کد مطلب:106205 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:430

شبهه ي 006











برخي از خطبه هاي نهج البلاغه مشتمل بر اخبار گذشتگان و امم سابقه است و همچنين مشتمل بر پيش گوئي و خير از اتفاقات آينده است نظير (تسلط حجاج بر كوفه و احداث شهر بغداد و هجوم چنگيزخان و تسلط تاتار و مغولها بر شهر بغداد و...) و از شخصيتي همچون علي بن ابي طالب عليه السلام بعيد به نظر مي آيد كه ادعاي علم غيب كند چونكه علم غيب مخصوص خدا است چنانچه در قرآن كريم مي فرمايد (و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو...) (سوره ي انعام، آيه 59) نزد او است كليدهاي غيب و جز او هيچ كس به آنها آگاهي ندارد. و احتمالا اين خبرها (اخبار الملاحم) را پس از وقوع سيد رضي و يا ديگري به نهج البلاغه اضافه كرده است و به اميرالمومنين عليه السلام نسبت داده شده است.

پاسخ:

(اولا): با توجه به آنچه در پاسخ از شبهه پنجم گفته شد بدون شك اميرالمومنين عليه السلام از مسائل پنهان گذشته و اتفاقات آينده اطلاع دقيق و صحيح داشته است، آن هم نه از روي نتيجه گيري از مقدمات و علل ظاهري بلكه دراثر آموزشهاي رباني و بهره گيري از علوم نبوي كه (علمه شديد القوي) و براي مردم بر حسب اقتضاي مصلحت گوشه اي از آن

[صفحه 78]

علوم را بيان مي كرد و قضاوتهاي محير العقول آن حضرت نمونه اي از آن است.

علامه اميني قدس سره در (الغدير ج 5 ص 59 -52) بهترين پاسخ را به اين شبهه داده است كه ما در اينجا خلاصه اي از آن نقل مي نمائيم:

«علم به غيب و آنچه در پس پرده است و دانستن اتفاقات گذشته وآينده براي تمام انسانها همچون علم به شهود امكان پذير است. مشروط به اينكه آن را از عالمي كه خداوند متعال به او حقائق را آموخته اقتباس نمايند و هيچگونه مانعي در آن نيست.

آيا مگر آنچه را كه مومنين به آن اعتقاد دارند از قبيل: ايمان به خدا و فرشتگان و كتابهاي آسماني و پيامبران الهي و روز قيامت و بهشت و دوزخ و زندگاني پس از مرگ و لقاء پروردگار و محاسبه در روز رستاخيز و ثواب و عقاب و حور و قصور و تمام اينها از مصاديق ايمان و علم به غيب نيست؟ بلكه خداوند در وصف متقين مي فرمايد (... الذين يومنون بالغيب...).[1].

و نيز فرموده: (جنات عدن التي وعد الرحمن عباده بالغيب).[2].

البته از آنجا كه مقام نبوت و منصب رسالت الهي اقتضا دارد كه شخص نبي بيش از ديگران از ماجراهاي گذشته و اتفاقات آينده آگاه

[صفحه 79]

باشد خداوند انبياء و اولياء خاصش را از اسرار بيشتري آگاه مي سازد لذا مي فرمايد: (و كلا نقص عليك من انباء الرسل ما نثبت به فوادك...):[3] «و هر يك از سرگذشتهاي پيامبران خود را كه بر تو حكايت مي كنيم چيزي است كه دلت را بدان استوار مي گردانيم...» و از اين رو داستانهاي پيامبران گذشته را براي پيامبرش بازگو كرده و پس از بيان داستان مريم در سوره ي آل عمران آيه 44 و داستا برادران يوسف در سوره ي يوسف آيه ي 102 مي فرمايد (ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك) «اين ماجرا از خبرهاي غيب است كه به تو وحي مي كنيم» و همچنين پس از نقل داستان نوح (در سوره هود آيه 49) مي فرمايد: (تلك من انباء الغيب نوحيه اليك) «اين از خبرهاي غيب است كه به تو وحي مي كنيم».

بديهي است كه خداوند متعال اينگونه علم غيب را فقط به انبياء و اولياء خاصش عنايت مي فرمايد و دو آيه ي شريفه (26 و 27 سوره ي جن) گواه اين مدعا است (عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا، الا من ارتضي من رسول...» داناي نهان غيب است و كسي را بر غيب خود آگاه نمي كند مگر رسولاني كه مورد رضايت او هستند.

و همچنين در سوره ي بقره، آيه 255 مي فرمايد: (... يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشي ء من علمه...):

[صفحه 80]

«خدا آنچه در پيش روي آنان و آنچه در پشت سرشان است مي داند و به چيزي از علم او، جز به آنچه بخواهد احاطه نمي يابند...».

نتيجه:

گرچه آيه شريفه (و عنده مفاتح الغيب) كه در بيان اصل شبهه به آن استدلال شده است دلالت دارد كه علمي غيب مخصوص خدا است و كسي از آن اطلاعي ندارد. ولي در آيات ديگر قرآن برگزيدگان خدا و كساني كه مشيت الهي به آگاهي آنان به علمي غيب تعلق گرفته استثنا شده اند. بنابراين (انبياء، اولياء و مومنين) به گواهي قرآن كريم داراي علم غيب مي باشند ولي بهره ي انبياء و اولياء بيش از ساير مومنين است. و در عين حال علم غيب آنان داراي چند ويژگي است:

1- به هر اندازه اي كه باشد باز هم به لحاظ (كمي و كيفي) محدود به حدود خاصي است.

2- اكتسابي و عارضي است و ذاتي نيست.

3- مسبوق به عدم است و ازلي نيست و داراي انتها است و سرمدي نمي باشد. (داراي ابتدا و انتها است و ازلي و سرمدي نيست).

4- نشات گرفته از فيض جود الهي است و مطابق واقع و حقيقت است.

البته پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و وارثان (ائمه معصومين عليه السلام) در

[صفحه 81]

عمل كردن بر طبق آنچه را كه مي دانند و حتي آگاه ساختن ديگران به بخشي از آن نياز به دستور خداي متعال دارند و هر يك از اين سه مرحله (1- علم به غيب، 2 عمل بر طبق آن، 3- اعلام به ديگران) جداي از هم مي باشد و علم به غيب هيچگاه مستلزم عمل بر طبق آن نيست و همچنين اعلام تمام يا بخشي از آن به مردم هيچ ضرورتي ندارد و منوط به تشخيص مصلحت است.

لازم به ذكر است چونكه مساله علم غيب داشتن پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليه السلام يكي از مسائل اعتقادي بسيار مهم است لذا نيار به توضيح بيشتري دارد پس مي گوئيم:

كسي از همه چيز با خبر است كه در هر زمان و هر مكان حاضر و ناظر باشد و بر تمام اشياء احاطه ي كامل داشته باش و او تنها ذات پاك خداوندمتعال است، او است كه استقلالا و به صورت نامحدود از آنچه بوده و خواهد بود آگاه است.

اما غير او كه وجودش محدود به زمان ومكان معيني است طبعا نمي تواند از همه چيز با خبر باشد. خداوند در سوره ي نمل آيه 65 مي فرمايد: (قل لا يعلم من في السماوات و الارض الغيب الا الله و ما يشعرون ايان يبعثون) «اي پيامبر بگو كساني كه در آسمانها و زمين هستند از غيب آگاهي ندارند جز خدا و نمي دانند چه هنگام برانگيخته خواهند شد».

ولي اين منافات ندارد كه خدا بخشي از علم غيب را- كه مصلحت

[صفحه 82]

مي داند و براي تكميل رهبري رهبران اليه لازم است در اختيار آنان بگذراد و اين علم غيب مستقل و بالذات نيست بلكه علم غيب بالعرض است يعني يادگيري و تعلم از علام الغيوب آياتي از قرآن نير بر اين معني دلالت دارد كه قبلا به آنها اشاره شد (الا من ارتضي من رسول) «كسي علم غيب ندارد جز رسولاني كه مورد رضايت او هستند».

جالب اينكه اصل اين شبهه و اشكال بر علم غيب داشتن علي بن ابي طالب عليه السلام و پاسخ آن ذيل «خطبه ي 128»[4] در نهج البلاغه آمده است.

اميرالمومنين عليه السلام در سال 36 هجري پس از پايان يافتن جنگ جمل در شهر بصره به «احنف بن قيس»[5] فرمود: «يا احنف كاني به و قد سار بالجيش...»: «اي احنف گويا من او را مي بينم كه با لكشري بدون غبار و بي سر و صدا به شهر بصره حمله ور مي شود» و نسبت به حوادث و

[صفحه 83]

وقايع مهم آينده و كشتار و خونريزي هاي فراواني كه بعدها در شهر بصره توسط «صاحب الزنج» و تركهاي مغول اتفاق خواهد افتاد خبر مي دهد.

در اين ميان يكي از اصحاب كه اين پيشگوئيها را شنيد گفت: اي اميرمومنان از غيب سخن مي گوئي؟ و به علم غيب آشنائي؟

امام عليه السلام خنديد و به آن مرد كه از طايفه «بني كلب» بود فرمود: اي برادر كلبي اين علم غيب نيست اين فراگرفته اي است از عالمي يعني پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم علم غيب تنها علم قيامت است و آنچه خداوند سبحان در اين آيه برشمرده است كه (ان الله عنده علم الساعه و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ما تدري نفس ماذا تكسب غدا و ما تدري نفس باي ارض تموت ان الله عليم خبير)[6] «در حقيقت خدا است كه علم به قيامت نزد او است و باران را فرو مي فرستد و آنچه را كه در رحمها است مي داند و كسي نمي داند فردا چه به دست مي آورد و كسي نمي داند در كدامين سرزمين مي ميرد، در حقيقت خدا است كه داناي آگاه است ».

سپس فرمود: خداوند سبحان از آنچه در رحمها قرار دارد آگاه است، پسر است يا دختر؟ زشت است يا زيبا، سخاوتمند است يا بخيل، سعادتمند (نيك بخت) است يا شقي (بدبخت) و چه كسي آتش گيره

[صفحه 84]

جهنم است و چه كسي در بهشت همراه پيامبران؟.

اين است علم غيبي كه جز خدا كسي ذاتا آن را نمي داند و غير از آن علمي است كه خداوند به پيامبرش تعليم كرده و او به من آموخته است (علم غيب اكتسابي) و برايم دعا نمود كه سينه ام آن را فراگيرد و دلم آن علم را در خود بپذيرد اعضاي پيكرم را از آن مالامال سازد.

خلاصه يك رهبري جهاني و همگاني آن هم در تمام زمينه هاي مادي و معنوي، نياز به آگاهي بر بسياري از مسائل دارد كه ساير مردم پوشيده است، نه تنها آگاهي از قوانين الهي بلكه آگاهي بر اسرار جهان هستي و ساختمان بشر و آنچه را انجام مي دهند و ذخيره مي سازند و برخي از حوادث گذشته و آينده، اين بخش از علم غيب را خداوند در اختيار رسولان و اوصياء آنان مي گذارد و اگر نگذارد رهبري آنان ناقص خواهد بود.

(ثانيا) اگر علم غيب مخصوص خدا است و محال است ديگران داراي علم غيب باشند پس چگونه در بسياري از آيات قرآن تصريح شده كه برخي از پيامبران الهي داراي علم غيب بوده اند از آن جمله:

عيسي بن مريم عليه السلام به پيروانش مي گفت: (و انبوكم بما تاكلون و ما تدخرون في بيوتكم...):[7] «من به شما از آنچه مي خوريد و آنچه در

[صفحه 85]

خانه هايتان ذخيره مي سازيد خبر مي دهم».

و همچنين عيسي بن مريم عليه السلام به امت خود از آينده خبر مي داد و مي گفت: ( و مبشرا بنبي ياتي من بعدي اسمه احمد):[8] «و به فرستاده اي كه پس از من مي آيد و نام او احمد است بشارتگرم».

مورد ديگر هنگامي كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله يك راز را به يكي از همسرانش گفت و او آن راز را فاش كرد، آن حضرت به او خبر داد كه آن راز را فاش ساخته است (قالت من انباك هذا قال نباني العليم الخبير) (سوره مريم آيه 3) «آن زن گفت چه كسي اين را به تو خبر داده؟ گفت: مرا آن داناي آگاه به دقايق امور خبر داده است».

از آنچه گذشت به خوبي روشن شد كه خداوند متعال در صورت مصلحت برخي از انسانها (انبياء و اوصياء) را بر علم غيب مطلع مي سازد و اين شبهه نيز ناتمام است و در پيشگوئيهاي موجود در نهج البلاغه «اخبار الملاحم» هيچگونه اشكال عقلي و يا شرعي وجود ندارد. بلكه موافق عقل و صريح آيات قرآن است. و دليل ژرفائي علم و دانش دروازه ي علم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است.

جهت تكميل بحث در اينجا به يكي از آيات قرآن و چند حديث اشاره مي نمائيم: در قرآن كريم تاكيد شده كه هر كاري را انسان انجام

[صفحه 86]

مي دهد گذشته از اينكه در مشهد و محضر خدا است و او به همه چيز احاطه دارد و شاهد و ناظر بر اعمال ما است، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليه السلام نيز از تمامي اعمال ما آگاه مي شوند، خداوند متعال در (سوره ي توبه آيه ي 105) مي فرمايد:

(و قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المومنون) «(اي رسول ما) بگو عمل كنيد كه به زودي خدا و پيامبر او و مومنان (خالص ائمه ي معصوم عليه السلام) كردار شما را خواهند ديد».

مرحوم كليني از يعقوب بن شعيب روايت مي كنند كه گفت: از امام صادق عليه السلام پرسيدم مقصود از «و المومنون» در اين آيه ي كيانند؟ فرمود: «هم الائمه» (اصول كافي ج 1 ص 219) حديث 2 يعني مقصود، ائمه ي معصوم مي باشند.

مرحوم مجلسي نيز روايت كرده كه مردي به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم عرض كرد دو روز است كه غذا نخورده ام آن حضرت فرمود: برو به بازار چون روز ديگر شد آن مرد گفت يا رسول الله ديروز رفتم به بازار و چيزي نيافتم و با شكم گرسنه خوابيدم، فرمود: برو به بازار، او به بازار رفت ديد كارواني آمده و همراه خود كالا آورده است از آن كالا خريد و با يك دينار سود آن را فروخت دينار را گرفت و به خانه بازگشت روز ديگر به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم گفت: در بازار چيزي نيافتم.

حضرت فرمود: تو ديروز از فلان كاروان كالايي خريدي و يك دينار

[صفحه 87]

سود كردي، عرض كرد: آري!.

حضرت فرمود: پس چرا دروغ گفتي، گفت: گواهي مي دهم كه تو صادقي و منظورم از خلاف واقع گفتن اين بود كه بدانم آيا شما از كارهاي مردم آگاهي داريد يا خير ؟ و يقين من به پيامبري شما زياده گردد، سپس حضرت فرمود: هر كس از مردم بي نيازي كند و از آنها چيزي نخواهد خداوند او را بي نياز مي سازد و هر كس بر خود در سوالي را بگشايد و از مردم چيزي بخواهد خدا بر او هفتاد در فقر و مستمندي را مي گشايد كه هيچ چيز آن را بر طرف نمي كند، از آن پس تمام مردم به دنبال كار و كوشش رفتند و ديگر در مدينه سائلي ديده نشد. (بحارالانوار: ج 18 ص 114)

مرحوم مجلسي روايت ديگري را از ابوالصباح كناني نقل كرده كه گفت: روزي به خانه ي امام باقر عليه السلام رفتم در خانه را كوبيدم، كنيزي كه نوجوان و سينه برجسته اي داشت در را باز كرد، دستم را بر روي سينه اش گذاشتم و گفتم از آقايت برايم اجازه ي ملاقات بگير، ناگهان امام باقر عليه السلام از اندرون خانه فرياد زد: «ادخل لا ام لك» داخل شو اي كاش بي مادر شوي من وارد شدم و عرض كردم به خدا سوگند من به قصد شهوتراني اين كار را نكردم بلكه مقصودم تقويت و تكميل يقينم بود (مي خواستم ببينم آيا شما متوجه اين كار مي شويد يا نه؟ و بدين وسيله معرفتم بيشتر شود).

[صفحه 88]

حضرت فرمود: «صدقت» راست گفتي اگر گمان كنيد كه اين ديوارها همچنانكه مانع ديد شما است، مانع ديد ما نيز مي باشد و ما توان ديدن پشت آنها را نداريم پس چه فرقي ميان ما و شما است و مبادا ديگر اين كار را تكرار كني (حتي اگر براي آزمايش و تكامل يافتن معرفتت باشد).[9].

ابن ابي الحديد معتزلي در پاسخ از شبهه ي چگونگي خبر دادن اميرالمومنين عليه السلام از حوادثي كه بيش از شش قر بعد اتفاق افتاده- نظير هجوم تاتار به شهر بغداد- گويد: «بدان آنچه را كه اميرالمومنين از غيب گفته در زمان ما اتفاق افتاده و ما آن را با چشمان خود ديديم و مردم از صدر اسلام به انتظار آن بودند (چونكه اميرالمومنين عليه السلام از آن خبر داده بود) تا اينكه قضا و قدر الهي آن را در عصر و زمان ما تحقق بخشيد اينان قوم تاتار بودند كه با هجوم چنگيزخان به سرزمينهاي شرقي اسلام شروع شد و با سقوط بغداد و تصرف آن توسط هلاكوخان- در اوائل قرن هفتم هجري- خاتمه يافت».[10].


صفحه 78، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88.








    1. سوره ي بقره ي آيه ي 3.
    2. سوره ي مريم، آيه ي 61.
    3. سوره ي هود، آيه ي 120.
    4. نهج البلاغه، خطبه 128 ص 191، چاپ دارالثقلين قم.
    5. «احنف بن قيس» يكي از ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است كه پيامبر در حق او دعا كرده، مردي باهوش و عاقل بود، در هنگامه ي جنگ جمل به اميرالمومنين عليه السلام گفت: دوست داري با (200) سوار براي ياري شما به لشكريانت ملحق گردم يا با جمعيت «بني سعيد» از جنگ كناره گيري كنم؟ كه آنگاه (6000) شمشير را از تو باز مي دارم، امام عليه السلام فرمود: از جنگ كناره بگير، احنف پس از جنگ و فتح بصره خود را به امام عليه السلام رساند و به ياران آن حضرت ملحق شد» (اسد الغابه «ابن اثير» ج 1 ص 55).
    6. سوره ي لقمان، آيه ي 34.
    7. سوره ي آل عمران، آيه 49.
    8. سوره صف، آيه 6.
    9. بحارالانوار ج 46، ص 248، حديث 40.
    10. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 8، ص 218.