کد مطلب:2972 دوشنبه 15 آذر 1389 آمار بازدید:133

نگاهي بر كتاب گفتگوي آرام 5
شبكه ولايت - پاسخ به شبهات ديني

01:51:40

دانلود   19.17 مگابایت
بسم الله الرحمن الرحيم

آقاي رجائي فر
السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك .
با عرض سلام خدمت شما بينندگان گرامي و عرض تسليت به مناسبت أيام عزاداري و مصيبت أبا عبد الله الحسين عليه السلام ، انشاء الله عزاداريهاي شما عزيزان به درگاه خداوند باري تعالي مورد قبول قرار بگيرد .
در خدمت دو تن از پژوهشگران مؤسسه پژوهشي وليعصر هستيم و از مباحث حجت الاسلام و المسلمين يزداني و حجت الاسلام و المسلمين ابوالقاسمي بهره مند ميشويم و موضوع برنامه ما در خصوص ريشه هاي تاريخي عاشورا است .
از آقاي يزداني خواهشمندم درباره ريشه ها تاريخي واقعه عاشورا و منشأ عاشورا و اينكه عاشورا از كجا شروع شده را براي ما بيان بفرمائيد ؟
آقاي يزداني
در خصوص سؤالي كه شما پرسيديد حادثه غم بار عاشورا با اين عظمت و با اين جانايات هولناكي كه در آن اتفاق افتاده و در تاريخ اسلام و شايد در تاريخ بشريت بي سابقه باشد و از هر نظر شايد بي سابقه باشد يك حادثه و يك اتفاق نيست كه يك شبه يك نفر تصميم گرفته باشد امام حسين عليه السلام و فرزندان او را به شهادت برساند و فردا هم اين قضيه اجرا شده باشد و از ديدگاه مدارك تاريخي كه خدمت دوستان ارائه خواهيم كرد حادثه عاشورا يك فرآيند تاريخي است و يك حادثه اي از پيش طراحي شده است كه يزيد بن معاويه تنها مجري اين جنايات هولناك ميشود و نه طراح آن و طراحي آن را بايد جايي ديگر جستجو كرد .
پس بايد براي شناخت عامل اصلي وقوع حادثه عاشورا به كمي عقبتر برگرديم و ريشه هاي حادثه را دنبال كنيم و اين هدف ماست كه ميخواهيم در اين برنامه به آن برسيم و آن را مشخص كنيم و به اين سؤال پاسخ بدهيم كه ريشه هاي واقعه عاشورا در كجاست ؟
خوب چه اتفاقي افتاده بود كه مسلمانها و كسانيكه خود را پيرو دين اسلام و امت دين پيغمبر ميدانستند در كربلا جمع شدند و فرزندان و نواميس رسول خدا را اسير كردند و ناموس رسول خدا را سر برهنه در كوچه هاي كوفه و شام گرداندند و چه اتفاقي افتاده بود كه چنين كارهايي كردند ، آيا ممكن است كه به يكباره چينن حادثه اي اتفاق افتاده باشد ؟ و به يك باره چنين تحولي در مردم روي داده باشد ؟ آيا يزيد بن معاويه كه تنها چند ماه از حكومت او بيشتر نميگذشت ميتوانست به يك باره در مردم چنين تحولي ايجاد كند كه به فرزند پيغمبر خودشان هم رحم نميكنند و فرزند رسول خدا را به عنوان يك خارجي و به عنوان كسيكه بر امام خودش خروج كرده بكشند و خونش را حلال بدانند و نواميس پيغمبر خودشان را به عنوان اسير در كوچه هاي كشورهاي اسلامي بگرداندند ، چه انحرافي در دين اسلام ايجاد شده بود كه حضرت سيد الشهداء تنها بعد از گذشت پنجاه سال از رحلت رسول گرامي اسلام جان خود را فدا ميكند تا دين جدش را احياء كند و اصلاح كجي هاي امت را هدف اصلي از قيام خودش اعلام ميكند ، چه انحرافي بود كه ميفرمايد : « وَ إنِّي لَم أخرُج عَشِراً وَ لاَ بَطِراً وَ لاَ مُفسِداً وَ لاَ ظَالِماً وَ إنَّمَا خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاَحِ فِي أُمَّتِ جَدِّي صلي الله عليه و آله و سلم : ميفرمايد هدف من از خروج و قيام اصلاح امت جدم است » چه كجي در دين اسلام و در امت پيغمبر اتفاق افتاده بود كه فرزند پيغمبر تنها بعد از پنجاه سال ميخواهد اين كجي ها را راست كند .
بحارالانوار ـ جلد 44 ـ صفحه 329
مسلماً چنين نيست و وقايع عاشورا ريشه در گذشته آن دارد و حاكمان قبل از يزيد نقش مهمتر و بيشتري در اين حادثه داشته اند .
در حادثه عاشورا تمام كسانيكه از آغاز اهلبيت را از صحنه اجتماعي و سياسي امت كنار زدند و مسيري كه توسط خداوند تعيين شده بود را تغيير دادند و آناني كه بر كشتن امام حسين و فرزند پيغمبر گرد آمدند و همراهي كردند و متابعت كردند در اين جرم شريك هستند ، تمام كسانيكه زمينه سازي كردند از روز اول و آنان كه دستشان به خون امام حسين آلوده شد همه در اين حادثه شريك هستند .
ما در اين چند جلسه كه در خدمت شما هستيم به اين سؤال پاسخ ميدهيم كه چرا زينب كبري سلام الله عليها در روز عاشورا و بعد از به شهادت رسيدن حضرت سيد الشهداء فرياد ميزند كه جانم بفداي كسيكه خيمه و عسكر و لشگر او در روز دوشنبه به غارت رسيد و اين روايت را سيد بن طاووس بنقل از حُمِيدِ بن مسلم مينويسد كه ميگويد : سوگند به خدا زينب دختر علي را فراموش نميكنم كه با آهي جانكاه براي حسين ميگريست و با صدايي اندوه بار و قلبي پر درد صدا ميزد « يَا مُحَمَدَا هَذَا حُسِينٌ بِالعَرَاءِ تَسمِي عَلَيهِ الصَّبَاح قَتِيلِ أَولاَدِ البَقَايَا وَاحُزنَا وَاكَرَبَا أليَومِ مَاتَ جَدِّي رسول الله وَ هَذَا حُسِينٌ مَزُورُ رَأسِ مِنَ القَفَاءِ وَ مَصلُوبُ الأمَامَهءِ وَ الرِّدَاءِ بِأَبِي مَن أَضحَي عَسكَرُهُ فِي يَومِ الإثنَينِ نَحباً : امروز رسول خدا از دنيا رفت و جانم بفداي كسيكه لشكر او در روز دوشنبه غارت شد » در حاليكه ما ميدانيم حادثه عاشورا در روز دوشنبه اتفاق نيافتاده است و روز جمعه اتفاق افتاده و حضرت زينب با اين سخني كه ميگويد در حقيقت اشاره ميكند به حادثه شهادت رسول خدا و ميخواهد به مردم بگويد سرآغاز همه اين مصيبتها روزي بود كه پيامبر را شهيد كردند و آن مصيبتهاي جانكاه بعد از پيغمبر يكي يكي بر اهلبيت وارد شد و اين روايت را سيد بن طاووس در لهوف صفحه 133 و 134 نقل ميكنند و كسانيكه دشمن اهلبيت بودند منتظر رحلت يا شهادت حضرت رسول بودند .
با اينكه ميدانيم قضيه عاشورا در روز جمعه اتفاق افتاده است پس چرا حضرت زينب كبري ميفرمايد خيمه گاه و لشكر سيد الشهداء در روز دوشنبه غارت شده است ؟ و طبق روايت ديگري كه در شريف كافي از امام رضا عليه السلام نقل شده است ميفرمايند : « وَ يَومِ الإِثنَينِ يَومٌ نَحسٌ قَبَضَ الله عَزّوَجَلّ فِيهِ نَبِيَّهُ وَ مَا أُصِيبَ آلُ مُحَمَّدٍ إلاَّ فِي يَومِ الإِثنَينِ : روز دوشنبه روز نحسي بود كه خداوند در آن روز نبيّش را از دنيا برد و تمام مصيبتهائي كه بر خاندان پيغمبر اتفاق افتاده در روز دوشنبه بوده است » يعني شروعش از آن روز بوده درحاليكه روز عاشورا روز جمعه بوده است يعني سرآغاز همه اين مصيبتها از روز دوشنبه بوده است روزي كه پيامبر از دنيا رفت .
بعد از شهادت امام هادي عليه السلام يك كنيزي از خانه ايشان بيرون مي آيد و فرياد ميزند : « ما هر چه ميكشيم از روز دوشنبه است » و اين مطلب اهل سنت مثل مسعودي در مروج الذهب نقل ميكند : « كَانَت وَفَاتِ أَبِي الحَسَن عَلي بن محمد عليهم السلام فِي خَلاَفَهء المعتزل بالله وَ ذَلِكَ يَومُ الإِثنَين لأَربَعَ بَقِيَينِ مِن الجَمَادِي الآخِرَهء ... وَ سُمِعَت فِي جِنَازَتِهِ جَارِيَهءٌ سُودَاءٌ وَ هِيَ تَقُولُ مَاذا لَقِينَا مِن يَومِ الإِثنَينِ : اين چه مصيبتهائي است كه ما در روز دوشنبه ميكشيم » همه اين روايات اشاره دارد كه سرمنشأ عاشورا همان روز دوشنبه است و مسبّب اصلي همه مصيبتهائي كه بر اهلبيت نازل ميشود در طول تاريخ همان كساني هستند كه در روز دوشنبه جنازه پيامبر اكرم را رها كردند و به سقيفه رفتند و مسيري را كه خداوند براي آينده اسلام تعيين كرده بود تغيير دادند و دين اسلام را تحريف كردند .
آقاي رجائي فر
شما فرموديد كه ريشه عاشورا در روز دوشنبه است و يك چيز طبيعي است كه هيچ حادثه اي بدون پيش زمينه نيست و هر حادثه اي يك پيش در آمدي دارد و يك اتفاقي مي افتد كه باعث آن زمينه ميشود و شما اشاره اي داشتيد كه امام حسين عليه السلام فرمودند : من نميروم مگر اينكه امت پيامبر را اصلاح كنم ، از شما خواهش ميكنم براي ما توضيح دهيد كه چه انحرافاتي صورت گرفته در آن برهه از زمان كه باعث ميشود حضرت امام حسين عليه السلام بيايد و جامعه را اصلاح كند و شما اشاره فرموديد كه قدم به قدم و كم كم اتفاق افتاده است ؟

آقاي يزداني
حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم با مديريت الهي كه داشتند مسلمانان را طوري بار آورده بودند و تربيت كرده بودند كه مردم قبل از اينكه با حرف و لق لقه زبان اعتقادات خود را بيان كنند بيشتر اهل عمل بودند و بيشتر اهل انجام واجبات و مستحبات و ترك محرمات بودند و اعتقاد خود را با عمل به نمايش ميگذاشتند و در حقيقت بيشتر اهل عمل بودند تا اهل گفتار و سخن ، آنهائي كه اسلام را با جان و دل پذيرفته بودند جانشان را هم در اختيار رسول خدا قرار داده بودند و با جان و دل در خدمت پيامبر بودند بدون هيچ داشت مادي و دنيوي و مال و پست و مقام ... .
مثلاً حنظله غسيل الملائكه جواني است كه در شب عروسي خودش وارد حجله دامادي ميشود اما به محض اينكه شنيد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمان جهاد داده است از حجله مستقيم بطرف أُحد روانه ميشود و عروس يك شبه خود را در خانه رها ميكند و خود را به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميرساند و جانش را در كف ميگيرد و به رسول خدا تقديم ميكند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به او لقب غسيل الملائكه ميدهند كه بزرگان اهل سنت اين مطلب را مفصلاً در كتابهاي خودشان نقل كردند : « ثُمَّ هَجِمَ عَلَيهِ الخُرُوجُ فِي النَّفِيرِ فَأَنسَاهُ الغُسلَ أَو أَعجَلَ : وقتي شنيد كه پيامبر دستور خروج داده اينقدر عجله كرد كه غسل خودش را فراموش كرد و وقتيكه در جنگ أُحد توسط ابوسفيان به شهادت رسيد پيغمبر گفت كه او را ملائكه غسل دادند » و رفتند و ديدند كه قطرات آب هنوز از سر و صورتش ميچكد .
پيامبر اكرم چنين ياراني داشتند و اين حنظه توسط ابوسفيان كشته شد و پسر او عبدالله بن حنظله سالها بعد توسط يزيد نوه ابوسفيان در مدينه به شهادت رسيد .
پيغمبر اصحاب خودش را اين چنين تربيت كرده بود كه حتي اميرالمؤمنين جملات بسيار زيبا عجيبي درباره اصحاب رسول خدا دارد كه در نهج البلاغه ميفرمايد : « لَقَََد رَأَيتُ أَصحَابِ مُحمد صلي الله عليه و آله و سلم فَمَا أَرَي أَحَدٌ يُشبِهُهُ مِنكُم : من اصحاب رسول خدا را ديدم و هيچيك از شما را شبيه آنها نميبينم » و در ادامه ميفرمايد : « آنها صبح ميكردند در حاليكه موهاي ژوليده و چهره هاي غبار آلود داشتند و شب را تا صبح در حال سجده و قيام و عبادت ميگذراندند و پيشاني و گونه هاي صورت را در پيشگاه خدا بر خاك ميسائيدند و با ياد معاد چنان ناآرام بودند كه گويا بر روي آتش ايستادند » و اينها اوصافي است كه اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب در خطبه 97 درباره اصحاب پيغمبر ميفرمايد .
اما بعد از شهادت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از آنجائي كه مديريت جامعه ، مديريت الهي و منتخب خداوند نبود وضعيت صد درجه تغيير ميكند و ديگر مردم براي رضاي خداوند به جهاد نميرفتند و انگيزه هاي ديني و اسلامي و خدائي جاي خودش را به انگيزه هاي دنيوي و ملاك هاي غير اسلامي داده بود تا جائيكه طبق مداركي كه در منابع اهل سنت مفصل آمده است ، خالد بن وليد فقط بخاطر بدست آوردن زن زيباي مالك بن نويره او را ميكشد و همان شب هم در همانجا با زن او همبستر ميشود و نعوذ بالله اين عمل زشت و قبيح را انجام ميدهد كه ابن حجر اصغلاني در اين باره مينويسد : « إنَّ خَالِدً رَأي إِمرَءَهءِ مَالِكٍ وَ كَانَت فَائِقَهءً فِي الجَمَال فَقَالَ مَالِك بَعدَ ذَلِك لِإِمرَءَتِهِ قَتَلتِينِي ( يَعنِي سَأَقتُلُ مِن أَجلِك ) : ميگويد خالد همسر مالك را ديد درحاليكه او در نهايت جمال بود و بسيار زيبا بود و مالك به همسر خودش گفت تو من را كشتي ( يعني من بخاطر تو كشته خواهم شد ) » يعني خالد تو را ديد من را زنده نخواهد گذاشت .
الإصابهء في تمعيض الصحابهء ـ جلد 5 ـ صفحه 755
و همچنين يعقوبي در تاريخ خودش ميگويد : « فَأَعطَاهُ مَالِكِ بنِ نُوَيرِه يُنَاضِلُهُ وَ التَّبَعَتهُ إِمرَءَتهُ فَلَمَّا رَآهَا أَعجَبَتهُ : مالك بن نويره پيش خالد آمد تا با او گفتگو كند و همسرش نيز بدنبال مالك بود وقتيكه خالد او را ديد در شگفت فرو رفت و تعجب كرد و خيلي از زن مالك خوشش آمد و گفت قسم بخدا به آنچه كه در دست توست نميرسم مگر اينكه تو را بكشم » .
آقاي رجائي فر
از جناب آقاي ابوالقاسمي خواهش ميكنم كه در خصوص ريشه هاي تاريخي عاشورا صحبت كنند و سؤال من اين است كه اينكه سرآغاز انحراف از روز دوشنبه رحلت حضرت رسول است ، اين تحول اصلي از كجاي تاريخ اسلام صورت گرفته است و آقاي يزداني مقداري در اين زمينه پاسخ فرمودند و استفاده كرديم ، از شما ميخواهيم كه در اين باره بيشتر توضيح بدهيد كه مسبّب اصلي اين انحرافات از شما ميپرسيم كه كيست ؟
آقاي ابوالقاسمي
همانطور كه جناب آقاي يزداني فرمودند وقتيكه سنت پيامبر از جائي كه بايد باشد دور شود و به محلي ديگر دور از محل اصلي خودش منتقل شود ما نبايد توقع چيزي غير از وقوع ماجراي عاشورا را داشته باشيم و همانطور كه در روايات اهل سنت آمده كه پيامبر اكرم فرمودند : « قسم به خداوند اگر علي را به عنوان جانشين من انتخاب كنند همه آنها را به راه راست هدايت خواهد كرد و آنها را به جائي دعوت خواهد كرد كه هيچ سختي و مشكلي در آن نباشد و اگر اين چنين نشود دچار مشكلات خواهند شد » .
فاطمه الزهراء سلام الله عليها ميفرمايند : « خداوند ولايت ما را سبب وحدت امت قرار داده و سبب از بين رفتن مشكلات امت قرار داده است » .
وقتيكه ولايت نباشد اين مشكلات ايجاد ميشود و بعد ماجراهائي كه اتفاق افتاد خيلي طبيعي است مثل ماجراي خالد بن وليد و خود ماجراي سقيفه و درگيريهايي كه در سقيفه رخ داد و براي تكميل فرمايشات جناب آقاي يزداني روايتي را از مصنف عبدالرزاق صنعاني نقل كنم كه ايشان در جلد 10 صفحه 174 حديث 18722 روايتي را با سند صحيح نقل ميكند از أبا قتاده صحابي كه ميفرمايد : « خَرَجنَا فِي الرِّدَ حَتَّي إذً التَهَينَا إِلَي أهلِ أبيَاضِ حَتّي طَلَعَتِ الشَّمسِ لِلغُرُوبِ فَأَرشَفنَا إِلَيهِمُ الرِّمَاح فَقَالوُا مَن أَنتُم ؟ قُلنَا نَحنُ عِبَادُ اللهِ ، فَقَالوُا وَ نَحنُ عِبَادُ اللهِ فَأَسِرهُم خَالِدُ بنِ وَلِيد ... : در جنگهائي كه به جنگ با مرتدين مشهور است ميگويد ما با نيروهايي از ابوبكر خارج شديم و به منطقه ابياض رسيديم و خورشيد طلوع كرد بعد از غروبش و ما نيزه ها را به سمتشان گرفتيم گفتند شما چه كساني هستيد ؟ گفتيم ما مسلمان هستيم و ما بندگان خدا هستيم گفتند : ما هم بندگان خدا هستيم ، ولي خالد بن وليد با اينكه ادعاي اسلام كرده بودند آنها را اسير كرد و وقتي صبح شد دستور داد گردن آنها را بزنند » أبو قتاده صحابي ميگويد من به خالد گفتم : « إتَّقِ الله يَا خَالِدُ فَإِنَّ هَذَا لاَ يَحِّلُ لَكَ قَالَ إِجلِس فَإِنَّ هَذَا لَيسَ مِن كَفِيكَ ، فَكَانَ أَبوُقَتَادِه يَحلِفُ لاَ يَغضوُا مَعَ خَالِدٍ أَبَداً وَ كَانَ الأَعرَابِ هُمُ الَّذِينَ شَجَّعوُهُ عَلي قَتلِهِم مِن أَجلِ الغَنَائِم : گفتم خالد از خدا بترس اينكار براي تو جايز نيست گفت : بشين به اينكارها كاري نداشته باش اينكارها به تو نيامده است ابوقتاده قسم ميخورد كه ديگر با خالد به جنگ نخواهم رفت و اعراب و قبيله هاي بيابان نشين بودند كه خالد را تشجيع كردند و وادار كردند كه آن قبيله را بكشد بخاطر گرفتن غنيمت » يعني هنوز چند ماهي از شهادت حضرت رسول نگذشته بود كه بخاطر غنيمت حاضر شدند كشتار راه بياندازند بعد ميگويد : « وَ كَانَ ذَلِكَ فِي مَالِكِ بن نُوَيرِه : اين ماجرا در رابطه با مالك بن نويره بود » .
خوب سقيفه بني ساعده كه تشكيل شد حق از مسير خودش منحرف شد و طبق روايات اهل سنت رسول خدا دستور داده بودند كه برويد و جيش أسامه را تجهيز كنيد و در زمان خود پيامبر هنوز ايشان از دنيا نرفته بودند يك گروهي تقلب كردند با اينكه پيامبر فرمودند برويد براي جيش اسامه و كمك كنيد اين لشكر بايد تشكيل شود ولي قبول نكردند رفتند و با دستور پيامبر مخالفت كردند .
شهرستاني در الملل و النحل جلد 1 صفحه 23 روايتي را نقل ميكند كه : « جَهِّزُوا جَيشَ أُسَامَه لَعَنَ الله مَن تَخَلَّفَ عَنهُ : برويد و تجهيز كنيد لشگر اسامه را خداوند لعنت كند هر كس از آن تخلف كند » اما گروهي از اصحاب از آن سرپيچي كردند از جمله همانطور كه در برنامه هاي قبل عرض كرديم خليفه اول و دوم طبق منابع اهل سنت جزء كساني هستند كه از اين لشگر سرپيچي كردند .
ابن حجر اصغلاني در فتح الباري جلد 8 صفحه 152 ميگويد : « وَ كَانَ مِمَّن النتُدِبَ مَعَ أُسَامِه كِبَارِ المُهَاجِرِينِ وَ الأَنصاَر مِنهُم اَبوُبَكرٍ وَ عُمَر : از كسانيكه فرا خوانده شدند به جنگ به اين لشگر از بزرگان صحابه همراه با أسامه ، ابوبكر و عمر بودند » و حتي خليفه دوم در زمان خلافت خودش وقتي ميخواست به أسامه سلام كند ميگفت السلام عليك أيها الامير .
امّا اين ماجراهاي ناگواري كه در زمان پيامبر رخ داد مانع شد كه مردم خلافت را در آنجائي كه بايد باشد قرار دهند و از دستور رسول خدا سرپيچي كردند و طبق روايات اهل سنت كسانيكه سرپيچي كردند مشمول لعنت رسول خدا شدند و باز اتفاقاتي كه در سقيفه بني ساعده و بعد از آن رخ داد و در همين راستا بود در سقيفه به اجبار از مردم بيعت گرفتند و بني هاشم را كنار زدند .
در صحيح بخاري جلد 3 صفحه 1341 كتاب فضائل الصحابه باب قول النبي لو كنت متخذا خليلا از زبان عايشه همسر رسول خدا روايت نقل ميكند : « لَقَد خَوَّفَ عُمَر النَّاس وَ إِنَّ فِيهِم لَنِفَاقٌ : خليفه دوم مردم را ترساند و تهديد كرد ، مردم دو رو بودند » يعني صحابه اي كه با خليفه اول بيعت كردند منافق بودند و اينها در دلشان چيز ديگري بود اما در ظاهر آمدند و بيعت كردند .
همچنين در صحيح بخاري جلد 8 صفحه 26 كتاب الحدود باب الرجم ... از خود خليفه دوم ماجراي سقيفه بني ساعده را نقل ميكند و ميگويد : « ... وَ ارتَفَعَتِ الأَصوَاتِ وَ نَزَعنَا عَليَ سَعدِ بن عِبَادهء : سر و صداها خيلي بلند شد در سقيفه بني ساعده و كار بجائي رسيد كه به سر سعد بن عباده ريختيم » سعد بن عباده رهبر يك گروهي از انصار بود و كانديداتور انصار بود « وَ قَالَ قَائِلٌ مِنهُم قَتَلتُ سَعدِ بنِ عِبَادَه : يكي از همانها گفت شما سعد بن عباده را كشتيد گفتم خدا او را بكشد » و با هر راه و روشي بود خليفه اول را بر مسند نشاندند و در همان جلسه سقيفه هم يك عده با خليفه اول مخالفت كردند ولي آنجا با زور كار پيش رفت ، خوب سقيفه را پيش بردند بعدش چي ؟ بقيه مردم را چكار كنيم ؟ قبائل بيابان نشين اطراف مدينه كه طبق نص صريح قرآن « وَ مِمَّن حَولَكُم مِنَ الأَعرَابِ مُنَافِقُونَ وَ مِن أَهلِ المَدِينَه » ( سوره توبه آيه 101) از جمله قبيله أسلَم ، از اين نيروها استفاده كردند .
در كتاب تاريخ طبري صريحاً ميگويد : « إِنَّ أَسلَم أَقبَلَت بِجَمَاعَتِهَا حَتّي فَبَايَعوُا أبوبَكر : قبيله أسلم تمام نيروهايش را وارد كارزار كرد بحدّي كه در بازارهاي مدينه هم جا نميشدند و اينها آمدند و با خليفه اول بيعت كردند » و به همين سبب عمر ميگفت : « لاَ هُوَ إلاَّ عَن رَأَيتُ أَسلَم وَ أَيقَنتُ بِالنَّفسِ : من وقتي قبيله أسلم را ديدم يقين كردم ما پيروز هستيم » يعني در آنجا جنگ در گرفته بوده است و بر سر خلافت جنگ بود اما وقتي قبيله أسلم وارد كارزار شد من يقين كردم كه پيروز هستيم .
تاريخ طبري ـ جلد 2 ـ صفحه 244
در تكميل اين مسائل ما با مدارك معتبر اهل سنت از بخاري و غيرش ثابت كرديم كه بيعت در آن زمان با درگيري و با فشار و با تهديد بوده و نتيجه اينگونه خلافتي طبيعتاً به بزور بيعت گرفتن از امام حسين هم ميرسد اما براي تكميل بحث عبارتي از ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 1 صفحه 137 : « قَد بُويَعَ أبوبكر : با خليفه اول بيعت شد و مدتي نگذشت كه ديدم خليفه اول به همراه عمر و أبو عبيده و گروهي از اصحاب سقيفه آمدند » « وَ هُم مُهتَجِزُونَ بِالعُزُرِ الصَّنعَانِيَّهء : و لباسهاي متحّد الشكل صنعاني پوشيدند » يعني يك علامت براي لشگر و نيروي خودشان و نماد دار شده بودند و نماد براي خودشان گذاشته بودند « لاَ يَمُرُّونَ بِأَحَدٍ إِلاَّ خَبَتُوت وَ قَدَّمُوا فَمَدُّوا يَدَهُ فَمَسَحُوهَا عَلَي يَدِ أَبِي بَكر يُبَايِعُهُ شَاءَ ذَلِكَ أَم أَبَي : به هر كس كه ميرسيدند او را تحت ضربه هاي لگد قرار ميدادند و او را جلو مي آوردند و دستش را بزور ميكشيدند چه ميخواست و چه نميخواست و بزور روي دست خليفه اول ميگذاشتند يعني تو با او بيعت كردي » اين طريقه بيعت نتيجه اش ميشود بزور بيعت گرفتن از امام حسين عليه السلام .
شيخ مفيد هم همين ماجرا را نقل ميكنند و ميفرمايند : « وَ اللهِ لَقَد رَأَيتُ أَعرَابِ فَهَزِّموُا وَ التَّشَهوُا بِالعُزُرِ الصَّنعَانِيَّهء وَ أَخَذُوا بِأَيدِيهُمُ الخَشَب و ... وَ جَائوُا بِالمُكرَهِينَ إِلي البِيعَهء : ديدم كه اعراب چماق بدست به مردم هجوم آوردند ... و به زور مردم را براي بيعت آوردند » .
اين مطالب فقط در كتب شيعه نيامده بلكه در كتب اهل سنت هم آمده حتي شايد بتوان گفت به حدّ تواتر آمده است و آنقدر زياد است كه قابل انكار نيست .
از امير المؤمنين عليه السلام چگونه بيعت گرفتند ؟ حضرت علي عليه السلام در نهج البلاغه نامه 28 ميفرمايد : « إِنِّي كُنتُ جَمَلِ المَخشُوشِ حَتَّي يُبَايِع : ( حضرت براي اينكه مردم مطالب را بخوبي درك كنند آنها را به چيزهائي تشبيه ميكردند كه مردم آنها را ديده باشد ) فرمودند : آيا ديده ايد كه وقتي به شتري مهار ميزنند چطور او را از هر طرف با بند ميبندند و بزور ميكشند ، براي بيعت من را اين چنين بردند » .
إبن قُطيبهء در كتاب الإمامهء و السياسهء صفحه 31 همين مطلب را نقل ميكند كه خيلي جالب است : وقتي بزرو حضرت را وارد به مسجد كردند به او گفتند بايد بيعت كني « فَقَالوُا لَهُ بَايِع » حضرت فرمودند اگر بيعت نكنم چطور است با نهايت جسارت گفتند : قسم بخداوند گردن تو را خواهيم زد حضرت در پاسخ فرمودند اگر اينكار را بكنيد بنده خدا و برادر رسول خدا را كشتيد .
در اثبات الوديعهء مسعودي كه عالمي است كه شيعه و سني به كلمات او استدلال ميكنند و اهل سنت او را بعنوان يك تاريخ نويس معتبر قبول دارند نقل ميكند كه وقتي بزور خواستند از حضرت بيعت بگيرند حضرت قبول نكردند : « فَقَالوُا لَهُ مُدَّ يَدَكَ وَ بَايِع فَأَبَي عَلَيهِم فَمَدُّوا يَدَهُ كُرهاً فَقَبِضَ عَليَ أَنَامِلِه فَقَامُوا بِأَجمَلِهِم عَلَي فَتحِهُم فََلَم يَقدِرُوا فَمَسَحَ عَلَيهَا أَبُوبَكر وَ هِيَ مَضمُومَهء : بزور دست حضرت را كشيدند پس حضرت انگشتانشان را مشت كردند و همه ريختند تا انگشتان حضرت را باز كنند ولي نتوانستند و ابوبكر روي دست حضرت دست كشيد در حاليكه انگشتان ايشان بسته بود » و همين منجر ميشود كه در سال 60 هجري وقتي معاويه مرد و يزيد جانشين او شد قبل از اينكه اين خبر منتشر شود يزيد تلاش كرد بزور از همه مخالفين بيعت بگيرد و به حاكم مدينه نامه نوشت و گفت بايد از حسين بن علي و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر به هر قيمتي كه شده بيعت بگيري .
البدايهء و النهايهء ـ جلد 8 ـ صفحه 146
« أمّا َبعد فَخُذ حُسَينَ وَ عَبد الله بن عمر وَ عبد الله بن زبير بِالبِيعَهء أخَّذاً شَدِيداً : بزرو بايد بگيريشان » وقتيكه امام حسين مخالفت كردند و بيرون رفتند مروان رو كرد به حاكم مدينه و گفت : « وَ الله لَإن فَارَقَكَ وَ لَم يُبَايِع السَّاعَهء القَتلُ بَينَكُم وَ بَينَكَ وَ لاَ تَخرُجُهُ حَتَّي يُبَايِعُ وَ إلاَّ ضَرَبتَ عُنُقَهُ : قسم بخدا اگر الآن حسين از اينجا بيرون برود و بيعت نكند بين شما و او كشتار در خواهد گرفت و نگذار بيرون رود مگر اينكه بيعت كند و گرنه گردن او را بزن » اين مطلب كه به زور از حضرت علي عليه السلام بيعت گرفتند و آن حضرت را كشان كشان با آن وضعيت به مسجد بردند اگر اينها نبود آيا يزيد جرأت ميكرد كه به هر قيمتي از فرزند امير المؤمنين بيعت بگيرد ؟! آيا شخصي مانند مروان كه خودش مورد لعنت رسول خدا است و پدرش مورد لعنت رسول خدا است جرأت ميكرد حضرت را تهديد به كشتن بكند .
اينها از علتهاي اساسي بيعت گرفتن بزور از امام حسين عليه السلام و وقوع ماجراي عاشور است .
علت ديگري كه ميشود در اينجا به آن اشاره كرد بحث لقمه حرام است ، حضرت هفت بار در روز عاشورا جلوي دشمن ايستادند و آنها را متذكر شدند كه مردم ببينيد با چه كسي ميجنگيد اما هر بار كه خواستند صحبت كنند لشكر مانع شدند و حضرت در اينجا به يك حقيقت ملموس اشاره فرمودند و بعد همه مردم ساكت شدند و حضرت فرمودند : اگر شما حاضر نيستسد سخن من را بشنويد و اينگونه براي كشتن من بسيج شديد بخاطر اين است كه شكمهاي شما از مال حرام پر شده است : « فَقَد مُلِئَت بُطوُنَكُم مِنَ الحَرَامِ وَ طُبِعَ عَلَي قُلوُبَكُم وَيلَكُم أَلاَ تُنسِتُونَ أَلاَ تَسمَعُونَ » وقتي حضرت اين را فرمودند گروهي از آنها گفتند بگذاريد صحبتش را بكند و اين يك حقيقت است كه اگر كسي مراقب خوراك خودش نباشد آثار شوم و خطرناكي را بدنبال خواهد داشت كه منجر به حتي كشتن امام زمان خواهد شد .
اين حرام خواري ها از كجا شروع شد و سر منشأش كجا بود ؟ در زمان پيامبر كه كسي جرأت نميكرد كه حرام خواري كند ، در زمان پيامبر وقتي خالد گروهي از مردم را كشت رسول خدا فرمودند همه اموال را برگردانيد و هر چه از آنها گرفتيد و خسارت زديد بايد پرداخت شود و بعد فرمودند : « أللَّهُمَّ إِنِّي أَبرَءُ إلَيكَ مِمَّا فَعَلَ خَالِدُ بنِ وَلِيد » .
اولين جائيكه در تاريخ ديده شده كه مال يك شخص بعد از اسلام بزور گرفته شده ماجراي فدك است كه با آن روايتي كه در جلسات گذشته ثابت كرديم كه جعلي است : « إِنَّا مَعَاشِرَ الأَنبِّيَاء لاَ نُورَث مَا تَرَكنَا صَدَقَهء » و عرض كرديم كه خليفه دوم صراحتاً به خليفه اول ميگويد فدك را كه گرفتي براي نيروهاي نظامي خودت است و اگر برگرداني نيروهاي نظامي ات از دست ميرود و با اين بهانه و با اين روايت دروغي اين مال از فاطمه الزهراء سلام الله عليها صديقه كبري گرفته شد .
سيوطي در الدر المنثور روايتي را نقل ميكند : « و أخرج البزار و أبويعلي و إبن أبي حاتم و إبن مردويه عن ابي سعيد خُزري رضي الله عنه لَمَّا نَزَلَت هَذِهِ الآيَهء { وَ اتِ ذِالقُربَي حَقَّهُ } دَعَي رَسُولَ الله فَاطِمَه وَ أَعطَاهَا فَدَك : وقتي اين آيه نازل شد كه { و ات ذالقربي حقه } رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فاطمه زهرا را خواستند و فدك را به او دادند » .
الدّر المنثور ـ جلد 5 ـ صفحه 273
اين اولين جائي است كه مال يك شخص با وجود بيّنه شرعي و با وجود شهادت اميرالمؤمنين و حسنين و أم أيمن و رباح غلام رسول خدا مال فاطمه الزهراء سلام الله عليها را براي تجهيز نيروي نظاميشان گرفتند و طبيعي است كه اين لقمه ها كم كم روي مردم اثر ميگذارد و مردم را از راه حق دور ميكند .
بقول سعدي :
اگر زِ باغ رعيّت ملك كَنَد سيبي بر آورند غلامان او درخت از بيست
آقاي رجائي فر
در بحث اول شما اشاره فرموديد كه از علتهاي قيام امام حسين عليه السلام اصلاح امّت است و اشاره كرديد كه بعد از پيامبر اكرم تغييرات و تحولاتي صورت گرفته بود و مهمترين آنها تغيير و تحول در سنّت پيغمبر بوده است يعني در آن جامعه سنت پيامبر اكرم تغيير كرد ، ميخواهم بدانم اين نوع تغييرات و حوادث چقدر در وقوع حادثه عاشورا تأثير داشته است ؟


آقاي يزداني
تغييرات و تحولاتي كه در سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اتفاق افتاد بسيار گسترده بود و خلفاء سه گانه خودشان را جانشين پيامبر ميدانستند و تمام مناصبي كه پيغمبر داشتند آنها هم براي خودشان قائل ميشدند و فكر ميكردند تمام آن مناصب را دارند مثلاً پيامبر بزرگوار اسلام تعيين ميكردند كه مردم چند ركعت نماز بخوانند و چگونه وضوء بگيرند و چگونه تيمم كنند و به هر حال تمام احكام شرعي را به مردم ياد ميدادند و خلفاء هم فكر ميكردند وظيفه تعيين احكام شرعي را دارند و بعد از پيغمبر هر كدام از آنها تغييراتي را در سنت پيغمبر ايجاد كردند و زماني ميرسد كه طبق رواياتي كه در منابع اهل سنت است عده اي از صحابه ميگويند ما ميبينيم كه در جامعه هيچ يك از سنتهاي پيامبر وجود ندارد و تمام سنتهاي پيامبر را تغيير دادند كه چند روايت در اين زمينه بطور خلاصه از كتابهاي معتبر و صحيح اهل سنت با سندهاي صحيح براي شما ميخوانم .
محمد بن ادريس شافعي رئيس فرقه شافعيه در كتاب العُمل جلد 1 صفحه 235 از وهب بن كيسان نقل ميكند : « قَالَ رَأَيتُ إِبنُ زُبَير يَبدَاءُ بِالصَّلاَهءِ قَبلَ الخُطبَهء ثُمَّ قَالَ كُلُّ السُّنَنِ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قَد غُيِّرَت حَتَّي صَلاَهء : ميگويد من پسر زبير را ديدم كه قبل از خطبه نماز جمعه اول نماز ميخواند و بعد خطبه ميخواند و اين حرف را ميزد كه تمام سنتهاي پيغمبر تغيير داده شده حتي نماز » هيچ سنتي نمانده است .
و بخاري در صحيح خودش نقل ميكند كه عبد العزيز از زُهري شنيد : « يَقُولُ دَخَلتُ عَلَي أَنَسِ بنِ مَالِك : ما بر أنس بن مالك صحابي رسول خدا در دمشق وارد شديم در حاليكه او گريه ميكرد و از او علّت گريه را سؤال كرديم ، فَقَالَ لاَ أَعرِفُ شَيئاً مِمَّا أدرَكتُ إلاَّ هَذِهِ الصَّلاَهء : من چيزي جز نماز در بين شما نديدم ، وَ هَذِهِ الصَّلاَهءُ قَد ضُيِّعَت : اين نماز را هم ضايع كرديد » .
صحيح بخاري ـ جلد 1 ـ صفحه 198 ـ حديث 507 ـ كتاب مواقيت الصلاهء ـ باب التضييع الصلاهء عن وقتها
و در جائي ديگر بنقل از أبودرداء مينويسد : جز خواندن نماز به جماعت چيزي ديگر از سنت رسول خدا در بين مردم باقي نمانده كه نقل ميكند : « دَخَلَ عَلَيَّ أَبُودَردَاء وَ هُوَ مُغضَبٌ ، فَقُلتُ مَا أَغَضَبَكَ ؟ فَقَالَ وَاللهِ مَا أعرِفُ مِن أُمَّهءِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله و سلم شَيئاً إلاَّ أنَّهُم يُصَلُّونَ جَمِيعاً : ابودرداء پيش من آمد در حاليكه بسيار خشمگين بود به او گفتم چه چيزي تو را خشمگين كرده ؟ من از امت چيزي را نميشناسم مگر اينكه نماز را به جماعت ميخوانند » يعني تمام سنتهاي پيغمبر را تغيير دادند و آنطور كه سنت پيامبر اكرم بوده عوض كردند و الآن فقط همين مانده كه نمازشان را به جماعت ميخوانند .
صحيح بخاري ـ جلد 1 ـ صفحه 232 ـ حديث 622 ـ كتاب الجماعهء و الامامهء
در روايتي ديگر مي نوسيد : « عن قَيلاَن عن أنس قَالَ مَا أَعرِفُ شَيئاً مِمَّا كَانَ عَليَ أَحدِ النَّبِي صلي الله عليه و آله و سلم قِيلَ ألصَّلاَهء قَالَ أَلَيسَ ضَيَّعتُم مَا ضَيَّعتُم فِيهَا : از او سؤال كرديم كه آيا چيزي هست كه از زمان رسول خدا باقي مانده باشد ؟ يكي گفت بله نماز مانده ، انس گفت : نه حتي شما چيزهائي را كه در نماز بود ضايع كرديد » .
صحيح بخاري ـ جلد 1 ـ صفحه 197
احمد بن حنبل در مسند خود پرده از دست برده هاي كساني برميدارد كه خيال ميكردند خليفه رسول خدا هستند و اجازه تشريع دارند و فكر ميكردند همانطور كه پيامبر اجازه تشريع دارند اينها هم كه جانشين پيامبرند اجازه تشريع دارند كه إبن حجر أصغلاني از معاويهء بن غرّهء نقل ميكند : « دَخَلتُ أَنَا وَ نَفَرٌ مَعِي عَلَي أَنَسِ بنِ مَالِك فَقَالَ مَا أُمَرَائُكُم هَوُلاَءِ عَلَي شَيئٌ مِمَّا كَانَ عَلَيهِ مُحَمَّدٌ وَ أَصحَابُهُ إلاَّ أَنَّهُم يَضعَمُونَ أنَّهُم يُصَلُّونَ وَ يَصُومُونَ رَمَضَان : اين خلفاء شما چيزي از پيغمبر و اصحاب پيغمبر ندارند جز اينكه خيال ميكنند نماز ميخوانند و روزه ميگيرند » تازه خيال ميكنند و واقعاً نمازي را كه پيغمبر ميخواند اينها نميخوانند و روزه اي كه پيغمبر ميگرفت اينها نميگيرند جز اينكه خيال ميكنند .
فتح الباري شرح صحيح بخاري ـ جلد 4 ـ صفحه 39
جالب است كه بخاري در صحيح خودش مينويسد كه وقتي اميرالمؤمنين در جنگ جمل وارد بصره شد و در آنجا نماز خواند عده اي از اصحاب رسول خدا به ياد نماز رسول خدا افتادند ، اينقدر تغيير و تحوّل در اين بيست و پنج سال در سنت پيغمبر در نماز و روزه و خمس و زكات و همه احكام و سنتهاي پيامبر ايجاد شده بود كه وقتي اميرالمؤمنين در آنجا نماز ميخوانند مردم به ياد نماز پيغمبر مي افتند تازه يادشان مي آيد كه پيامبر چگونه نماز ميخوانند كه از عمران بن حسين نقل ميكند : « قال صَلَّمَ عَلِياً رَضِيَ اللهُ عَنهُ بِالبَصرَه فَقَالَ ذَكَّرنَا هَذِهِ الرَّجُل صَلاَهءً كُنَّا نُصَلِّيهَا مَعَ رَسول الله : اين مرد ما را ياد نمازي انداخت كه با رسول خدا ميخوانديم » .
صحيح بخاري ـ جلد 1 ـ صفحه 271 ـ حديث 751 ـ باب اتمام التكبير في الركوع
و جالب است كه طبري در معجم أوسط خودش و شمس الدين ذهبي در تاريخ الاسلام خودش مينويسد : اگر گذشتگان يعني صحابه سر از قبر بيرون بياورند جز نماز چيز ديگري در بين شما نميبينند ، همه سنتهاي پيامبر اكرم تغيير يافته « فَقَالَ سُبحَانَ الله وَ اللهُ لَو نُشِرُوا مِنَ القُبُورِ مَا عَرَفُوكُم إلاَّ أن يَجِدُوكُم قِيَاماً يُصَلُّونَ : اگر اصحاب پيغمبر از قبر بيرون بيايند چيزي را از سنتهاي پيغمبر در شما نمي بينند و نميشناسند جز اينكه نماز را برپا ميداريد » .
اين مطلب در معجم أوسط طبري جلد 1 صفحه 152 حديث 473 و نيز شمس الدين ذهبي هم اين مطلب را در تاريخ الاسلام جلد 6 صفحه 102 نقل كرده است .
جالب است كه أبونعيم اصفهاني در حُليَهءُ العُليَا جلد 2 صفحه 299 و إبن جوزي در المُنتزم جلد 6 صفحه 222 و شمس الدين ذهبي در تاريخ الاسلام و بدر الدين عيني در معاني الأخبار مينويسند : « قال تَمامُ بن نجيح عن معاويهء بن غرّه قَالَ أَدرَكتُ سَبعِينَ من صَحَابَهءِ لَو خَرَجوُا فِيكُم أليَومَ مَا عَرَفوُا شَيئاً مِمَّا إن أنتُم فِيهِ إِلاَّ الأذَانِ : ميگويد من هفتاد نفر از اصحاب رسول خدا را ديدم كه اگر هر كدام از آنها از قبرشان بيرون بيايند چيزي در بين شما از سنت پيغمبر نمي بينند غير از اذان » فقط اينكه اذان ميگوييد ، سنتهاي رسول خدا كه اينها نبود و شما آنها را تغيير داديد و فقط اذان است كه باقي مانده .
و مالك بن أنس در كتاب الموطأ و ابن عبد البر در كتاب الإستثكار و ديگر بزرگان اهل سنت اين مطلب را نقل كردند كه : « حدثني يحيي عن مالك عن عمّهِ أبي سهيل إبن مالك عن أبيه أَنَّهُ قَالَ مَا أعرِفُ شَيئاً مِمَّا أدرَكتُ عَلَيهِ النَّاسَ إلاَّ النِّدَاءَ بِالصَّلاَهءِ : من چيزي از سنت پيغمبر در اين مردم نمي بينم جز اينكه آنها بسوي نماز خوانده ميشود » .
الموطأ ـ جلد 1 ـ صفحه 72
جالب است كه در روايتي ديگر نقل ميكنند كه از سنت پيغمبر جز اينكه شما بطرف قبله نماز ميخوانيد چيز ديگري باقي نمانده است و همه را شما تغيير داديد كه حسن بصري يكي از علماء معروف اهل سنت ميگويد : « قال الحسن البصري لَو خَرَجَ عَلَيكُم أَصحَابَ رَسُولِِ اللهِ صلي الله عليه و آله و سلم مَا عَرَفُوا مِنكُم إلاَّ قِبلَتُكُم : اگر اصحاب رسول خدا از قبر بيرون بيايند چيزي در شما نمي بيند جز اين قبله شما كه به طرف قبله نماز ميخوانيد » .
جامع البيان العلم و فضله ـ جلد 2 ـ صفحه 200
جالب است كه در روايتي ديگر عبد الله بن مبارك مَروَزي نقل ميكند كه از سنت پيغمبر هيچ چيز باقي نمانده است ، نه اذان و نه نماز و ... دانه دانه اينقدر تغييرات در سنت پيغمبر ايجاد كردند كه هيچ چيز از سنّت پيغمبر باقي نماند كه عبد الله بن عَمر كه احتمالا عمر بن عاص است ميگويد : « لَو أَنَّ رَجُلَينِ مِن أَوَائِلِ هَذِهِ الأُمَّهء خَلَوا بِمُصحَفَيهِمَا فِي بَعضِ هَذِهِ الأَودِيَهء لَأَعطَيَ النَّاسَ اليَومَ وَ لاَ يَعرِفَانِ شَيئاً مِمَّا كَانَ عَلَيهِ : هيچ چيز از سنت پيغمبر اكرم باقي نماند و همه سنت پيغمبر را شما تغيير داديد » .
الزهد ـ جلد 1 ـ صفحه 61 ـ حديث 184
سؤال ما اينجاست كه اين همه تغيير و تبديل در سنت رسول خدا توسط چه كسي انجام شد و اولين فرد چه كسي بود كه سنت ايشان را عوض كرد ؟ آيا كسي جز خلفاء سه گانه بودند ؟ و نقطه شروع خيلي مهم است و كسيكه گام اول را بردارد راه را براي بقيه باز ميكند .
از عزيزان اهل سنت سؤال ميكنيم شما كه خود را اهل سنت ميناميد ، منظورتان كدام سنت است ؟ سنت پيغمبر طبق رواياتي كه در منابع خود شما نقل شد چيزي از آن باقي نمانده است و همه را خلفاء شما تغيير دادند ، پس چرا شما خودتان را سنّي ميناميد ، اگر سني هستيد ، طرفدار سنت چه كسي هستيد ؟
و مطلب ديگري كه خيلي نقش مهمي در حادثه عاشورا دارد قضيه سوزاندن احاديث رسول خداست كه سوزاندن احاديث و رواياتي بجا مانده از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از چيزهائي است كه زمينه ساز فاجعه عاشورا شد و متأسفانه نخستين فردي كه اينها را آتش ميزند خود خليفه اول جناب ابي بكر است و شمس الدين ذهبي بنقل از دخترش عايشه مينويسد : « جَمَعَ أَبِي الحَدِيثَ عَن رَسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و كَانَ خَمسَ مِئَهءِ حَدِيثِينَ : پدرم پانصد حديث از پيغمبر جمع كرده بود » پانصد حديث با املاء پيامبر خود ابوبكر نوشته بود « فَبَاهءَ لَيلَهءً يَتَغَلَّبُ كَثِيراً ... فَلَمَّا أَصبَحَ قَالَ أَي بُنَيَّ هَلُمِّيَ الأَحَادِيثِ الـَّتِي عِندَكَ فَجِئتُهُ بِهَا فََدَعَي بِنَارٍ فَأَحرَقَهَا : يك شب كه خوابيده بود خيلي به خودش ميپيچيد و تكان ميخورد ... وقتي صبح شد بمن گفت اي دخترم احاديثي كه نزد توست بياور وقتي آنها را آوردم همه آن احاديث را آتش زد .
احاديثي كه پيغمبر املاء كرده بود خليفه اول جناب ابوبكر همه را آتش زد .
تذكرهء الحفاظ ـ جلد 1 ـ صفحه 5
روايات ديگري هم از منابع اهل سنت نقل شده كه سوزاندن آثار رسول خدا در زمان خليفه دوم هم ادامه يافت و حتي او بيش از هم پيمان قديمي خودش بر اينكار اصرار ميكرد و تلاش خودش را چند برابر كرد و
شمس الدين ذهبي در سير علاّم النُبَلي و تاريخ الاسلام در اين دو كتاب از عبد الله بن عُلا نقل ميكند : « سَأَلتُ القَاسِم عَن يُملِيَ عَلَيَّ أَحَادِيثَهُ مَنَعَنِي : ميگويد من از قاسم خواستم احاديث را براي من املاء كند و بخواند تا من آنها را بنويسم و او گفت نه اين كار را نكن و بعد قاسم گفت : إِنَّ الأَحاَدِيثَ كَثُرَت عَلَي أَحدِ عُمَر : در زمان عمر احاديث زياد شده بود و مردم زياد حديث نقل ميكردند و مينوشتند ، فَنَاشَرَ النَّاسُ أَن يَعطُوهُ بِهَا فَلَمّا أَعطُوهُ بِهَا أَمَرَ بِتَحرِيقِها : عمر به مردم دستور داد همه احاديث را جمع كنند وقتي همه احاديث پيغمبر را از صحابه گرفت و جمع كرد همه را آتش زد . با خدعه و نيرنگ همه احاديث را جمع كرد و مردم هم به او دادند و همه را آتش زد .
اين مطلب در سير علام النبلي جلد 5 صفحه 59 و تارخ الاسلام جلد 7 صفحه 220 نقل شده است .
و خطيب بغدادي مينويسد : « أَنَّ عُمَر بن الخطاب أَرَادَ أَن يَكتُبَ السُّنَّهء ثُمَّ بَدَا لَهُ أَن لاَ يَكتُبَهَا ثُمَّ كَتَبَ فِي الأَمصَارِ مَن كَانَ عِندَهُ مِنهَا شَيئٌ فَليُمحِ : عمر ميخواست سنت پيغمبر را بنويسد بعد براي عمر بَدا حاصل شد كه نبايد بنويسد بعد به همه كشورها و شهرهاي اسلامي آئين نامه نوشت كه هر كس در نزد او روايتي از پيامبر بايد آن را از بين ببرد » .
تقييد العلم الخطيب بغدادي ـ جلد 1 ـ صفحه 53 ـ چاپ دار الإحياء السنهء النبويهء
سؤال ما اين است كه در اين روايات چه چيزي وجود داشت كه خلفاء را مجبور به آتش زدن آنها كرد مگر رسول خدا چه چيزي فرموده بودند كه با منافع شخصي ابوبكر و عمر در تضاد بود و آنها همه احاديث را آتش زدند ، قطعاً رسول خدا در اين روايات وضعيت آينده جامعه اسلامي و وظيفه اي را كه مردم داشتند را مشخص كرده بود و اين روايات با منافع مالي و دنيوي و رياست خلفاء كاملاً در تضّاد بود و آنها احاديث را آتش زدند ، اگر اين روايات در بين مردم بود هيچ يك از آن اتفاقاتي كه بعد از ايشان افتاد نمي افتاد و قطعاً مردم وظيفه خودشان را ميدانستند و ديگر كسي با حسين بن علي نميجنگيد و حادثه عاشورا و بشهادت رسيدن امام حسن و آن همه ظلمهائي كه به اميرالمؤمنين روا داشتند اتفاق نمي افتاد .
آقاي رجائي فر
در آن زمان افرادي تازه مسلمان بودند و اينها ميخواستند با پيامبر آشنا شوند و طبيعتاً بايد سراغ احاديث پيامبر ميرفتند و هيچ چيزي از پيامبر اكرم نبود چون همه را آتش زده بودند .
من خلاصه اي از مباحثي را كه شما فرمودند بيان كنم كه ريشه هاي حادثه عاشورا را در واقع بايد در صدر اسلام پيدا كنيم مخصوصاً در سقيفه و بعد از آن و نظير آن را ما مي بينيم ، در آنجا يك بيعت اجباري شد و اينجا هم يك بيعت اجباري ، سرآغاز لقمه هاي حرام در آنجا بود و در كربلا امام حسين عليه السلام چندين بار اشاره كردند كه شكمهاي شما پر از حرام شده و اين سخنان من در شما تأثير نميگذارد .
آقاي يزداني
البته ما مطالب زيادي آماده كرديم كه در هفته ديگر ادامه خواهيم داد و قضاياي ديگري هم در صدر اسلام اتفاق افتاد و رواج دشمني ها با اهلبيت عليهم السلام كه متأسفانه اين قضيه هم اولين بار توسط خليفه اول اتفاق افتاد كه دشمني با اهلبيت را او بود كه رواج داد و اولين بار او بود كه به حضرت زهرا ظلم كرد و اولين بار او بود كه به خانه حضرت زهرا هجوم آورد .


آقاي رجائي فر
جناب ابوالقاسمي شما در پاسخ به سؤال اول اشاره كرديد به جرياناتي كه در صدر اسلام و بعد از وفات پيامبر اكرم صورت گرفت ، سؤال من اين است كه منافقان را مي بينيم كه در آن زمان هميشه در مناصب مهم قرار ميگرفتند ، چه كساني اين مناصب و مقامات را در چه جاهائي به اينها دادند و چه كساني منافقان را به مناصب كليدي منصوب كردند و طبيعتاً اگر اين خط را ادامه دهيم به واقعه عاشورا هم ميرسيم ؟
آقاي ابوالقاسمي
بدون شك يكي از مسائليكه زمينه ساز ماجراي عاشورا بود بكار گماردن منافقين بر مناصب اسلامي بود .
منافق كسي است كه ميخواهد اصل دين نباشد و طبيعتاً با كسيكه طرفدار دين است و ميخواهد دين را در جامعه حكم فرما كند مقابله ميكند و بكار گماردن منافقين طبق روايات صحيح السند و معتبر اهل سنت در زمان خليفه اول و دوم و سوم بوضوح ديده ميشود با مراجعه به كتاب و سنت خطر منافقين براي همه مسلمانها يك امر واضح است و شكي در آن نيست و حتّي شايد بتوان گفت مقدار تهديدي كه در قرآن راجع به منافقين شده بيشتر از آياتي است كه در مورد تهديد كفار است .
در سوره نساء آيه 61 ميفرمايد : « رَأَيتَ المُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُوداً : منافقين را مي بيني كه از قبول امر تو اعراض ميكنند » .
هرگونه دلسوزي را خداوند براي منافقين نهي كرده و ممنوع دانسته با اينكه دلسوزي براي برخي از اقوام كفار را خداوند مجاز دانسته .
در سوره نساء آيه 88 ميفرمايد : « فَمَا لَكُم فِي المُنَافِقِينَ فِئَتَينِ وَ اللهُ أَركَسَهُم بِمَا كَسَبوُا أَتُرِيدُونَ أَن تَهدُوا مَن أَضَلَّ اللهُ وَ مَن يُضلِلِ اللهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً : چرا در مورد منافقين دو گروه شديد با اينكه خداوند آنها را به خاطر اعمال بدشان منقلب و وارونه كرده است آيا ميخواهيد كسيكه خداوند او را گمراه كرده هدايت كنيد » .
خداوند منافقين را هم رديف با كفار در جهنم ميداند و در سوره توبه آيه 68 ميفرمايد : « وَعَدَ اللهُ المُنَافِقِينَ وَ المُنَافِقَاتِ وَ الكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسبُهُم وَ لَعَنَهُمُ اللهُ وَ لَهُم عَذَابٌ مُقِيمٌ » بلكه بصراحت در بعضي از آيات جايگاه منافقين را پست ترين جايگاه دوزخ ميداند و در سوره نساء آيه 145 ميفرمايد : « إنَّ المُنَافِقِينَ فِي الدَّرَكِ الأَسفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَن تَجِدَ لَهُم نَصِيراً » .
اما با اينهمه آيه آيا كسي ميتواند باور كند كه در زمان خلفاء منافقين صاحب منصبان حكومت خلفاء شدند و آيا اين بدرد آوردن قلب مقدس رسول گرامي اسلام نيست ، منافقين كساني بودند كه در جنگ أُحد كه جمعيت مسلمانها زياد نبود و حدود 900 نفر بودند ، منافقين 300 نفر را كه بيشتر از يك سوم جمعيت نيروهاي مسلمانها بودند با خودشان به مدينه برگرداندند و از جنگ منصرف كردند .
عيني يكي از شرّاح معروف صحيح بخاري در كتاب عمدهء الباري جلد 18 صفحه 180 نقل ميكند : « أَنَّ عَبدُ اللهِ بنِ أَبي صَدوُر رَجَعَ بِثُلثِ الجَيشِ وَ رَجَعَ بِثَلاَث مِئَهء وَ بَقِيَ النَّبِي صلي الله عليه و آله و سلم مَعَ سَبعِينَ مِئَهء : يك سوم لشكر را برگردانند 300 نفر را با خودش برگرداند اما پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم با 700 نفر باقي ماندند .
اما همين گروه منافقان به اقرار خود خلفاء در مسئوليتهاي حكومتي قرار گرفتند مثلاً در كتاب سنن الكبري بيهقي جلد 9 صفحه 36 حديث 17625 روايتي را از خود خلفاء نقل ميكند : « نَستَعِينُ بِالقُوَّهءِ المُنَافِق وَ إِثمُهُ عَلَيهِم : ما منافقين را به كار ميگيريم و از توانمنديهايي كه دارند استفاده ميكنيم و گناهش به گردن خودشان »
در مصنف إبن أبي شيبه نظير همين روايت در جلد 6 صفحه 200 حديث 30653 از خليفه دوم نقل كرده : « نَستَعِينُ بِالقُوَّهءِ المُنَافِق وَ إِثمُهُ عَلَيهِم » .
با اينكه خداوند در قرآن كريم صراحتاً ميفرمايد : « إِنَّ اللهَ يَأمُرُكُم أَن تُؤَدُّوا الأَمَانَاتِ إِلَي أَهلِهَا : خداوند به شما فرمان ميدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد » ( سوره نساء آيه 58 ) آيا مسئوليتهاي حكومتي و كارهائي كه جزء سرپرستي مسلمانها به حساب مي آمد از امانات الهي نبود كه خدا در اختيار خليفه اول قرار داده بود چطور آن را در اختيار منافق قرار دادند ؟؟؟
جالبتر اينجاست كه علماء اهل سنت رواياتي را با مضمونهاي شبيه به هم كه به اقرار خودشان به حدّ تواتر ميرسد نقل كردند كه اگر شخصي را به إمارت بر گروهي بگذاريد و بدانيد كه در ميان آن جمع بهتر از او وجود دارد و اگر كسي چنين بكند به خدا و رسول خدا و تمام مؤمنين خيانت كرده است .
علاء الدين كاشاني در كتاب بدايع الصنائع جلد 1 صفحه 228 و سرخسي در كتاب المبسوط جلد 1 صفحه 172 و إبن عابدين حنفي در حاشيه ردّ المختار جلد 5 صفحه 364 اين روايت را از رسول خدا نقل ميكنند كه : « مَن قَلَّدَ إِنسَاناً عَمَلاً وَ فِي رَعِيَّتِهِ مَن هُوَ أَولي مِنهَ فَقَد خَانَ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ جَمَاعَتَ المُؤمِنِين : كسيكه انساني را به كار بگمارد ( خليفه دوم گفته بود ما منافقين را بكار ميگماريم ) و در بين رعيت او كسي باشد كه از او شايسته تر است چنين شخصي به خداوند و رسول خدا و به همه مؤمنين خيانت كرده » .
حاكم نيشابوري بنقل از إبن عباس از رسول گرامي اسلام شبيه همين روايت را در كتاب خودش المستدرك جلد 4 صفحه 104 نقل ميكند : « مَنِ الستَعمَلَ رَجُلاً مِن إصَابَهءٍ وَ فِي تِلكَ الإِصَابَهء مَن هُوَ أرضَي اللهُ مِنهُ فَقَد خَانَ اللهَ وَ خَانَ رَسُولَهُ وَ خَانَ المُؤمِنِين : اگر كسي يك فردي را مسئول گروهي كند و در آن گروه كسي باشد كه بيشتر مورد رضايت خداست چنين شخصي به خداوند و رسول خدا و به همه مؤمنين خيانت كرد » و بعد هم ميگويد : « وَ هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسنَاد : اين روايت سندش صحيح است » آيا منافقين مورد رضايت خداوند بودند و يا مومنين ؟ چون خليفه دوم منافقين را بكار گرفته .
خطيب بغدادي در كتاب تاريخ بغداد جلد 6 صفحه 76 ميگويد : « مَنِ الستَعمَلَ رَجُلاً وَ هُوَ يَجِدُ غَيرَهُ خَيراً مِنهُ و أَعلَمَ مِنهُ بكتاب الله فَقَد خَانَ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ جَمِيعَ المُؤمِنِين : كسيكه شخصي را بكار بگمارد با اينكه بهتر از او را سراغ دارد و كسي را سراغ دارد كه از او آگاهتر به كتاب خدا و سنّت است چنين شخصي به خداوند و رسول خدا و به همه مؤمنين خيانت كرده » .
شبيه به همين روايات در كتب اهل سنت بسيار زياد است و به همين دليل باغلاهي در تمحيد العوائل جلد 1 صفحه 474 صرايحا ميگويد : « فِي الأَمثَالِ هَذِهِ الأَخبَار مِمَّا قَد تَوَاتَرَت عَليَ المَعنَا : اين روايات تواتر معنوي دارند » .
يكي از انتقادهاي اميرالمؤمنين به خلفاء قبل از خودشان همين بوده و درباره منافقين ايشان ميفرمايند : « ثُمَّ بَقَوا بَعضاً فَتَقَرَّبُوا إِلَي أَئِمَّهءِ الضَّلاَلَهء بِالزُّورِ وَ البُهتَانِ فَوَلَّوهُمُ الأَعمَالِ وَ جَعَلوُهُم حُكَّاماً عَلَي رِقَابِ النَّاسِ فَأَكَلُوا بِهِمُ الدُّنيَا وَ إِنَّمَا النَّاسَ مَعَ المُلُوك وَ الدُّنيَا إذَا مَنَعَهءً اللهُ : منافقين بعد از رسول خدا باقي ماندند و خودشان را به رهبران گمراهي و دعوت كنندگان به آتش نزديك كردند با دروغ و تهمت و ائمه ضلال هم آنها را بكار گماردند و ائمه ضلالت منافقين را حاكمان بر گردن مردم قرار دادند ( بهمين دليل بود كه ابوذر تبعيد شد مگر ابوذر بهترين صحابه پيغمبر نبود ، مگر عبد الله بن مسعود نبود كه مورد ضرب و شتم قرار گرفت ) منافقين بسبب ائمه ضلالت از دنيا بهره مند شدند و مردم هم همه اطراف ملوك و دنيا هستند مگر اينكه خداوند آنها را حفظ كند » .
نهج البلاغه ـ خطبه 210
البته اين رواياتي كه عرض كرديم و گفتيم به اقرار علماء اهل سنت تواتر معنوي دارد در يك جاي ديگر هم سؤال ايجاد ميكند و آنجا ماجراي لشكر أسامه است ، در اين روايات گفته بودند كه اگر كسي شخصي را بر گروهي بگمارد و بداند در بين آنها أعلم به سنّت است اين شخص به خدا و رسول خيانت كرده و اگر بداند در بين آنها افضل است به خدا و رسول خيانت كرده و يك سؤالي كه طبيعتاً ذهن بينندگان را به خودش مشغول ميكند اين است كه وقتي رسول خدا اسامه جوان را فرمانده بر ابوبكر و عمر قرار داده و فرمانده بر آن لشكر قرار داده آيا در بين آن لشكر أولي از اسامه بود يا نبود ؟ اگر اهل سنت بگويند در آن لشكر أولي از اسامه بود و ابوبكر و عمر أولي از اسامه بودند يعني پيغمبر نعوذ بالله خيانت كرده و اگر بگويند نه اسامه أولي از آنها بود پس چطور شما ادعاي خلافت ميكنيد ؟ و اين سؤالي است كه بايد آنها پاسخ بدهند .
باز برگرديم به بحث منافقين ، جناب حذيفه از صحابه معروف كه منافقين را ميشناخت يكبار به خليفه دوم اعتراض كرد : « إِنَّكَ تَستَعِينُ بِالرَّجُلِ الفَاجِر : تو شخص بدكار را بكار گماردي » و خليفه دوم در جوابش گفت : « إِنِّي لَأَستَعمِلُهُ و لِأَستَعِينُ بِالقُوَّتِهِ ثُمَّ أَكُونُ عَلَي قَفَائِهِ : من او را بكار ميگيرم تا از قدرتش استفاده كنم ولي خودم پشت سرش هستم و مراقب هستم كه اشتباه نكند » .
جامع الأحاديث سيوطي ـ جلد 13 ـ صفحه 467
با اينكه علماء اهل سنت از خود خليفه دوم اين عبارت را نقل كردند « مَنِ الستَعمَلَ فَاجِراً وَ هُوَ يَعَلَمُ أنَّهُ فَاجِر فَهُوَ مِثلُهُ : اگر كسي يك شخص بدكار را بكار بگمارد و بداند كه او بدكار است اين شخص شبيه آن بدكاري به حساب مي آيد كه بكار گمارده است » .
اين مطلب در اخبارُ القضات إبن حيّان متوفي 306 جلد 1 صفحه 69 و جلد 3 صفحه 209 و جامع الأحاديث سيوطي جلد 13 صفحه 463 و كنز العمّال جلد 5 صفحه 303 نقل شده است .
آقاي رجائي فر
اگر نكته اي باقي مانده است از آقاي يزداني خواهش ميكنم براي ما بيان بفرمايند ؟
آقاي يزداني
در تكميل سخنان آقاي ابوالقاسمي بايد اين نكته را عرض كنم كه خليفه دوم ميگويد : « نَستَعِينُ بِالقُوَّهءِ المُنَافِق وَ إِثمُهُ عَلَيهِم : من از قدرت منافقين كمك ميگيرم و گناهشان به گردن خودشان » خوب با اينكه خود خليه دوم روزي 17 بار ميگفت « إيَّاكَ نَعبُدُ وَ إيَّاكَ نَستَعِين » اينها هميشه به شيعه اشكال ميگيرند شما مشرك هستيد چون از ائمه درخواست كمك ميكنيد و به ائمه توسل ميكنيد و از اين حرفهائي كه هميشه وهابي ها ميزنند و از آنطرف مي بينيم كه از خليفه دوم نقل شده است « نَستَعِينُ بِالقُوَّهءِ المُنَافِق » و خداوند هم ميفرمايد « إيَّاكَ نَعبُدُ وَ إيَّاكَ نَستَعِين » خليفه دوم ميگويد « نَستَعِينُ بِالقُوَّهءِ المُنَافِق » .
اگر توسل شرك باشد و كمك خواستن از غير خدا هم شرك باشد نظر اهل سنت و مخصوصاً وهّابي ها درباره اين جمله خليفه دوم چه خواهد بود ؟ و آيا همان فتوائي را كه عليه شيعه ميدهند عليه خليفه دوم هم ميدهند ؟ آيا همان فتوائي را كه ميگويند شيعه چون متوسل به اهلبيت ميشود مشرك است و بايد كشته شود و كشتنش واجب است براي خليفه دوم هم همين نظر را دارند يا ندارد ؟

آقاي رجائي فر
شما قبلاً اشاره فرموديد كه اهل سنت هيچ مشكلي با توسل ندارند و تنها فرقه اي كه متأسفانه بصورت افراطي و شديد با اين قضيه مبارزه ميكنند و آن را ألم كردند و در واقع شعار توحيد را براي خود ادعا ميكنند در حاليكه شرك واقعي هم همان است همان گروه وهابيت هستند .
آقاي يزداني
بله كاملاً درست فرموديد ، در مباحثي كه امشب بيان كرديم بدنبال پاسخ به اين سؤال بوديم كه سرمنشأ عاشورا از كجاست و خوب طبيعي است كه امكان ندارد يك حادثه چنين عظيم كه در تاريخ و حداقل در تاريخ اسلام بي سابقه است يك شبه توسط يك نفر و بدون هيچ پيش زمينه اي باشد و همه حوادثي كه در تاريخ اتفاق مي افتند پيش زمينه دارند و با يك فرآيندي يك نتيجه اي حاصل ميشود .
آقاي رجائي فر
مخصوصاً اين افرادي كه متاسفانه در لشكر مخالف بودند برخي از آنها ديده بودند و يا بلاخره با يك واسطه از تابعين بودند و ديده بودند كه پيامبر اكرم چگونه امام حسين عليه السلام را دوست ميداشتند و بايد ديد كه چه اتفاقاتي افتاده باشد كه همين افراد آن را فراموش كردند و در پنجاه سال بعد دست به چنين كاري زدند .
آقاي يزداني
بله درست فرموديد ، با اينكه همه اين افراد از پيامبر شنيده بودند و يا اگر نشنيده بودند از پدران خودشان شننيده بودند كه پيامبر فرمودند : « إِنَّ الحَسَنِ وَ الحُسَينِ سَيِّدِ الشَّبَابِ الجَنَّهء » و هميشه امام حسين را بغل ميگرفت و ميبوسيد اما متأسفانه چه اتفاقي افتاد كه يك باره در مردم يك تحول صدرصد ايجاد شد و ما ريشه يابي كرديم و نخستين دليل و انحرافي كه در تاريخ اسلام اتفاق افتاد قضيه سقيفه بني ساعده بود و طبق روايتي كه از ائمه و امام حسين و امام رضا و امام هادي عليهم السلام خوانديم همه گرفتاريهاي اسلام برميگردد به همان روز سقيفه و تمام كشتارهايي كه شده و اتفاقاتي كه افتاده سرمنشأش برميگردد به آن روز و تمام مسائلي كه در عاشورا اتفاق افتاده قبل از آن و مثل آن در سقيفه اتفاق افتاده و انشاء الله خواهيم گفت ظلم هائي كه به اهلبيت در عاشورا شده در سقيفه اتفاق افتاده است .
آقاي رجائي فر
سؤالي از شما دارم اين است كه درباره لشكر بني أسلم براي ما بيشتر توضيح دهيد كه روشن شود اين قضيه بني أسلم چه بود كه در دوران سقيفه اتفاق افتاد ؟

آقاي يزداني
أسلم يك قبيله اي بود در اطراف مدينه كه اينها از قبائل وحشي مانند بودند كه صحرا نشين بودند و از فرهنگ و دين و اسلام چيز زيادي نميدانستند ( بايد گفت كه قبل از سقيفه يك فرآيند و زمينه سازي شده بود ) و خليفه دوم قبل از آن رفته بود و با ابوعبيده جراح هماهنگ كرده بودند كه به محض اينكه ابوبكر بر مسند مينشيند همه اطرافيان مدينه و نيز قيبله أسلم و چماق بدستانش طبق نص صريحي كه شيخ مفيد دارد وارد مدينه ميشودند و مردم را بزور وادار به بيعت با ابوبكر ميكنند و چوب و چماق به دست دارند و هر كس بيعت نكند با چوب به سر آنها ميزنند و مردم را وادار ميكنند كه با ابوبكر بيعت كنند و خليفه دوم صراحتاً ميگويد كه وقتي من ديدم قبيله اسلم وارد مدينه شد يقين كردم كه پيروز ميدان ما هستيم و اينها كساني بودند كه نقش مهمي در تاريخ صدر اسلام داشتند و متأسفانه همان كساني هستند كه خداوند آنها را « أَشَّدُ كُفراً وَ نِفَاقاً » ( سوره توبه آيه 97 ) در قرآنش ميشمارد و اينها بزور مردم را وادار به بيعت كردند و البته اصحاب خاص رسول خدا در آنجا نبودند و آنطور كه قبلاً گفتيم صحابه پيامبر اكرم و كسانيكه از صحابه خاص پيامبر بودند در لشكر اسامه بودند و اگر آنها ميبودند ممكن بود هيچكدام از اين اتفاقات نيافتد وگرنه آنها از امير المؤمنين دفاع ميكردند و اجازه نميدادند كه عده اي چماق بدست بريزند و شهر مدينه را تصرف كنند و مردم را بزرو وادار به بيعت كنند و صحابي خاص رسول خدا همه در لشكر اسامه بودند و متاسفانه اين متخلفان از جيش اسامه و همانهائي كه رسول خدا آنها را لعنت كرده بود اين قضايا را انجام دادند و مسيري را كه خداوند تعيين كرده بود تغيير دادند و سر منشأ تمام گرفتاريهائي كه ما تا الآن داريم به قضيّه سقيفه برميگردد .
آقاي رجائي فر
چند بحث جالب كه در سقيفه است اين است كه شما اشاره فرموديد در سقيفه چند بحث وجود دارد يكي از بيعت اجباري بود و يكي بحث خريد بعضي از افراد و انحراف حق از جاي خودش و لقمه حرام و ... بود و نظير همين ها را در واقعه عاشورا ديديم ، و اينها را اگر كنار هم بگذاريم مي بينيم كه بيعت اجباري در سقيفه و هم در قضيه عاشورا هست و يا حكومت بني اميّه عده اي از مخالفين را خريدند مثلا عبد الله بن زبير را با پول از ابتدا خريدند ، عبد الله بن عمر را با پول خريدند .
آقاي يزداني
البته عبد الله بن عمر فوراً همانجا بيعت كرد و بر بيعتش وفادار ماند و در قضيّه حرّه از كساني است كه صراحتاً از يزيد دفاع ميكند و به تمام خانواده اش را جمع ميكند و ميگويد كسي حق ندارد عليه يزيد كاري بكند چون من با او بيعت كردم قبلاً به او قول دادم .
و عبدالرحمن بن ابوبكر از كساني بود كه شديداً با يزيد و معاويه مخالف بود و براي خودش حق قائل بود .
آقاي رجائي فر
اگر بخواهيم مقايسه كنيم بين اين چند زاويه اينكه امام حسين عليه السلام با يزيد مخالفت ميكند و يزيد در نامه اي دستور ميدهد كه حتماً از ايشان بيعت بگيرند و عبد الله بن عمر و عبدالرحمن بن ابوبكر و سعيد بن عثمان كه حالا از قبل كشته شده بود در اين نمونه افراد كه قرار بود براي يزيد از آنها بيعت گرفته شود مشاهده ميكنيم كه يك فرق عميقي هست و حضرت امام حسين نيت خودش را از مخالفت با يزيد اين ميداند كه يزيد شخص فاجري است و من ميخواهم در امّت جدم اصلاح كنم ولي آنها براي خودشان حق خلافت قائل بودند .
آقاي يزداني
بله عبد الرحمن بن ابوبكر براي خودش حق قائل بود و با معاويه مخالفت كرد و البته معاويه در زمان حيات خودش از همه بيعت گرفت جز از چند نفر كه نتوانست و از عبد الرحمن بن ابوبكر ميخواست بيعت بگيرد كه او مخالفت كرد و خودشان نوشتند كه به يكباره در خواب مُرد كه قضيه مشكوكي است و انشاء الله در بحث معاويه مفصلاً اين جريان را بررسي خواهيم كرد و جناياتي را كه معاويه انجام داده مثل كشتن امام حسن عليه السلام و نقشي كه معاويه در عاشورا داشت و دستورهائي كه به پسرش يزيد داد كه با او بجنگ و كارهائي كه معاويه انجام داد و شخصيت يزيد را بصورت مفصل بررسي خواهيم كرد و توضيح خواهيم داد كه اگر امام حسين عليه السلام برعليه چنين كسي قيام نميكرد و با او نميجنگيد چه اتفاقي در جامعه اسلامي مي افتاد و اسلام چگونه از بين ميرفت و انشاء الله اين بحث ها را در هفته هاي بعد خواهيم داشت و قضيه سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام را توسط معاويه كاملاً توضيح خواهيم داد .
سؤال يكي از بينندگان :
آيا خداوند به منافقين دوبار وعده عذاب داده است يا يكبار ؟
پاسخ آقاي يزداني :
طبق رواياتي كه در منابع شيعه و آيات قرآن كريم وجود دارد رجعت حتماً اتفاق خواهد افتاد و يكي از اعتقادات شيعه اين است كه بعد از امام زمان عليه السلام رجعت اتفاق مي افتد و در اين رجعت عده اي از مؤمناني كه ايمان محض دارند رجوع ميكنند تا از دولت اسلامي و دولت الهي لذت ببرند و پيروزي اسلام را ببينند و از آن طرف عده اي از منافقان و آنهائي كه نفاقشان زياد است برميگرندند و آنها هم عذاب ميشوند و آنهائي كه درجه بالايي از ايمان دارند ولي آنهائي كه منافق هستند بايد در اين دنيا يكبار عذاب شوند و طبق آيه قرآن كريم در سوره غافر آيه 11 منافقاني كه در داخل جهنم هستند خطاب به خداوند ميگويند « قَالوُا رَبَّنَا أَمَتَّنَا إثنَتَينِ وَ أحيَيتَنَا إِثنَتَينِ فَاعتَرَفنَا بِذُنُوبِنَا فَهَل إِلَي خُرُوجٍ مِّن سَبِيلٍ : خدايا ما را دوبار زنده كردي و ميراندي آيا وقت اين است كه از گناهانمان راحت شويم و عذاب بر ما كمتر شود و خداوند به آنها جواب منفي ميدهد » و اين آيه از آياتي است كه ثابت ميكند منافقان دوبار عذاب ميشوند يكبار در همين دنيا و يكبار هم در آخرت انشاء الله .
سؤال يكي از بينندگان :
آيا خليفه دومي كه از اين منافقان استفاده ميكرده است كه « نَستَعِينُ بِالقُوَّهءِ المُنَافِق » كه برخلاف آيه قرآن « إيَّاكَ نَعبُدُ وَ إيَّاكَ نَستَعِين » است ، آيا براي پيروزي آنها دعا هم ميكرده ؟
پاسخ آقاي يزداني :
قطعاً همين بوده و قطعاً يكي از آروزهاي عمر اين بوده كه اينها موفق شوند و موفقيت آنها موفقيت عمر بوده است و طبق روايتي كه از زبان عمر خود علماء اهل سنت نقل كردند « مَنِ الستَعمَلَ فَاجِراً وَ هُوَ يَعَلَمُ أنَّهُ فَاجِر فَهُوَ مِثلُهُ : كسيكه از يك فاجر و ظالم و فاسقي استفاده كند در حاليكه ميدانسته چكاره است خودش جزء آنهاست » و قطعاً دعا ميكرده و آرزويش همين بوده است .
و منابعش را آقاي ابوالقاسمي فرمودند كه در كتاب أخبار القضاهء محمد بن خلف حيّان متوفي 306 جلد 1 صفحه 69 نقل شده است .
سؤال يكي از بينندگان :
يكي از ضربه هاي سختي كه بر پيكر اسلام وارد آمد نصب معاويه بر حكومت شامات توسط خليفه دوم بود كه در زمان حكومت و پادشاهي اش فصل ننگين و نكبت باري را در تاريخ اسلام گشود كه همه جناياتها و تجاوزات پي در پي او به موجوديّت اسلام و قرآن در مدت طولاني حكومت شيطاني اش لطمات فراواني وارد آورد و معاويه زاده هند بنيان گذار حكومت جبّاران و دين ستيز بني اميّه و بعد هم بني عباس بود و تنها هنر اين جانشينان معاويه از بين بردن انسانيت و فضيلت و اسلام واقعي تا آنجا كه توان داشتند بود ، آيا براستي عمر معاويه را نميشناخت و عواقب شوم همكاري با فرزند هند جگرخوار بر وي پنهان بود! كودتاگران سقيفه در حكومت معاويه كه از كثيف ترين و نكبت بارترين حكومتهاي تاريخ بشريت است دست داشتند ، آيا عمر نمي انديشيد كه با باز گذاشتن دست چنين فرد پليدي بر حكومت اسلامي چه پيامدهائي را بر خواهد داشت ؟ همين عمر در خصوص همه واليانش بسيار سخت گير بود و آنها را سريعاً بركنار ميكرد اما نسبت به معاويه رفتار ديگري داشت و از تمام اعمال غير اسلامي او چشم پوشي ميكرد مهم ترين پيامد حكومت معاويه در شامات مظلوميت اهلبيت پيامبر و سبّ مولا علي بمدت هشتاد سال و شهادت جانگداز حسنين سروران جوانان بهشت بدست معاويه و يزيد ميمون باز زن باره بود و تمام اين جنايات حاصل كودتاي انجام شده در سقيفه بني ساعده بود .
پاسخ آقاي يزداني :
ما درباره معاويه خيلي حرف داريم و انشاء الله مفصلاً هفته آينده به اين خصوص خواهيم پرداخت بصورت كامل و اختصاصي درباره معاويه و يزيد صحبت خواهيم كرد .
سؤال يكي از بينندگان :
پيامبر اكرم فرمودند : « إِنَّ الحُسَينِ مِصبَاحَ الهُدي وَ سَفِينَهءِ النَّجَاهء » . سؤال من اين است كه در كتاب نفس المهموم آمده كه وقتي امام حسين عليه السلام از مدينه خارج شدند نامه اي به اين مضمون به بني هاشم نوشتند كه هر كس با من بيايد شهيد است و هر كس با من نيايد پيروز و سعادتمند نيست و اين نشان ميدهد كه امام حسين عليه السلام از روز ازل و قبل از تولد شهادتش مشخص بود اما با اين حال در صحنه ميداني عملكرد شيعيان در كوفه مخصوصاً حضرت مسلم عليه السلام از پختگي سياسي لازم برخوردار نبود و عمل و عكس العمل مناسب در وقت لازم از خود نشان نداد كه يكي از آنها كشتن ابن زياد ملعون در خانه هاني كه البته مُسلم بعداً گفت كه از پيامبر اكرم شنيدم كه مؤمن ترور نميكند و ديگري اينكه وقتيكه هاني را گرفتند مسلم قيام كرد اما آنقدر تعلل كرد كه دشمن صحنه را عوض كرد و حتي در تاريخ طبري و مسند الحسين خوارزمي آمده است كه نزديك بود ابن زياد لعين از داخل دارالإمارهء خارج شود و متأسفانه عدم عمل بموقع حضرت مسلم فرصت را به تهديد تبديل كرد و آن وقايع ناگوار پيش آمد ؟
سؤال دوم من اين است كه آيا واقعاً معرفت عمر آنقدر بود كه بعد از شهادت حضرت رسول گفت كه نه دروغ است كه ميگويند محمد مُرده است او نميميرد و آنكه چنين سخني را گفته منافق است ، عيسي به آسمان عروج خواهد كرد و بديدار خدايش خواهد شتافت و او هم چون موسي پسر عمران چهل شبانه روز در كوه طور به سر خواهد برد و بخدا سوگند هركس كه بگويد محمد مرده است پاي او را خواهم بريد و يا ميگويند در بعضي منابع آمده است كه عمر گفت پيامبر نمرده است و شايد ميخواهد ما را آزمايش كند و مطلب بالا را من از تاريخ طبري جلد 4 صفحه 1815 و 1816 و إبن كثير ديشمقي جلد 5 صفحه 342 و طبقات آمده است و سؤال اينجاست فردي كه اين سخنان را گفته يا از روي جهالت گفته و يا اينكه واقعاً منافق است و به هر حال منافق و جاهل حق جانشيني پيامبر اكرم را ندارد ، اگر ميشود در اين خصوص هم توضيح دهيد ؟

پاسخ استاد يزداني :
بله روايت در صحيح بخاري جلد 4 صفحه 194 حديث 3667 كتاب فضائل الصحابه باب قول النبي لو كنت متخذا خليلا ... از زبان عايشه نقل ميكند كه عايشه ميگويد : « أَنَّ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم مَاتَ وَ أبوبكر بِالسُّنحِ » وقتيكه رسول خدا از دنيا رفت ابوبكر در سُنح بود ( سنح يك منطقه ييلاقي در خارج از مدينه بود و ابوبكر به همراه يكي از همسرانش در آنجا زندگي ميكرد ) عمر دستپاچه شد كه نكند مردم بيايند و خليفه انتخاب كنند و به همين منظور سريع به آنجا رفت « فَقَامَ عُمَر يَقُولُ وَالله مَا مَاتَ رَسُولُ الله » قسم بخدا رسول خدا نمرده « وَ قَالَ وَالله مَا يَقَعُ فِي نَفسِهِ إلاَّ قَالَ وَ اليَبعَثَّنَ الله يَقطَعَنَّ أَيدِي رِجَال وَ أَرجُلِهم : پيامبر قطعا برميگردد و هر كس كه بگويد پيامبر مرده است من دست و پاي او را قطع ميكنم .
اين قضايايي كه اتفاق مي افتند هدف اين است كه ابوبكر برگردد و اينها بتوانند طبق نقشه اي كه قبلاً كشيدند به هدفشان برسند و در ادامه ميگويد : « إِنَّ الرِّجَالَ مِنَ المُنَافِقِينَ يَضعَمُونَ أَنَّ رَسُولَ الله تُوَفِّيَ : كساني از منافقين خيال ميكنند كه پيامبر اكرم از دنيا رفته » در حاليكه خودش ميداند و مردم هم ميدانند و آيه قرآن كريم خوانده اند كه پيغمبر هم مثل همه مردم ديگر از دنيا ميرود ولي عمر آنها را قبول نميكرد و منتظر خليفه بود تا اينكه خليفه ابوبكر آمد و آن آيه را خواند و مردم همه باور كردند و بعد از آن قضاياي سقيفه و مسائلي كه بود اتفاق افتاد .
سؤال يكي از بينندگان :
در كتاب اسرار آل محمّد كه اولين كتاب شيعه در زمان امير المؤمنين است آيا آقاي يزداني خواندن اين كتاب را تأئيد ميكنند ؟
پاسخ استاد يزداني :
اين كتاب كتاب معتبري است و ما آن را قبول داريم اما متأسفانه برخي روايات تندي در اين كتاب نقل شده كه با روح ساير روايات ائمه همخواني ندارد كه بنظر ما و استادمان آقاي حسيني قزويني اين روايات تند شبهه اي پيش مي آورد كه آيا اين همان كتابي است كه خود سُليم در اختيار داشته و يا در طول تاريخ تحريفاتي در آن ايجاد شده است و خيلي هم طبيعي است كه وقتي كتاب را در قديم مينوشتند نُساخ ( كساني كه از روي كتاب نسخه برداري ميكردند ) در گوشه هاي كتاب روايات را يادداشت ميكردند و نفرات بعدي كه كتاب را مينوشتند خيال ميكردند كه حاشيه ها هم جزء كتاب است و آن را وارد در مطالب كتاب ميكردند و به نظر استاد عزيز ما آيت الله قزويني بسياري از رواياتي كه در كتاب سليم است به اين صورت وارد مطالب كتاب شده كه البته حضرت آيت الله خوئي هم همين عقيده را درباره كتاب سليم دارند كه ميفرمايند : « فَعَقِيدَتِي بِأَنَّ كِتَابِ السُلَيمِ بنِ قِيس ... لاَ نَدرِي هَل هَذَا الكِتَابَ الَّذِي بِأَيدِينَا نَفسَ الكِتَاب الَّذِي أعطَاهُ السُّلَيم بن قَيس لِأَبَانِ بن عَيَّاش أَوَ لاَ ؟ : ما نميدانيم كه آيا اين كتابي كه امروز به نام كتاب سليم بن قيس در دست ما است همان كتابي است كه سليم بن قيس به أبان بن عياش نقل كرده و آن كتاب قطعاً معتبر است و قطعاً تمام رواياتش صحيح است يا نه ؟ » و كتاب اصلي را ائمه ما مورد تأييد قرار دادند ، البته چاپي كه اخيراً از اين كتاب شده در مقدمه تحقيق بسيار مفصلي درباره اين كتاب شده و در آنجا ثابت شده كه اين كتاب همان كتاب است ولي نظر آيت الله خوئي اين است كه خيلي از رواياتي كه الآن در كتاب سليم موجود است با روح روايات ديگري كه اهل بيت تفاوت دارد و با اخلاق اهلبيت سازگاري ندارد و خيلي بعضي از روايات آن تند است و ما فكر ميكنيم كه اين كار نسخه نويسان است زيرا نسخه نويسان يادداشتهائي در گوشه هاي كتاب داشتند و در مرور زمان وارد اصل كتاب شده و الآن به ما رسيده است .
ولي خواندن اصل كتاب خيلي از رواياتي كه در كتاب سُليم است در كتابهاي ديگر مستقيم از سليم بن قِيس نقل شده است مثلاً در كافي مرحوم كليني خيلي از رواياتي كه اكنون در كتاب كافي است با سند خودش از سليم نقل شده و در كتابهاي ديگر شيعه هم نقل شده و خيلي از روايات آن مورد تأييد ماست .
سليم بن قيس و أبان بن أبي عياش را در سايت ثابت كرديم كه هر دوي اينها ثقه هستند و ابان بن عياش را كه اشكال ميگيرند صد در صد ثقه است و كتابي كه از ايشان است كتاب معتبري است .
خداوندا تو را قسم ميدهيم بحق اين شبهاي عظيم و شبهائي كه بسيار بسيار نزد شما عظيم است ما را از دوستداران واقعي اهلبيت و از ياران خاص امام زمان قرار بده و چشمان همه ما را به جمال ايشان روشن بنمايند .