کد مطلب:117177 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:161

معرفي گمراهان زيانكار











امام (ع) پس از بيان اينكه مردم به وسيله ي پيامبر به راهي روشن كه همان صراط مستقيم است دعوت شده اند. بازماندگان از صراط مستقيم و پيروان هوي و هوس و مريدان شيطان و طاغوتها را مردمي گمراه و زيانكار مي شناسد. چرا كه در انديشه ي امام هرگاه انساني بر اثر كژانديشي و سركشي به نعمت هدايت خداي جل شانه هدايت نشود و پيروي از پيامبر اكرم (ص) را كه فرستاده ي خداست گردن ننهد، گام به راه ضلالت و تيره بختي و خسران نهاده است. چنين كسي كه از هدايت خدا بهره مند نمي شود، ديگر به هيچ موعظه و پندي راه به سرمنزل مقصودنخوهد برد و فرجامي تلخ فرارو ي او و در انتظار روي است. در اين حال زيان و نقصان از همه سوي او را در خود مي بلعد و در نهايت به چنان تيره بختي و شقاوتي دچار مي شود، كه بر اثر ناداني و گمراهي و كفر، زشت را زيبا و معروف را منكر مي شناسد. و اين خود نهايت گمراهي و غايت خسران و زيانكاريست، كه انسان قدرت شناخت حق از باطل، صواب از خلاف و نور از ظلمت را از كف بدهد. و زشتي ها و پليديها و گمراهي ها در نظرش جايگزين خوبي ها، طهارت ها و هدايت ها شود. در توصيف چنين گمراهان زيانكاري علي (ع) مي فرمايد:

«كسي از شنيدن آن- دعوت- كر نمي ماند، مگر آن كه گوش دل او ناشنوا باشد و هيچ كس از آن- دعوت- ديده نمي بندد، مگر آن كس كه چشم دل او كور باشد. و هر كس را كه خداي به گرفتاري و آزمايش در كارها سود

[صفحه 135]

نرسانيده و از موعظه و پند سود نبرده است، او را از پيش روي كاستي و زيان برسد، تا اينكه- بر اثر گمراهي- منكر را معروف و معروف را منكر شناسد.»

علامه حاج ميرزا حبيب الله خوئي، شارح نهج البلاغه ذيل اين بخش از سخنان امام (ع) مي نويسد:

ثم انه (ع) نبه علي بطلان العمل بالراي و المقاييس و نهي عن متابعه البدع فقال: (و اعلموا عبادالله ان المومن يستحل العام ما استحل عاما اول و يحرم العام ما حرم عاما اول) يعني ان المومن اذا ثبت عنده سابقا حليه شي ء بالكتاب او السنه و حكم بحليته عن نص فيحكم بحليته الان. و لا ينقض الحكم الثابت بالنص برايه و اجتهاده و كذلك اذا ثبت عنده سابقا حرمه شي ء بهما و حكم بحرمته عن دليل فيحكم بحرمته الان. و لا يخالف الحكم الثابت و لايتعدي عنه بالراي و القياس و هكذا ساير الاحكام الشرعيه.و[1].

«امام (ع) سپس هشدار داده است، به اينكه عمل مومن بر اثر متابعت از راي و قياس باطل است. و از پيروي كردن از بدعتها، ياران خود را نهي كرده و فرموده: (و اعلموا عبادالله ان المومن يستحل العام ما استحل عاما اول و.....) يعني اينكه هرگاه مومن در سال گذشته به حلال بودن چيزي از روي كتاب خدا و سنت پيامبر اكرم (ص) و به حكم نص باور و ايمان داشت، اكنون هم همان اعتقاد را دارد و درباره ي آن به مانند گذشته حكم مي دهد. و هرگز حكم ثابت دين را كه نص آن را بيان

[صفحه 136]

كرده، به راي و اجتهاد خود نقض نمي كند. و همچنين اگر براي او در سال گذشته حرمت چيزي ثابت شده است و به حرمت آن حكم كرده است، امسال هم به حرمت آن حكم مي دهد. و نسبت به حكم ثابت ديني تجاوز و مخالفت نمي كند و راي و قياس خود را در آن دخالت نمي دهد. و درباره ي ديگر احكام شرعي نيز به همين گونه عمل مي كند.»

علامه ي خويي ضمن شرح مبسوطي كه در ذيل گفتار امام علي (ع) آورده، نمونه هايي از بدعتهاي رايج در زمان خلفاء را نقل مي كند، كه از نقل آن به دلايلي خودداري مي كنم، تا آنجا كه در پايان بحث خود اينگونه نتيجه گيري مي كند كه:

.... فيكون المعني ان ماهيه الحلال و الحرام و حقيقتهما اذا الحلال المعهود الثابت من الشريعه، اي الذي يجوز تناوله و الحرام المعهود الثابت منها اي الذي لايجوز ارتكابه هو منحصر فيما احله الله سبحانه و حرمه و افصح حليته و حرمته في كتابه الكريم و لسان نبيه الحكيم. فغير ذلك مما احله الناس وحرموه ليس حلالا و لا حراما، اذ حلال محمد (ص) حلال الي يوم القيامه. و حرامه حرام الي يوم القيامه كما يدل عليه ما رواه في الكافي عن زراره قال: سالت عن اباعبدالله عن الحلال و الحرام فقال (ع):

حلال محمد حلال ابدا الي يوم القيامه و حرام محمد حرام ابدا الي يوم القيامه لايكون غيره و لايجي غيره[2].

«.... پس معناي حلال و حرام و ماهيت و حقيقت آنها اينست كه، حلال

[صفحه 137]

معهود و ثابت در شرع، همانست كه خوردن آن مجاز است و حرام معهود و ثابت در شرع همانست كه ارتكاب و عمل به آن اجازه داده نشده است و اين منحصر است به آنچه كه خدا حلال و يا حرام كرده است. و به حلال و يا حرام بودن آنها خداوند در قرآن كريم و بر زبان پيامبر حكيم خود تصريح فرموده است. و غير از آنچه بيان شد، هر چه را كه مردم حلال و يا حرام معرفي كنند، حلال و حرام نيست. زيرا كه حلال محمد (ص) حلال است تا روز قيامت و حرام وي حرام است، تا روز قيامت. بدانگونه كه روايت نقل شده از زراره در كتاب كافي به آن دلالت دارد. زراره گفت از اباعبدالله (ع) راجع به حلال و حرام پرسيدم، آن حضرت فرمود:

حلال محمد (ص) براي هميشه حلال است تا روز قيامت و حرام محمد (ص) براي هميشه حرام است تا روز قيامت.»

و لما بين انحصار الحلال و الحرام فيما احله الله سبحانه و حرمه اردفه بقوله (فقد جربتم الامور و ضرستموها) اي احكمتموها بالتجربه و الممارسه و ظهر لكم جيدها من رديها و حقها من باطلها. (و وعظتم بمن كان قبلكم) اي وعظكم الله سبحانه في كتابه بالامم الماضيه و بما جري منه في حق المومنين منهم من الجزاء الجميل و ما جري في حق العاصين منهم من العذاب الوبيل. (و ضربت الامثال لكم) في القرآن الحكيم، الكثيره الموضحه للحق من الباطل و الفارقه بينهما، (ودعيتم الي الامر الواضح) اي الي امر الدين و الاسلام الذي اوضحه كتاب الله و سنه رسوله حق الوضوح و لم يبق عليه ستره و لا حجاب.[3].

[صفحه 138]

«و هنگامي كه امام علي (ع) آشكار ساخت كه بيان حلال و حرام فقط حق خداست و حلال و حرام در همان موارديست كه خداي سبحان بيان فرموده، سخن خود را با اين گ فتار ادامه داده است (فقد جربتم الامور و ضرستموها) پس به تحقيق كه شما كارها را در سايه ي تجربه و تكرار و پي گيري محكم و استوار كرديد. و در نتيجه كارهاي خوب و بد و حق و باطل براي شما آشكار شد. (و وعظتم بمن كان قبلكم) يعني اينكه خداي متعال شما را در كتاب خود با بيان سرگذشت امتهاي گذشته و آنچه كه از پاداش نيك به مومنان آنها رسيده و آنچه كه از عذاب دردناك در حق گناهكاران و سركشان آنها رسيده، پند داده است. (و ضربت لكم الامثال) و در قرآن كريم مثالهاي روشن و فراواني براي شما بيان كرده است، تا حق و باطل و تفاوت ميان آنها را بشناسيد. (ودعيتم الي الامر الواضح) و شما را به سوي كاري روشن، يعني به سوي اسلام، كه آن را كتاب خدا و سنت پيامبر توضيح داده، دعوت كرده است. خداي در كتاب و سنت پيامبرش آن چنان اسلام را معرفي فرموده كه ديگر بر چهره ي اسلام پرده و پوششي از ابهام نيست.»

(فلا يصم عن ذلك الا اصم و لا يعمي عنه الا اعمي و من لم ينفعه الله بالبلاء و.....[4].

پس از امر روشن و موعظه هاي ذكر شده كسي غافل نمي شود، مگر آن كس كه ناشنوا باشد و يا انسان غافلي كه در نهايت بي خبري و غفلت باشد. و كسي از راه خدا گمراه و بي اطلاع نمي ماند، مگر آن كس كه در ضلالت و گمراهي و ناداني شديد و فراواني گرفتار باشد. و هر كس كه از سختي ها و ناگواريهاي

[صفحه 139]

آزمايشي زندگي، كه از سوي خدا به او مي رسد و دستاوردهاي خود كه حاصل از زوال كارها و شدت سختي هاي دنياست، بهره مند نمي شود، از پند و موعظه نيز بهره اي نخواهد برد. چرا كه تاثير گرفتاري و تجربه ها در نفس انسان، قوي تر و شديدتر از نصيحت و موعظه است. زيرا موعظه فرد را متوجه خطرات پنهان و غايب مي كند، در حالي كه گرفتاري ها و تجربه هاي زندگي براي انسان قابل حس و لمس مي باشد. و كسي را كه واقعيت هاي سخت و نيرومند سود نبخشد، بي گمان پند و موعظه كه در مرتبه اي ضعيف تر است، مفيد نخواهد بود. و زيان و كاستي فراروي و در انتظار او مي باشد.

و المقصود من هذه الجملات تنبيه المخاطبين علي انهم بعد ما حصل لهم هذه الامور اعني تجربه الامور و احكامها و الموعظه و ضرب الامثال الظاهره و الدعوه الامر الواضح، يحق لهم ان يعرفوا احكام الشريعه حق المعرفه و ان يميزوا بين البدعات و السنن. اذ تلك الامور معده لحصول المعرفه و لوضوح الفرق بين البدعه و السنه و بين المجعوله و الحقيقه.[5].

«و هدف از اين گفتار آگاهي دادن به شنوندگانست، به اينكه بعد از فراهم آمدن اين امور، يعني تجربه ي كارها و استوار ساختن آنها و پند و اندرز و بيان مثالهاي روشن و خواندن مردم به سوي امري آشكار، شايسته است كه ايشان فرامين شرعي را آن چنانكه شايسته است بشناسند. و ميان بدعتها و سنت خداي فرق بگذارند. زيرا همه ي آنچه بيان شد، براي فراهم آمدن معرفت و آشكار شدن فرق ميان بدعت و سنت و

[صفحه 140]

حكم حقيقي و مجهول است.»

فان الناس رجلان: متبع شرعه و مبتدع بدعه، ليس معه من الله برهان سنه و لا ضياء حجه و ان الله سبحانه لم يعظ احدا بمثل هذا القرآن...

«پس به درستي كه مردم دو گروه مي باشند: گروه اول، كسي كه پيرو شريعت و دين است. و گروه ديگر كسي كه ايجاد بدعت مي كند. چنين كسي (شخص بدعت گذار) نه از سوي خدا و آيات كتاب او برهاني دارد و نه از سنت پيامبر اكرم (ص) دليل روشني در درست دارد. و همانا خداي سبحان هيچ كس را بمانند اين قرآن پند نداده است».

پيشواي پرهيزگاران و امام جهادگران راه خدا در ادامه ي گفتار خويش مردم را به دو گروه متمايز و قابل شناخت عيني تقسيم مي فرمايد. نخست كساني كه با تمام وجود به خداي يكتا و پيامبر او و قرآن ايمان آورده اند. و در حركت به پايگاه قرب حق تعالي هرگز از صراط مستقيم حق و منهج ايمان و اخلاص پاي فراتر نمي گذارند. و در سير به سوي خدا از خود اراده و ارائه طريقي اظهار نمي كنند. چرا كه ايشان اراده و انديشه و قلب خويش را همراه با تمامي وجود تسليم اراده حق تعالي و مشيت هدايت كبريائي او كرده اند. و در دوران ناپايدار عمر همصدا با قرآن مي گويند:

قل ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي للله رب العالمين[6].

«بگو- اي پيامبر- همانا نماز و طاعت و زندگي و مرگ من، همه براي خدا

[صفحه 141]

كه پروردگار جهانيانست، مي باشد».

و ديگر افرادي هستند كه از گذرگاه خودكامگي و خودبيني به منظور ارضاء هوسهاي نفساني و مطرح ساختن خود در جامعه، در دين خدا بدعت ايجاد مي كنند. اينان تيره بختاني هستند، كه به فرموده ي امام علي (ع) در رابطه با بدعتي كه ايجاد كرده اند، هيچگونه دليلي از قرآن و سنت پيامبر ندارند. و با تكيه به انديشه ي محدود و عقل ناقص و شناخت بسيار اندك خويش با استفاده ي از قياس:- كه در حوزه ي مسايل ديني هرگز راه ندارد- اظهار نظر كرده و در دين خداي متعال بدعت ايجاد مي كنند. اين نابخردان كژانديش نه تنها از هدايت الهي محروم مي باشند، بلكه موجبات گمراهي و انحراف ديگر بندگان خداي را فراهم مي آورند. و ناگفته روشن است كه چنين كساني مورد نفرين خدا و پيامبر و فرشتگان او خواهند بود.

امام علي (ع) براي محكوم كردن قطعي و نهايي اينان و انديشه هاي خرافي ايشان در نهايت روشني و با كمال قاطعيت مي فرمايد:

«بدعت گذار برهاني از كتاب خدا و دليلي از سنت پيامبر اكرم (ص) ندارد و خداي هيچ كس را به جامعيت مواعظ قرآن، پند و موعظه نفرموده است».

اين كلام روشن امام در حقيقت خط بطلان بر همه ي انديشه هاي انحرافي و بدعتهاي پديد آمده مي كشد، باشدكه در گستره ي تاريخ كسي را زهره ي گستاخي به حريم قرآن و سنت پيامبر اكرم (ص) از گذرگاه ايجاد بدعت در دين نباشد.

ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه خود در شرح اين فراز از گفتار امام عليه السلام مي نويسد:

ثم قسم الناس الي رجلين: اما متبع طريقه و منهاجا، او مبتدع

[صفحه 142]

مالا يعرف و ليس بيده حجه، فالاول المحق و الثاني المبطل.[7].

«سپس مردم را به دو گروه تقسيم مي كند: يكي آنكه پيرو راه و روش دين است. و ديگري بدعت گذاريست كه نسبت به آنچه مي گويد، آگاهي و شناخت ندارد. و هيچ دليل و برهاني بر اثبات گفته هايش در دست وي نيست. بنابراين گروه نخست بر حق و گروه دوم بر باطل پاي مي فشارد».

علامه ي محقق حاج ميرزا حبيب الله خوئي در شرح كلام امام عليه السلام چنين مي نويسد:

ثم فرع علي ما ذكر انقسام الناس الي قسمين فقال عليه السلام: (فان الناس رجلان متبع شرعه) اي متشرع آخذ بشرايع الدين و سالك لمنهاج الشرع المبين و هو العامل بكتاب الله سبحانه و سنته و المقتبس من نورهما و المنتفع بما فيهما من النصايح و المواعظ و الامثال المضروبه و هو من الذين قال الله فيهم «و تلك الامثال نضر بها للناس و ما يعقلها الا العالمون».

«آنگاه امام (ع) برآنچه كه بيان فرموده است، تقسيم بندي مردم را اضافه مي كند، و ايشان را به دو دسته تقسيم مي فرمايد:(به درستي كه مردم دو دسته اند، يكي آنكه پيرو شريعت الهي است) يعني كسي كه احكام ديني را پذيرفته است و به راه روشن دين حركت مي كند. و او كسي است كه به كتاب و سنت خداي متعال روشني مي گيرد و از آن دو بهره مند مي شود. و از همه ي پندها و موعظه ها و مثالهايي كه در كتاب خدا و سنت او بيان شده

[صفحه 143]

برخوردار مي شود. و او از شمار كساني است كه خدا درباره ي آنان فرمود:

و اين مثالها را براي مردم مي آوريم و حقيقت آنها را جز دانشمندان و آگاه مردان، خرد نمي ورزند».

(و متبدع بدعه) و هو الذي لم ينتفع بهما بل نبذا احكامهما و رائه و اتبع هويه و عمل بآرائه و مقايسه فاعمي الله قلبه عن معرفه الحق و اصمه عن استماعه كما قال: صم بكم عمي فهم لايرجعون.

(ليس معه من الله برهان سنه و لا ضياء حجه) اي ليس له فيما احدثه من البدعه دليل عليه من سنته و لا حجه بينه واضحه من الكتاب الكريم تنجيه لوضوحها و ضيائها من ظلمه الجهل و الضلال.

قال ابوشيبه الخراساني: سمعت اباعبدالله (ع) يقول: ان اصحاب المقاييس طلبوا العلم بالمقاييس فلم تزدهم المقاييس من الحق الا بعدا و ان دين الله لايصاب بالعقول، رواه في الكافي.

و فيه ايضا عن محمد بن ابي عبدالله رفعه عن يونس بن عبدالرحمان قال:

قلت لابي الحسن الاول (ع): بما اوحد الله عزوجل؟ فقال: يا يونس لاتكونن مبتدعا، من نظر برايه هلك و من ترك اهل بيت نبيه (ص) ضل و من ترك كتاب الله و قول نبيه كفر.[8].

«(و ديگر آن كسي كه ايجاد بدعت مي كند) و او كسي است كه از كتاب خدا و سنت الهي بهره مند نمي شود، بلكه احكام آن دو را به پشت سر افكنده و از هوي

[صفحه 144]

نفس خود پيروي مي كند و به راي و قياس خويش رفتار مي كند. پس خداي او را از شناخت حق كور و از شنيدن آن كر مي سازد. چنانكه حق تعالي فرمود:

«.... اينان كر و گنگ و كورند و توان بازگشت ندارند».

(با كسي كه بدعت ايجاد مي كند هيچ دليلي از سنت و حجت روشني از قرآن همراه نيست) يا اينكه براي بدعت آفرين دليلي از سنت خدا و حجتي از كتاب كريم (قرآن) نيست، تا در پرتو روشني و آشكاري آن دليل، از تاريكي جهل و گمراهي نجات پيدا كند.

در كتاب كافي از ابوشيبه خراساني روايت شده كه گفت:

از اباعبدالله عليه السلام شنيدم كه مي فرمود: به درستي كه اهل قياس علم و دانش را به وسيله قياس طلب كردند، در حالي كه قياسها چيزي از حق به ايشان نيفرزود، جز دوري از حقيقت. و همانا كه دين خداي تعالي به قدرت عقول قابل درك نيست.(يعني تنها با اتكاء به تجزيه و تحليل عقلاني امكان دريافت حقايق ديني فراهم نمي شود) و همچنين در كتاب كافي محمد بن ابي عبدالله در حديثي مرفعوع از يونس بن عبدالرحمان روايت مي كند كه گفت: به ابوالحسن اول (ع) گفتم: توحيد خداي عزوجل به چه چيز فراهم مي شود؟ آن حضرت فرمود:

اي يونس! در دين خدا ايجاد بدعت مكن، چرا كه هر كس- در دين خدا- به راي خود عمل كرد. هلاك و نابود شد و هر كس كه خاندان عصمت و طهارت از اهل بيت پيامبر خود را رها كرد، گمراه شد، كسي كه كتاب خدا و گفتار پيامبر او را واگذار كرد، كافر شد».

فانه حبل الله المتين و سببه الامين و فيه ربيع القلب و ينابيع العلم و ما لقلب جلاء غيره، مع انه قد ذهب المتذكرون و بقي

[صفحه 145]

الناسون او المتناسون، فاذا رايتم خيرا فاعينوا عليه و اذا رايتم شرا فاذهبوا عنه، فان رسول الله (ص) كان يقول: يابن آدم اعمل الخير ودع الشر، فاذا انت جواد قاصد.[9].

«به درستي كه قرآن ريسمان استوار الهي و رشته ي محكم و قابل اطمينان اوست. و در قرآن بهار دل و چشمه هاي علم وجود دارد. و براي قلب انسان صيقلي جز قرآن نيست. به درستي كه يادآوران قرآن به وسيله ي او رفتند، (يعني با استمداد از قرآن و عمل به آن به سوي خدا رفتند) و فراموش كاران و متظاهرين به فراموشي- قرآن- باقي مانده اند. (كنايه از اينكه آنهايي كه قرآن را فراموش كرده اند و يا تظاهر به فراموشي مي كنند از رسيدن به خداي متعال بازمانده اند) پس هرگاه امر خيرامشاهده كرديد، آن را ياري دهيد و هنگامي كه كار شري را ديديد از آن دوري كنيد. به درستي كه پيامبر خدا (ص) مي فرمود:

اي فرزند آدم! در كار نيك بكوش و زشتي و بدي را واگذار، در اينصورت تو خوش رفتار بر صراط مستقيم مي باشي.

زبان گويا به حقايق امام علي (ع) در اين بخش از گفتار خود دوباره چنانكه پيش از اين در آغاز خطبه بيان شد، به تجليل و تعظيم قرآن پرداخته است. و در حقيقت اگر بنا باشد كه فردي از آحاد انسان زبان به توصيف و تعريف قرآن بگشايد، چه كسي بهتر از امام علي (ع) شايستگي انجام اين مهم را دارد. انسان بزرگوار و شريفي كه همه ي زندگي و حركت او در قرآن خلاصه شده است. و به بياني روشنتر تجسم عيني قرآن در حيات وي مجسم و متجلي است. شخصيت بي همتايي

[صفحه 146]

كه پيامبر اكرم (ص) در توصيف عظمت و كرامت او فرمود:

علي مع القرآن مع علي لن يفترقا حتي يردا علي الحوض.[10].

«علي (ع) با قرآنست و قرآن با علي است، اين دو تا در حوض كوثر بر من وارد نشوند، هرگز از يكديگر جدا نمي شوند».

به فرموده ي پيامبر (ص) علي با قرآن استو قرآن با علي (ع) و اين دو همواره با هم همراهند و امكان جدايي ايندو از يكديگر هرگز فراهم نيامده است. و اين واقعيت انكارناپذيرست كه زندگاني علي (ع) در تاريخ گواه صادق آن مي باشد. بنابراين وصف قرآن و بيان امتيازات الهي اين كتاب آسماني را بايد از امام علي (ع) اين آشناي هميشه مانوس و همراه با قرآن شنيد. و اينك اين امام مومنان به قرآنست كه زبان به توصيف قرآن برآورده و مي فرمايد:

«به درستي كه قرآن ريسمان استوار الهي و رشته ي محكم و قابل اطمينان پروردگار است».

در تلاطم امواج سهمگين اقيانوس حيات انسان اين آفريده ي ضعيف پروردگار، كه آيات وحي به ناتواني او شهادت مي دهد، نيازمند ريسمان محكم و استواريست، تا در سايه ي اعتصام به آن از فرورفتن در گردابهاي ژرف و مرگ آفرين فتنه ها و فسادها رهايي يافته و خويش را به ساحل امن و امان ايمان و رستگاري برساند. از اين روي امام علي (ع) قرآن را به ريسمان و رشته ي استواري تشبيه كرده است، كه از ملكوت اعلي تا حضيض خاك كشيده شده است.و همه ي وحشت زدگان را، كه از خطر سقوط در ورطه ي فساد و گناه و حيوانيت بيمناكند. مژده ي رهايي و عروج به آسمان

[صفحه 147]

علم و ايمان و اخلاص مي دهد. و اين كلام امام ملهم از كلام پروردگار مي باشد، كه قرآن را به رشته ي الهي تشبيه فرموده به مدلول:

و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا...[11].

«به ريسمان الهي چنگ زنيد و از تفرقه و پراكندگي بپرهيزيد».

كمال الدين ميثم بحراني شارح تواناي نهج البلاغه در ذيل اين بخش از سخنان امام علي (ع) چنين مي نويسد:

و قوله (ع): ان الله سبحانه لم يعظ احدا يمثل هذا القرآن.

رجوع الي ممادح القرآن و استعار له الفاظا، الاول: لفظ الحبل و رشح بالمتين. و قد عرفت وجه هذا لاستعاره مرارا، الثاني: و كذلك سببه الامين. الثالث: لفظ الربيع و وجهها ان القلوب يحيي به كما يحيي الانعام بالربيع. الرابع: لفظ الينابيع و وجهها ان العلوم عند تدبره و التفهم عنه تغيض عنه و ينتفع بها كما يغيض الماء عن الينابيع. الخامس: لفظ الجلاء و وجهها ان الفهم عنه يكشف عن القلوب صداء الجهل كما يجلوا الصيقل المراه.

قان قلت: فلم قال: و ليس للقلب جلاء غيره مع ان سائر العلوم جلاء له؟ فالجواب من وجهين:

احدهما: ان العلوم الجاليه للقلب هي المعده لسلوك سبيل الله و الوصول الي الغايه من الكمال النفساني كالعلوم الالهيه و علم الاخلاق و احوال المعاد. و لا علم منها الا و في القرآن اصله و مادته و

[صفحه 148]

هو مقتبس من القرآن.

الثاني: ان هذا الكلام صد رعنه (ع) و لم يكن في ذلك الزمان علم مدون و لا استفاده للمسلمين الا من القرآن الكريم، فلم يكن اذا جلاء للقلب غيره.[12].

«و سخن امام عليه السلام كه فرمود:(خداي سبح ان هيچ كس را به مانند مواعظ قرآني پند نداده است) مربوط مي شود به مدح و ستايش قرآن، كه در قالب استعاره بيان فرموده است.

استعاره اول: لفظ ريسمان مي باشد، كه در اين كلام قرآن را به ريسمان محكم و استواري تشبيه كرده است. و پيش از اين وجه اين استعاره روشن شده است.

استعاره دوم: و همچنين است لفظ رشته ي امن و قابل اطمينان.

استعاره سوم: لفظ بهار است و وجه استعاره ي اين كلمه بدانجهت است، كه دلهاي مردم به آن زنده مي شود، چنانكه زندگي چهارپايان بستگي به بهار دارد.

استعاره چهارم: لفظ چشمه ها مي باشد و وجه استعاره آن به خاطر اينستكه، هنگام تفكر و تدبر در آيات قرآن كريم علوم و دانشها از آن مي جوشد و فايده مي رساند، بدانگونه كه آب از چشمه ها جاري مي شود.

استعاره پنجم: لفظ جلاء است و وجه استعاره ي آن اينستكه، فهم و درك آيات قرآن زنگار جهل وناداني را از آينه دلها مي زدايد، بدانسان كه صيقل زنگار را از آينه پاك مي كند.

و اگر اشكال كني كه چرا امام فرموده: (براي قلب جلايي جز قرآن نيست) در

[صفحه 149]

حالي كه علوم ديگر هم باعث جلاء قلب مي باشد؟

دو پاسخ مي گويم، پاسخ اول: همانا علوم و معارفي كه باعث جلاء قلب مي شود، علومي است كه موجبات حركت در راه خدا و دستيابي به كمال نفساني را فراهم مي آورد، مانند علوم الهيات و علم اخلاق و آگاهي درباره ي معاد. و هيچ دانشي در رابطه با موارد مذكور وجود ندارد، جز اينكه اصل و مواد آن علوم در قرآن بيان شده است. و دانشمندان اين علوم، دانش و آگاهي خود را از قرآن گرفته اند.

پاسخ دوم: اين كلام را امام علي (ع) هنگامي بيان فرمود، كه در آن روزگار دانش تدوين شده و قابل استفاده براي مسلمانان وجود نداشت، مگر علوم قرآني. بنابراين به فرموده ي امام (ع) براي قلب جلايي جز قرآن وجود ندارد».

علامه ي محقق حاج ميرزا حبيب الله خويي نيز در شرح نهج البلاغه خود، در رابطه با اين بخش از گفتار امام عليه السلام مي نويسد:

(و ان الله سبحانه لم يعظ احدا بمثل هذا القرآن) لان الغرض من جميع المواعظ المتضمنه للوعد و الوعيد و الترغيب و التهديد، هو الجذب الي طرف الحق و الارشاد الي حظيره القدس و القرآن ابلغ منها كلها في افاده ذلك الغرض و اكمل في تحصيل ذلك المقصود (فانه حبل الله المتين) من تمسك به نجي و من تركه فقد هوي و وصفه بالمتانه و الاحكام لانه حبل ممدود من الارض الي السماء من استمسك به فقد استمسك بالعروه الوثقي لانفصام لها.

(و سببه الامين) و وصفه بالامانه لانه يخون المتوصل به في ايصاله الي حظاير القدس و مجالس الانس و و قرب الحق.

(و فيه ربيع القلب) لان القلوب تلتذ و تنشط و ترتاح بتلاوه آياته و

[صفحه 150]

تدبر ما فيها من المحاسن و المزايا و تفكر ما تضمنته تلك الايات من النكات البديعه و اللطايف العجيبه، كما ان النفوس تلتذ بازهار الربيع و انواره.

(و ينابيع العلم) استعاره بالكنايه حيث شبه العلم بالماء اذبه حياه الارواح كما ان بالماء حياه الابدان و ذكر الينابيع، تخييل و في نسخه الشارح بدل ينابيع العلم، ينابيع العلوم و المقصود واحد و انما كان ينابيع العلوم اذ جميع العلوم خارجه هنه لنضمنه علم ما كان و ما هو كائن و ما يكون كما قال عز من قائل:

«و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين».

(و ما للقلب جلاء غيره) اذ فيه منار الهدي و مصابيح الدجي و التفكر فيه يجلوا القلوب من رين الشكوكات و يرتفع به عنها صداء الشبهات كما بجلوا الصيقل المرآت.

فان قلت: لم جعل الجلاء مقصورا فيه مع حصوله بغيره من العلوم الحقه؟

قلت: لما كان القرآن ينابيع جميع العلوم حسبما عرفت يول حصول الجلاء بها الي الجلاء به في الحقيقه، او ان المراد نفي الكمال اي ليس للقلب جلاء كامل غيره. و هذا الجواب اولي مما اجاب به الشارح البحراني:«ان هذا الكلام صدر عنه (ع) و لم يكن في هذا الزمان علم مدون و لا استفاده للمسلمين الا من القرآن الكريم، فلم يكن اذا جلاء للقلب غيره».

وجه الاولويه ان الاحاديث النبويه كانت موجوده بايديهم يومئذ

[صفحه 151]

و الاستفاده منها كانت ممكنه لمن ارادها و اما غير المريد لها من الذين علي قلوبهم اقفالها فالقرآن و الحديث بالنسبه اليهم ايضا علي حد سواء كما لايخفي.[13].

«(به درستي كه خداي سبحان هيچ كس را به مانند پند و موعظه هاي قرآن پند و موعظه نفرموده است) چرا كه مقصود از همه ي پندها و موعظه هايي كه ضامن بيم و اميد و تشويق و تهديد است، جذب و بسيج انسان به سوي حق و هدايت او به جانب بهشت مي باشد. و در اين رابطه قرآن از همه ي اين مواعظ و نصايح در جهت ارشاد و هدايت انسان به مقصد كمال گوياتر و كاملتر است.

(همانا قرآن ريسمان محكم پروردگار است) هر كس به آن چنگ زند نجات يافته و هر كس آن را رها كند، بي گمان در پي آرزوي نفس تباه و گمراه شده است. و امام از آن جهت ريسمان الهي را به استواري و محكمي وصف فرموده، كه رشته ايست كشيده شده از آسمان تا زمين و به تحقيق هر كس به آن چنگ زند، به رشته ي مطمئن و استوار الهي آويخته، كه هرگزش گسستگي و انقطاع نيست.

(و قرآن رشته ي مطمئن خداي تعالي است) امام عليه السلام به اين جهت رشته ي الهي (قرآن) را به امانت و اطمينان وصف كرده است، كه اين رشته ي خدايي با چنگ زنندگان به خود خيانت نمي كند و ايشان را به باغهاي بهشت و مجالس انس و پايگاه قرب حق تعالي واصل مي كند.

(و بهار دل در قرآن است، زيرا تلاوت آيات قرآن و تدبر درباره ي محاسن موجود در آنها و همچنين تفكر در پيرامون لطايف شگفت و نكات بديع و جالب قرآن،

[صفحه 152]

باعث لذت و نشاط و فرح دلها مي شود. همان گونه كه شكوفه هاي بهاري موجب لذت نفوس مي شود.

(و در قرآن چشمه هاي علم وجود دارد) در اين عبارت علوم قرآني را امام عليه السلام به آب تشبيه فرموده و اين خود اشاره است به اينكه، همانطور كه زندگي جسماني وابسته به آب مي باشد، حيات ارواح نيز وابسته به قرآن است. و در اين تشبيه از چشمه ها به خاطر تجسم خيالي موضوع ياد فرموده اند.

يادآور مي شود كه در نسخه شارح نهج البلاغه به جاي (چشمه هاي علم) چشمه هاي علوم ذكر شده است و اين دو عبارت بيانگر مفهوم واحديست. و چنانچه عبارت چشمه هاي علوم صحيح باشد، به خاطر جامعيت قرآن است. چرا كه قرآن جامع همه ي علوم گذشته و حال و آينده مي باشد، چنانكه حق تعالي فرمود:

و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين.

«هيچ تر و خشكي نيست، جز آنكه در كتاب روشن بيان شده است».

(و براي قلب جلايي جز قرآن نيست) چراكه در قرآن نشانه ي هدايت و چراغهايي براي عبور از تاريكي ها وجود دارد و به واسطه ي تفكر در قرآن دلهاي مردم از آلودگي گمانها و زنگار شبهات صاف مي شود، همانطوري كه صيقل موجب جلا و روشني آينه مي شود.

و اگر بگويي: چرا امام عليه السلام جلاء و روشني دل را به قرآن محدود فرموده، در حالي كه صفا و روشني قلب در پرتو علوم حقيقي ديگر هم فراهم مي آيد؟

پاسخ مي گويم: از آنجا كه قرآن جامع همه ي علوم و معارف است، بنابراين

[صفحه 153]

روشني و جلاء حاصل از علوم براي قلب، در حقيقت در سايه ي جلاء قرآن فراهم آمده است. و مقصود امام (ع) نفي كمال جلاء از غير قرآنست، به اين معني كه براي قلب جلاء و صفاي كاملي به غير از قرآن وجود ندارد.

و اين پاسخ از جواب ابن ميثم بحراني برتر است. چرا كه او فرموده است:

«اين سخن را امام عليه السلام هنگامي فرموده، كه در آن زمان دانش تدوين شده و قابل استفاده اي براي مسلمانان وجود نداشت، مگر علوم قرآني. بنابراين به فرموده ي امام (ع) براي قلب جلايي جز قرآن وجود ندارد».

در حالي كه تصور اولي و مقدم اينست كه احاديث نبوي در دسترس مردم بوده است، و براي كسي كه علاقه مند به استفاده ي از احاديث باشد امكان برخورداري از آن وجود داشته است. و اما براي كسي كه مشتاق بهره مندي از احاديث نبوده و در شمار كساني است كه بر دلهايشان قفل زده شده است، قرآن و حديث در رابطه با- غفلت و بي خبري- ايشان يكسان مي باشد. و اين يك واقعيت روشن آشكاريست».

(مع انه قد ذهب المتذكرون) بالقرآن المتدبرون في معانيه المستضيون بضيائه المقتبسون من انواره.

(و بقي الناسون) له حقيقه (او المتناسون) المظهرون للنسيان لاغراض دنيويه.[14].

«(يادآوران قرآن همراه با قرآن به سوي خدا شتافتند) يادآوران قرآن كساني هستند كه به تدبر در آيات قرآن و ادراك معاني و حقايق آن پرداخته و به فروغ قرآن

[صفحه 154]

روشني كسب كرده و از انوار تابناك قرآن بهره مند شده اند.

(و فراموشكاران از وصول به حق بازمانده اند) كساني كه در حقيقت و به طور واقعي قرآن را فراموش كرده اند. (يا كساني كه خود را نسبت به قرآن به فراموشي زده اند) آنهايي كه تظاهر به فراموشي قرآن مي كنند و اين تظاهر به خاطر اغراض شوم دنيوي است- اينان نيز از حركت به سوي حق تعالي بر اثر فراموشي قرآن بازمانده اند».

(فاذا رايتم خيرا فاعينوا عليه و اذا رايتم شرا فاذهبوا عنه) لفظ الخير و الشر و ان كان مطلقا شاملا باطلاقه لكل خير و شر، الا ان الاشبه ان يكون نظره فيهما الي الخير و الشر المخصوصين. بان يكون مراده من الخير الخير الذي كان يريده في حقهم و ان كان مكروها و كانوا لهم متنفرين عنه بطبعهم من التسويه في العطاء و الحمل علي جاده الوسطي و مرالحق و يكون المراد باعانتهم عليه تسليمهم له في كل ما يامرو ينهي و رضاهم بكل ما يفعل و يريد، و سعيهم في مقاصده و ماربه. و ان يكون مراده من الشر ما تفرس منهم بل ساهده من قصدهم لنكث البيعه و ثوران الفتنه و يكون المراد بالذهاب عنه اعراض عنه و الترك له.

و انما قلنا ان الاشبه ذلك لما حكيناه عن بعض الشراح من ان هذه الخطبه خطب بها في اوائل البيعه فقرينه الحال و المقام تسعر بما ذكرناه.

و كيف كان فلما امر عليه السلام بما امر اكده بالحديث النبوي (ص) فقال:

[صفحه 155]

(فان رسول الله (ص) كان يقول: يابن آدم اعمل الخير ودع الشر) اي اتركه (فاذا انت جواد قاصد) يحتمل ان يكون المراد بالقاصد الراشد الغير المجاوز عن الحد في سيره بان لايكون سريع السير فيتعب بسرعته و لا بطي السير فيفوت الغرض ببطوئه و ان يكون المراد به السائر في قصد السبيل اي غير الخارج عن الجاده الوسطي.[15].

«(پس هرگاه خيري را مشاهده كرديد، آن را ياري دهيد و هرگاه شري را ديديد از آن دوري كنيد) اگر چنانچه لفظ خير و شر مطلق باشد، شامل همه موارد خير و شر شده و به همه ي امور خير و شر اطلاق مي شود. در حالي كه به نظر مي آيد، مقصود امام (ع) از خير و شر، خير و شر مخصوص و معيني است. و اين نظر به حقيقت نزديكتر است. چرا كه مقصود امام عليه السلام از خير، همان خيري است كه حضرت درباره ي ايشان اراده فرموده است، اگر چه ايشان به اقتضاي طبيعت خود از عدالت و برابري در بخشش و حركت بر صراط مستقيم و تلخي حق بيزار و متنفر مي باشند.

و مقصود امام عليه السلام از ياري دادن ايشان- به خير- تسليم شدن ايشانست نسبت به آنچه كه امام فرمان مي دهد و يا بازمي دارد و رضاي آنهاست نسبت به آنچه كه امام (ع) اراده كرده و و انجام مي دهد و كوشش ايشان در رابطه با اهداف و آرمانهاي امام (ع) است.

و منظور امام علي (ع) از شر، انديشه شوم آنهاست كه امام در عمل شاهد آنست، و اين همان پيمان شكني و فتنه انگيزي مردم است- در برابر امام علي- و هدف امام از دوري كردن از شر، پرهيز و ترك پيمان شكني و فتنه انگيزي است. و از

[صفحه 156]

اطرافيان خود مي خواهد، كه به خاطر امام از اين عمل زشت خودداري كنند.

بيگمان آنچه كه ما از برخي شارحان نهج البلاغه درباره ي سخن امام بيان كرديم، نزديكترين نظريه نسبت به كلام امام عليه السلام است.چرا كه اين خطبه از خطبه هايي است، كه امام در ابتداي بيعت مردم با خود ايراد فرموده است. و قرينه حال و مقام و زمان آنچه را كه ما بيان كرديم تاييد مي كند.

و چگونه است- وضع زمانه و مردم- كه امام آنچه را فرمان داده با حديث نبوي تاييد و تاكيد كرده و فرموده است:

(به درستي كه پيامبر خدا (ص) مي فرمود: اي فرزند آدم كار نيك انجام بده و كار بد را رها كن) يا اينكه آن را ترك كن (زيرا در اينصورت تو رهنوردي بر صراط مستقيم هستي) و احتمال دارد كه مقصود از سالك راه شناس و ميانه رو، كسي باشد كه در حركت خود از حد و اندازه بيرون نرود. يعني نه چندان آهسته حركت كند، كه در نتيجه ي كندي حركت از مقصد بازماند. و نيز شايد منظور از راهرو ميانه رو، كسي باشد كه از صراط مستقيم خارج نمي شود».

ابن ابي الحديد هم در شرح نهج البلاغه خود پيرامون اين بخش از سخنان امام عليه السلام اينگونه مي نويسد:

انما جعله حبل الله لان الحبل ينجو من تعلق به من هوه و القرآن ينجو من الضلال من يتعلق به.

و جعله متينا، او قويا، لانه لاانقطاع له ابدا و هذه غايه المتانه و القوه.

و سببه الامين، مثل حبله المتين و انما خالف بين اللفظين علي

[صفحه 157]

قاعده الخطابه.

و فيه ربيع القلب: لان القلب يحيا به كما تحيا الانعام برعي الربيع.

و ينابيع العلم: لان العلم منه يتفرع كما يخرج الماء من الينبوع و يتفرع الي الجداول.

و الجلاء، بالكسر: مصدر جلوت السيف، يقول: لاجلاء لصداء القلوب من الشبهات و الغفلات الا القرآن.

ثم قال: ان المتذكرين قد ذهبوا و ماتوا و بقي الناسون الذين لاعلوم لهم، او المتناسون الذين عندهم العلوم و يتكلفون اظهار الجهل لاغراض دنيويه تعرض لهم. و روي:«و المتناسون» بالواو.

ثم قال: اعينوا علي الخير رايتموه، بتحسينه عند فاعله و بدفع الامور المانعه عنه و بتسهيل اسبابه و تسنيه سبله. و اذا رايتم الشر فاذهبوا عنه، لاتقاربوه و لاتقيموا انفسكم في مقام الراضي به، الموافق علي فعله، ثم روي الخ بر.

و الجواد القاصد: السهل السير، لاسريع يتعب بسرعته و لا بطي ء يفوت الغرض ببطئه.[16].

«همانا- امام (ع)- قرآن را ريسمان خدا قرار داد، زيرا كه ريسمان هر كس را كه به آن چنگ زند، از گودالهاي ژرف نجات مي دهد. و قرآن نيز- به مانند ريسمان- هر كس را كه به آن چنگ زند از گمراهي و ضلالت رهايي مي بخشد.

و رشته ي مورد اعتماد (قرآن) اين وصف هم مانند حبل المتين است و اختلاف

[صفحه 158]

بين اين دو كلمه بر اساس ضوابط خطابي مي باشد.

و در آن (قرآن) بهار دل است، چرا كه قلب به وسيله ي قرآن زنده مي شود، آن چنانكه، چهارپايان با گردش در بهار زنده مي شوند.

و در- قرآن- چشمه هاي علم وجود دارد، زيرا كه علم از قرآن مي جوشد، همانگونه كه آب از چشمه مي جوشد و در جويبارها جاري مي شود.

و جلاء با كسره: مصدر جلوات السيف، چنانكه مي فرمايد: مقصود اينستكه براي قلب صفا و جلايي از شك و گمانها و غفلتها نيست، مگر به وسيله قرآن.

آنگاه فرمود: به درستي كه يادكنندگان- قرآن- هر آينه در گذشتند و فراموشكاران بي دانش و يا آگاهان متظاهر به ناداني، كه به خاطر هدفهاي دنيوي تظاهر به ناآگاهي و جهل مي كنند باقي ماندند. و عبارت به صورت «و المتناسون» با همراهي و او نيز روايت شده است.

سپس امام عليه السلام فرمود: هرگاه امر خيري را مشاهده كرديد، آن را ياري كنيد. با تحسين آن كار نيك در نزد انجام دهنده آن و با از بين بردن موانعي كه بر سر راه كار خير وجود دارد و با فراهم آوردن اسباب انجام كار خير و روشن ساختن راه كار خير، اعمال و امور خير را ياري دهيد.

و هرگاه كار بدي را مشاهده ك رديد، از آن درگذريد و به آن نزديك نشويد. و در مقام رضايت و موافقت با انجام كار بد قرار نگيريد. پس از اين بيان امام علي (ع) حديث نبوي را در اين رابطه بيان مي فرمايد. و منظور از «جواد القاصد» حركت آسان است، به اين معني كه نه چنان سريع حركت مي كند، كه بر اثر سرعت به رنج و سختي دچار شود و نه چندان آهسته مي رود، كه بر اثر آهستگي در حركت از هدف و مقصود بازماند».

[صفحه 159]


صفحه 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 142، 143، 144، 145، 146، 147، 148، 149، 150، 151، 152، 153، 154، 155، 156، 157، 158، 159.








    1. منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه، ج 10/ ص 220.
    2. مدرك قبلي، ص 222 -223.
    3. مدرك قبلي، ص 223 -224.
    4. مدرك قبلي، ص 224.
    5. مدرك قبلي، ص 224.
    6. سوره ي انعام، آيه ي 162.
    7. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 3/ ص 390.
    8. منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه ج 10/ ص 225.
    9. ادامه خطبه 175، نهج البلاغه ي فيض.
    10. مستدرك حاكم.
    11. آل عمران، آيه ي 103.
    12. شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 3/ ص 362.
    13. منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه خويي، ج 10/ ص 226 -227.
    14. مدرك قبلي.
    15. مدرك قبلي ص 228 و 227.
    16. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 3 ص 391 و 390.