبَهُ بِخَنجَرٍ فِي بَطنِهِ » .
و به همان دليل بود كه عثمان صبر ميكرد و نماز صبح را نزديك به طلوع آفتاب ميخواند تا آن دالاني كه ميخواهد از آنجا رد شود روشن باشد و ببينند كه كسي داخل آن هست يا نيست و اين مطلب در بحارالانوار جلد 30 صفحه 347 آمده است .
سؤال يكي از بينندگان :
در مورد نواصب يعني كساني كه اهلبيت پيامبر اكرم را سب ميكنند ، الآن همه اهل سنت و حتي وهابيان تندرو علي خصوص شبكه ظلمت از سبّ ايشان خودداري ميكنند ولي در حاليكه همين افراد جمله صلوات را بصورت ابتر و بدون آله ذكر ميكنند با توجه به دستور پيامبر از نگفتن صلوات بصورت ابتر و يا نام حضرت مهدي را بصورت توهين آميز بر زبان مي آورند و فضائل ائمه و عصمت پيامبران را زير سؤال ميبرند و يا فردي در شبكه ظلمت غدير خم را بعنوان سياه ترين روز تاريخ نامبرده است ، آيا ميشود اينها را با اين اعمال جزء نواصب دانست و آيا منكر شدن فضائل حضرت علي عليه السلام و پنهان كردن آن شامل سبّ ميشود ؟
پاسخ آقاي يزداني :
روايت داريم كه اگر كسي بخاطر اينكه فلاني شيعه است با او بد باشد ميتوان به او ناصبي گفت و انشاء الله در هفته بعد روايت را كامل ميخوانيم و آدرس روايت را هم ذكر خواهيم كرد .