کد مطلب:3105 دوشنبه 6 تير 1390 آمار بازدید:129

ويژه برنامه شهادت امام كاظم (ع)
شبكه ولايت - تاريخ و سيره

01:20:35

دانلود   13.83 مگابایت

بسم الله الرحمن الرحيم
مجري
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت بينندگان گرامي. در خدمت شما هستيم با ويژه برنامه ي زنده ي پيشواي آزاده ، سالروز شهادت هفتمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت را خدمت شما تسليت عرض ميكنيم و به همين مناسبت از دو تن از اساتيد محترم حوزه علميه قم دعوت كرديم و در خدمت آقايان استاد مهدي پيشوايي و استاد رفعتي نائيني هستيم .
اگر امكان دارد آقاي پيشوايي دورنمايي از زندگي حضرت امام موسي بن جعفر را براي ما ترسيم كنيد ؟
آقاي پيشوايي
امام كاظم پيشواي هفتم از ائمه ما هستند و اولين امامي هستند كه با سلسله بني عباس معاصر بودند چنانچه ائمه بعد از امام حسن عليه السلام با بني اميه معاصر بودند و امام صادق تنها امامي بودند كه هم با بني اميه معاصر بودند و هم با بني عباس معاصر بودند و از امام كاظم به بعد ائمه با بني عباس معاصر بودند و اولين آنها امام كاظم عليه السلام بودند .
ايشان در سال 128 متولد شدند و در سال 148 كه پدر بزرگوارشان به شهادت رسيدند ايشان در 20 سالگي به امامت رسيدند و در روستايي به نام أبواء در اطراف مدينه زندگي ميكردند و در اين مكان هم بدنيا آمدند و حومه مدينه بوده است و سال 183 بنابر مشهور به شهادت رسيدند و با چهار خليفه عباسي معاصر بودند و به اين ترتيب بودند : ابو جعفر منصور دوانيقي ، مهدي عباسي ، هادي عباسي و هارون الرشيد .
بيشترين درگيري ها و مشكلات در زمان ابو جعفر منصور دوانيقي بوده كه بسيار سختگير بوده و علويان را سركوب كرد و بسيار بر شيعيان سخت ميگرفته و هارون الرشيد هم بسيار جاه طلب بوده و قدرت زيادي هم داشته و بسياري از حوادث زندگي امام كاظم به زمان منصور دوانيقي و هارون الرشيد مربوط مي شود .
مجري
در روايات از امام موسي كاظم با عنوان "العالم" ياد شده است و اگر ممكن است در اين باره توضيح دهيد كه علت مشهور شدن ايشان به صفت عالم چه بوده است ؟
آقاي رفعتي نائيني
القاب متعددي امام كاظم عليه السلام دارند كه يكي از آنها لقب عالِم است و به جهت درخشش علمي كه آن حضرت بعد از شهادت امام صادق عليه السلام داشتند چون در دوره امامت امام صادق مدرسه ايشان گسترش پيدا كرد و شاگردان زيادي هم داشتند و وقتي كه حضرت به شهادت رسيدند موسي بن جعفر عليه السلام 20 سال داشتند در حاليكه در بين شاگردان امام صادق افراد عالم و دانشمند با سن بالا زياد بود و برخي حتي ادعاي امامت بر مردم و تأسيس مذهب فقهي براي اهل سنت داشتند مثل ابوحنيفه و ... .
در چنين شرائطي كه دانشمندان زيادي در مدينه و كوفه و مكه و در بلاد ديگر در بين مردم بودند ولي اين جوان 20 ساله مدرسه علمي پدر بزرگوارشان را بعد از شهادت حضرت ادامه دادند و گسترش دادند و در بين روايات رواتي كه از موسي بن جعفر عليه السلام روايت نقل كردند 683 نفر هستند كه از درس امام كاظم استفاده كردند و به همين جهت روايات كثيري از ايشان به ما رسيده است و حضرت براي مردم روايت از رسول خدا نقل مي كردند و احاديث را نقل مي كردند و احاديثي كه از آن حضرت رسيده است در سه مجلد قطور به نام مسند امام كاظم عليه السلام جمع آوري شده است كه جلد 1 آن 295 باب از ابواب موضوعات مختلف در آن است و جلد 2 هم 494 باب دارد و جلد 3 هم 258 باب دارد .
منظور از باب يعني 258 موضوع مختلف دارد و حتي در روايات وقتي كه مي بينيم كه حمّاد بن أمر مسيحي ميگويد كه « سَئَلَ رَجُلٌ ألعَالِمَ » در اينجا متوجه مي شويم كه اين روايت از موسي بن جعفر عليه السلام است و عالم مطلق كه در روايت مي آيد منظور موسي بن جعفر است .
مثلاً اگر ما امروزه فقط يك مرجع تقليد از شيعه مي داشتيم بعد با هم گفتگو مي كرديم و مي گفتيم كه مرجع تقليد چنين گفت و ذهنها به سمت همان يك نفر متمايل مي شد و در آن زمان هم با وجود كثرت عالم و دانشمند مي بينيم كه راوي ميگويد « سَئَلَ رَجُلٌ ألعَالِمَ » ذهنها به سراغ موسي بن جعفر عليه السلام مي رفت بخاطر اينكه علم آن حضرت علم الهي است و تمام علوم پدر و اجداد بزرگ به او به ارث رسيده است و لذا دانشمندان و علماء بزرگ در برابر آن حضرت زانوي شاگردي مي زدند .
ابن حجر هيثمي كه از علماء اهل سنت است مينويسد كه موسي بن جعفر وارث علوم و دانشهاي پدر و داراي فضل و كمال او بود كه در زمان او هيچكس در معارف الهي و دانش و بخشش به پاي او نميرسيد .
يكي از رواياتي كه از موسي بن جعفر عليه السلام نقل شده است به رساله عقل معروف است و در بحار الانوار 5 صفحه است و در مورد عقل است و درباره انساني كه داراي عقل و خرد است و درباره جنود و لشگر عقل و خرد است و دانشمندان بزرگ از شرح زدن بر اين حديث باارزش عقل كه به رساله عقل معروف است و هشام بن حكم اين روايت را از حضرت نقل ميكند كه اين شاگرد برجسته كتابهاي متعددي از احاديث نقل شده از امام كاظم عليه السلام را نوشته است و اين رساله عقل بقدري عميق است كه علماء بزرگ از شرح زدن بر اين روايت عاجز هستند .
مجري
مگر فضاي سياسي اجازه ميداد كه علم حضرت موسي بن جعفر عليه السلام منتشر شود و معمولاً مردم ايشان را بعنوان زنداني مي شناسند و در اينجا تعارضي وجود دارد كه چطور با چيزهايي كه در بين مردم است ايشان عالم هم باشند ؟ اگر امكان دارد فضاي سياسي زندگي حضرت را براي ما توضيح دهيد ؟
آقاي پيشوايي
امام كاظم عليه السلام مكتب پدرشان امام صادق عليه السلام را ادامه دادند و شيعه و غير شيعه اعتراف مي كنند كه شاگردان امام صادق دور پسرشان موسي بن جعفر عليه السلام جمع شدند و يكي از آنها همان دانشمند مصري بنام ابن حجر هيثمي صاحب كتاب الصواعق المحرقهء است و جالب است كه بدانيد ابن حجر هيثمي اين كتاب را بر رد شيعه و رد فرقه هاي باطل نوشته است و در عين حال زندگينامه دوازده امام شيعه را آورده است .
و اينكه از لقب عالم براي حضرت استفاده مي كردند شايد به اين دليل بوده است كه نمي خواستند روات شيعه كه به نام ايشان تصريح كنند و اين يك رمزي بين ايشان شده بود كه به اسم امام تصريح نميكردند .
امام موسي بن جعفر مدت طولاني زنداني بودند و زنداني شدن ايشان در اواخر عمرشان و در زمان هارون بوده است و همان زندان بوده كه به شهادت حضرت منتهي شده است و حضرت هميشه زندان بود ولي بشدت تحت كنترل بود و دوران زندگي سياسي زندگي ايشان يكي از دورانهاي سياه زندگي ائمه و شيعه و آزادي خواهان و آزادي طلبان بوده است و آزادي خواهان فقط از بين شيعه نبودند و خيلي از فرقه هاي مختلف آزداي خواه بودند و دوران ايشان خيلي سياه و سخت بود .
امام صادق عليه السلام كه بشهادت رسيدند و حاكم خليفه عباسي كه ساكن بغداد بود و حاكم مدينه محمد بن سليمان به خليفه در بغداد گزارش كرد كه جعفر بن محمد از دنيا رفته است و بلافاصله دستور آمد از خليفه كه جانشين او را پيدا كن و شناسايي كن و گردنش را بزن و فرماندار مدينه تفتيش كرد و وصيتنامه حضرت را بدست آوردند و ديدند كه در آنجا نوشته شده است كه اوصياء من بترتيب اينها هستند : ابوجعفر منصور دوانيقي ( خليفه وقت ) و محمد بن سليمان ( فرماندار مدينه ) و عبدالله بن جعفر محمد برادر بزرگ امام كاظم و موسي بن جعفر عليه السلام و حميده مادر امام كاظم عليه السلام !!!
وقتي كه فرماندار اين را گزارش كرد در آشفت و گفت كدام را مي توانيم بكشيم !!! و نشان مي دهد كه اوضاع خيلي وخيم بوده است و در عين حال كه حضرت جانشين خود را معرفي كردند جوري برنامه ريزي كرده بودند كه نتواند حضرت را بكشد و البته شيعيان با ائمه ارتباطاتي داشتند كه وقتي ائمه نمي توانستند كه آزادانه جانشين خود را معرفي كنند به بزرگان شيعه معرفي مي كردند و سينه به سينه مي چرخيد و منتقل مي شد و به سختي و دشواري شيعيان ، امام كاظم را از بين اينها شناختند و دور حضرت جمع شدند و زمان تقيه بود و امام كاظم عليه السلام اين تهديد را به فرصت تبديل كردند و بهره برداري كردند و با آن اختناقات شديد تعاليم و آموزش و معالم بسياري را ارائه كردند با اينكه 7 سال آخر عمرشان زندان بودند .
ائمه عليهم السلام رابط و وكلاء و نواب داشتند و با يك شبكه و سازمان منسجم با هم مرتبط بودند و اطلاعات رد و بدل ميشد و اموال به امام ميرسيد و مشكلات فقهي و كلامي خود را به امام مي رساندند و ائمه از طريق اين شبكه وكلاء كارهاي بزرگي انجام مي دادند و هرگز نبايد اين شبهه ايجاد شود كه اگر ائمه عليهم السلام محذور بودند رابطه ايشان با مردم و جامعه بيرون قطع ميشده است .
مجري
در اين اقدامات سياسي كه بوجود آمده بود كارها و اقدامات و مديريت سياسي ايشان را براي ما بيان كنيد ؟
آقاي رفعتي نائيني
فضاي سياسي امامت امام كاظم عليه السلام سياه بود و از ابتداي دوره حكومت عباسيان بود كه ميخواستند پايه هاي حكومتي خود را تقويت و تثبيت كنند و هر صداي مخالفتي كه بلند ميشد آن را سركوب ميكردند و ميخواستند كه جلوه خوبي به حكومت خود ببخشند چرا كه اينها كه بر عليه بني اميه قيام كرده بودند شعارشان اين بود كه كسي مورد رضايت و اهلبيت باشد و در نهايت خود را به پيامبر اكرم منتسب ميكردند كه پسر عموهاي پيامبر اكرم هستند ميخواستند به خود مشروعيت بدهند و لذا مديريت سياسي حضرت دشوار بود كه بتوانند تبليغات عباسيان را از بين ببرند و در عين حال فشار را كم كنند و سركوبي كه عباسيان در اين دوره داشتند بويژه در دوره منصور و هارون كم كنند .
مديريت سياسي امام كاظم عليه السلام خيلي دقيق و ظريف و بسيار پيچيده است از طرفي هدايت و سازماندهي ميكنند قيامي را كه حسين بن علي از نوادگان امام حسن مجتبي معروف به شهيد فخ كه در چند كيلومتري مكه در منطقه فخ بشهادت رسيده است كه اين قيام را هدايت و تأييد مي كنند با اينكه به او فرمودند تو كشته ميشوي و در عين حال به او فرمودند پايداري كن و در اين قيام مقاومت كن و بعد از آنكه شهيد ميشود و سر بريده حسين بن علي شهيد فخ را به مدينه آوردند موسي بن جعفر عليه السلام دعا كردند و تأييدي كه به اين قيام فخ دارند كه تعداد زيادي از فرزندان امام حسن و امام حسين و علويان در اين قيام بشهادت رسيدند و حضرت با دعا كردن نسبت به اين شهيد فخ نشان ميدهند كه اين قيام را تأييد ميكنند .
حتي امام جواد عليه السلام به اين قيام و اين فاجعه فرمودند: بعد از عاشورا و مصيبتي كه در كربلا براي اهلبيت رخ داد اين بزرگترين مصيبتي است كه بوجود آوردند .
از طرف ديگر مي بينيم كه علي بن يقطين را كه پدرش با اولين خليفه عباسي همكاري داشته است و پسرش كه شاگرد موسي بن جعفر عليه السلام است و او را به وزارت و همكاري در دستگاه هارون دعوت مي كنند با اجازه و پشتيباني امام به دستگاه خلافت مي رود و حضرت در كنار هارون به عنوان وزير هارون فردي شيعه را قرار مي دهند كه بتواند امور شيعه را اداره كند .
نمونه ديگر در قضيه بهلول است كه وقتي كه مي خواهند او را بعنوان قاضي منصوب مي كنند حضرت به او راهنمايي مي كنند كه اين كار را نپذيرد مگر اينكه مجبور شود خودش را به ديوانگي بزند و يا در مورد صفوان جمال كه كارش كرايه دادن شتر است و هارون مي خواهد كه شترهاي او را كرايه كند كه به مكه برود و صفوان هم موافقت ميكند كه شترهايش را كرايه بدهد و فردا كه به خدمت حضرت موسي بن جعفر ميرسد حضرت به او ميفرمايند كه چرا اينكار را كردي؟ من براي سفر مكه به او شتر كرايه دادم ! حضرت فرمودند: آيا دوست داري كه هارون زنده باشد و برگردد از حج و پول تو را بدهد؟ گفت: بله. بعد حضرت فرمودند: همينقدر كه دوست داشته باشي كه يك طاغوت زنده باشد كار درستي نيست.
در موضع ديگري كه هارون سعي دارد عوام فريبي كند و به كار خود مشروعيت بدهد به كنار قبر پيامبر اكرم آمده است و حضرت رسول خدا را به عنوان عموزاده خطاب ميكند و در اين هنگام موسي بن جعفر خود را رساندند و به قبر رسول خدا سلام كردند و خطاب به حضرت رسول خدا فرمودند: اي پدر جان !!! يعني تمام نقشه و عوام فريبي كه هارون چيده است حضرت با يك كلمه نقش برآب كردند و هارون هم متوجه شد و گفت: بله اين افتخار بزرگي است كه شما مي توانيد پدر خطاب كنيد، يعني اي هارون! اگر تو بخاطر اينكه از نوادگان عباس عموي پيامبر هستي به حكومتت مشروعيت ميدهي ، ما از فرزندان خود پيامبر اكرم هستيم .
مجري
اين بحثي كه اشاره كردند كه حضرت به صفوان فرمودند تو اگر راضي باشي كه يك گنهكار به گناه خود ادامه بدهد در زندگي ما هم جاري است و اگر ما هم راضي باشيم كه گناهكاري به گناهي برسد و به ما نفعي برسد ما هم در آن گناه شريك هستيم، اگر ممكن است در اين باره توضيح بدهيد. درباره بحث وزرات علي بن يقطين را بيشتر براي ما باز كنيد.
آقاي پيشوايي
يكي از افتخارات شيعه اين بوده كه ائمه با طاغوتها همكاري نمي كردند و پيروان خود را نهي ميكردند كه بروند با خلفاء جور همكاري كنند و يا از آنها مقرري دريافت كنند و اين تعبير قرآن مجيد است كه مسلمانان را نهي ميكند از همكاري با طاغوت و پيروي از طواغيت و ميفرمايد « وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ » ( سوره هود آيه 113 ) شما اعتماد نكنيد به ظالمان كه گرفتار به آتش دوزخ ميشويد .
و فقط اختصاص به دين اسلام ندارد و در همه اديان است ولي ائمه عليه السلام اين را در عمل زنده كردند و به اثبات رساندند و هزينه سنگيني دادند و خودشان و شيعيانشان هزينه اش را پرداختند و بنابراين يكي از سياستهاي امام كاظم عليه السلام مبارزه منفي بود و دوستان و پيروان از همكاري با خلفاء ستمگر منع ميكردند و ميفرمودند كه اگر حقوق و درآمد از آنها بگيريد براي شما حلال نيست .
از امام كاظم عليه السلام نقل شده كه فرمودند: به دنبال علماء درباري نرويد وقتي كه علماء به حاكمان جور نزديك شدند از آنها پيروي نكنيد ، جريان صفوان جمال مسأله بزرگي است و درس امروز است و مسلمانان جوري تربيت شدند كه با آزادي زندگي كنند و به ستمگران نزديك نشوند و با آنها همكاري نكنند .
مجري
در تاريخ داريم كه برخي از علماء مثل شيخ بهائي و علامه مجلسي به شاهان نزديك شدند ، اين چه فلسفه اي دارد ؟
آقاي پيشوايي
در جاي خودش ثابت شده است كه علماء ما در زمان صفويه مهار كردند سلاطين صفويه را و آنها را از تصوف بيرون آوردند و آنها را شيعه متشرع كردند و به شيعه رسميت بخشيدند و اگر علماء شيعه و بزرگان آن روز و علماء شيعه كه از لبنان توسط صفويه آمدند ، نمي بودند و رهنمود نميدادند و آنها را مهار نميكردند معلوم نبود كه چه اتفاقي مي افتاد .
در اثر همين خدمات علماء در زمان صفويه مي بينيم كه اين دوره علم پرور است و تأليفات ارزنده اي در اين دوره صورت گرفته است و علماء بزرگي بوجود آمدند و آثار و بناهاي بزرگي تأسيس شد و اين از بركات وجود ايشان است و اينها مديريت كردند و دربار در خدمت اينها بود .
حضرت موسي بن جعفر هم علي بن يقطين را فرستاد كه در دربار در خدمت شيعيان باشد چون حضرت با علي بن يقطين شرط و شروط كردند و به او گفتند كه اين را قبول كن و اشكالي ندارد و مناسب بود كه در درون دربار هارون حضرت منصبي كليدي داشته باشد و به او فرمود اين مقام وزارت را قبول كن و من سه چيز را براي تو تضمين ميكنم اگر تو يك چيز را براي من تضمين كني و در ادامه فرمودند اگر تو وزارت را قبول كردي تضمين ميكنم كه كشته نشوي يعني تيزي شمشير را نچشي و تضمين ميكنم كه زندان بر سر تو سايه نيافكند و تضمين ميكنم كه فقر و ناداري به خانه تو وارد نشود و فرمودند تو با اين وضعي كه مي بيني شيعيان ما با اين اوضاع گرفتارند و بايد به من تضمين دهي كه دستگير شيعيان ما باشي و سپري براي شيعيان باشي و مشكلات آنها را حل كني و علي بن يقطين هم قبول كرد و اگر دقيق شويم مي بينيم كه واقعاً سپر و سدّ محكمي براي شيعيان بود.
چند بار آمدند كه او را نزد هارون خراب كنند به او خبر دادند كه اين فرد رافضي است و مثل شيعه وضو مي گيرد و وجوهاتش را به موسي بن جعفر ميدهد و حضرت هم با علم امامتي كه داشتند به او خبر دادند كه اين شيطنتها خنثي شد.
مثلاً علي بن يقطين در دوران وزارتش نواب حج به مكه ميفرستاد و شخصيتها و نائبان بزرگي بعنوان نائب به مكه ميفرستاد و اين را بعنوان افتخارات علي بن يقطين ميشمارند و برخي گويند كه هر سال 150 نفر ميفرستاد و برخي تا 200 يا 250 و برخي تا 300 نفر نوشتند و بعد مبلغي كه براي اينها ميپرداخت خيلي بالا بود و من اين را حساب كردم و اين را از مرحوم شيخ بهائي دارم كه ايشان فرمودند اين نواب حجي كه علي بن يقطين ميفرستاد و سالي مثلاً 200 نفر را ميفرستاد اگر به هر كدام از اينها سالي 100 هزار يا 200 هزار درهم بدهد خيلي زياد ميشود و اين امكان ندارد كه از اموال شخصي خود او باشد و بنظر ميرسد كه از امام موسي بن جعفر اجازه داشت كه از بيت المال هزينه نواب حج را ميپرداخت كه من حساب كردم سالي 2 ميليون درهم به آنها پرداخت ميكرد و در حقيقت پشتوانه مالي به آنها بود .
شناسايي برخي از نواب حج كه علي بن يقطين ميفرستاد از مطرودين درباره و از كسانيكه بودند كه تحت تعقيب بودند و از شيعيان سرفراز بودند و حكومت فقر اقتصادي را به آنها تحميل كرده بود و علي بن يقطين اينها را زير چتر حمايت خود گرفته بود بدون اينكه خليفه باخبر شود و با اين مهارت بنيه اقتصادي شيعه را تقويت ميكرد .
سؤال يكي از بينندگان :
به بهلول اشاره كردند و من تا جايي كه در ذهن دارم امام صادق عليه السلام به او امر كردند كه خود را به ديوانگي بزند ، اگر ممكن است در اين زمينه توضيح بيشتري بيان كنيد ؟
پاسخ آقاي رفعتي نائيني :
بهلول در زمان هارون بوده و امام صادق در دوره منصور بشهادت رسيدند و بهلول در زمان امامت امام موسي بن جعفر عليه السلام بوده است .
ادامه كلام آقاي پيشوايي
براي اينكه بحث عموزاده بودن هارون الرشيد روشن شود نياز به اين دارد كه كمي به عقب برگرديم كه آنها با شعار رضايت آل محمد روي كار آمدند . در برابر حكومت بني اميه، سادات و علويان با بني عباس مشتركاً با بني اميه مبارزه ميكردند و در تاريخ و مورخان اهل سنت نوشتند كه در جلسه سرّي امنيتي هم سران بني عباس از جمله ابوجعفر منصور و برادرش و محمد نفس زكيه و هم امام صادق عليه السلام در آنجا وجود داشتند و ميگفتند كه چكار كنيم و به اين نتيجه رسيدند كه يك رهبر انتخاب كنند كه اگر كار پيش رفت او را جلو بياندازيم و در آن جلسه بخاطر شخصيتي كه محمد بن حسن بن حسن بن حسن بن علي ابن ابيطالب داشت و معروف به محمد نفس زكيه بود همه با او بيعت كردند از جمله منصور دوانيقي و جالب است كه بعدها او را همين منصور دوانيقي كشت .
در اين جلسه امام صادق عليه السلام هم حضور داشتند و وقتيكه صحبت كردند به پدر محمد نفس زكيه فرمود كه خلافت غير از كسيكه عباي زرد دارد كه كسي ديگري نميرسد و منظور ابومنصور بود و پيشگويي كردند و اينها با هم بودند و عملاً شعارشان الرضاء من آل محمد شد يعني شخص برگزيده از آل محمد باشد و آل محمد در آن زمان منصرف به بني هاشم و ذريّه علي عليه السلام و فاطمه زهرا سلام الله عليها بود .
با هم مبارزه ميكردند و با هم شريك بودند و يكي از اهرمهاي پيروزي اينها مظلوميت امام حسين و اهلبيت عليه السلام و بني هاشم بود و فاجعه كربلا و شهادت زيد بن علي بن الحسين بود كه از اين خيلي بهره برداري كردند و ديگري مظلوميت موالي و عجم ها بود كه بتوانند ايراني ها را هم جمع كنند و از اين دو خيلي استفاده كرد .
بني هاشم را كنار زدند و قدرت را بدست گرفتند و دوران سفاح نيامده كه خيلي به اهلبيت فشار بياورند ولي به محض اينكه خليفه دوم منصور بروي كار آمد به ادامه برنامه هاي بني اميه و اذيت اهلبيت شروع كردند.
اينها سنت جاهلي را زنده كردند كه در عصر جاهليت اگر كسي ميمرد و اگر يك عمو و يك دختر از او باقي ميماند ارث را به عمو ميدادند كه در فقه اسلامي تا فرزند باشد عمو از طبقات بعد است و اين سنت را زنده كردند و جاي انداختند و گفتند كه ما عمو زاده پيامبر اكرم هستيم و بني هاشم از نسل دختر پيامبر هستند پس ارث به عمو ميرسد و به امام موسي بن جعفر عليه السلام صراحتاً هارون گفت كه شما كه خود را فرزند پيامبر معرفي ميكنيد شما كه نسل علي هستيد و نسل پيامبر كه نيستيد و خلافت پيامبر به ما ميرسد .
يكي از مبارزات امام كاظم به هارون در همين مورد بود كه ميخواستند ريشه اين را بزنند و امام كاظم در جواب آيه 84 سوره انعام را خواند كه خداوند فرمود « وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسي وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ » سلسله انبياء از نسل اسماعيل را كه ميشمارد حضرت عيسي را هم در رديف آنها قرار ميدهد و ميفرمايد خداوند متعال كه حضرت عيسي را از نسل انبياء گذشته نقل ميكند ايشان كه پدر نداشته است پس حضرت عيسي از نسل مادر به حضرت اسماعيل عليه السلام ميرسد و به همان دليل كه خداوند در اين آيه حضرت عيسي را از سمت مادر به اسماعيل ميشمارد پس ما هم به همان دليل فرزندان پيامبر اكرم هستيم .
هارون در مرتبه ديگر به موسي بن جعفر عليه السلام گفت كه شما چرا ادعا ميكند كه نسل پيامبر اكرم هستيد ؟ شما كه نوه دختري پيامبر اكرم هستيد ؟ حضرت فرمودند من سؤالي از شما دارم اگر پيامبر اكرم زنده شود و دختر تو را خواستگاري كند آيا دخترت را به ايشان ميدهي ؟ گفت بله تزويج ميكنم و به عرب و عجم هم افتخار ميكنيم حضرت فرمودند اگر دختر من را خواستگاري كند چگونه است ؟ نميشود كه از دختر من خواستگاري كند چون محرم است پس به همان دليل كه نميشود كه از دختر من خواستگاري كند من از نسل پيامبر اكرم هستم .
يكي از ظرافت كاري هاي سياسي و مبارزات موسي بن جعفر عليه السلام بود كه تلاش ميكرد كه مشروعيت اينها را در نزد مردم از بين ببرد .
سؤال يكي از بينندگان :
چرا لقب امام كاظم عليه السلام باب الحوائج است ؟
پاسخ آقاي رفعتي نائيني :
اين لقب از القابي است كه بعد از شهادت حضرت به آن ملقب شدند و به تجربه ثابت شده كه آن حضرت واقعاً باب الحوائج هستند و چند نفر اين لقب را دارند كه يكي از آنها حضرت ابالفضل العباس است .
من تحليلي دارم كه چرا اين بزرگواران به باب الحوائج ملقب شدند اين است كه شايد بتوان اينگونه تحليل كرد كه بزرگاني كه بيشتر زجر كشيدند و حاجت خودشان فدا شد و برآورده نشد و خداوند اين فضل و رتبه را به آنها بخشيده كه بتوانند حاجت ديگران را برآورده كنند و آرزوي قمر بني هاشم اين بود كه بتواند آب به خيمه ها برساند و اين آرزوي ايشان برآورده نشد و لذا اين درب ورود حاجات مردم شد .
موسي بن جعفر هم همينطور بودند كه ساليان سال در زندان و زير شكنجه بودند كه در زيارت داريم ايشان داريم كه سلام بر آقايي كه در سياه چال زير شكنجه بود .
جز پست و استخوان هيچ از بدن حضرت باقي نمانده بود و لذا وقتي كه جنازه حضرت را برداشتند و ديدند كه سنگين است تعجب كردند كه چرا شخصي كه سالهاي سال در زندان بوده است و زير شكنجه بوده است چرا جنازه او سنگين است و وقتيكه روپوش را برداشتند ديدند كه هنوز غل و زنجير به حضرت است و لذا اين مرتبه به حضرت داده شد كه باب الحواج باشند گرچه همه ائمه باب فضل خداوند هستند و فضل الهي از طريق آنها به ما ميرسد ولي موسي بن جعفر عليه السلام باب الحوائج است .
سؤال يكي از بينندگان :
درباره سندي بن شاهك توضحي بفرمائيد ؟
پاسخ آقاي پيشوايي :
امام كاظم عليه السلام در زندان سندي بن شاهك بشهادت رسيد و ميتوان گفت كه اين فرد رئيس پليس هارون بوده و خيلي مقتدر بوده است و خيلي وفادار بوده و اسمش نشان ميدهد كه عربي نيست و مجهول النسب است و هارون به حج رفت و به مدينه آمد و سخنراني كرد و رو به حرم رسول خدا كرد و گفت يا رسول الله چه كنم من شرمنده هستم و نميدانم كه با پسرت موسي بن جعفر چكار كنم كه بر ضد ما اقدامات ميكند و مردم را تحريك ميكند .
به هارون گزارش ميرسيد كه مردم وجوهات خود را به موسي بن جعفر عليه السلام ميدهند و روزي هم موسي بن جعفر و هارون در طواف بهم رسيدند و هارون به حضرت رو كرد و گفت در يك كشور كه دو خليفه نميشود ، گزارشهايي از مردم به من رسيده است كه اموالي نزد شما مي آورند و امام فرمودند من بر دلها حكومت ميكنم و تو بر بدنها حكومت ميكني .
به همين دليل دستور بازداشت امام را صادر كرد و از آنجا امام را به زندان بردند و براي آنكه از آشوب جلوگيري كند دستور داد كه دو كژاوه سرپوشيده درست كردند كه يكي را بسمت كوفه و ديگري را بسمت بصره فرستاد و امام در آن كژاوه اي بود كه بسمت بصره رفت و با ملاحظات امنيتي حضرت را به بصره تبعيد كرد و حضرت يكسال در بصره در زندان يكي از أمراء عباسي بود و بعد از يكسال او پيام فرستاد كه موسي بن جعفر را از من تحويل بگير وگرنه من او را آزاد ميكنم .
حضرت را كه به زندان معمولي نبرده بودند بلكه حضرت را به زندان انفرادي فرستاده بود و بقدري عظمت ها و كرامتها و عبادت و دعا و راز و نياز و بزرگواري از حضرت ديده بود تحت تأثير قرار گرفته بود و گفت اگر ايشان را تحويل نگيريد من او را آزاد ميكنم و هارون دستور داد كه حضرت را به بغداد ببرند و مدتي در بغداد در زندان يكي از أمراء هارون بودند كه زندان يكي از دربانها بنام فضل بن ربيع بودند كه زندان انفرادي و با سختگيري زياد بود و بعد حضرت را به زندان سندي بن شاهك فرستادند و رئيس پليس هارون و فرد بي رحمي بود و حضرت در زندان اين فرد با مسمويت به درجه شهادت رسيدند .
مجري
درباره كثرت اولاد و فرزندان موسي بن جعفر عليه السلام اگر امكان دارد توضيحي بيان كنيد ؟
اين مورد سؤال است كه حضرت اينهمه اولاد داشتند كه بالاي 30 فرزند نقل شده است و چگونه ميشود در حاليكه اين هم مديريتي براي جامعه است بخاطر اينكه قبل از موسي بن جعفر عليه السلام در زمان بني اميه به علويان فشار آوردند و آنها را بشهادت ميرساندند مخصوصاً زماني علويان را در زندانها به شهادت ميرساندند و در ابتداي دوره عباسي هم همينگونه بود و موسي بن جعفر عليه السلام ديدند كه نسل فاطمه زهرا سلام الله عليها بعد از خودشان محدود خواهد شد و مي بينيم كه امام رضا و امام جواد و امام هادي و امام عسگري يا تك فرزند هستند و يا نهايتاً دو فرزند داشتند و ائمه بعد نميتوانستند كه اولاد زياد داشته باشند و نسل فاطمه زهرا و علي ابن ابيطالب را زياد كنند .
بنابراين در موقعيتي كه ايشان قرار گرفتند كه خلفاء متوجه اين مديريت سياسي و اجتماعي حضرت نبودند و بعد متوجه شدند كه بعداً جلويش را گرفتند و اين بخاطر بود كه نسل فاطمه زهرا زياد شود و امروز مي بينيم كه بيشترين سادات از نسل موسي بن جعفر عليه السلام هستند .