کد مطلب:13067 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:20

در بيان عجايب و غرايب احوال ايشان پس از وفاتشان و معجزاتي كه نزد ضريح نوراني رسو
در بحار از بصائر از محمد بن حسن از جعفر بن بشير از عبد الله بن سنان از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود: روزي رسول الله (ص) به اصحابشان فرمودند كه، حيات من براي شما خير است و در ممات و مرگ من نيز براي شما خير است، اصحاب عرض كردند يا رسول الله اين حيات و زندگي توست كه ما خيرات آن را مي بينيم، پس چگونه در مرگ تو هم خير است (حال آن كه از دنيا رفته اي و جسمت به خاك تبديل شده)؟ حضرت فرمود: خداوند از بين بردن گوشت ما را بر زمين حرام كرده كه ذره اي از گوشت ما را متلاشي ننمايد و از بين نبرد.

و نيز به همان سند از محمدبن عبد الجبار از عبد الرحمن بن حماد از قاسم بن عروة از عبد الله بن عمر مسلمي از رجل از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود، رسول خدا (ص) فرمود: حيات من براي شما خير است و در مرگ من نيز براي شما خير است. اما حياتم، به درستي كه خداوند شما را به وسيله ي من از ضلالت و گمراهي خارج ساخت و هدايت نمود و شما را از رفتار آتش دوزخ نجات بخشيد (فأنقذكم من شفا حفرة من النار) و اما مرگم پس اگر اعمال شما طبق اعمال و سنت و سيره ي من بود اين چيزي جز حسنه و نيكي نيست و من از خداوند براي شما طلب فزوني آن را مي نمايم واگر اعمال شما گناه و قبيح بود من از خداوند براي شما طلب بخشش و غفران مي نمايم. در اين هنگام مردي از منافقين به رسول الله (ص) گفت: يا رسول الله چگونه



[ صفحه 180]



خواهد بود در حالي كه شما در خاك مدفون شده ايد و به خاك تبديل شده ايد؟ رسول الله (ص) به او گفت: خداوند متعال گوشت ما را بر زمين حرام كرده و آن هم چيزي از گوشت بدن ما را از بين نمي برد و متلاشي نمي سازد.

و به همان سند از احمد بن محمد از علي بن الحكم از زياد بن ابي الحلال از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود: پيكر و روح هيچ نبي و جانشين پيامبري پس از وفات بيش از سه روز در زمين نمي ماند تا اين كه با روح و مجسم خويش به آسمان عروج مي كند.

در كافي و بصائر مسندا از سماعة از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود: چرا به رسول الله (ص) بدي و اسائه مي نماييد؟ مردي به حضرت عرض كرد: فدايت شوم ما چگونه به پيامبر بدي مي كنيم؟ حضرت فرمود: آيا نمي دانيد اعمال شما به پيامبر عرضه مي شود و به نظر مي رسد، پس وقتي در اعمال شما معصيت خدا را ببيند آن معصيت به حضرت ناراحتي مي رساند و او را ناراحت مي نمايد پس به رسول الله (ص) جفا و بدي نكنيد و او را با انجام اعمال نيك شاد و مسرور گردانيد.

در بصائر به اسنادش از ابي يحيي صنعاني از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود: حضرت فرمود: اي ابايحيي ما در شب هاي جمعه موقعيت و مقامي داريم عرض كردم: فدايت شوم آن مقام چيست؟ فرمود: به ارواج انبياء و اوصيائي كه از پشت هاي شماست اذن داده مي شود تا به آسمان عروج نمايند و به نزد عرش خداوند بروند و هفت مرتبه آن را طواف نمايند و پيش يكي از ستون هاي عرش دو ركعت نماز بخوانند سپس به بدن هايي كه در آن بودند باز گردند پس انبياء و اوصياء در حالي صبح مي كنند كه مسرور هستند و وصي كه در پشت هاي شماست صبح مي كند در حالي كه به علمش زياد شده مثل اعيان و اشراف.

در خرائج از محمد بن حسن صفار از حجال از حسن بن حسين مولوي از ابي سنان از علي بن ابي حمزة از عمران بن أبي سعد حلبي از ابان تغلب از امام صادق (ع) نقل



[ صفحه 181]



است كه فرمود: أميرالمؤمنين (ع) به ابابكر برخورد به او گفت: آيا رسول الله (ص) به تو نفرمود كه امر خلافت مؤمنين را به من تسليم نمايي و تو مخالفت كردي و طغيان نمودي، ابوبكر گفت: من به آن كه تو گفتي شك نموده ام سپس گفت: بين من و خودت يك حكم قرار بده، حضرت فرمود: آيا راضي مي شوي كه رسول الله (ص) بين من و تو قضاوت نمايد گفت: چگونه او بين من و تو قضاوت نمايد حال آن كه او از دنيا رفته است پس حضرت دست او را گرفت و به راه افتادند تا اين كه به مسجد قبا داخل شدند، ناگاه ابوبكر ديد كه رسول الله (ص) در محراب ايستاده است، رسول الله (ص) به ابوبكر فرمود: مگر من به تو امر نكردم كه امر خلافت را تسليم علي نمايي و تسليم اوامر او باشي و از او تبعيت نمايي؟ گفت: بله، حضرت فرمود: پس از مقام خود كناره بگير و امر خلافت را تسليم علي نما و تسليم اوامر او باش واز او تبعيت نما. گفت: بله، وقتي كه از مسجد بازگشتند ابوبكر به دوستش برخورد و جريان را براي او تعريف كرد، او گفت: آيا جادوگري و ساحري بني هاشم را از ياد برده اي و چيزهايي را براي او تعريف كرد و ابوبكر نيز از تحويل مقام و منصب خلافت به امام علي (ع) امساك نمود و امر خلافت مسلمين را به دست گرفت و ادامه داد تا اين كه از دنيا رفت.

و نيز به همان سند از عمار بن سليمان از پدرش از هيثم بن أسلم از معاوية بن عمار ذهبي از امام رضا (ع) نقل است كه فرمود: روزي ابوبكر به نزد امام علي آمد و به ايشان گفت: به درستي كه رسول الله (ص) پس از ايام غدير چيزي درباره ي امر امامت و خلافت تو به ما نگفت و با ما صحبتي نكرد و من شهادت مي دهم كه تو مولاي من هستي و به اين كه خلافت حق توست اقرار مي نمايم. من به تو تسليم كردم بر عهد رسول الله (ص) امر خلافت را و رسول الله (ص) به ما خبر داده بود كه تو وصي و وارث و خليفه ي او در خانواده و اهل بيت و زنانش هستي و ميراث او حق توست ولي به ما نگفت كه تو خليفه ي او در امتش پس از او هستي و براي همين جرمي بين من و تو نيست و ما در ارتباط با تو و خداوند گناهي مرتكب نشده ايم، امام علي (ع) به او گفت:



[ صفحه 182]



آيا اگر رسول الله (ص) را به تو نشان بدهم و اوبه تو بگويد كه من اولي تر از تو هستم به امر خلافت مسلمين و اگر تو دانستي و خود را معزول نساختي به تحقيق با خدا و رسولش مخالفت نموده اي، ابوبكر گفت: اگر من رسول الله (ص) را ببينم و چيزهايي كه گفتي به من بگويد كفايت مي كند پس امام علي (ع) به او فرمود: هنگام نماز مغرب تو را مي بينم و به تو او را نشان خواهم داد پس حضرت بعد از مغرب به سوي ابوبكر آمد و دست او را گرفت و به سوي مسجد قبا رفت، هنگامي كه وارد مسجد شدند ديدند كه رسول خدا (ص) در سمت قبله نشسته است پس فرمود: اي فلان مولاي تو علي از جاي خود برخاسته و تو به جاي او نشسته اي در حالي كه آن مقام جايگاه پيامبر است كه كسي مستحق آن نيست جز علي (ع)، چرا كه او وصي من است تو امر مرا بي اهميت شمردي و با آن چه كه درباره ي او به تو گفته بودم مخالفت نمودي و خشم مرا برانگيختي پس اين پيراهن را كه به غير حق بر تن نموده اي از تن خود بيرون بياور كه تو اهل و شايسته ي آن نيستي كه در غير اين صورت وعده ي تو آتش و عذاب الهي خواهد بود، ابوبكر وحشت زده از مسجد خارج شد تا امر خلافت را به علي واگذار نمايد پس اميرالمؤمنين (ع) لبخندي زد و فرمود: همانا كه ابابكر اين جريان را براي دوستش خواهد گفت و او نيز ابابكر را از تسليم امر خلافت به من منع مي نمايد، سپس سلمان گفت: نه به خدا آن دو هرگز اين جريان را تا وقت مرگ بازگو نمي كنند تا اين كه بميرند. راوي مي گويد: ابوبكر دوستش را ديد و جريان را براي او تعريف كرد و او گفت: اي ابابكر چقدر رأي و نظر تو ضعيف و قلب تو بزدل است، مگر نمي داني كه اين جريان مانند برخي از جادوگري هاي بني ابن كبشة است آيا جادوگري بني هاشم را فراموش كرده اي پس بر آن چه كه هستي و امر خلافت باقي بمان.

در معرب الجلا از بصائر مسندا از امام صادق (ع) نقل است كه فرمود: وقتي



[ صفحه 183]



اميرالمؤمنين را به اجبار جهت بيعت با ابوبكر آوردند حضرت رو به روي قبر رسول الله (ص) ايستاد و گفت: (يا بن امي ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني). پس ناگاه دستي از قبر رسول الله (ص) خارج شد به طوري كه همه دانستند دست رسول الله (ص) است و اشاره به ابوبكر نمود و نوشت: (أكفرت بالذي خلقك من تراب، ثم من نطفة ثم سواك رجلا).

ثقة الاسلام در كافي به اسنادش از معاوية بن وهب نقل كرده كه گفت، شنيدم امام صادق (ع) مي فرمود: هنگامي كه معاويه در سال چهل و يك قصد انجام حج كرد پس نجاري را با وسايل و آلاتش به مدينه فرستاد و به حاكم مدينه نوشت كه، منبر رسول الله (ص) را در آورد وقتي نجار شروع به كار كرد تمام مسجد شروع به لرزيدن نمود، نجار هم دست از كار كشيدند، حاكم مدينه براي معاويه جريان را نوشت، معاويه در پاسخ نوشت كه دوباره كار را از سر بگيريد اما اگر آن حادثه تكرار شد دست از كار بكشيد همان طور شد وآن حادثه دوباره رخ داد (از اين رو منبر رسول الله (ص) تا زمان امام صادق (ع) در جاي خود بود.)

در بحار در روايتي از ابي الجارود آمده كه گفت: براي اولين بار وقتي بالاي سر و پايين قبر رسول الله (ص) را اندكي سوراخ كردند تا مرمت و بازسازي نمايند چنان بوي مشكي از آن حفره ها بيرون آمد كه همگان متحير از اين معجزه شده و براي همه يقين حاصل شد.

(و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد وآله الطاهرين)