کد مطلب:125097 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:174

پس از صلح
پس از آنكه قرارداد صلح و آتش بس بسته شد معاويه حركت نموده روز جمعه بود كه به نخليه (لشكرگاه امام مجتبي عليه السلام) رسيد، نماز را با مردم خواند و در خطبه اش گفت: «به خدا سوگند، من براي نماز و روزه و حج و زكات با شما نجنگيدم، زيرا شما اين كارها را انجام مي دهيد، ولي براي حكومت با شما جنگيدم و خداوند آن را به من داد با آنكه شما خوش نمي داريد. بدانيد كه من حسن را به چيزهايي وعده



[ صفحه 107]



داده ام و اينك همه ي آنها را زير پا مي گذارم و به هيچ يك وفا نمي كنم»!

سپس حركت نموده به كوفه وارد شد، چند روزي در آنجا ماند و چون كار بيعت گرفتن از مردم تمام شد، به منبر رفت و در خطبه اش گفت:... اما بعد، هيچ امتي پس از پيامبرشان اختلاف نكردند جز آنانكه گروه باطل بر گروه حق پيروز شد، (و چون ديد كه خيلي بد شد و آبرويش با اين سخن رفت، گفت:) مگر اين امت كه گروه حق آن بر باطلش پيروز گرديد.... [1] .

آن گاه از منبر فرود آمد و مردم را براي بيعت فراخواند. از مردم يكي بيعت مي كرد، يكي سوگند مي خورد كه من بيعت نمي كنم و تو را قبول ندارم... و ديگري مي گفت: پناه به خدا از شر تو!... كار بيعت بدين شيوه مي گذشت تا قيس بن سعد حاضر شد. معاويه گفت: قيس! بيعت كن. گفت: من هميشه از فرارسيدن چنين روزي اكراه داشتم... دوست داشتم كه با شمشير ميان روح و بدن تو جدايي اندازم ولي... آن گاه رو به مردم كرد وگفت: اي مردم، شما خوبي را به بدي عوض كرديد و ذلت را به جاي عزت و كفر را به جاي ايمان گزيديد. اينك



[ صفحه 108]



پس از ولايت اميرمؤمنان و سيد مسلمانان و پسر عموي پيامبر، اين اسير آزاد شده فرزند اسير آزاد شده بر شما حاكم گشته كه بدترين شكنجه ها را به شما خواهد داد و به جور و ستم با شما رفتار خواهد نمود. پس چگونه شما اين را نمي فهميد، مگر خداوند بر دلهاتان مهر زده و عقلتان را از دست داده ايد؟!

معاويه از جا جست و بر دو زانو نشست و دست او را گرفت و گفت: تو را سوگند مي دهم (كه از اين لجاجت دست بردار.) آن گاه دست خود را بر دست او زد و مردم فرياد كردند: قيس بيعت كرد. قيس گفت: به خدا دروغ مي گوييد، من بيعت نكردم...

و نيز سعد بن مالك وارد شد و گفت: سلام بر تو اي پادشاه! معاويه در خشم شد و گفت: چرا نگفتي: سلام بر تو اي اميرمؤمنان؟ سعد گفت: اگر ما تو را امير كرده بوديم اميرمؤمنان بودي، ولي تو اين مقام را به زور اشغال كرده اي!....

سرانجام معاويه در همان سال (41 ه) به شام بازگشت و حكومت همه ي سرزمينهاي اسلام را به دست گرفت، كارگزاران را معين كرد، فرمانداران را در جايهاي خود گماشت.... اما خاطرش نه از سوي امام مجتبي و امام حسين عليهماالسلام آسوده شد



[ صفحه 109]



و نه از سوي ياران و شيعيان وفادار آن حضرت برخي شيعيان به دربار او مي رفتند، با او مجادله مي كردند و او را محكوم مي نمودند كه ذكر آنها به طول مي انجامد و در فرصتي مناسب بايد نگاشته شود.

امام حسن عليه السلام نيز همراه برادر و ساير نزديكان راهي مدينه شد و باقي عمر را در آنجا به سر برد.

معاويه سالي به مدينه آمد و براي زهر چشم گرفتن از مردم سخنراني كرد و در ميان سخنانش در حضور امام حسن و امام حسين عليهماالسلام به اميرمؤمنان و امام حسن بسيار بد گفت. امام حسين عليه السلام برخاست كه پاسخ گويد، امام حسن عليه السلام دست او را گرفت و نشاند و خود برخاست و فرمود: «اي كه از علي بد گفتي، من حسنم و پدرم علي، تو معاويه هستي و پدرت صخر (ابوسفيان)، مادر من فاطمه است و مادر تو هند، جد من رسول خدا است و جد تو حرب، جده من خديجه است و جده ي تو فتيله (زني بدنام). پس خدا لعنت كند از ما دو نفر آن كس را كه گمنام تر، حسبش پست تر، پيشينه اش بدتر و داراي سابقه ي كفر و نفاق است. و گروههايي از اهل مسجد آمين گفتند. [2] .



[ صفحه 110]



و زماني ديگر امام مجتبي عليه السلام در حضور معاويه منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي فرمود: «اي مردم معاويه چنين پندارد كه من او را شايسته ي خلافت دانسته و خود را شايسته ندانستم؛ معاويه دروغ مي گويد، من به حكم كتاب خدا و بيان پيامبر خدا از او به ولايت بر مردم شايسته ترم؛ به خدا سوگند، اگر مردم با من بيعت مي كردند و اطاعت و ياري مي نمودند از باران آسمان و بركات زمين بهره مند مي شدند و تو نيز اي معاويه در خلافت طمع نمي كردي؛ پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: «هيچ امتي كار حكومت را به مردي واگذار نمي كند با آنكه داناتر از وي در ميان آنان وجود داشته باشد جز آنكه كارشان به پستي مي گرايد و سرانجام چون گوساله پرستان (پرستشگر طاغوتهاي زمان) شوند...». [3] .

اين درگيريها، پرخاشها، احتجاجها و شورشها ادامه داشت، از سويي برخي از شيعيان مانند حجربن عدي و يارانش بر اميران شهر اعتراض مي كردند، به معاويه بد مي گفتند و تحت تعقيب قرار مي گرفتند. او دستور داد هر كه را گمان برديد از شيعيان است حقوق او را قطع كنيد، خانه اش را بر سرش خراب كنيد و هيچ كس از آنان را امنيت ندهيد



[ صفحه 111]



از سوي ديگر خوارج سربرداشتند و به جنگ با كارگزاران معاويه برخاستند. او از امام حسن عليه السلام خواست كه با او در سركوب خوارج همكاري كند، امام پاسخ داد: اگر بنا باشد با كسي بجنگم نخست با تو خواهم جنگيد.

شورشهاي ديگري نيز چون شورش موالي (غير عربها) انجام گرفت و سركوب شد. بالاخره چون پايه هاي حكومت معاويه استوار گرديد بر آن شد كه يزيد را به جانشيني خود معرفي كند، ولي با وجود امام حسن و امام حسين چنين كاري امكان نداشت، ازاين رو اين كار را به سالهاي آخر عمر خود موكول كرد.ولي باز هم تاب تحمل امام مجتبي را نداشت، از اين رو تصميم به مسموم ساختن امام گرفت.



[ صفحه 113]




[1] تاريخ يعقوبي 216:2.

[2] ارشاد و مفيد : 191.

[3] بحارالانوار 22:44.