کد مطلب:13065 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:18

در بيان وصيت آن حضرت در هنگام وفاتش و بعضي از وقايعي كه در آن زمان رخ داد
شيخ طوسي (ره) در امالي به اسنادش از عبدالله بن مسعود نقل نموده است كه گفت: يك ماه قبل از وفات پيامبر خبر وخامت حال او به ما رسيد، هنگامي كه زمان وفاتش نزديك شد، ما را در خانه و اتاقش جمع كرد و نگاهي به ما انداخت، چشمانش پر از اشك شد و سپس فرمود: خوش آمديد، خداوند شما را زنده بدارد، خداوند شما را حفظ كند، خداوند شما را نصرت دهد، خداوند شما را هدايت نمايد خداوند شما تو را موفق نمايد خداوند شما را صحت و سلامت ببخشد خداوند شما را نگاهدارد، خداوند مقام شما را بلند نمايد، شما را به تقوي وصيت مي كنم كه خداوند نيز شما را به همان توصيه نموده است. من به سوي شما آمدم كه براي شما هشدار دهنده اي آشكار باشم تا در بين بندگان و بلادش بر خداوند طغيان ننماييد چرا كه خداوند به من و شما در قرآن مي گويد: (تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين) و نيز فرمود: (أليس في جهنم مثوي للمتكبرين) گفتم: يا رسول الله يا نبي الله، چه زمان فراق تو فرامي رسد و هنگام مرگ تو مي آيد؟ فرمود: اجل من نزديك است و به زودي از دنيا مي روم و به سوي خداوند و به سدرة النتهي و جنة المأوي و عرش اعلي و جام طهور وعده داده شده و زندگاني شاد و خرم خواهم رفت، گفتم: چه كسي تو راغسل مي دهد؟ حضرت فرمود: برادرم علي (ع) اگر او نبود، هر كسي كه بعد از او به من نزديكترين مردم است و اگر او نبود بعدي تا به آخر.



[ صفحه 132]



در ارشاد نيز آمده است آن چه بيش از همه از علي (ع) و فضائل مخصوص به او و بزرگي مقام و مرتبه ي او خبر مي دهد جرياناتي است كه پس از حجة الوداع براي رسول الله (ص) اتفاق افتاد و امور بي سابقه اي كه به خواست خداوند واقع شده اند. رسول الله (ص) به محض اين كه فهميد زمان مرگش نزديك شده پيوسته براي مسلمانان مطالبي را بيان مي كرد و ايشان را از فساد و اختلاف پس از خود بيم مي داد و دستور مي فرمود تا براي هميشه به سنت او توجه كنند و موافق با آن رفتار نمايند و متفقا بدان توجه داشته باشند و آنان را به پيروي از بازماندگان خود و اطاعت از آنان فرامي خواند و مردم را به ياري و پشتيباني از آن ها و اين كه در امور دين از ايشان كمك بگيرند دعوت مي نمود و از مخالفت ايشان آنها را نهي مي فرمود.

از جمله گفتاري كه رسول الله (ص) با مردم داشت و همه راويان به صحت آن اعتراف و اجتماع نموده اند اين است كه فرمود: اي مردم، من پيش از شما به عالم ديگر مي روم و شما پس از من آمده و كنار حوض كوثر بر من وارد مي شويد، بدانيد در آن هنگام از شما مي پرسم كه در حق كتاب خداوند و اهل بيت من چه كرديد، اينك ببينيد بايد با آن ها چگونه رفتار كنيد كه خوشنودي مرا به دست آورده باشيد، زيرا خداي مهربان و دانا به من خبر داده كه اين دو يادگار من هيچگاه از يكديگر جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر مرا دريابند و به من ملحق گردند و من هم از خداوند همين امر را خواستار شدم و او نيز به من كرامت فرمود اكنون متوجه باشيد كه دو يادگار من كتاب خداوند و اهل بيت من هستند، در هيچ امري بر آن ها پيش دستي نكنيد كه در غير اين صورت از يكديگر متفرق خواهيد شد و از فرامين آن ها سرپيچي نكنيد كه هلاك مي گرديد و سخني به آنها نياموزيد كه آنها از شما داناتر هستند.

اي مردم كاري نكنيد كه پس از من به كفر گذشته ي خود بازگرديد و به جاهليت پيش عقب رويد و ردر نيجه گردن شما به دست بعضي ديگر از شما زده شود... بدانيد كه علي بن ابي طالب (ع) برادر و جانشين من است او براي تأويل قرآن مي جنگد



[ صفحه 133]



همانگونه كه من براي تنزيل آن پيكار كردم. رسول الله (ص) در هر مجلس كه حضور مي يافت از اين قبيل سخنان بيان مي نمود و حجت را بر همگان تمام مي كرد. سپس لشكري به فرماندهي اسامة بن زيد ترتيب داد و دستور داد تا او به همراه گروه كثيري از مسلمانان به طرف يكي از شهرهاي روم (كه پدر اسامه نيز در همان جا از پاي درآمده بود) حركت كند و نظر رسول الله (ص) اين بود كه با اين كار عده اي از سران مهاجر و انصار در اين لشكركشي حضور يافته و زمان رحلت ايشان كسي بر سر رياست و طمع بر جانشيني او اختلاف نكند و امر خلافت بدون نزاع به خليفه ي پس از او (يعني امام علي (ع) تقديم و مسلم گردد. باري لشكر اسامة آماده شد و رسول خدا(ص) نيز سعي بسياري در روانه كردن سران مهاجر و انصار نمود و به اسامة فرمود تا با لشكريان خود بيرون رفته و در جوف كه نزديك مدينه بود اقامت نمايد و مردم را وادار كرد تا همراه او بروند. وقتي پيامبر از بيماري خود مطلع شد و احساس كرد كه اين بيماري او را از پاي درخواهد آورد دست علي(ع) را به دست گرفته و همراه با عده اي به بقيع آمد و به آنها نگاه كرد و فرمود: من مأمورم تا براي اموات بقيع استغفار كنم پس همراهان حضرت نيز با او آمدند تا اين كه ايشان در محلي توقف كرده و گفت: سلام بر شما اي اهل قبور، خوشا به حال شما چون در حالي در قبرستان شب را به صبح رسانديد كه هيچ كس از مردم در اين جا نبود، فتنه ها مانند پاره هاي شب تاريك و ظلماني فرامي رسند و آخرين آن ها به دنبال اوليشان مي آيد، آن گاه پيامبر مدت بسياري براي اهل بقيع از خداوند طلب بخشش و آمرزش نمود.

سپس به سوي علي (ع) آمد و به او فرمود: جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من نازل مي كند ولي امسال دوبار قرآن را بر من نازل نمود واين نيست جز اينكه هنگام مرگم فرارسيده است.

آن گاه فرمود: اي علي من بين خزائن دنيا و جاودانگي در آن و خزائن بهشت و پايندگي در آن مخير بودم و در اين ميان من ديدار و وصال پروردگارم و بهشت را



[ صفحه 134]



برگزيدم، هنگامي كه من مردم مرا غسل بده و عورت مرا از ديدگان ديگران بپوشان چرا كه هيچ كس آن را نمي بيند مگر اينكه كور مي شود، سپس حضرت به منزل خويش بازگشت و سه روز با استواري در منزل خويش ماند آن گاه از خانه به سوي مسجد خارج شد در حالي كه بر سرش دستار پيچيده بود و با دست راست به اميرالمؤمنين (ع) و با دست چپ به فضل بن عباس تكيه داده بود تا اين كه به مسجد داخل شد و از منبر بالا رفت و بر آن نشست سپس فرمود: اي مردم هر كس نزد من مالي دارد و گمان مي كند از من طلب دارد بيايد تا طلبش را به او بدهم و هر كس بر گردن من دين دارد مرا از آن خبر نمايد، اي مردم هيچ چيزي بين خداوند و بندگان وجود ندارد كه به او خيري برساند يا از او شري را دفع نمايد مگر عمل آن ها، اي مردم هيچ مدعي نمي تواند مطالبه كند و هيچ آرزومندي نمي تواند به آرزويش دست يابد و اگر نافرماني نمايد به دوزخ گرفتار خواهد آمد، آن گاه حضرت گفت: خداوندا، آيا ابلاغ وظيفه ي خود و امر تو را نمودم، سپس حضرت از منبر پايين آمد و با مردم به سرعت نماز خواند.

پس از آن به خانه ي خود رفت، در آن هنگام در خانه ي ام سلمه بود، يك يا دو روز ام سلمه در خدمت حضرت بود و بعد عايشه نزد او آمد و از او خواست كه پيامبر را به خانه ي او انتقال دهد تا او را پرستاري نمايد، ديگر زنان رسول الله (ص) نيز از ام سلمه خواستند ولي او به عايشه اجازه داد و پيامبر را به خانه اي كه عايشه در آن ساكن بود بردند، بيماري حضرت تشديد شد و استمرار يافت. بلال در هنگام نماز صبح به نزد رسول الله (ص) آمد در حالي كه او سخت مريض بود پس ندا داد، الصلاة يرحمكم الله، رسول الله (ص) نيز با صداي اذان بلال اذان گفت و فرمود: يكي از مردم با جماعت به نماز بايستد و نماز بخواند چون من بسيار مريض هستم و به خويش مشغولم، عايشه گفت: به نزد ابابكر برويد و به او بگوييد تا براي امامت نماز برود، و حفصه دختر عمر گفت: به نزد عمر برويد، هنگامي كه رسول الله (ص) سخن حفصه و عايشه را شنيد و



[ صفحه 135]



حرص آن ها را در امام جماعتي پدرانشان و فتنه و بلايي كه آن دو برپا مي كنند ديد (در حالي كه رسول خدا زنده است و هنوز از دنيا نرفته است) در ضرب المثلي فرمود: زناني كه عاشق جمال و وصال يوسف بودند دست از او شسته و او را رها نمودند.

هنگامي كه از عايشه و حفصه آن سخنان را شنيد دانست كه ابوبكر و عمر در انجام امر او تأخير و تخلف كرده اند و براي اين كه فتنه ها را بخواباند و شبهه ها را زايل نمايد از بستر بيماري با زحمت بسيار برخاست در حالي كه از شدت ضعف نمي تواسنت روي دو پاي خود بر زمين بايستد پس دستان او را علي بن ابي طالب (ع) و فضل بن عباس گرفتند و حضرت بر ايشان تكيه داد و در حالي كه پاهايش از شعف بر زمين كشيده مي شد از خانه خارج شد، وقتي به مسجد آمد ديد كه ابوبكر به سوي محراب رفته و به امامت نماز ايستاده پس با دستش به او اشاره فرمود تا از محراب به عقب بيايد و بايستد، ابوبكر از محراب بيرون آمد و رسول الله (ص) در محل اقامه ي نماز ايستاد و تكبير گفت و نماز را از آغاز شروع كرد و دوباره اذان و اقامه گفت و به اذان و اقامه و مقدمات نماز ابوبكر اعتنا ننمود پس نماز را خواند و به خانه اش بازگشت، آن گاه ابوبكر و عمر و عده اي از كساني كه در مسجد بودند را فراخواند و به آن ها فرمود: آيا من نگفته بودم كه با لشكر اسامة براي جنگ خارج شويد؟ همگي گفتند: بله يا رسول الله (ص)، حضرت فرمود: پس براي چه در امر من تعلل و تأخر نموديد؟ ابوبكر گفت: من به همراه لشكريان رفتم و بازگشتم تا با خداي تو تجديد پيمان نمايم و عمر گفت: يا رسول الله من با سپاهيان نرفتم چون دوست نداشتم لشكريان و ياران درباره حال شما از من سؤال نمايند! پس رسول الله (ص) سه بار فرمود: به همراه لشكر اسامه برويد.

در همين خصوص شاعر مي گويد:



قل لمن بعد النبي

غصبا منك الامة



قد كفاكم خربة

قول بني عن تهامة





[ صفحه 136]





و يحكم يا آل قمي

نفذوا جيش أسامة



لعن الرحمن من لم

يمض في جشي اسامة



سپس از فرط خستگي و غصه و اندوهي كه بر او وارد شد از هوش رفت و اندكي در اين حال بيهوش ماند پس جماعت مسلمين همه گريستند و صداي گريه و زاري از زنان و اولاد مسلمين بپا شد و هر كس از مسلمين كه در آن جا حاضر بود گريست، وقتي كه حضرت به هوش آمد به آنها نظري افكند و فرمود: قلم و دوات و قطعه اي استخوان كتف گوسفند بدهيد تا براي شما چيزي بنويسم كه پس از اين هرگز گمراه نشويد سپس دوباره از هوش رفت، برخي از حاضران برخاسته و دوات و كتف طلبيدند تا به حضرت برسانند كه عمر به يكي از آنها گفت: برگرد به درستي كه او مريض است و هذيان مي گويد!!! او هم بازگشت و حاضرين از اين كه در آماده كردن و آوردن دوات و كتف كوتاهي و سستي كرده بودند پشيمان شدند و در ميان خود يكديگر را سرزنش نمودند و گفتند: انا لله و انا اليه راجعون، به تحقيق كه به خاطر نافرماني از فرمان رسول الله (ص) متفرق و پراكنده خواهيم شد، هنگامي كه حضرت دوباره به هوش آمدند عده اي از حاضرين گفتند: يا رسول الله آيا مي خواهي كه كتف و دوات براي تو بياوريم؟ حضرت فرمود: بعد از اين كه به شما گفتم و تعلل كرديد! نه ولي شما را وصيت مي كنم كه در حق اهل بيت من نيكي نماييد و روي خود را از مردم برگرداند و مردم همگي برخاستند و رفتند و تنها فضل بن عباس و علي بن أبي طالب (ع) و عده اي از خواص ماندند.

عباس به حضرت عرض كرد: يا رسول الله اگر آن امري كه مي خواستي براي ما بنويسي بعد از شما در بين ما وجود دارد ما را به آن بشارت بده و اگر مي داني كه ما از آن امر روي گردان هستيم ما را به آن امر توصيه فرما. حضرت فرمود: شما پس از من ضعيف و ذليل خواهيد شد. آن گاه ساكت شد، پس حاضران برخاستند و رفتند در حالي كه مي گريستند و از زنده ماندن پيامبر نااميد شده بودند. هنگامي كه همه از نزد



[ صفحه 137]



حضرت خارج شدند پيامبر فرمود: برادرم علي و عمويم عباس را به نزد من بياوريد، جماعت رفتند تا آن دو را پيدا كرده و نزد حضرت بفرستند، پس آنها به نزد حضرت آمدند.

در روايتي در بحار به اسنادش از علي بن ابي طالب (ع) نقل است كه فرمود: رسول خدا (ص) در حال مريضي و بستر بيماري فرمود: اي عباس اي عموي پيامبر (عموي من) وصيت مرا به خانواه ام برسان و قبول مسئوليت نما و در مورد اهل بيتم و زنانم و ديوان مرا بپرداز و هر كس از من مالي مي خواست به او بده و ذمه ي مرا از همه ي ديون و بري نما، عباس پاسخ داد: اي نبي خدا من پيرمردي ناتوان و داراي عيال و اولاد بسيار زياد هستم كه مال و منال چنداني ندارم در حالي كه تو از ابري كه رگبار مي بارد و از باد مداوم بخشنده تري اگر مي شود اين كار را از دوش من بردار كه فوق قدرت و طاقت من است پس رسول الله (ص) فرمود: من وصيت خود را به كسي مي دهم كه حق آن را اداء مي كند و آن چه كه تو پاسخ درخواست من گفتي به من نمي گويد. سپس فرمود: علي جان وصيت مرا قبول كن كه فقط تو از عهده ي آن برمي آيي و كسي را در اين خصوص با تو ياراي هم آوردي نيست، اي علي وصيت مرا قبول نما و ديون مرا بپرداز و هر كس از من مالي مي خواست به او بده و ذمه ي مرا بري كن يا علي پس از من تو جانشينم در خانواده و بستگانم خواهي و پس از من در ميان ايشان به جاي من امر نما كه اجرا خواهد شد علي(ع) مي فرمايد: وقتي وفات او برايم مسلم شد قلبم لرزيد و نفسم به شماره افتاد وبه خاطر سخنانش به گريه افتادم و نتوانستم پاسخش را بدهم.

سپس باز حضرت به همان سخنش بازگشت و فرمود: ياعلي آيا وصيت مرا قبول مي نمايي؟ علي (ع) مي گويد: گريه راه گلويم را بست پس با حال گريه عرض كردم: بله يا رسول الله، حضرت فرمود: اي بلال برو و براي من كلاه خود و زره و پرجم و شمشير ذوالفقار و عمامه ام سحاب، و سرمه دان و آفتابه و كمان مرا (كه به آن ممشوق مي گفتند) بياور علي(ع) مي فرمايد تا آن زمان من ابريق و آبريزي مانند آن نديده بودم



[ صفحه 138]



وقتي آن آبريز را آوردند همه ي چشم ها خيره شد زيرا آن ابريق بهشتي بود.

سپس فرمود: يا علي اين ابريق را جبرئيل با خود به نزدم آوردم و گفت: اي محمد اين ابرق را در جامه اي بيپچان و مخفي نما و با آن به مسافرت هاي خود برو سپس پيامبر (ص) به بلال گفت تا يك جفت نعلين عربي اش را بياورد كه يكي از آن ها وصله دار است و ديگري بدون وصله و همچنين پيراهني كه معراج بر تن داشت و پيراهني كه روز جنگ احد بر تن داشت و سه عدد كلاه كه يكي را در هنگام سفر، ديگري را در اعياد و آن يكي را در ساير اوقات بر سر مي گذاشت و با اصحاب و يارانش مي نشست. دوباره رسول الله (ص) فرمود: اي بلال استرهاي من شهباء و دلدل و شترهايم عضباء و صهباء و اسب هاي من ذوالجناح [1] و حيزوم و الاغ سواري ام يعفور را بياور.

در روايتي ديگر آمده كه علي (ع) گفت، سپس حضرت فرمود: شال و عمامه ام را بياوريد پس آن دو را به او داديم چيزي نگذشت كه حضرت دستاري را كه به هنگام نبرد بر خود مي بست طلب نمود پس آن را نيز به ايشان داديم. در آن روز خانه مملو از مهاجرين و انصار بود سپس رسول الله (ص) همه چيزهايي را كه به او داديم به من سپرد و فرمود: در زمان حياتم اين كار را كردم تا كساني كه در خانه هستند شاهد باشند و كسي پس از من با تو نزاع و كشمكش ننمايد سپس گفت: علي جان مرا بنشان سپس ايشان را نشاندم و او را بر سينه ي خويش تكيه دادم.

علي (ع) مي فرمايد: ديدم رسول الله (ص) را كه سرش از شدت ضعف سنگين شده بود و با صداي بلندي به طوري كه همه ي افراديكه در خانه اجتماع كرده بودند از نزديكترين تا دورترين شان به وضوح صداي حضرت را مي شنيدند فرمودند: همانا برادرم و جانشينم و وزيرم و خليفه ي بعد از من در خانواده و اهل بيت و امتم علي بن



[ صفحه 139]



ابيطالب (ع) است، او ديون مرا ادا مي كند و به وعده هايي كه داده ام جامه ي عمل مي پوشاند، اي بني هاشم، اي بني عبدالمطلب با علي دشمني نكنيد و به او كينه نورزيد و با او مخالفت ننماييد كه گمراه مي شويد و به او حسادت نكنيد و از او روي گردان نشويد كه كافر مي شويد. آن گاه رسول الله(ص) به علي (ع) فرمود: مرا به پهلو بخوابان پس علي (ع) هم چنين كرد، آن گاه رسول الله (ص) فرمود: اي بلال پسرانم حسن و حسين (ع) را بياور، او هم رفت و آن ها را آورد و هر دوي آن ها را بر سينه ي حضرت قرار داد پس پيامبرآن دو عزيز را مي بوييد.

علي (ع) مي گويد: من گمان كردم كه حسن و حسين (ع) از حزن و اندوه بر حال رسول الله (ع) از هوش رفته اند. ابوالجارود مي گويد: من رفتم تا آن دو را از سينه ي رسول خدا (ص) جدا كنم كه پيامبر فرمود: رهايشان كن و ادامه داد يا علي اين دو را به حال خودشان بگذار تا آنها مرا ببويند و من نيز آن ها را بيشتر استشمام نمايم، آنها از من بهره ببرند و من از ايشان بهره مند گردم چرا كه پس از من اين دو عزيزم سختي و گرفتاري بسياري خواهند ديد و ناگواري هاي بسياري را مشاهده خواهند نمود، خداوند لعنت كند هر كس را كه قدر و شأن منزلت ايشان را ناچيز انگاشته و مخفي بدارد، خداوندا من اين عزيزانم، حسن و حسين (ع) و علي (ع) را به تو مي سپارم.

در ارشاد آمده كه: فرداي آن روز كه شد مردم از ديدار پيامبر(ص) منع شدند (به خاطر بيماري ايشان) و مريضي حضرت نيز شدت گرفت و اميرالمؤمنين (ع) همواره در كنار او بود هيچگاه او را ترك نمي كرد مگر براي كار ضروري پس علي (ع) براي انجام برخي امور از كنار حضرت برخاست و رفت، در همان حال رسول الله (ص) به هوش آمدند ديد كه علي (ع) در كنارش نيست، به زنانش كه در اطرافش بودند فرمود: برادرم را صدا كنيد و دوباره ضعف بر بدن حضرت را غالب شد و از هوش رفت و از سخن گفتن بازماند، در آن حال عايشه گفت: ابوبكر را براي پيامبر خبر كنيد، پس ابوبكر را خبر كردند و او نيز آمد و در كنار سر رسول الله (ص)



[ صفحه 140]



نشست و چون پيامبر چشمانش را باز كرد وقتي چشمش به ابوبكر افتاد رويش از ابوبكر گرفت و برگرداند. حفصه دختر عمر گفت:عمر را به نزد پيامبر بخوانيد، پس عمر را خبر كردند و او نيز حاضر شد. هنگامي كه نزد حضرت آمد و پيامبر او را ديد رويش را از او هم برگرداند و برگشت سپس فرمود: برادرم را نزد من بخوانيد، ام سلمه گفت: علي را نزد پيامبر بخوانيد چرا كه رسول الله (ص) كسي جز علي(ع) را طلب نمي كند، پس آن حضرت را خبر كردند، هنگامي كه علي (ع) به نزد پيامبر رسيد حضرت به او اشاره كرد و علي(ع) نيز خود را به ايشان نزديكتر نمود آن گاه رسول الله (ص) با علي (ع) مدت طولاني آهسته سخن گفت سپس علي (ع) برخاست ودر گوشه اي از مجلس نشست تا اين كه پيامبر (ص) به خواب رفت. هنگامي كه حضرت خوابيد علي (ع) برخاست و از آن جا خارج شد كه مردم به او گفتند: اي اباالحسن بگو كه پيامبر تو را به چه اموري توصيه و سفارش نمود و از چه كاري نهي فرمود؟ علي (ع) فرمود: پيامبر هزار در از علم را بر من گشود و از هر باب هزار باب ديگر گشود و مرا وصيت نمود به آن چه كه ان شاء الله تعالي انجام خواهم داد.

سپس مريضي پيامبر شدت گرتف و هنگام وفات حضرت فرارسيد در حالي كه اميرالمؤمنين (ع) نزد او حاضر بود وقتي زمان خروج روحش از بدن نزديك شد به اميرالمؤمنين (ع) فرمود: اي علي سر مرا به سنيه خود بگذار كه امر خداوند تعالي نزديك است، وقتي روحم از تن رها شد آن را به دست خود بگير و بوسيله آن صورتت را مسح نما، سپس جسد مرا رو به قبله قرار بده و امور غسل و كفن ودفن مرا بر عهده بگير و اولين كسي از مردم باش كه بر من نماز مي خواني، هرگز از من جدا نشو تا اين كه مرا در قبرم جا بدهي و در اين امور از خداوند طلب ياري مي نمايم، پس علي (ع) سر پيامبر را به سينه اش چسباند، پيامبر از هوش رفت در همين حال فاطمه (س) آمد و به صورت پدرش نگريست و گريه و زاري نمود و اين بيت را خواند:



و أبيض يستقي الغمام لوجهه

ثمال اليتا مي عصمة للأمل





[ صفحه 141]



پيامبر چشمان خود را گشود و با صصدايي رنجور فرمود: دخترم اين بيتي كه مي خواني سخن عمويت ابي طالب است، تو اين كلام را نگو و لكن سخن من اين است: (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم) پس مدتي طولاني گريست سپس به فاطمه (س) اشاره كرد كه به نزديكش بيايد، او نيز به رسول الله (ص) نزديكتر شد و حضرت چيزي به فاطمه (س) فرمود كه صورتش از شنيدن آن درخشيد و خوشحال شد و رسول الله (ص) از دنيا رفت در حالي كه دست راست اميرالمؤمنين (ع) زير چانه مباركش بود و روحش از تن خارج شد. اميرالمؤمنين (ع) به امر رسول الله (ص) به دست خويش روح آنحضرت را مسح نمود، سپس روي او را برگرداند و چشمانش را بست و ردايش را به رويش كشيد و به اموري كه رسول الله (ص) فرموده بود و تجهيز جنازه آن حضرت مشغول شد.

شيخ مفيد(ره) مي فرمايد: علي(ع) به نزد فاطمه (س) آمد و به او گفت: رسول خدا (ص) به تو چه گفت كه از شنيدن آن خوشحال شدي در حالي كه من در خوف و اضطراب از وفات ايشان بودم؟ فاطمه (س) فرمود: پدرم به من خبر داد كه من اولين كسي از خانواده اش هستم كه به او ملحق خواهم شد و پس از مرگ او زماني طول نمي كشد كه به او مي پيوندم و او را درك مي كنم و اين خبر مرا خوشحال كرد.

در كشف الغمه از جابر بن عبد الله انصاري نقل است كه گفت: فاطمه (س) نزد رسول الله (ص) آمد در حالي كه ايشان در آخرين لحظات عمر خويش بودند. فاطمه (س) با ديدن حال پدرش احساس مصيبت و گرفتاري بسياري نمود و خود را بر روي بدن پدر انداخت و گريست، در اين حال رسول الله (ص) چشمانش را گشود و به هوش آمد و فرمود: دخترم تو پس از من مورد ظلم وستم قرار مي گيري، تو را پس از من ضعيف و مظلوم خواهند نمود، هر كس بر تو نيكي نمايد به من نيكي نموده و هر كس بر تو جفا كرده بر من جفا كرده، هر كس به تو بپيوندند به من پيوسته و هر كس از تو دور شود از من دور شده، هر كس به تو خدمت نمايد به من خدمت نموده و



[ صفحه 142]



هر كس بر تو ظلم نمايد بر من ظلم كرده چرا كه تو از من هستي و من از تو هستم، تو پاره تن من هستي، تو مانند روح در كالبدم هستي.

آن گاه فرمود: من از كساني كه از امت من هستند و به تو ظلم مي كنند به خداوند شكايت مي كنم، سپس حسن و حسين (ع) داخل شدند و خود را بر روي بدن پيامبر انداخته و گريستند در حالي كه مي گفتند: جان ما به فداي تو يا رسول الله، در اين حال امام علي (ع) از جايش برخاست تا آن دو را از رسول الله(ص) دور كند، كه حضرت سرش را بلند كرد و رو به علي (ع) نمود و فرمود: برادرم رهاش كن و بگذار مرا ببويند و من هم آن ها را ببويم، آن ها از من بهره ببرند و من هم از ايشان بهره مند گردم، چرا كه پس از من اين دو عزيز از روي دشمني و ظلم كشته خواهند شد، لعنت خداوند بر قاتلين ايشان، سپس رسول الله (ص) فرمود: يا علي تو هم پس از من مورد ظلم قررا مي گيري و كشته مي شوي و من روز قيامت دشمن كسي هستم كه تو با او دشمن هستي.

در كافي به اسنادش از عمرو بن ابي مقدام نقل است كه گفت: شنيدم حضرت اباجعفر(ع) مي فرمود: آيا معني كلام خداوند متعال را مي داني كه فرموده است (و لا يعصينك في معروف)؟ عمرو مي گويد، عرض كردم: خير، حضرت فرمود: به درستي كه رسول الله (ص) به فاطمه (س) فرمود: هنگامي كه من از دنيا رفتم به خاطر مرگ من صورتت را خراش مده و سيلي و لطمه نزن و گيسوانت را پريشان مكن و صداي خود را به واويلا بلند مكن و براي من نوحه سرايي و شيون برپا منما، آنگاه حضرت اباجعفر(ع) فرمود: اي عمرو، اين همان معروفي است كه خداوند عزوجل فرموده است.

فرات بن ابراهيم در تفسيرش از عبيد بن كثير و هر دوي آن ها از جابر بن عبد الله انصاري (رضي الله عنه) نقل كرده اند كه گفت: رسول الله (ص) در هنگام بيماري اش (همان بيماري كه به واسطه آن از دنيا رحلت نمود) به فاطمه (س) فرمود: پدر و مادرم به



[ صفحه 143]



فدايت كسي را به دنبال شوهرت علي بفرست و او را نزد من بخوان، فاطمه (س) به حسن (ع) گفت: پسرم به نزد پدرت برو و به او بگو كه رسول الله (ص) تو را طلب مي نمايد، جابر مي گويد: حسن به نزد علي (ع) رفت و به او گفت كه رسول الله (ع) او را به نزد خود مي خواند پس اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب (ع) به راه افتاد تا اين كه به نزد رسول الله (ص) آمد و ديد كه فاطمه (س) نزد ايشان است و مي گويد اي واي از حزن و اندوه فراق تو، پيامبر به دخترش فرمود: يا فاطمه از امروز به بعد ديگر پدرت حزن و اندوهي نخواهد ديد، پس از مرگ من برايم گريبان چاك نكن و به صورتت لطمه نزن و آن را خراش مده و صداي خود را به واويلا بلند مكن و همانگونه رفتار كن كه پدرت در مرگ ابراهيم رفتار كرد، از چشمانم اشك روان شده و قلبه به درد آمده بود و چيزي نگفتم كه باعث خشم خداوند تعالي شود، مي گفتم: اي ابراهيم ما براي تو محزون و غمگين هستيم، سپس رسول الله (ص) فرمود يا علي نزديكتر بيا، علي (ع) هم به او نزديك شد، حضرت فرمود: گوش خو را نزديك دهان من بياور او نيز چنين كرد، پيامبر فرمود: برادرم آيا شنيده اي اين كلام خداوند را در قرآن كه فرمود: (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية) علي (ع) گفت: بله يا رسول الله (ص)، پس حضرت فرمود: آن ها كه در اين آيه آمده تو و شيعيانت هستيد كه روز قيامت مي آييد در حالي كه چهره هايتان نوراني و درخشان است و سيراب از نوشيدن آب كوثر هستيد.

و باز فرمود: يا علي آيا شنيده اي قول خداوند را در كتابش كه مي فرمايد: (ان الذين كفروا من أهل الكتاب و المشركين في نار جهنم خالدين فيها أولئك هم شر البرية) علي (ع) گفت: بله يار سول الله، پس حضرت فرمود: آن ها دشمنان تو و ياران آن ها هستند روز قيامت آن ها در حالي از برابر ديدگان اهل قيامت عبور مي كنند كه بسيار تشنه اند و به آن ها آبي نوشانده نمي شود، تيره بختاني هستند كه همواره عذاب مي شوند، آن آيه كه گفتم براي تو و شيعيان توست و اين آيه براي دشمنان تو و ياران



[ صفحه 144]



آنهاست، اين چنين روايت نمود جابر بن عبد الله انصاري (ره).

مرحوم كليني (قدس سره) در اصول كافي به اسنادش كه به عيسي بن مستفاد و ابي موسي ضدير مي رسد نقل كرده كه گفت: موسي به جعفر (ع) برايم گفت كه به پدرم امام صادق (ع) گفتم: آيا اميرالمؤمنين (ع) وصيت رسول الله (ص) را ننوشت و پيامبر بر آن مهر ننمود كه جبرئيل و ملائكه مقربين شاهد اين وصيت باشند. آن گاه فرمود: پدرم مدتي خاموش ماند، سپس فرمود: اي ابا الحسن همان گونه است كه تو گفتي، لكن اين وقتي بود كه وفات رسول الله (ص) نزديك شد پس وصيتي از سوي خداوند مكتوب در كتابي به همراه جبرئيل و امنا و ملائكه خداوند تبارك و تعالي به پيامبر نازل شد پس جبرئيل گفت: يا محمد امر كن هر كس كه نزد تو حضور دارد به جز وصي و جانشينيت از اين جا خارج شود و شاهد اين هستيم كه تو اين وصيت را به او (يعني علي (ع) مي دهي و آن را ضمانت مي كنيم، پس پيامبر امر كرد كه هر كس در خانه است خارج شود به جز علي و فاطمه، پس جبرئيل گفت: يا محمد خداوند به تو سلام مي رساند و تحيت و كرامت را به تو تخصيص مي دهد سپس مي فرمايد: اين كتابي است كه من در آن با تو عهد مي بندم و تو را تحت نظارت خويش مي گيرم و به اين پيمان ملائكه خويش را شاهد مي گيرم هر چند كه كفايت مي كند من خود شاهد اين عهد باشم، در اين هنگام مفاصل پيامبر شروع به لرزيدن نمود و گفت: اي جبرئيل خداوند خود سلام است و سلام از اوست و به او باز مي گردد، خداوند عزوجل درست و صحيح گفته است، آن كتاب را به من بده و جبرئيل آن را به پيامبر داد و به او امر نمود تا آن كتاب را به اميرالمؤمنين (ع) بدهد و به او گفت: بخوان و علي (ع) حرف به حرف آن را به امانت به دست من سپرد و به تحقيق من حق آن را ادا نمودم، پس علي (ع) گفت: پدر و مادرم به فداي تو من نيز شاهد هستم به تو كه آن را رساندي و نصيحت نمودي من هر چه را كه تو مي گويي تصدق مي نمايم و گوش و چشم و گوشت و خون من هم به آن چه تو فرمودي شهادت مي دهند پس جبرئيل گفت: و من



[ صفحه 145]



بر آن چه كه گفتيد و بر شما شهادت مي دهم، رسول الله (ص) فرمود: يا علي وصيت مرا بگير و از مضمون آن آگاه شو كه من آن را نزد خداوند ضمانت مي كنم پس تو به آن چه در آن است وفا و حق آن را ادا نما، علي (ع) گفت: بله پدر و مادرم بفدايت اداي آن به گردن من و ضمانت آن به عهد من و به توفيق ياري و عنايت خداوند آن را اداء خواهم نمود، رسول الله (ص) فرمود: يا علي من مي خواهم روز قيامت شهادت بدهي به اين كه من به عهد خداوند وفا نموده و حق آن را ادا كرده ام، علي (ع) گفت: بله يا رسول الله شهادت مي دهم، پيامبر فرمود: يا علي، جبرئيل و ميكائيل بين من و تو هم اكنون حاضر هستند و ملائكه مقربين همگي شاهد و ناظر تو هستند علي (ع) گفت: بله آنها شاهد هستند، پدرو مادرم به فدايت و من شاهد آنها و آنها شاهد رسول الله (ص) و آن چه به او شرط شده بود به امر جبرئيل در آن چه خداوند متعال به اين عهد است وفا كن و دوستي كن با آن كس كه به خدا و رسولش دوستي دارد و دوري و برائت بجو از هر كس كه با خدا و رسولش دشمني مي نمايد و از آن ها به وسيله ي صبر و كظم غيظ و از بين رفتن حقت و غصب خمس و تجماوز به حريم و هتك حرمتت برائت بجو، پس علي (ع) گفت: بله يا رسول الله (ص).

اميرالمؤمنين (ع) مي گويد: سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد شنيدم كه جبرئيل به رسول الله (ص) مي گفت: يا محمد به علي بگو كه حرمتش را هتك مي كنند همان حرمتي كه حرمت خدا و رسول اوست، و محاسنش به خون تازه سرش خضاب خواهد شد، اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايد: هنگامي كه من سخنان جبرئيل امين را شنيدم و عمق مصيبت آن را دريافتم از حال رفتم و با صورت به زمين افتادم و گفتم: بله، قبول كردم و راضي شدم و اگر حرمتم هتك شود و سنت هاي اسلام تعطيل شود و كتاب خدا پاره پاره شود، كعبه از بين برود و محاسنم به خون تازه ي سرم خضاب شود صبر خواهم نمود و همواره به عهد خويش پايبند خواهم بود تا اين كه به نزد تو بيايم يا



[ صفحه 146]



رسول الله، سپس پيامبر فاطمه (س) و حسن و حسين (ع) را خواند و به آن ها سخناني مانند سخناني كه به اميرالمؤمنين (ص) گفته بود گفت و آن ها نيز جوابي مثل جواب علي (ع) دادند، پس آن وصيبت كه رسول خدا (ص) به علي (ع) داد، مهرهايي از طلا داشت كه هرگز آتش عذاب خداوند آن ها را لمس نخواهد كرد.

در بحار به اسنادش از عيسي ضدير از امام كاظم (ع) نقل است كه گفت: به پدرم جعفر بن محمد(ع) گفتم: پس از اين كه ملائكه و جبرئيل از نزد رسول الله (ص) رفتند چه شد؟ گفت: رسول الله (ص) علي و فاطمه و حسن و حسين (ع) را خبر كرد و به هر كسي كه در خانه بود گفت: از پيش من برويد (كه مي خواهم با خانواده ام در خلوت سخن بگويم) و به ام سلمه فرمود: بر در خانه بايست و مگذار هيچ كس نزديك شود، او هم چنين كرد سپس رسول الله فرمود: يا علي نزديك من بيا او هم نزديكتر آمد آن گاه پيامبر دست فاطمه (س) را گرفت و مدت طولاني بر سينه اش گذاشت و با دست ديگرش دست علي (ع) را گرفت، هنگامي كه رسول الله (ص) خواست سخن بگويد گريه امانش نداد و نتوانست از شدت گريه سخن بگويد پس فاطمه (س) هم بسيار شديد گريست و علي و حسن و حسين (ع) هم به گريه ي رسول الله گريستند، پس فاطمه (س) گفت: يا رسول الله (ص) قلبم از جا كنده شد و جگرم سوخت به خاطر گريه اي كه كردي اي سرور پيامبران از اولين تا آخرين اي امين خداوند و اي رسول خدا، اي دوست و نبي پروردگار، چه كسي پس از تو پدر فرزندانم باشد پس از تو مصيبت و گرفتاري بر سر من فرومي ريزد چه كسي براي علي مانند تو برادر خواهد بود و دين را ياري خواهد كرد و مهبط وحي خداوند و اوامر او خواهد بود، سپس فاطمه (س) گريست و خود را بروي پدرش انداخت و علي و حسن و حسين (ع) گريستند و خود را بروي رسول الله (ص) انداختند پس حضرت سرش را به سوي ايشان بلند كرد در حالي كه دست فاطمه (س) در دستش بود پس دست او را در دست علي (ع) گذاشت و به او فرمود: يا اباالحسن اين دخترم امانت خدا و رسولش محمد



[ صفحه 147]



نزد توست، حق خدا و رسولش را در مورد او رعايت كن و حرمتش نگهدار و به درستي كه تو چنين خواهي كرد يا علي به خدا دخترم سرور زنان بهشت از اولين تا آخرين ايشان است، به خدا اين دخترم مريم كبر است، به خدا قسم كه اين جا جانم از تن بيرن نمي رود مگر اين كه از خداوند براي فاطمه و شما چيزي بخواهم و خدا به من عطا نمايد يا علي هر چه درباره ي فاطمه بخواهي و من از خداوند درخواست نمايم انجام خواهد شد و هر چه كه فاطمه بخواهد جبرئيل به انجام آن امر مي نمايد بدان من به هر چه كه دخترم فاطمه راضي است، رضايت دارم و همچنين خدا و ملائكه اش راضي به رضاي فاطمه هستند، يا علي واي بر كسي كه به فاطمه ظلم نمايد! واي بر كسي كه حرمت او را هتك نمايد! واي بر كسي كه در خانه ي او را بسوزاند! واي بر كسي كه دوست او را بيازارد! واي بر كسي كه با او مخاصمه نمايد و او را از خانه بيرون بكشد و به ديگران نشان دهد! خداوند من از آن هايي كه چنين كاري كنند بدور هستم و آن ها هم از من بدور هستند سپس با دست آن ها را به سمت خود كشيد و فاطمه و علي و حسن و حسين (ع) را به خود نزديك كرد و در آغوش گرفت و گفت: خداوندا من با ايشان و شيعيان ايشان دوست هستم و بهشت را براي آن ها تضمين مي كنم و با هر كس كه با ايشان دشمني است و يا ظلم مي كند و يا از ايشان جلوتر مي رود و يا از پيمودن طريق ايشان باز مي ماند و از دوستان و ياران دشمنان اهل بيت بيزارم، با آن ها دشمن هستم وسر ستيز دارم و تضمين مي كنم كه همه ي اين دشمنان به آتش داخل خواهند شد، سپس پيامبر فرمود: به خدا يا فاطمه من از كسي و چيزي راضي نمي شوم مگر اين كه تو رضايت بدهي و سه بار اين سخن را تكرار كرد.

عيسي ضدير مي گويد از امام موسي بن جعفر سؤال كردم كه: بيشتر مردم مي گويند كه پيامبر امر كرد تا ابوبكر با مردم نماز بخواند سپس همچون دستوري به عمر داد، امام موسي بن جعفر (ع) مدتي ساكت ماند سپس فرمود: اين گونه كه



[ صفحه 148]



مي گويند نيست و ليكن اي عيسي بحث در اين امور بسيار است ولي راضي نشو مگر اين كه حقيقت آن را دريابي و كشف نمايي. عيسي ضدير مي گويد، عرض كردم: پدر و مادرم بفدايت من از اموري سؤال مي كنم كه به نفع دين و اعتقادم بخورد، ولي مي ترسم كه برخي از اين امور مرا گمراه سازد و من آگاه نيستم، من كجا شخصي مانند شما را پيدا مي كنم تا حقيقت را براي من ظاهر و كشف نمايد.

امام فرمود: وقتي مريضي پيامبر بيشتر شد و ناتوانش ساخت علي (ع) را طلب كرد و سرش را بر دامان او گذاشت و از هوش رفت، پس هنگام نماز شد و اذان گفته شد، عايشه آمد و گفت: اي عمر برو با مردم نماز بخوان، عمر گفت: پدرت ابوبكر به اين كار ارجحيت دارد، عايشه گفت: درست ولي او مردي نرم خوست مي ترسد از اين كه مردم عليه او بشورند، تو با مردم نماز بخوان، عمر به او گفت: بلكه او نماز مي خواند و من او را همراهي مي كنم، محمد از هوش رفته است و گمان نمي كنم كه نجات يابد و خواهد مرد و علي هم همواره در كنار اوست و از او جدا نمي شود پس قبل از اين كه محمد از اين بيماري رهايي يابد پدرت را وادار كن تا با مردم نماز را به جماعت اقامه كند زيرا مي ترسم كه اگر پيامبر از اين مرض بهبود يابد علي را براي اقامه ي نماز امام جماعت خواهد فرستاد، من خودم ديشب شنيدم كه محمد در آخر سخنانش و دعاهايش مي گفت نماز نماز.

امام موسي بن جعفر (ع) فرمود: ابوبكر خارج شد و به سمت مسجد رفت تا با مردم نماز بخواند و به امامت ايشان بايستد ولي مردم كار او را منكر شدند سپس گمان كردند كه اين كار او به امر رسول الله (ص) است، هنوز ابوبكر تكبير نماز را نگفته بود كه پيامبر به هوش آمده و فرمود: عباس را به نزد من بخوانيد پس او را خواندند و آمد و او به همراه علي (ع) به پيامبر كمك كردند و او ار از خانه خارج و به سمت مسجد آوردند تا اين كه با مردم نماز خواند آن گاه ايستاد سپس او را بر منبرش نهادند و همه ي اهل مدينه از مهاجرين و انصار دور او را گرفتند و زنان سرهاي خود را از پرده ها



[ صفحه 149]



بيرون آوردند، در اين ميان جمعيت آشفته شد. همه ناله و زاري مي كردند و فرياد برمي آوردند و آيه استرجاع را مي خواندند، پيامبر مدتي سخن مي گفت و لحظاتي سكوت مي نمود و قسمتي از سخنان حضرت بدين شرح است كه فرمود: اي جماعت مهاجرين وانصار هر كسي كه امروز اين جا حاضر است و هر كس از جن و انس كه اين ساعت در اين جا حضور دارد، حاضران به غايبان برسانند كه به تحقيق در ميان شما كتاب خدا را كه در آن نور هدايت و بيان است نهادم كه خداوند هيچ حجتي را از من در ميان شما از آن فروگذار نكرده و در ميان شما از خود دين و نور هدايت يعني جانشينم علي بن ابي طالب (ع) را نهادم، به تحقيق علي (ع) ريسمان خداوند است، پس همگي به او چنگ بزنيد و به او دست بيازيد و از دور او متفرق نشويد (و اذكرا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فألف بين قلوبكم، فأصبحتم بنعمة اخوانا) اي مردم اين علي بن ابي طالب گنج خداوند است امروز و فردا، هر كس او را دوست بدارد و مهر او را در دل خود بپروراند امروز و فردا به عهدي كه خداوند با او بسته و برگردن اوست وفا نموده است و واجب خويش را ادا نموده و هر كس امروز و فردا علي (ع) را دشمن خويش بداند و با او دشمني نمايد روز قيامت كور و كر محشور مي شود در حالي كه حجت و دليلي براي او نزد خداوند پذيرفته نيست.

اي مردم فرداي قيامت به نزد من نياييد در حالي كه عروس دنيا را به عقد خويش در آورده ايد و به آن مشغول شده ايد و خانواده ي من در حالي مي آيند كه ژوليده و خاك آلوده و شكست خورده و مظلوم هستند و خون هاي ايشان در برابر شما ريخته مي شود و روان مي گردد و بيعت هايي كه به گمراهي كشيده مي شود و شورايي تشكيل مي شود كه مردم را به جهالت و گمراهي مي كشاند، به درستي كه اين كار را مرداني انجام خواهند داد كه خداوند آن ها را در برخي آيات در قرآن كريم نامبرده و به شما مي گفتم و مي شناساندم و به شما مي رساندم آن چه را كه براي آن به سوي شما آمده ايم، و ليكن من شما را قومي جاهل مي بينم، پس از من به حال گذشته خود بازنگرديد و كافر و



[ صفحه 150]



مرتد نشويد، كتاب خدا را آن گونه كه صحيح و درست نيست تأويل و تفسير ننماييد، بدايند كه هر سنت و كلام و سخني كه با قرآن مخالفت داشته باشد آن سنت و سخن دروغ و باطل است، قرآن پيشواي هدايت است و آن هم رهبر و پيشوايي دارد كه مردم را به سوي خدا و قرآن مجيد با حكمت و موعظه ي حسنه مي آورد كه ولي امر پس از من ولي و پيشواي آن است و وارث علم من و حكمت و سر و عيان و وارث همه ي انبياء پيش از من است من نيز ارث مي برم و ارث مي گذارم پس مبادا يكي از شما ديگري را متهم به دروغگويي نمايد.

اي مردم خدا را خدا را در مورداهل بيت من در نظر بگيريد و حرمت و حق ايشان را نگاه داريد كه ايشان اركان دين و چراغ هاي هدايت در ظلمت دينا و معدن علم هستند و علي است برادم و وارثم و جانشينم و امين من وبرپا دارنده ي امر من، وفا كننده به عهد من در سنتم و اولين كسي از مردم كه به من ايمان آورد و آخرين ايشان كه در هنگام مرگ با من تجديد عهد و پيمان نمود و بهترين مردم براي من است كه روز قيامت او را ديدار خواهم نمود پس حاضران به غايبان برسانند و بگويند همانا هر كس قصد امامت و پيشوايي امتي را نمايد در حالي كه از او عالمتر و شايسته تر در آن قوم باشد به تحقيق كافر است.

اي مردم هر كس كه از قبل بر گردن من حقي دارد من حاضر به اداي آن هستم و هر كس پس از من حقي طلب دارد مي تواند آن را از علي طلب كند زيرا او ضامن همه ديوان است تا آن زماني كه همه ديون مرا بپرداز و حقي از كسي بر گردنم نماند.

به همان سند از امام موسي به جعفر (ع) و او هم از پدرش نقل نموده كه گفت: علي بن ابي طالب (ع) فرمود: وصيت رسول الله (ص) بدين صورت بود: بسم الله الرحمن الرحيم اين عهدي است كه محمد بن عبد الله به آن وصيت نموده است و به امر خداوند به آن استناد كرده است به جانشين علي بن ابي طالب اميرالمؤمنين (ع) و در آخر وصيت چنين آمده كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل بر آن چه كه محمد به علي بن



[ صفحه 151]



ابيطالب وصيت نمود شاهد هستند آن گاه وصيت را گرفت و ضمانش بر اين وصيت همان ضمانتي است كه يوشع بن نون بن موسي بن عمران نمود و بر آن چه كه وصي عيسي بن مريم به آن ضمانت نمود و اداء كرد و آن چه كه اولياء قبل از ايشان ضمانت كردند به اين كه محمد(ص) برترين پيامبران و علي (ع) برترين جانشينان و اوصياء است. محمد(ص) وصيت خود را به علي (ع) داد و او هم وصيت را خواند، محمد(ص) امر امامت مردم و پيشوايي آن ها را به علي بن ابي طالب (ع) سپرد و اين امر خداوند و بندگي اوست و اطاعت صاحبان امر است كه نبوتي براي علي (ع) و غير او بعد از محمد (ص) نيست و شهادت و گواه خداوند به اين امر كافي است.

به همان سند به اسنادش از امام موسي كاظم (ع) و او از پدرش نقل است كه گفت، علي بن ابي طالب (ع) فرمود: پيامبر در وصيتش اندكي قبل از وفاتشان مرا خواست و مقداري كافور به من داد و فرمود: اي علي، اي فاطمه اين كافوري است كه جبرئيل آن را از بهشت آوردن و به من داده است، او به شما سلام رسانده و گفته است كه: اين كافور را تقسيم نماييد و قسمت مرا و خودتان را جدا نماييد. فاطمه (س) به رسول الله (ص) گفت يك سوم كافور براي شماست و بقيه ي آن نزد علي (ع) است با آن كه چه كند، رسول خدا (ص) گريست و فاطمه (س) را به آغوش كشيد و فرمود: موفقه، رشيدة، مهدية، ملهمة، سپس فرمود: يا علي بگو بقيه ي كافور را چه كردي، علي (ع) گفت: نصف ما بقي كافور براي فاطمه (س) و نصف ديگر براي هر كس كه شما بفرماييد يا رسول الله، حضرت فرمود: يا علي بقيه ي اين كافور براي توست پس آن را بگير.

از امام موسي بن جعفر و ايشان هم از پدرش نقل شده كه فرمود، رسول خدا (ص) فرمود: يا علي آيا تضمين مي كني كه ديوان مرا بپردازي؟ گفت: بله، حضرت فرمود: خدايا شاهد باش، سپس فرمود: يا علي تو مرا غسل بده كه اگر كس ديگري مرا غسل بدهد با ديدن عورت من كور مي شود، علي (ع) گفت: براي چه يا رسول الله؟



[ صفحه 152]



فرمود: جبرئيل اينچنين از پروردگار نقل فرموده است كه، كسي عورت تو را نمي بيند مگر اين كه كور مي شود علي (ع) گفت: يا رسول الله چگونه به تنهايي تو را غسل دهم؟ حضرت فرمود: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و ملك الموت و اسماعيل صاحب آسمان دنيا تو را در اين امر ياري خواهند نمود، علي (ع) مي گويد عرض كردم: چه كسي آب براي غسل بريزد؟ حضرت فرمود: فضل بن عباس اما بدون اينكه به بدن من نگاه بيندازد چه را كه براي او و هر كس غير از او از مردان و زنان نگاه كردن به عورت من حرام است، هنگامي كه از غسل من فارق شدي بدن مرا بر روي تخته اي بگذار و چهل دلو (دهان گشاد) آب از چاه غرس بر بردن من بريز [2] آنگاه پيامبر فرمود: يا علي آن هنگام دستت را بر سينه ي من بگذار و فاطمه و حسن و حسين (ع) را به همراه خود حاضر نما و غير از ايشان كسي نباشد تا از بدن من چيزي براي او معلوم شود و نبيند، سپس در آن جا مي فهمي چه شده و چه خواهد شد ان شاء الله تعالي، يا علي آيا وصيت مرا قبول كردي؟ گفت: بله حضرت فرمود: خداوندا، شاهد باش. آن گاه رسول الله (ص) فرمود: چه مي كني آن جايي كه پس از من بر عليه تو برمي خيزند و بر تو پيشي مي گيرند و سركشان خود را به سوي تو مي فرستند و تو را به بيعت مي خوانند سپس گريبان تو را گرفته و بر زمين مي كشند، همان گونه كه شتر رم كرده مي گريزد در حالي كه مذمت شده و خوار و بي ياور و محزون و غمگين هستي و پس از من در همين حالت خواهي بود، راوي مي گويد: وقتي فاطمه (س) سخنان رسول الله (ص) را شنيد فريادي كشيد و گريست و به گريه ي او رسول الله (ص) نيز گريست و فرمود: دخترم گريه نكن و ملائك را اذيت نكن اين جبرئيل است كه به خاطر گريه تو مي گريد و اين ميكائيل و صاحب سر خداوند اسرافيل است، دخترم گريه نكن كه آسمان و زمين به گريه ي تو مي گريند، پس علي گفت: يا رسول الله تسليم اين مردم خواهم شد و بر هر



[ صفحه 153]



مصيبتي كه بر من وارد آيد (به خاطر خدا) صبر مي كنم و بر بي وفايي و بيعت نكردنشان صبر خواهم نمود و اگر ياوري نداشتم با ايشان نبرد نخواهم كرد پس رسول الله (ص) گفت: خداوندا تو شاهد باش.

آن گاه پيامبر فرمود: يا علي با قرآن و واجبات و فرائض الهي چه مي كني؟ گفت: يا رسول الله(ص) آن ها را جمع مي كنم و به مردم عرضه مي نمايم كه اگر قبول كردند كه من شاهدم. امام علي (ع) مي فرمايد: در وصيتنامه ي رسول الله (ص) آمده بود آن چه كه حضرت به آن وصيت نموده بود به اين در هر خانه اي كه از دنيا رفت در همان جا او را دفن نمايند و با سه پارچه كفن شود كه يكي از آن ها (آخرين آنها) برد يماني باشد و كسي جز علي وارد قبرش نشود و او را دفن ننمايد سپس فرمود: يا علي، تو و دخترم فاطمه و حسن و حسين (ع) نزد جنازه ي من بمانيد و هفتاد و پنج تكبير بگوييد تو پنج تكبير بگو و بازگرد پس از اين كه به تو اجازه ي نماز بر من دادند، علي (ع) گفت: پدر و مادرم به فدايت چه كسي فردا اجازه خواهد داد، حضرت فرمود: جبرئيل اذن نماز خواهد داد و سپس اهل بيتم و بستگانم دسته دسته مي آيند و بر جنازه ي من نماز مي خوانند سپس زنان اهل بيتم مي آيند و پس از همه ي آنها بقيه ي مردم بيايند.

به همين اسناد روايت است كه علي (ع) به رسول الله (ص) عرض كرد: يا رسول الله به من امر فرموده ايد كه در خانه ي خودتان براي شما قبري حفر كنم و فلان كار و فلان كار را انجام دهم، حضرت فرمود: بله يا علي خانه ي من محل دفن و قبر من خواهد بود. علي (ع) گفت: پدر و مادرم به فدايت براي من مشخص نما در كجاي خانه قبر شما حفر كنم، حضرت فرمود: در انتخاب جا اختيار با توست ببين كجا بهتر است، عايشه گفت: يا رسول الله شما كجا مقيم مي شويد؟ حضرت رو به عايشه كرد و گفت: تو را در خانه اي اسكان دادم و تنها آن چه كه در اين خانه است براي توست پس در خانه ات آرام بگير و مانند زمان جاهليت زينت نمايي مكن و با ولي خود ظالمانه و از روي



[ صفحه 154]



ستم پيشگي پيكار نكن (هر چند كه تو اين كار را انجام خواهي داد) عمر از اين سخنان رسول الله (ص) آگاه شد و به دختر خود حفصه گفت: اي حفصه عايشه را واگذار و با پيامبر از علي سخن به ميان نياور زيرا او در حيات و حتي به هنگام مرگ نيز به ياد علي است.

به همان سند از روايانش از سلمان فارسي (ره) نقل است كه گفت: روزي به خدمت رسول الله (ص) شرفيات شدم در ايام مريضي اش كه بعدها هم به واسطه ي همان مريضي رحلت فرمود، پس در مقابل حضرت نشستم واز احوالش سؤال نمودم سپس برخاستم كه از محضر ايشان خارج شوم كه حضرت فرمود: سلمان بنشين كه خداوند به تو چيزي نشان خواهد داد كه آن امر از برترين و بهترين امور است، پس حضرت نشست و من در همين حال نشسته بودم كه مرداني از اهل بيت و ياران رسول الله (ص) وارد اتاق شدند و فاطمه (س) دختر ايشان هم يكي از واردشدگان بود و چون ضعف جسمي رسول الله (ص) را ديد گريه راه گلويش را بست تا آن جا كه اشك بر گونه اش جاري شد وقتي رسول الله (ص) اين حال او را ديد فرمود: براي چه گريه مي كني دخترم خداوند ديدگان تو را روشن گرداند و آنها را گريان ننمايد، فاطمه (س) گفت: پدر جان چگونه نگريم در حالي كه اين همه ضعف و بيماري را در شما مي بينم حضرت به او فرمود: فاطمه جان به خداوند توكل كن و صبور باش همان گونه كه پدرانت و انبياء پيشين و مادران تو و زنان ايشان صبر مي كردند، فاطمه جان آيا به تو مژده اي بدهم؟ گفت: بله اي نبي خدا پدر جان، حضرت فرمود: آيا مي داني كه خداوند متعال پدرت را اختيار و انتخاب نمود و او را پيامبر قرار داد و براي همه ي مردم و خلايق مبعوث كرد تا فرستاده اش باشد، سپس علي (ع) را برگزيد و به من امر نمود تا او را به ازدواج تو در آورم و به امر پروردگار او را جانشين و وصي خود قرار دادم. يا فاطمه، علي حقا برترين و بزرگترين مسلمين برايشان پس از من است و اولين ايشان در ايمان و اسلام و عالمترين ايشان از جهت علم، صبورترين ايشان در صبر و برترين



[ صفحه 155]



و محق ترين ايشان نزد ميزان روز قيامت از جهت قدر و شأن است پس فاطمه (س) شاد و خندان شد و رسول الله (ص) رو به سوي او كرد و فرمود: اي فاطمه آيا تو را مسرورتر و خوشحالتر بنمايم؟ گفت: بله پدرجان، حضرت فرمود: آيا به تو بيش از پيش خبر بدهم از آن چه كه قبلا به تو خبر داده ام در بيان شأن شوهر و پسر عمويت، فاطمه (س) گفت: بلي اي نبي خدا، حضرت فرمود: علي اولين كسي است كه به خداوند عزوجل و به رسولش از ميان اين امت ايمان آورد او و خديجه مادر تو اولين كساني بودند كه مرا در شريعتي كه آوردم ياري و مساعدت نمودند، يا فاطمه، علي برادرم و دوستم و پدر فرزندانم است، علي كسي است كه خصلت هاي نيكو و خيري به او از سوي خداوند عطا شده است كه قبل از او به هيچ كس عطا نشده و پس از او نيز به كسي عطا نخواهد شد، در فراق من صبور باش و خود را تسلي بده و بدان كه پدرت به خداوند عزوجل ملحق مي شود، فاطمه (س) گفت: پدر جان هم مرا خوشحال و مسرور نمودي و هم ناراحت و محزون كردي، حضرت فرمود: آيا مي خواهي آن ها را براي تو بيشتر كنم دخترم؟ فاطمه (س) گفت: بله يا رسول الله، آن گاه پيامبر فرمود: خداوند همه ي خلايق را آفريد و آن ها را دو قسم قرار داد و من و علي را در بهترين قسمت قرار داد واين قول خداوند عزوجل است كه مي فرمايد: (اصحاب اليمين ما اصحاب اليمين) سپس از آن دو قسمت قبائلي را پديد آورد و ما را از بهترين و برترين قبايل قرار داد.

و اين سخن خداوند عزوجل است كه (و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله.تقاكم) سپس قبايل را خانه خانه نمود، و ما را در بهترين خانه ها قرار داد، كما اين كه خداوند در كلام خويش فرموده است، (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) سپس خداوند متعال مرا از ميان خانواده و اهل بيتم برگزيد و علي و حسن و حسين (ع) و تو را برگزيد پس من سرور اولاد آدم و علي (ع) سرور تمام عرب و تو سرور زنان عالمين و حسن و حسين (ع) هر دو سرور



[ صفحه 156]



جوانان اهل بهشت هستند و از ذريه تو مهدي (عج) خواهد آمد كه خداوند عزوجل به وسيله ي او زمين را پر از عدل مي كند همانگونه كه قبل از آن پر از ظلم و جور بود.



[ صفحه 157]




[1] ذو الجناح نام يكي از اسب هاي پيامبر (ص) بود كه هميشه بر در مسجد النبي ايستاده بود و براي انجام كارها و رفع حوائج مردم بود.

[2] عيسي ضدير مي گويد: يا حضرت فرمودند چهل مشك آب بر بدن من بريز شك در اين مورد از من است.