کد مطلب:13066 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:51

در بيان وقوع مصيبت كبري، وفات حضرت سيد الانبياء و كيفيت غسل و نماز و دفن ايشان
علي بن عيسي اربلي در كشف الغمة از كتاب تاريخ مواليد انبياء و وفات اهل البيت از شيخ ابي محمد عبدالله بن احمد بن احمد خشاب از راويانش از ابي جعفر محمد بن علي الباقر (ع) نقل كرده است كه گفت: رسول الله (ص) در سن شصت و سه سالگي در سال دهم هجرت رحلت فرمود. چهل سال در مكه سكونت داشت كه در پايان چهل سالگي وحي بر او نازل شد، پس سيزده سال ديگر در مكه اقامت نمود و به مدينه هجرت فرمود و در ماه ربيع الاول روز دوشنبه دو شب از ماه مانده وفات نمود. مؤلف مي گويد كه مرحوم علامه مجلسي (ره) در جلاء العيون آورده كه: اين قول (كه در بالا آمده) را هيچ يك از شيعيان نقل نكره و به آن قائل نيست و شايد كه اين قول را باب تقيه آورده اند.

در شكف الغمه آمده كه پيامبر شصت و سه سال زندگي نمود كه از اين شصت و سه سسال دو سال و چهار ماه با پدرض عبدالله و هشت سال با جدش عبدالمطلب زندگي كرد سپس ابوطالب بعد از وفات عبد المطلب كفالت او را به عهده گرفت واو را گرامي داشت و حمايت نمود و با دست و زبان و با تمام وجود در زمان حيات خويش او را ياري كرده و نيز عده اي آورده اند كه رسول الله (ص) هنوز در رحم بود كه پدرش عبدالله از دنيا رحلت فرمود و برخي نيز گفته اند كه: رسول الله (ص) ده ساله بود كه پدرش از



[ صفحه 158]



دنيا رفت و نيز گفته اند كه هنگامي كه آمنه مادر پيامبراز دنيا رفت او شش ساله بود.

مسلم در صحيح خود آورده كه، رسول خدا (ص) فرمود: من براي زيارت قبر مادرم از خداوند طلب اذن مي نمودم و اذن گرفتم پس قبور اموات را زيارت كنيد تا به ياد مرگ باشيد. آن حضرت با خديجه ازدواج نمود در حالي كه بيست و پنج سال داشت و عمويش ابوطالب وفات نمود در حالي كه چهل و شش سال و هشت ماه و بيست و چهار روز سن داشت وخديه سه روز بعد از وفات ابوطالب وفات نمود و آن سال عام الحزن نام گرفت.

هشام بن عروة از پدرش نقل كرده است كه گفت، رسول الله (ص) فرمود: قريش همواره از من هراس داشتند تا اين كه عمويم ابوطالب وفات نمود و پس از بعثت سيزده سال در مكه ماندم سپس به مدينه مهاجرت نمودم در حالي كه سه روز در غار ثور مخفي شدم و روز دوشنبه يازدهم ربيع الاول به مدينه وارد شدم و در مدينه ده سال ماندم، آن حضرت در بيست و هشتم ماه صفر سال يازده هجري وفات نمود.

در بحار به اسنادش كه به شيخ صدوق (ره)مي رسد و او از راويانش از ابن عباس نقل كرده است كه گفت: روي ابوسفيان، نزد رسول الله (ص) آمد و گفت: يا رسول الله، مي خواهم درباره ي چيزي از تو سؤال كنم، حضرت فرمود: اگر مي خواهي قبل از اين كه سؤال كني به تو بگويم كه چه مي خواهي، ابوسفيان گفت: بگو، حضرت فرمود: مي خواهي از مدت عمر من سؤال كني، گفت: بله يا رسول الله، حضرت فرمود: من شصت وسه سال عمر مي كنم، ابوسفيان گفت: شهادت مي دهم كه تو را راستگويي، حضرت فرمود: به زبان چيزي مي گويي كه خلافت آن در قلبت است.

شيخ صدوق (ره) در اكمال به اسنادش كه به عبدالله بن مسعود مي رسند نقل كرد كه گفت: به پيغمبر (ص) عرض كردم يا رسول الله هنگامي كه وفات نمودي چه كسي تو را غسل مي دهد؟ حضرت فرمود: هر پيامبر را جانشينش غسل مي دهد، عرض كردم: وصي شما كيست يا رسول الله؟ حضرت فرمود: علي بن أبي طالب (ع)، عرض كردم: او



[ صفحه 159]



پس از شما چند سال زندگي خواهند نمود يا رسول الله؟ حضرت فرمود: سي سال بدان كه يوشع بن نون وصي موسي (ع) بعد از او سي سال زندگي كرد پس صفراء دختر شعيب (همان همسر موسي (ع) بر او خروج كرد و گفت: من بر امر جانشيني موسي (ع) از تو محق تر هستم پس با او جنگيد و يوشع نيز با او جنگيد و او را اسير كرد و آن گاه به او احسان نمود و آزادش كرد و در همين رابطه بود كه خداوند عزوجل اين آيه را فرستاد (و قرن في بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهلية الاولي).

شيخ در امالي به اسنادش كه به امام علي بن ابي طالب (ع) مي رسد نقل كرده است كه فرمود: به نزد رسول الله(ص) آمدم در حالي كه او مريض بود، پس ديدم كه سرش بر زانوي مردي است بسيار خوش رو و زيبا كه جميل تر از او را هرگز در ميان خلايق نديده بودم و پيامبر در خواب بود، هنگامي كه به نزد ايشان رفتم آن مرد گفت: به نزد پسر عمويت بيا كه تو به او سزاوارتر هستي تا من پس به آن ها نزديك شدم، آن مرد برخاست و من در جاي او نشستم و سر رسول الله (ص) را به دامن گرفتم همان گونه كه آن مرد سرش را به دامان گرفته بود.ساعتي درنگ نمودم سپس پيامبر بيدارم شد و فرمود: آن مردي كه سرم به دامنش بود كجاست؟ عرض كردم: وقتي من آمدم مرا به نزد شما فراخواند و گفت: به نزديك پسر عمويت بيا كه تو به او از من سزاوارتري، سپس برخاست و من در جاي او نشستم، پيامبر فرمود: آيا آن مرد را شناختي، عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت من او را نشناختم، حضرت فرمود: او جبرئيل بود با من صحبت كرد تا اين كه دردهايم از بين رفت پس به خواب رفتم و سرم در آغوش او بود.

در كافي به اسنادش از فضيل بن سكرة نقل است كه گفت، به امام صادق (ع) عرض كردم: فدايت شوم آيا آبي كه با آن ميت راغسل مي دهند اندازه ي مشخص و حد و حدودي دارد؟ حضرت فرمود: رسول الله (ص) به علي (ع) فرمود: هنگامي كه من مردم شش سطل (ظرف) آب از چاه غرس بردار پس مرا بشوي و كفن و حنوط نما و هنگامي كه غسل و كفن من تمام شد مرا بنشان و هر چه كه مي خواهي از من سؤال كن،



[ صفحه 160]



به خدا قسم چيزي از من سؤال نمي كني مگر اين كه جواب آن را خواهم داد.

در خرائج به اسنادش از اسماعيل بن عبد الله بن جعفر بن ابي طالب از پدرش نقل است كه گفت، امام علي بن ابي طالب (ع) فرمود: رسول الله (ص) به من امر فرمود كه وقتي از دنيا رفتم هفت سطل آب از چاه غرس بردار و مرا با آن غسل بده وقتي كه مرا غسل دادي و از غسل من فارغ شدي هر كس كه در خانه بود بيرون نما، هنگامي كه همه را خارج كردي دهانت را بر روي دهان من بگذار سپسص از هر چه كه خواستي از من سؤال كن از امروز تا قيامت و از فتنه هايي كه رخ خواهد داد، علي (ع) گفت: پس من هر چه را كه پيامبر فرموده بود انجام دادم و از هر چه كه بود تا روز قيامت به من خبر داد و هيچ گروهي نبود مگر اين كه من به همه ي آن ها آگاهي يافتم و گمراهان و هدايت يافتگان و اهل راستي آن ها را شناختم.

در بحار به اسنادش از هشام بن سالم از امام جعفر صادق (ع) در حديثي نقل است كه فرمود رسول خدا (ص) فرمود: يا علي وقتي من از دنيا رفتم تو مرا غسل بده تا هيچ كس جز تو عورت مرا نبيند كه اگر ببيند چشمانش از حدقه بيرون مي آيد، علي (ع) به رسول الله (ص) عرض كرد: يا رسول الله، شما مردي تنومند و سنگين وزن هستيد و من چاره اي ندارم از اين كه فردي جهت كمك بخواهم حضرت فرمود: جبرئيل با توست و به تو كمك مي كند و فضل بن عباس آب مي ريزيد و به او امر كن كه با چشم بسته آب بريزد چون هيچ كس عورت مرا نمي بيند مگر اين كه چشمانش از حدقه بيرون مي آيد.

شيخ صدوق (ره) در امالي به اسنادش كه به ابن عباس مي رسد آورده كه گفت وقتي رسول الله (ص) مريض بود، اصحابش نزد او بودند، عمار ياسر برخاست و به او عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله وقتي رحلت فرموديد كداميك از ما شما را غسل مي نمايد؟ علي بن ابي طالب (ع) چرا كه او در هنگام غسل من قصد شستن هر عضوي از اعضاي مرا بنمايد ملائكه در آن كار او را ياري خواهند



[ صفحه 161]



نمود، باز گفت: پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله، چه كسي از ما بر تو نماز مي خواند؟ حضرت فرمود: خداوند تو را رحمت نمايد، سپس به علي (ع) فرمود: اي پسر ابيطالب وقتي كه ديدي روحم از جسم جدا شد مرا غسل بده و به بهترين وجه غسل و كفنم كن در اين دو پارچه ي سفيد مصري و برد يماني، و در كفن كردن من شتاب مكن پس جنازه ي مرا حمل كنيد و به لبه ي قبرم بگذاريد. اولين كس كه بر من نماز مي خواند خداوند جبار بزرگ و بلند مرتبه از بالاي عرش است سپس جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل در ميان فوجهايي از ملائكه كه تعداد آنها را كسي غير از خداوند نمي داند. سپس ملائكه حافين حول العرش سپس ملائكه ي سكان اهل آسمان سپس بزرگان اهل بيتم و زنان ايشان سپس الأقربون فلأقربون هر كدام از بستگان و آشنايان كه به من نزديكتر هستند به آنها اشاره كن تا نماز بخواند و مرا با صوت آه و زاري و گريه با صداي بلند آزار ندهيد آنگاه رسول الله (ص) فرمود: اي بلال مردم را به سوي من فرابخوان پس مردم همگي جمع شدند رسول الله (ص) از خانه خارج شد در حاليكه عمامه اي بر سر بسته بود و بركمانش تكيه داده بود تا اينكه به بالاي منبر رفت و حمد و ثناي خداوند عزوجل را بجا آورد و فرمود: اي مردم، من چگونه پيامبري براي شما بودم آيا پشت در پشت شما جهاد نكردم آيا در جنگ دندان من نشكست؟ آيا بر رويم گرد و غبار نشتسته است؟ آيا خون از وسط صورتم سرازير نشد تا اينكه به محاسنم رسيد؟ آيا من با دشواري دست و پنجه نرم نمي كردم در حاليكه قوم من در جهل به سر مي بردند؟ آيا من از گرسنگي سنگ بر شكم خود نبستم؟ مردم همگي گفتند: يا رسول الله، تو به خاطر خداوند صبر پيشه نمودي و از منكرات و بلايايي كه خداوند به واسطه ي آنها مي فرستاد ما را نهي نمودي، خداوند از سوي ما برترين و بالاترين جزا و پاداش را عنايت فرمايد، حضرت نيز در جواب فرمود: خداوند به شما نيز جزا و پاداش خير عطا فرمايد.

آنگاه فرمود: خداوند عزوجل حكم نموده و قسم ياد كرده كه ظلم هيچ ظالمي را



[ صفحه 162]



اجازه ننموده است. شما را به خدا قسم هر مردي از شما كه محمد بر او ظلمي روا داشته برخيزد و در همين دنيا مرا قصاص نمايد چرا كه قصاص در دنيا نزد من بسيار نيكوتر از قصاص در آخرت و در مقابل ديدگان ملائكه و انبياء است، در اين حال مردي از پشت جمعيت برخاست كه نام او سوادة بن قيس بود به حضرت عرضكرد: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله، هنگامي كه شما از طائف مي آمديد من به استقبال شما آمدم و شما بر ناقه ي خود غصباء سوار بوديد در دست شما شاخه اي باريك بود پس شما خواستيد كه آن را به ناقه بزنيد ولي آن تركه به شكم من اصابت نمود و من ندانستم كه از روي عمد اين كار را انجام داديد يا سهوا اين كار انجام شد، رسول خدا (ص) فرمود: پناه به خدا از اين كه من عمدا آن كار را انجام داده باشم سپس فرمود: اي بلال برو به خانه ي فاطمه (س) و آن تركه ي باريك را برايم بياور، بلال از نزد حضرت خارج شد در حالي كه در كوچه هاي مدينه فرياد مي زد، اي مردم چه كسي قصاص را به جان مي خرد قبل از اين كه روز قيامت قصاص شود اين محمد است كه در مسجد خويش نشسته و خود را جهت قصاص در دنيا آماده كرده است قبل از اين كه قصاص در قيامت فرابرسد، بلال به سوي خانه ي فاطمه (س) رفت و به او گفت: يا فاطمه برخيز و تركه ي نازكي بده كه پدرت آن را مي خواهد، فاطمه (س) آمد و به بلال گفت: اي بلال پدرم تركه را براي چه مي خواهد امروز كه وقت اين كارها نيست، بلال گفت: يا فاطمه آيا نمي داني كه پدرت از منبر بالا رفته با اهل دين و دنيا وداع مي كند فاطمه (س) فريادي كشيد و گفت: اي واي از غم و اندوه، اي پدر جان ديگر چه كسي با فقرا و مساكين و در راه ماندگان همدردي و مساعدت مي نمايد، اي حبيب خدا، اي حبيب قلبها، اي پدر جان، سپس آن شاخه ي نازك را براي بلال آورد و بلال از خانه ي فاطمه (س) خارج شد تا آن را به رسول الله (ص) برساند.

رسول الله (ص) فرمود: آن مرد كه او را مضروب ساخته بودم كجاست؟ آن پيرمرد گفت: بله من اين جا هستم يا رسول الله پدر و مادرم به فدايت، پيامبر فرمود: بيا و مرا



[ صفحه 163]



قصاص نما تا راضي شوي. آن پيرمرد گفت: پيراهنت را بالا بزن تا شكمت عريان شود يا رسول الله، حضرت هم چنين كرد، مرد گفت: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله آيا اجازه مي فرمايي كه شكم شما را ببوسم، حضرت به او اجازه فرمود و آن پيرمرد گفت: پناه مي برم به خدا از آتش روز عذاب از اين كه پيامبر را قصاص كنم پس رسول الله (ص) فرمود: اي سواة بن قيس مرا مي بخشي يا قصاص مي كني، پيرمرد گفت: مي بخشم يا رسول الله، پس پيامبر فرمود: خداوندا از سوادة بن قيس بگذر و او را شامل مرحمت خويش بفرما همان گونه كه او از پيامبرت محمد در گذشت و او را بخشيد.

سپس رسول الله (ص) برخاست و به خانه ي ام سلمه رفت در حالي كه مي گفت: خداوندا امت محمد را از آتش عذاب خويش دور نگاه دار و سالم و سلامت بدار و حساب روز قيامت را برايشان سهل و آسان بگير، ام سلمه گفت: يا رسول الله شما را غمگين و رنگ پريده مي بينم، حضرت فرمود: مرا اكنون به حال خويش بگذار، سلام من بر تو اي ام سلمه در دنيا و آخرت كه از اين پس ديگر هرگز صداي محمد را نخواهي شنيد، ام سلمه گفت: واحزنا اي داد از غم و حزن و اندوه كه پس از هجران تو هيچ پشيماني و اندوهي سود ندارد آن گاه حضرت فرمود: حبيب قلبم و نور ديده ام فاطمه (س) را خبر كن كه نزد من بيايد، فاطمه (س) نزد حضرت آمد در حالي كه مي گفت: جانم به فداي جانت، جسم من فداي جسمت اي پدر جان، آيا كلمه اي با من سخن نمي گويي من تو را در حالي مي بينم كه گويي در حال ترك و مفارقت از دنيا هستي و لشگرهاي مرگ را مي بينم كه دامنگير تو شده اند پس رسول الله (ص) به فاطمه (س) گفت: دخترم من تو را ترك مي كنم واز دنيا خواهم رفت سلام من بر تو باد، فاطمه (س) گفت: پدر جان روز قيامت من تو را در كجا ملاقات نمايم، حضرت فرمود: نزد ميزان و حساب، فاطمه (س) گفت: اگر شما را نزد حساب نديدم در كجا، گفت: هنگام شفاعت امتم، فاطمه (س) گفت: اگر آن جا هم نديدم تو را در كجا ببينم،



[ صفحه 164]



حضرت فرمود: در كنار صراط، در حاليكه جبرئيل در سمت راست من و ميكائيل در سمت چپ من است و ملائكه در پشت و جلوي من قرار دارند در حالي كه خداوند را مورد خطاب قرار مي دهند كه خداوندا، امت محمد را از آتش عذاب سلامت بدار و حساب را برايشان سهل و آسان بگير، فاطمه (س) گفت: مادرم خديجه كجا خواهد بود؟ پيامبر فرمود: در قصري در بهشت كه چهار در دارد. رسول الله (ص) از هوش رفت: بلال در همين اثنا داخل شد در حالي كه مي گفت الصلاة رحمك الله، پس رسول الله (ص) برخاست و نماز را به سرعت و سبك خواند سپس فرمود: علي بن ابيطالب (ع) و اسامة بن زيد را نزد من بخوانيد، پس رسول الله (ص) برخاست و نماز را به سرعت و سبك خواند سپس فرمود: علي بن ابيطالب (ع) و اسامة بن زيد را نزد من بخوانيد، پس آن ها هم آمدند، حضرت يك دستش را به گردن علي (ع) و ديگري را به گردن اسامة انداخت سپس آنها به اتفاق حضرت به نزد فاطمه (س) گذاشتند و در اين حال حسن و حسين (ع) مي گريستند و فرياد مي كشيدند و مي گفتند: جان ما به فداي جانت، جسم ما به فداي جسمت، رسول الله (ص) فرمود: يا علي چه كساني هستند كه اين چنين سخن مي گويند گفت: پسران تو حسن و حسين (ع) هستند، پيامبر دست به گردن آن ها انداخت و رويشان را بوسيد، حسن (ع) بيشتر گريه مي كرد پس حضرت به او فرمود: حسن جان ديگر گريه مكن كه گريه ي تو براي رسول الله (ص) سخت و ناراحت كننده است.

ملك الموت به نزد حضرت نازل شد و گفت: السلام عليك يا رسول الله، حضرت پاسخ داد: و عليك السلام يا ملك الموت من با تو كاري دارم، گفت: چه حاجتي داري اي نبي خدا؟ حضرت فرمود: مي خواهم روح مرا قبض ننمايي تا اين كه جبرئيل به نزد من بيايد و بر من سلام نمايد و من هم بر او سلام نمايم، پس ملك الموت گفت: اي جبرئيل، محمد از من خواسته كه قبض روحش ننمايم تا اين كه تو را ملاقات نمايد و تو بر او سلام نمايي و او نيز بر تو سلام نمايد، جبرئيل گفت: اي ملك الموت آيا نمي بيني كه درهاي آسمان براي پذيرش روح محمد باز است آيا نمي بيني كه



[ صفحه 165]



حور العين آسمان را براي استقبال از روح آذين بسته و زينت نموده اند سپس جبرئيل به نزد رسول الله (ص) فرود آمد و گفت: السلام عليك يا اباالقاسم و حضرت پاسخ داد: و عليك السلام يا جبرئيل، حبيب من جبرئيل نزديك من بيا پس به او نزديك شد در اين هنگام ملك الموت نيز نازل شد و جبرئيل به او گفت: اي ملك الموت سفارش خداوند را در مورد روح محمد رعايت نما و در آن حال جبرئيل در سمت راست او و ميكائيل در سمت چپ او بود و ملك الموت خواست كه روح پيامبر را بگيرد پس هنگامي كه پارچه را از روي پيامبر كنار زد رسول الله (ص) به جبرئيل نظاره اي نمود و به او گفت: مرا در سختي ها تنها مگذار و جبرئيل پاسخ داد: يا محمد انك ميت و انهم ميتون، كل نفس ذائقة الموت.

از ابن عباس روايت است كه رسول الله (ص) در حال بيماري بود كه فرمود: حبيب مرا نزد من بخوانيد پس هر كس را كه نزد حضرت آوردند، حضرت رويش را برگرداند به فاطمه (س) عرض كردند به دنبال علي (ع) بفرست تا او بيايد كه ما گمان نمي كنيم رسول الله (ص) كسي غير از علي (ع) را بخواهد.

فاطمه (س) به دنبال علي (ع) فرستاد، هنگامي كه علي (ع) به نزد رسول الله (ص) وارد شد پيامبر چشمانش را باز كرد و چهره اش درخشيد سپس فرمود: علي جان نزد من بيا، وقتي علي (ع) به او نزديك شد پيامبر دست او را گرفت و كنار سر خود نشانيد، آن گاه از هوش رفت پس حسن و حسين (ع) ناله كنان و گريان آمدند تا اين كه خود را روي بدن مبارك رسول الله (ص) انداختند، علي (ع) خواست تا آنها را از حضرت جدا كند كه رسول الله (ص) به هوش آمد و فرمود: يا علي بگذار تا آن ها را ببويم و آن ها نيز مرا ببويند، من از آن ها بهره ببرم و آن ها نيز از من بهره مند گردند كه ايشان پس از من مظلوم خواهند شد و از روي ظلم كشته مي شوند.

لعنت خداوند بر كساني كه به آن ها ظلم مي كنند و سه بار اين سخن را تكرار كرد سپس دستش را دراز كرد و علي (ع) را به سمت خود كشيد وبه زير پارچه اي كه به



[ صفحه 166]



روي خود كشيده بود برد پس دهان مباركش را بر دهان علي (ع) گذاشت و مدت طولاني با او نجوا نمود تا اين كه روح از تنش مفارقت نمود، امام علي (ع) به آرامي از زير رواندازش بيرون آمد و گفت: خداوند اجر شما را در هجران و فقدان پيامبرتان زياده بگرداند چرا كه او از دنيا رفت پس ناگاه صداي حاضران به ناله و ضجه و گريه برخاست پس به اميرالمؤمنين (ع) گفتند: وقتي رسول الله (ص) تو را به زير روانداز كشيد با تو چه گفت، امام علي (ع) گفت: به من هزار باب از علم را آموخت كه از هر باب آن هزار باب ديگر باب مي شود. در بحار از مناقب از سهيل بن أبي صالح از ابن عباس نقل است كه گفت: پيامبر بيمار بود و از هوش رفته بود كه در خانه ي او را زدند، فاطمه (س) جوابش داد كه: برو، خداوند تو را رحمت نمايد و حاجت تو را روا نمايد برو كه رسول الله (ص) بيمار است و توان به حضور پذيرفتن كسي را ندارد، مدتي گذشت پس آن مرد بازگشت و در خانه ي رسول الله (ص) را دوباره زد و گفت: غريبي اجازه مي خواهد كه به نزد رسول الله (ص) شرفياب شود آيا به غريبان اجازه مي فرماييد، در اين حال رسول الله (ص) به هوش آمد و فرمود: يا فاطمه آيا مي داني او كيست؟ گفت: خير يا رسول الله (ص)، حضرت فرمود: او متفرق كننده ي جماعت و از بين برنده ي لذت است اين مرد ملك الموت است به خدا قسم تاكنون قبل از امروز جز من از هيچ كس اجازه ي ورود نگرفته و پس از من نيز از هيچ كس اجازه نخواهد گرفت و از من به خاطر كرامت و مقام و درجه ي من نزد خداوند است كه اجازه مي خواهد، به او اذن ورود بده، فاطمه (س) گفت: داخل شو خداوند تو را رحمت نمايد، ملك الموت مانند باد آرام و سبك وارد شد و گفت: السلام علي اهل بيت رسول الله (ص)، پيامبر به علي (ع) وصيت نمود كه در دنيا صبر پيشه كند و از فاطمه (س) محافظت نمايد و قرآن را جمع آوري نمايد و ديون رسول الله (ص) بپردازد و او را غسل و كفن و دفن نمايد و دور قبر او ديوار بكشد و مراقبت حسن و حسين (ع) نيز باشد.



[ صفحه 167]



در كشف الغمة از امام ابي جعفر محمد بن علي الباقر (ع) نقل است كه فرمود: هنگامي كه زمان وفات رسول الله (ص) فرارسيد، مردي اجازه ي ورود خواست، علي (ع) خارج شد و نزد او رفت و گفت: چه مي خواهي؟ گفت: مي خواهم به نزد رسول الله (ص) بيايم، علي (ع) گفت: نمي توانم تو را به نزد او ببرم، حالا بگو چه مي خواهي؟ آن مرد گفت كه او ناچار است تا به نزد رسول الله (ص) برود، علي (ع) به داخل خانه رفت و از رسول خدا(ص) اجازه خواست و حضرت به او اجازه فرمود تا آن مرد را به حضورش بياورد پس آن مرد آمد و نزد سر رسول الله (ص) نشست سپس گفت: يا نبي الله، من فرستاده ي خدا به سوي تو هستم حضرت فرمود: تو كداميك از فرستادگان خدا هستي؟ گفت: من ملك الموت هستم كه خداوند مرا به سوي تو فرستاده است تا تو را مخير گردانم بين ديدار و لقاء خداوند و بازگشت به دنيا، رسول الله (ص) به او فرمود: به من اندكي مهلت بده تا جبرئيل به نزد من بيايد، پس ملك الموت به جبرئيل اشاره كرد و جبرئيل نزد او آمد و گفت: يا رسول الله (و للاخرة خير لك من الاولي و لسوف يعطيك ربك فترضي) ديدار خداوند براي تو بهتر است، رسول الله (ص) به ملك الموت فرمود: لقاء خداوند براي من بهتر است پس آن چه را كه به آن امر شده اي انجام بده، جبرئيل به ملك الموت گفت: در قض روح رسول الله (ص) عجله مكن تا به نزد پروردگار عروج نمايم و بازگردم، ملك الموت گفت: روح او در موضعي خواهد رفت كه من قادر به تأخير در قبض آن نيستم، در همين حال جبرئيل گفت: يا محمد اين آخرين هبوط ونزول من به دنياست و تو اي محمد تنها دليل نزول من بودي، پس از وفات رسول الله (ص) بين اهل خانه و اصحاب پيامبر بر سر محل دفن ايشان كشمكش رخ داد آن گاه علي (ع) فرمود: خداوند روح پيامبر را فقط در پاكترين مكان قبض مي كند پس شايسته است ايشان را آن جايي دفن نماييم كه روحشان در همانجا قبض شده، اصحاب هم اين سخن را قبول كردند.



[ صفحه 168]



مألف مي گويد، مرحوم مجلسي (ره) مي فرمايد: شايد مراد از كلام جبرئيل كه گفت: اين آخرين هبوط من به دنياست، آخرين هبوط او براي نزول وحي بوده است تا تنافي بين اين خبر و ديگر اخبار كه دلالت بر هبوط جبرئيل به زمين دارد از بين برود و الله اعلم.

در بصائر از حسن بن احمد از احمد بن محمد از عباس بن جريش از امام محمد باقر (ع) نقل است كه فرمود: هنگامي كه رسول الله (ص) از دنيا رفت جبرئيل و ملائكه و روح (كه شب قدر نازل شده بودند) به زمين فرود آمدند، پس ديدگان اميرالمؤمنين (ع) باز شد و آن ها را در انتهاي آسمان ها ديد كه به سوي زمين مي آيند تا به كمك او پيامبر را غسل دهند و با او بر جسد مطهر آن حضرت نماز بخوانند و قبري براي او حفر نمايند، به خدا هيچ كس جز آن ها براي پيامبر قبر آماده نكرد، هنگامي كه جسد مطهر رسول الله (ص) را در قبرش مي نهادند همه ي ملائكه به درون قبر آمدند و او را در قبر جاي دادند جبرئيل سخن گفت و پرده از گوش علي (ع) نيز كار رفت و او نيز توانست سخن جبرئيل را بشنود كه ايشان را به رعايت حق رسول الله (ص) وصيت مي كرد سپس گريست، آن گاه أميرالمؤمنين (ع) شنيد كه ملائكه به يكديگر مي گفتند در انجام صحيح كارهاي تدفين حضرت كوتاهي نكنيد و مواظب باشيد.

امام باقر (ع) مي فرمايد: ملائكه در هنگام دفن اميرالمؤمنين (ع) و امام حسن (ع) كمك مي كردند همان گونه كه در تدفين رسول الله (ص) كمك كردند و حضور يافتند.

و در بحار از شيخ طبرسي (ره) در اعلام الوري نقل است كه: وقتي امام علي (ع) خواست پيامبر را غسل نمايد فضل بن عباس را طلبيد وبه او امر كرد تا با چشم هاي بسته بر بدن مطهر حضرت رسول (ص) آب بريزد تا امام علي (ع) بدن مطهر ايشان را غسل دهد پس امام پيراهن پيامبر را از موضع گريبان چاك زد تا به كمر، سپس حضرت را غسل داد و حنوط نمود و كفن كرد و فضل هم براي غسل آب مي ريخت، هنگامي كه غسل تمام شد بدن مطهر حضرت را در مقابل گذاشت و جلو آمد و بر آن



[ صفحه 169]



نماز خواند.

ابان مي گويد، ابومريم از امام محمد باقر (ع) نقل نمود كه حضرت فرمود: مردم به امام علي (ع) گفتند: چگونه بر پيامبر (ص) نماز بخوانيم؟ امام (ع) فرمود: رسول الله (ص) در مقابل ماست، حيا و ميتا پس ده نفر، ده نفر بر او وارد شده و بر او نماز بخوانيد و اين جريان روز دوشنبه و شب سه شنبه بود كه تا صبح به طول انجاميد و روز سه شنبه نيز ادامه داشت تا اين كه همه ي مردم از بزرگ و كوچكشان، مرد و زن و همه ي اهالي اطراف مدينه بر جنازه ي حضرت، بدون امام نماز خواندند.

شيخ در تهذيب به اسنادش از ابومريم انصاري نقل كرده است كه گفت: شنيدم از اباجعفر (ع) كه فرمود: رسول الله (ص) با سه پارچه كفن شد، يكي برد احمر جره (نوعي برد يماني) و دو پارچه سفيد.

راوي مي گويد پرسيدم: چگونه بر جنازه ي حضرت نماز خواندند؟ امام (ع) فرمود: روي بدن ايشان يك پارچه اي كشيدند و آن را در وسط حياط قرار دادند پس مردم گروه گروه مي آمدند دور جنازه را مي گرفتند و بر آن نماز خوانده و دعا مي كردند و خارج مي شدند آن گاه گروه هايي ديگر مي آمدند، سپس علي (ع) داخل قبر حضرت شد و جنازه ي حضرت را بر روي دستانش گرفت و با او فضل بن عباس نيز داخل قبر شد در اين حال مردي از انصار فرياد زد: بني الخيلاء كجايند؟ أوس بن خولي به او گفت: به خدا قسم كه حق ما را قطع كرديد پس امام علي (ع) به او گفت: داخل قبر شو، او هم با امام علي (ع) و فضل بن عباس داخل شد، از امام سؤال شد تابوت كجا گذاشته شود، گفت: نزد پايين قبر پس به آرامي جنازه را از تابوت بيرون آورده و به داخل قبر نموند.

شيخ طبرسي در احتجاج به روايت سليم بن قيس هلالي از سلمان فارسي (ره) نقل كرده است كه گفت: نزد علي (ع) آمدم و او رسول الله (ص) را غسل مي داد چون رسول الله(ص) وصيت نموده بود كه كسي جز علي (ع) ايشان را غسل ندهد و او نيز



[ صفحه 170]



گفته بود كه لازم نيست عضوي را براي شستن برگراند مگر اين كه براي او برگردانده شود، اميرالمؤمنين (ع) از رسول الله (ص) سؤال كرده بود: كه چه كسي مرا در غسل شما ياري نمايد؟ حضرت فرموده بودند: جبرئيل پس هنگامي كه علي (ع) بدن پاك و مطهر پيامبر را غسل داد و كفن نمود، من و اباذر و مقداد و فامطه و حسن و حسين (ع) داخل شديم، امام علي (ع) در برابر قبله و جنازه ي پيامبر ايستاد و ما نيز در پشت او صف كشيده وبر بدن پيامبر نماز خوانديم، عايشه در حجره ي خويش بود و نمي دانست كه چه شده و جبرئيل چشمان او را بر حقيقت ماجرا بسته بود سپس ده نفر از مهاجرين و ده نفر از انصار داخل شده و نماز مي خواندند و خارج مي شدند تا اين كه هيچ كس از مهاجرين و انصار باقي نماند الا اين كه بر بدن پيامبر نماز خواند.

در بحار به اسنادش از شيخ مفيد از مجالس به اسنادش از ابي خالد كابلي از امام باقر (ع) نقل است كه فرمود: هنگامي كه اميرالمؤمنين (ع) ازغسل و كفن وحنوط پيامبر فارغ شد به مردم اجازه داد و گفت كه: ده نفر داخل شويد و بر او نماز بخوانيد پس مردم داخل شدند و اميرالمؤمنين (ع) بين پيكر مطهر رسول الله (ص) و مردم برخاست و گفت: (ان الله و ملائكته يصلون علي النبي، يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما) و مردم حاضر هم چنين گفتند، امام باقر (ع) در ادامه فرمود: اين گونه بر بدن پيامبر نماز خوانده شد.

مؤلف مي گويد: مجلسي (ره) مي فرمايد: آن چه كه از مجموع اخباري كه در موردي نماز بر بدن پيامبر گذشت به دست مي آيد كه نماز اصلي و حقيقي كه بر پيكبر مطهر رسول الله (ص) خوانده شد همان نمازي بود كه اميرالمؤمنين (ع) اولين بار شش نفر از خواص كه در خبر سليم آمده خواند و به اين نماز كسي به جز خواص اهل بيت و اصحابش داخل نشده و اضافه نشده است. براي اين كه مبادا شايد يكي از دزدان خلافت پيش نيفتد و يا يكي از آن منافقين در جمع خواص حاضر گردد. سپس ده نفر صحابه ي رسول الله (ص) مي آمدند و آيات قرآن مي خواندند و دعا مي كردند و



[ صفحه 171]



بدون اين كه نماز بخوانند بيرون مي رفتند

و در روايتي در ارشاد آمده است كه: وقتي مسلمانان بر پيكر مطهر رسول الله (ص) نماز خواندند عباس بن عبدالمطلب مردي را دنبال ابي عبيدة بن جراح فرستاد و او براي اهل مكه قبر مي كند و حفر مي كرد و آن را وسيع مي كرد و اين عادت اهل مكه بود و مردي را هم به دبنال زيد بن سهل فرستاد و او براي اهل مدينه قبر حفر مي كرد و لحد مي گذاشت پسر هر دوي آن ها را خواست و طلبيد و گفت: خداوندا مي خواهيم براي پيامبر تو قبر حفر كنيم، ابوطلحه زيد بن سهل آمد، به او گفتند: براي رسول خدا (ص) قبري حفر كن و لحد بگذار آن كه اميرالمؤمنين (ع) و عباس بن عبدالمطلب و فضل بن عباس و اسامة بن زيد براي انجام امور تدفين رسول الله (ص) آمدند در اين حال انصار از پشت در بيرون خانه ندا دادند: يا علي به خاطر خدا حق ما را نسبت به رسول الله (ص) به ياد آور تا مردي از ما نيز به داخل خانه بيايد و افتخار و حظ شركت در تدفين رسول الله (ص) نصيب ما گردد پس حضرت فرمود: اوس بن خولي به داخل بيايد، او مردي از جنگاوران بدر و فاضل بود كه از بني عوف قبيله ي خزرج بود پس هنگامي كه داخل شد علي (ع) به او فرمود: داخل قبر برو، او داخل قبر شد و اميرالمؤمنين (ع) پيكر رسول الله (ص) در قبرش بر دستان او گذاشت، هنگامي كه جسد را بر زمين گذاشتند حضرت به او فرمود: از قبر بيرون برو او هم خارج شد و علي (ع) داخل قبر شد و كفن را از صورت رسول الله (ص) كنار زد و صورت حضرت را بر زمين نهاد رو به قبله به سمت راست، سپس روي قبر را با خشت پوشاند و بر روي قبر خاك ريخت و اين جريان در روز دوشنبه دو روز مانده به آخر ماه صفر (يعني 82 صفر) سال دهم [1] واقع شد و در آن زمان پيامبر شصت و سه سال داشتند و در هنگام مراسم دفن رسول الله (ص) همه ي مردم حضور نداشتند به خاطر اين كه بين



[ صفحه 172]



مهاجرين و انصار در امر خلافت (و غصب اين منصب در سقيفه ي بني ساعدة) مشاجره رخ داده بود براي همين اكثر آنها نتوانستند بر جنازه ي حضرت نماز بخوانند واين توفيق از ايشان سلب شد.

در كشف الغمه آمده برخي مي گويند كه: وفات پيامبر در روز دو شنبه دوازدهم ربيع الاول بوده است، مي گويند: ايشان در روز دو شنبه به دنيا آمده و روز دوشنبه مبعوث شدند و روز دوشنبه به مدينه وارد شد وروز دوشنبه از دنيا رفت و روز چهارشنبه دفن شد.

در بحار از مناقب نقل است كه رسول الله (ص) قبل از غروب آفتاب رحلت فرمود در حالي كه شصت و سه سال داشت پس او را از زير لباسش غسل دادند به خاطر وصيتي كه كرده بود.

ودر روايتي ديگر آمده كه: مردم براي وداع و نماز بر جنازه ي رسول الله (ص) فراخوانده شدند و سه روز حضرت را دفن ننمودند و مردم بر پيكر مطهر ايشان نماز مي خواندند و ابوطلحه زيد بن سهل انصاري براي او قبر حفر نمود و علي (ع) او را دفن نمود و عباس و فضل و اسامة او را در اين امر ياري كردند، پس انصار از بيرون خانه ندا دادند: يا علي، به خاطر خدا حق ما را امروز نسبت به رسول الله (ص) بياد بياور تا مردي از ما نيز در تدفين پيامبر حضور داشته باشد، حضرت فرمود: اوس بن خولي وارد شود، هنگامي كه جسد پيامبر را به سمت قبر آورند امام (ع) به اوس بن خولي گفت: از قبر بيرون بيا و قبر را ترك نما و اميرالمؤمنين (ع) خود را به داخل قبر رفت.

شيخ در تهذيب به اسنادش كه به قاسم الصيقل مي رسد آورده كه گفت: به امام رضا (ص) نامه اي نوشتم كه فدايت شوم آيا اميرالمؤمنين (ع) پس از وفات رسول الله (ص) وقتي ايشان را غسل داده خودش نيز غسل مسح ميت نمود، حضرت جواب داد: پيامبر پاكيزه و پاك نگاه داشته شده از پليدي ها و ناپاكي ها بود و لكن



[ صفحه 173]



اميرالمؤمنين (ع) امري را انجام داد و سنت غسل ميت را جاري ساخت و عمل به سنت رسول الله (ص) نمود.

در بحار از كافي به اسنادش از ابان بن تغلب نقل است كه گفت: شنيدم كه امام صادق (ع) مي فرمايد: علي (ع) بر روي قبر پيامبر خشت نهاد يعني روي قبر را با خشت پوشاند.

و نيز به همان سند به اسناد و راويانش از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود رسول الله(ص) در زميني دفن شد كه ريگزار بود و ريگ هاي آن قرمز بودند.

و در كافي به اسنادش از عتبة بن بشير از امام محمد باقر (ع) نقل است كه فرمود: رسول خدا(ع) به علي (ع) فرمود: يا علي من را در اين مكان دفن نما و قبر مرا از روي زمين به اندازه ي چهار انگشت بالا بياور بر روي آن آب بپاش.

مؤلف مي گويد: احاديث معتبر زيادي وارد است كه پيامبر شهيد و مسموم از دنيا رفته اند، همان طور كه صفار در بصائر از احمد بن محمد از اهوازي نقل كرده و او از قاسم بن محمد از علي از ابي بصير از امام جعفر صادق (ع) كه فرمود: رسول الله(ص) در روز خيبر مسموم شد پس آن گوشتي كه حضرت از آن تناول فرموده بود به زبان آمد و گفت: يا رسول الله من آلوده به سم هستم، امام صادق (ع) مي فرمايد: رسول خدا (ع) هنگام وفاتش فرمود: امروز راهم را گرفت و زندگاني ام را پايان بخشيد آن غذايي كه در خيبر خوردم و هيچ كس از ما اهل بيت نيست مگر اين كه به شهادت مي رسد.

عبد الله بن ميمون قداح از امام صادق (ع) كه گفت: زني يهودي با سمي كه در گوشت سردست ذبيحه ريخته بود پيامبر را مسموم ساخت، آن حضرت خوردن گوشت سر دست و كتف، گوسفند را دوست داشت و از خوردن گوشت ران به خاطر نزديكي آن به مدفوع و بول حيوان كراهت داشت.

امام صادق (ع) مي فرمايد: هنگامي كه براي رسول الله (ص) گوشت مي آوردند



[ صفحه 174]



حضرت از ذراع آن مي خوردند زيرا آن قسمت از قرباني را دوست مي داشت پس از آن به قدر كفايت مي خوردند، پس وقتي رسول خدا (ص) داشت از گوشت ذراعي كه آن زن يهودي آورده بود تناول مي فرمود: ناگاه ذراع به زبان آمد و گفت: يا رسول الله من مسموم هستم پس حضرت ديگر از آن گوشت نخورد ولي آن سمي كه وارد بدن ايشان شده بود آن قدر در وجود حضرت ماند واز بين نرفت تا اين كه ايشان را از پاي در آورد.

و در كافي به اسنادش از ابن قداح از امام صادق (ع) نقل شده كه حضرت فرمود: زني يهودي با گوشت ذراع گوسفندي كه براي حضرت هديه آورده بود رسول الله (ص) را مسموم ساخت، پيامبر گوشت ذراع و كتف را دوست مي داشت و از گوشت ران به خاطر نزديكي اش به بول حيوان كراهت داشت.

و نيز به همان سند از حسين بن محمد اشعري از معلي ابن محمد از مصنور بن عباس از عيل بن اسباط از يعقوب بن سالم از رجل از امام محمد باقر (ع) نقل است كه فرمود: هنگامي كه رسول خدا (ص) از دنيا رحلت فرمود اهل بيت او طول شب را نزد او بودند و گريه و زاري مي كردند و دعا و نماز مي خواندند تا آن جا كه گمان نمودند از هجر پيامبر آسمان بر سرشان سايه نخواهد افكند و زمين آن ها را بر پشت خود حمل نخواهد نمود، زيرا كه رسول الله (ص) از دنيا رحلت فرمود اهل بيت او طول شب را نزد او بودند و گريه و زاري مي كردند و دعا و نماز مي خواندند تا آن جا كه گمان نمودند از هجر پيامبر آسمان بر سرشان سايه نخواهد افكند و زمين آن ها را بر پشت خود حمل نخواهد نمود، زيرا كه رسول الله (ص) بين نزديكان و دور افتادن درگاه خداوند راه اتصالي بود، در همين بين كه آنها در اين حال بودند شخصي كه او را نمي ديدند و فقط صدايش را مي شنيدند به نزديك ايشان آمد و گفت: السلام عليكم يا اهل البيت و رحمة الله و بركاته، براي خداوند در همه ي مصائب صبر و در هر مهلكه اي نجات و جبراني بر مافات است (كل نفس ذائقة الموت)، (انما توفون أجوركم يوم القيامة)، فمن زحزح عن النار و أدخل الجنة فقد فاز)، (و ما الحيات الدنيا الا متاع الغرور) خداوند شما اهل بيت را برگزيد و برتري داد و طاهر و پاك گردانيد و شما را اهل بيت پيامبرش قرار داد واز علم خويش به شما جلوه اي وديعه داد و كتابش را به شما



[ صفحه 175]



عنوان امانت داد و شما را صندوقچه ي علم خويش قرار داد وعصاي عزت بخشيد و شما را مانند نور خويش مثال زد و شما را از تزلزل دور گردانيد و از فتنه ها ايمن بخشيد پس به صبر خداوند صبر پيشه سازيد، شما اهل بيت خداوند عزوجل هستيد همانا كه با شما كلمه ي خويش را كامل كرد به اتمام رساند و پراكندگي ها را به اجتماع مبدل ساخت و وحدت كلمه ايجاد كرد و شما از اولياء و دوستان خداوند متعال هستيد، هر كس به شما اقتداء نمايد نجات خواهد يافت و هر كس در حق شما ظلم نمايد از بين خواهد رفت، دوستي شما از سوي خداوند در كتابش بر مؤمنين واجب است، خداوند شما را ياري مي نمايد. در پايان كارها و نتايج آن ها صبر پيشه كنيد كه تمامي امور به خدا باز مي گردد خداوند براي شما به واسطه ي پيامبر امانتي سپرده كه به شما دوستان مؤمنيش در زمين امانت داده شود پس هر كس امانت خويش را اداء نمايد او براي شما صدقه اي فرومي فرستد، شما اهل بيت (ع) امانتي هستيد كه به وديعه نهاده شده ايد، دوستي شما واجب و فرمانبري از شما حتمي است، رسول خدا (ص) از دنيا رفت و دين را به بهترين وجه و كاملترين شكل تكميل نمود و براي شما راه را روشن ساخت و هيچ محل ايراد و استدلالي براي جاهلان باقي نگذاشت پس هر كس جهل بورزد و يا خود را به نفهمي بزند يا فراموش كند و يا خود را به فراموشي بزند حسابش با خداوند است برآورنده ي حوائج شماست، شما را به خدا مي سپارم و السلام عليكم، راوي مي گويد: از امام محمد باقر (ع) سؤال كردم: از سوي چه كسي اين تسليت و تعزيت به اهل بيت گفته شد؟ حضرت فرمود: از طرف خداوند تبارك و تعالي.

در كافي و بصائر از احمد بن محمد از عمر بن عبد العزيز از حماد بن عثمان نقل است كه گفت: شنيدم كه امام صادق (ع) مي فرمود: گروه هاي زنادقه در سال صد و بيست و هشت هجري پديد مي آيند و ظهور مي كنند و اين مطلبي است كه من در مصحف فاطمه (س) ديدم. راوي مي گويد: عرض كردم: فدايت شوم مصحف



[ صفحه 176]



فاطمه (س) چيست؟ حضرت فرمود: هنگامي كه پيامبر (ص) از دنيا رفت حضرت فاطمه (س) از وفات ايشان بسيار محزون شد تا آن جا كه هيچ كس جز خداوند عزوجل از اندوه ايشان آگاه نبود پس خداوند تبارك وتعالي فرشته اي به سوي ايشان فرستاد تا با او صحبت كند و تسلي غم هاي او گردد حضرت زهرا (س) اين قضيه را براي اميرالمؤمنين (ع) تعريف كرد، امام به ايشان گفت: هنگامي كه آن فرشته آمد و صداي او را شنيدي سخنان او را تكرار كن و به من از سخنان اوخبر بده، پس حضرت اميرالمؤمنين (ع) هر چه كه شنيد نوشت تا اين كه حاصل آن نوشته ها يك مصحف شد، راوي مي گويد كه امام صادق (ع) فرمود: در آن مصحف چزي از حلال و حرام نگاشته نشده است ولي در آن علم همه چيز وجود دارد. در كافي از محمد بن يحيي از احمد بن محمداز ابن محبوب از ابن رباب از ابي عبيدة نقل است كه گفت: بعضي از دوستان و اصحاب ما از امام صادق (ع) در خصوص علم جفر سؤال نمودند، حضرت فرمود: آن پوست گاوي است كه پر از علم باشد، به حضرت عرض شد: جامعة چيست؟ حضرت فرمود: آن صحيفه اي است كه طول آن هفتاد ذرع در سرزمين اديم است، در آن هر چه كه مردم به دانستن آن احتياج دارند وجود دارد و هيچ قضيه اي نيست مگر اين كه جوابش در آن صحيفه وجود دارد حتي مقدار ديه و ارش يك خراش كه بر تن كسي بيفتد، از حضرت پرسيده شد: مصحف فاطمه (س) چيست؟ راوي مي گويد: حضرت مدت طولاني سكوت اختيار نمود آن گاه فرمود: شما درباره ي آن چه مي خواهيد و نمي خواهيد سخن مي گوييد، به درستي كه فاطمه (س) پس از وفات رسول الله (ص) هفتاد وپنج روز زنده بود و به خاطر وفات پيامبر بسيار محزون و غمگين شده بود پس جبرئيل به نزد فاطمه (س) مي آمد و او را در غم پدرش تسلي مي داد و او را آرام مي كرد و به او از پدرش و جايگاه او خبر داد و به او خبر داد از آن چه كه بعد از او بر سر اولادش خواهد آمد و همه ي اين ها در آن مصحف نوشته شده است و اين مصحف فاطمه (س) است.



[ صفحه 177]



در بحار به اسنادش از عمرو بن سعيد بن هلال نقل است كه گفت: امام صادق (ع) فرمود: هنگامي كه مصيتي به تو وارد شد پس در مصيبت و عزايت ياد از رسول الله (ص) نديده اند و تا ابد هرگز نخواهند ديد.

و به همان سند از مناقب نقل است كه پيامبر فرمود: يا علي هر كس مصيبت زده مي شود مصيبت مرا به ياد آورد كه آن بزرگترين مصائب است و اميرالمؤمنين (ع) شعري چنين انشاء نمود:



الموت لا والدا و لا ولدا

هذا السبي لالي أن لا تري أحدا



هذا النبي و لم يخلد لأمة

لو خلد الله خلقا خلدا



للموت فينا سهام غير خاطئة

من فاته اليوم سهم لم يفته غدا



و حضرت فاطمه زهرا (س) چنين فرمود:



اذا مات يوما ميت قبل ذكره

و ذكره أبي قدمات و الله أزيد



تذكرت لما فرق الموت بيننا

فعزيت نفسي بالنبي محمد



فقلت لها ان الممات سبيلنا

و من لم يمت في يومه مات في غد



و نيز اين اشعار هم از ايشان است كه فرمود:



ماذا علي من شم تربة أحمد

أن لا يشم مدي الزمان غواليا



صبت علي مصائب لوانها

صبت علي الأيام صرن لياليا



واز ديوان منسوب به اميرالمؤمنين (ع) در مرثية سيد المرسلين (ص) چنين نقل است:



نفسي علي زفراتها محبوسة

يا ليتها خرجت مع الزفرات



لا خير بعدك في الحياة فانما

أبكي مخافة أن يطول حياتي



و باز از همان ديوان نقل است كه اين شعر منسوب به امام علي (ع) است كه پس از دفن پيامبر (ص) آن را چنين انشاء نمود:



[ صفحه 178]





ألا طرق النا علي بليل فراعني

و أرقني لما استهل مناديا



فقلت له لما رأيت الذي أتي

أغير رسول الله أصبحت ناعيا



فحقق منا أشفقت منه و لم يبل

و كان خليلي عدتي و جماليا



فو الله ما أنساك أحمد ما مشت

بي العيش في أرض تجاوز واديا



و كنت متي أهبط من الأض تلعة

أري أثرا قبلي حديثا و عافيا



جوادا تشطي الخيل عنه كأنما

يرون به ليثا عليهن ضاريا



و باز مرثيه اي در منقبت پيامبر است كه حضرت علي (ع) بعد از دفن ايشان با چشماني اشكبار بر سر مزار رسول الله (ص) ايستاد و چنين سروده است:



أمن بعد تكفين النبي و دفنه

بأثوابه آسي علي هالك ثوي



زرثنا رسول الله (ص) فينا فلن نري

بذاك عديلا ما حيينا من الردي



و كان لنا كالحصن من دون أهله

له معقل حرز خريز من العدي



و كنا بمرآة نري النور و الهدي

و صباحا مساء راح فينا أو اغتدي



لقد غشيتنا ظلمة بعد موته

نهارا فقد زادت علي ظلمه الدجي



فياخير من خم الجوانح و الحشا

و يا خير ميت ضمه الترب و الثري



كأن أمور الناس بعدك ضمنت

سفينة موج حين في البحر قدسما



و ضاق فضاء الأرض عنهم برحبه

لفقد رسول الله (ص) اذ قيل قد مضي



فقد نزلت بالمسلمين مصيبة

كصدع الصفا لا شعب في الصدع في الصفا



فلن يستقل الناس تلك مصيبة

و لن يجبر العظم الذي منهم و هي



و في كل وقت للصلاة يهيجه

بلال و يدعو باسمه كلما دعي



و يطلب أقوام مواريث هالك

و فينا موارث النبوة و الهدي



و ولي أبوبكر امام صلاتناذ

و خالف أهل اشرك أحمد اذ قضي



أبا الصبر أن يقول مقامه

و خاف بأن قد يبلغ الضر و العنا





[ صفحه 179]




[1] در نسخه ي ديگر آمده سال يازدهم هجرت.