کد مطلب:134739 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:146

سياست تخدير ديني و از بين بردن روح انقلابي
«مهم ترين عيبي كه هميشه بر امويان گرفته مي شود آن است كه از حيث اصول و فروع، خطرناك ترين دشمنان پيامبر (ص) بوده اند؛ آنها به اجبار در آخرين لحظه ها اسلام آورده بودند و سپس موفق شده بودند كه نتيجه ي حكومت دين را به سوي خود تغيير دهند كه اين اولا به خاطر ضعف عثمان و سپس خوب به كارگيري نتايج قتل او بوده است. آنها اساسا صلاحيت رهبري امت محمد (ص) را از دست داده بودند و از بدبختي هايي كه حكومت ديني دچار آن شده بود از كه آنها حاكمان آن شده بودند. با اين كه آنها هميشه غاصب حكومت بوده اند. آنها از حيث ارتش در شام قدرتمند بودند ولي اين قدرت نمي تواند به حق تبديل گردد». [1] .

مسلمانان با اين چنين احساساتي با حكومت بني اميه مواجه شدند. معاويه مي خواست بر اين احساس عمومي به سلاح دين چيره شود، چنان كه قصد داشت به درهم شكستن قدرت روحي و معنوي مسلمانان هم به اين طريق متوسل شود. معاويه در اين


ميدان ماهرانه عمل كرد و شرايط هم كاملا به آن چه كه مي خواست، هماهنگ بود.

تاريخ نام برخي از بزرگان و برجستگان عمال معاويه را كه در اين زمينه فعاليت داشته اند، آورده سات:

ابن ابي الحديد به نقل از ابو جعفر اسكافي آورده است:

«معاويه گروهي از صحابه و گروهي از تابعين را به روايت اخبار زشت در باب علي (ع) گماشت كه اين خبرها متضمن نفرت و بيزاري از حضرت (ع) بوده است. آنها را موقعيتي بخشيد كه به آن رغبت يابند. لذا آنها به جعل مطالبي پرداختند كه معاويه مي پسنديد. از جمله آنها ابوهريره، عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه و ازميان تابعين هم عروة بن زبير بوده اند.» [2] .

معاويه از اين افراد در راه ايجاد توجيه ديني قدرت و سلطنت بني اميه يا حداقل بازداشتن توده ي مردم از انقلاب با مانع دروني يعني خود دين كه با موانع بيروني مثل گرسنگي دادن، ترس و وحشت ايجاد نمودن و تفرقه ي قبيلگي هماهنگ بود، بهره مي جست. به علاوه وظيفه ي اساسي ديگري كه معاويه بر دوش اين افراد افكند و آن هم جعل حديث بوده است. كه متضمن دشمني نسبت به علي (ع) و اهل بيت و نسبت دادن آن احاديث به پيامبر (ص) بود. متن= زير ميزان گسترش اين شبكه اي كه معاويه تشكيل داده بود و ميزان هماهنگي آن با خواسته هاي او را به خوبي بيان مي كند.

معاويه به كارگزارانش چنين فرمان داد:

«هر كس كه چيزي از فضيلتهاي ابوتراب و خاندانش روايت كند، تعهدي به او نداري».

سخنرانان در هر كوي و برزن و بر هر منبري علي (ع) را لعن مي كردند و از او بيزاري مي جستند.

معاويه به كارگزارانش نوشت كه گواه هيچ يك از شيعيان علي (ع) و اهل بيت او را نپذيرند؛ وچنين دستور داد:


«به طرفداران و دوستدارن عثمان و كساني كه فضيلتها و مناقب او را روايت مي كنند، توجه نماييد؛ به مجالسشان رويد و آنها را به خود نزديك سازيد و اكرامشان نماييد؛ و نام هر يك از آنان و نام پدر و قبيله اش را براي من بنويسيد».

آنها چنين كردند تا اين كه در فضيلت و مناقب عثمان زياده روي نمودند؛ اين به خاطر آن بوده است كه معاويه به آنها صله، لباس، پيشكش و زمين مي داد و به عرب و غير عرب چنين مي كرد. لذا در هر شهر اين وضع گسترش يافت و در ساختن خانه و دنياگرايي با هم به رقابت مي پرداختند. بنابراين كسي از مردم نزد يكي از كارگزاران معاويه نمي رفت كه به روايت حديث در باب فضيلت و منقبت عثمان بپردازد مگر اين كه نام او نوشته مي شد نام او را گرامي مي داشتند بر اين روش چندي گذشت،

«آنگاه به كارگزارانش نوشت كه حديث درباره ي عثمان زياد شد و در هر شهر و آبادي شايع گشت. هرگاه اين نامه ام به شما رسيد، مردم را به رواي در باب فضيلتهاي صحابه و خلفاي نخستين فراخوانيد. هرگز روايتي را كه يكي از مسلمانان در فضيلت ابو تراب روايت مي كند، رها مسازيد مگر اين كه روايتي مخالف آن درباره ي صحابه بياوريد. چون اين براي من بهتر و مايه ي چشم روشني من و باطل كننده ي دليل ابو تراب و شيعيان اوست».

احاديث زيادي در مناقب صحابه روايت شد كه ساختگي بودند و حقيقت نداشتند. مردم هم در روايت احاديث در اين باب سخت مشغول شده بودند تا جايي كه در سر منابر هم آنها را بيان مي كردند و به معلمان و نويسندگان هم القا مي شد و آنها به كودكان و جوانان، روايتهاي زيادي را آموختند و همان گونه كه قرآن را فرا مي گرفتند، اين مطالب را هم فرا ميگرفتند. آنها حتي دختران و زنانشان و خدم و حشم شان را نيز آموزش دادند لذا حديث ساختگي فراوان شد و تهمت و بهتان رواج يافت. فقيهان و قاضيان و حاكمان نيز به اين سمت و سو گرايش يافتند. بيش از همه ي مردم، قاريان رياكار و نابخرداني كه اظهار فروتني و زهد مي كردند دچار اين بليه شده بودند. لذا به حديث سازي روي آورده بودند تا بدين وسيله نزد


حاكمان منزلتي يابند و به آنها نزديك شوند و به مال و منال دست يابند. اين وضع همچنان ادامه داشت تا اينكه امام حسن (ع) از دنيا رفتند و گرفتاري و آشوب بالا گرفت. [3] .

ابن عرفه معروف به نفطويه - از محدثان بزرگ و برجسته - در تاريخش مطلبي آورده است كه با اين خبر مناسبت دارد. گفته است:

«بيشتر احاديث ساختگي در باب فضيلتهاي صحابه در روزگار بني اميه جعل شده است تا جاعلان به آنها نزديك شوند. آنها مي پنداشتند كه بني اميه بدين وسيله مي خواهند، بني هاشم را خوار نمايند.» [4] .

بخشش معاويه در اين باره كاملا پيداست. او به سمرة بن جندب، چهار هزار درهم بخشيد تا اين آيه را روايت كند كه درباره علي (ع) نازل شده است:

«و از ميان مردم كسي است كه در زندگي اين دنيا سخنش تو را بر آن چه در دل دارد گواه مي گيرد، و حال آن كه او سخت ترين دشمنان است. و چون برگردد [يا رياستي يابد] كوشش مي كند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد، و خداوند تباهكاري را دوست ندارد». [5] .

و همچنين روايت كند كه اين آيه هم درباره ي ابن ملجم نازل شده است:

«و از ميان مردم كسي است كه جان خود را براي طلب خشنودي خدا مي فروشد، و خدا نسبت به اين بندگان مهربان است» [6] .

او هم روايت كرد. [7] .

اما ابوهريره كه معاويه به او پاداش فرمانداري مدينه را داد، از قول پيامبر (ص) مطالبي درباره ي علي (ع) و بني اميه روايت كرد كه با ذوق و اهداف سياسي معاويه سازگاري داشت. [8] .


در ارتباط با آن چه كه برخي از متون از آن پرده مي دارند، سيماي سياست معاويه در حذف نمادهاي با محتواي تاريخي است كه بيانگر ارزش ديني مشخص با تأثير اجتماعي مي باشد؛ چون اين نمادها تصاويري تاريخي در ارتباط با زندگي پيامبر (ص) و مبارزه به خاطر پيروزي اسلامي را منعكس مي كنند و در ذهنها بر مي انگيزانند.

از جمله اين سياستها متني كه از آن پرده بر مي دارد و دربردارنده ي اين مطلب است كه معاويه و عمرو و بن عاص خواستند امكان حذف نام «انصار» را كه اوس و خزرج از روزگار پيامبر (ص) به آن مشهور بوده اند، بيازمايند. در قرآن، مسلمانان مدينه انصار نام گرفتند و مسلمانان مكه هم مهاجرين. [9] .

البته هدف از اين كار، زدودن قدرت معنوي انصار به واسطه همين لقب از آنان است. عمرو بن عاص به معاويه گفت: «اين چه لقبي است اي پيشواي مؤمنان؛ مردم را نسبهاي شان بازگردان. معاويه گفت: از اين زشتي بيمناكم. گفت: اين كلمه اي است كه مي گويي؛ اگر كارگر افتاد، آنها را معيوب ساختي» اما انصار كه متوجه اين كار شدند آن را با هوشياري رد كردند. [10] .

اين مكتب - مكتب معاويه در روايت و حديث - دست به جعل انواع حديث پيامبر (ص) زد. از جمله ي اين احاديث آنهايي است كه به توهين درباره ي علي (ع) و خانواده اش مي باشد؛ معاويه نهايت تلاشش را در اين حوزه اي كه بيان كرده ايم و شيوه ي معاويه نام دارد، به كار بست. [11] .


ازديگر سياستها اموري است كه به ستايش بني اميه - بويژه عثمان و معاويه - باز مي گردد و آنها را به مرتبه قديسان بالا مي برد. مثل آن روايتي كه ابو هريره از قول پيامبر (ص) نقل كرده است كه:

«خداوند در وحي به سه نفر اعتماد كرده است: من و جبرييل و معاويه».

و يا پيامبر (ص) تيري به معاويه داد و فرمود:

«اين را بگير تا مرا در بهشت بيابي... و يا من شهر علمم و علي (ع) در آن و معاويه حلقه آن در».

و يا فرمود: «بعد از من دچار اختلاف و فتنه مي شويد. كسي پرسيد اي رسول خدا به چه كسي روي آوريم؟ فرمود: به امين و يارانش. كه منظور عثمان مي باشد».

از ديگر سياستها اين بود كه مسلمانان را از انقلاب بر حذر مي داشت و تسليم شدن را براي آنها خوب جلوه مي داد و به آنان چنين تفهيم مي كرد كه انقلاب عليه ظلم و تلاش در پي ايجاد نظام عادلانه، عملي است مخالف با دين، بديهي است كه چنين سخناني از خدا و رسولش صادر نشده است.

از جمله ي اين احاديث آن است كه عبدالله بن عمر نقل كرد است كه:

«پيامبر (ص) فرمود: بعد از من انحصار طلبي و اموري را خواهيد ديد كه آنها را زشت مي دانيد. گفتند: اي رسول خدا، چه دستوري مي فرماييد؟ فرمود: حق آنها را بپردازيد و از خداوند حقتان را بخواهيد».

و يا:

«هر كسي از اميرش چيزي ببيند كه از آن ناخشنود است، بايد بر آن صبر نمايد. كه هر كس يك وجب از جماعت دور شود به مرگ جاهلي مرده است».


و يا:

«ناگواريها و پيشامدهايي خواهد بود؛ هر كسي كه بخواهد امور اين امت دچار تفرقه شود او را با شمشير بزنيد؛ هر كس باشد». [12] .

عجاج روايت كرده است كه ابوهريره به من گفت:

«از كجا هستي؟ گفتم: از مردم عراق. گفت: نزديك است كه گروهي از مردم شام نزد تو آيند و از تو صدقه [13] بستانند؛ اگر نزد تو آمدند، از آنان استقبال كن. هرگاه پا به آن جا گذاشتند در دورترين نقطه ي آن باش و آنها و شام را رها كن. تو را بر حذر مي دارم كه به آنها ناسزا گويي؛ چون اگر ناسزا گويي، پاداشت از بين مي رود و آنها هم صدقه را از تو مي گيرند؛ و اگر شكيبايي ورزي، در روز قيامت در ترازوي اعمال تو خواهد آمد». [14] .

چنين احاديثي مسلمانان را به فروتني و تسليم نسبت به حاكمان ستمگر فرا مي خواند و شورش و انقلاب عليه آنها را به خاطر ستاندن حقشان، حرام قلمداد مي كردند. اين احاديث مردم را به صبر در برابر رستم و گرسنگي و تهديد و ارعاب فرا مي خواند، چون موضع گيري نسبت به آن مخالفت دينداري است.

واعظان و محدثان جيره خوار، اين سخنان مسموم را در دل و جان توده ي مسلمانان مي ريختند و بدين وسيله آنها را از شورش و انقلاب باز مي داشتند و افسار مي زدند و آن را به دين نسبت ميدادند و [چنين القاء مي كردند] كه دين چنين كاري را نمي پسندد؛ و بدين وسيله مردم را از اعتراض به سياست ظالمانه و تلاش براي بهسازي وضع شان باز مي داشتند.

اين نوعي انحراف و گمراه سازي ديني است كه امويان براي تثبيت حكومتشان ابداع كرده بودند. اما نوعي ديگر از اين انحراف كه امويان به مهارت به كار گرفته اند، تأسيس


فرقه هاي ديني - سياسي بود كه تفسيرهاي ديني براي توده ي مردم ارائه مي كردند كه به قدرت امويان كمك مي كردند و كارهايشان را توجيه مي نمود.

از نمونه هاي بارز در اين عرصه، فرقه ي مرجئه مي باشد. امويان با شيعيان، كه بني اميه را غاصبان ميراث پيامبر (ص) مي شمردند و با خوارج، كه آنها را كافر مي پنداشتند و انقلاب عليه آنها و كنار زدن آنها را از قدرت واجب مي دانستند، چنين مواجه مي شدند. هر يك از اين دو فرقه در برابر ادعاي شان دلايل ديني مي آوردند كه امويان در برابر آن دلايلي نداشتند و لذا فرقه ي مرجئه را ايجاد نمودند كه دلايلي در برابر دلايل شيعه و خوارج ارائه مي نمودند و در برابرشان در عرصه ي نبرد سياسي - ديني مي ايستادند.

ابن ابي الحديد روايت مي كند كه معاويه اظهار جبر و ارجاء مي نمود و لذا معتزله او را به اين خاطر تكفير نمودند. [15] .

مرجئه، ايمان را امري قلبي خالص به شمار مي آوردند كه براي بيان آن نيازي به عمل نيست؛ آدمي كافي است كه در دل مؤمن باشد تا اسلام او را امان دهد و ظلم و تجاوز بر او حرام گردد. آنها مي گفتند:

«گناه، با وجود ايمان زياني نمي رساند؛ چنان كه با وجودكفر، طاعت سودي نخواهد داشت. مي گفتند: ايمان، باور قلبي است، هر چند كه به زبان اظهار كفر نمايد و بت بپرستد و در سرزمين اسلام پايبند يهود و مسيحيت باشد، اگر در چنين وضعي بميرد، نزد خداوند با ايمان كامل از دنيا رفته است و از بهشتيان خواهد بود» [16] .

نتيجه ي منطقي اين گونه انديشه آن است كه امويان از مؤمنان هستند؛ هر چند كه مرتكب گناهان كبيره گردند [17] نتيجه ي اين انديشه آن است كه مرجئه با خوارج و شيعيان در نبرد با امويان و از بين بردن حكومتشان، موافق نبوده اند؛ چون حكومت امويان، حكومتي بود شرعي كه شورش عليه آن جايز نيست. مرجئه نمي پذيرفتند كه بي توجهي خلفاي اموي نسبت به اجراي احكام شريعت، همچون ديگر حاكمان در اسلام، براي محروم شدن از


حقوقشان كافي است. [18] .

مرجئه اين انديشه ها را ميان توده ي مسلمانان به قصد تخدير و رويگرداني شان از شورش عليه امويان، منتشر مي كردند.

امويان با اين كه هر دعوت و فراخواني ديني را كه با روحيه شان سازگاري نداشت، به شدت برخورد مي كردند، نسبت به مرجئه بر عكس عمل مي كردند. اين فرقه را حمايت مي كردند و نسبت به رهبرانش نرمش به خرج مي دادند. البته اين بدان دليل بود كه معاويه خودش اساس آن را بنياد نهاد و گفتيم كه معاويه هم قائل به جبر و ارجاء بود.

پيداست موضعي كه مرجئه نسبت به امويان گرفته بودند، كاملا با درك كساني كه خواسته هاي علويان را تأييد مي كردند، در تعارض بود و دو بيت زير [كه هجو است] ديدگاه شيعه نسبت به مرجئه را به تصوير مي كشد:

«اگر فردي از مرجئه را ديدي و تو را شادمان نمد؛ كه قبل از مرگش به دردش بميرد. ياد علي (ع) را برايش زنده كن و بر محمد (ص) و آل محمد (ص) درود فرست». [19] .

در كنار آن چه گذشت، امويان به سبك ديگري از گمراه سازي و انحراف ديني براي تثبيت حكومت شان و رويگرداني مردم از شورش عليه آنها روي آوردند. امويان با خطر نابود كننده اي به سبب اعتقاد به آزادي اراده و اختيار مواجه شده بودند؛ يعني انسان موجودي است كه نوع رفتار و عملش را در زندگي انتخاب مي كند. و وقتي آزاد باشد، نسبت


به اعمالش مسؤول است چون هر نوع آزادي در پي اش مسؤوليت خواهد بود.

اين اعتقاد براي امويان كه مردم را از نظارت بر آنها و كردارشان متفرق مي ساختند، خطرناك بود. لذا بر اين اعتقاد و طرفداران آن سخت گرفتند و به عقديه اي در برابر آن يعني اعتقاد به جبر دست يازيدند. [20] عقيده اي كه در عرصه ي سياست با آنها سازگاري داشت، چون به مردم چنين القا مي كرد كه وجود بني اميه و اعمالشان، هرچند ستمگرانه و عجيب است، سرنوشت محتوم آنها از جانب خداوند است و تغيير و تبديل آن امكان ندارد و شورش عليه آنها هم هيچ فايده اي در بر نخواهد داشت. لذا معاويه - چنان كه گفتيم - براي توجيه كارهايش در برابر جمهور مردم به جبر و ارجاء تظاهر مي نمود، چون سرنوشتي تغيير ناپذير است و درباره ي او كه حاكم ديني است هيچ جاي بحث و گفتگو نبايد باشد.

لذا معاويه ناگزير بود به انتشار انديشه هاي ويژه اش پيرامون دو عقيده يعني جبر و ارجاء ميان مسلمانان به كارگزاران و مبلغانش، از جمله داستان سرايان، دستور دهد. ليث بن سعد مي گويد:

«اما داستانهاي ويژه، آنهايي هستند كه معاويه به وجود آورده است و شخصي را بر اين داستانها گمارد. وقتي از نماز صبح فارغ مي شد، مي نشست و به حمد و ثناي خداوند و درود بر پيامبر (ص) مي پرداخت و براي خليفه و خانواده و لشكر و خدم و حشمش دعا مي كرد و مخالفان و تمام مشركان را نفرين مي نمود» [21] .

شخصي را هم مأمور كرد ك بعد از نماز صبح و مغرب داستان سرايي كند و براي او و مردم شام دعا نمايد [22] حتما اين دعا سرآغازي بود كه قصه گو، قصه را با آن آغاز مي كرد و سپس به داستان سرايي مي پرداخت.

آدمي چون معاويه نسبت به فوايد زيادي كه عقيده ي جبر ممكن بود براي وي داشته باشد و هدف او را پيش ببرد، غافل نبوده است؛ او و ديگر امويان به خوبي مي دانستند كه


خانواده ي شان براي مسلمانان قابل تحمل نبودند و اين را هم مي دانستند كه در نظر بسياري از زير دستانشان، غاصب و چپاولگرند و به انواع ابزار زور و شكنجه به قدرت رسيده اند و دشمنان خاندان پيامبر (ص) و قاتلان انسانهاي پاك و بي گنا هستند. هر چند كه عقيده اي در ميان مردم رواج داشت كه آنها را از شورش و انقلاب عليه آنها و كارگزاران شان باز مي داشت و آن هم عقيده ي به جبر بوده است؛ عقيده اي كه به مردم القا مي كرد، خداوند از ازل حكم نموده است كه اين خانواده به قدرت برسد؛ لذا كارها و اعمالشان چيزي جز نتيجه ي قضا و قدر الهي نيست؛ به همين خاطر براي آنها و حكومتشان بسيار خوب خواهد بود كه اين انديشه ها در ذهن مردم ريشه بدواند [23] .

ازشعر هم در كنار متون ديني در راه تحكيم اين انديشه ها استفاده شده است؛ معاويه بنا به قول بروكلمان، قادر بود از تأثير زياد شاعران روزگارش در افكار عمومي براي منافع خانوادگي اش بهره گيرد. [24] .

معاويه - و حاكمان بني اميه بعد از او - با رضايت به شاعران شان گوش مي سپردند و حتي اين شاعران را تشويق مي كردند و شعري بگويند كه در آن قدرت و حاكميت شان را سرنوشتي محتوم از جانب خداوند قلمداد كنند و بهمين خاطر ممكن نبود كه مؤمنان عليه آنها قيام كنند.

مثلا معاويه در نظر اخطل چنان كهاو را توصيف كرده، در يك لحظه ي غفلت و بي خبري به پادشاهي نرسيده، بلكه خليفه و جانشين خداوند است؛ و پيروزي و موفقيتي كه به آن دست يافته است، ناشي از اسباب طبيعي نبوده است بلكه ناشي از صنع خداوندي بوده است. مثلا گفته است:

«به سوي مردي كه نمازهاي نافله اش به ما نمي رسد و خداوند او را پيروز گردانيده است؛ سپس پيروزي بر او گوارا باد.


كسي كه وارد سختيها گشت و بختش بلند است؛ جانشين خداوند و بر او نعمت باريدن مي گيرد».

بني اميه - به نظر اخطل - بر غير امويان نه به واسطه ي گذشته ي نيكوي شان در جاهليت برتري دارند و نه به شجاعت شان، بلكه به خداوند آنها را برتري داده است؛ بر سر نيزه كردن قرآنها در صفين توطئه اي نبوده است كه ازذهن عمرو عاص تراوش كرده باشد بلكه الهام خداوندي بوده است. و بالاخره اين خداوند بود كه به آنها در انتقام از خون عثمان قدرت بخشيده است و آنها را به حكومت رسانده است. [أخطل مي گويد]:

«نياكان شان كاملند و خداوند آنها را برتري داده است و نياي غير آنها ناقص و بي خيراند.»

«آنها كساني هستند كه خداوند دعاي شان را اجابت نموده، وقتي كه اسبان به هم برخورد كردند و شكيبايي ورزيدند».

«و در روز صفين آن گاه كه چشمها ترسان بر زمين بود، وقتي از پروردگارشان كمك و ياري خواستند، آنها را كمك نمود».

«بر كساني پيروز نمود كه عثمان را ظالمانه كشتند».

«خداوند از پيروزي بازشان نداشت از او توانائي خواستند به آنها بخشيد».

اخطل هم مثل ديگران شاعران روزگارش دارياي روح جاهلي است كه فضيلت را به نسب خانوادگي و تفاخرهاي جاهلي مي شناسد نه در رابطه با خداوند؛ پيروزي هم به شجاعت و قدرت و زيادي لشكر و زيركي شناخته مي شود نه به خداوند [25] اين انديشه ي ديني است كه به خاطر كثرت ذكر خداوند به تصوف شبيه است نه ناشي از طبيعت آدمي چون أخطل؛ الهام شده از ممدوح او يا از كساني است كه معاويه آنها را براي سامان دادن انديشه هاي خاص خود كه در ميان مردم رواج يابد، پراكنده كرده است، چه اين كه به روايت از پيامبر (ص) باشد و چه به وسيله ي شعر.


مسكين دارمي درباره ي ولايتعهدي يزيد چنين مي گويد:

«ايكاش مي دانستم كه ابن عامر و مروان و سعيد بن عاص چه مي گويند؛»

«فرزندان خلفاي خداوند؛ اندكي آرام، خداوند رحمان هر جا كه بخواهد آن را باز مي گرداند».

«آن گاه كه منبر غربي را خداوند خالي نمايد، پيشواي مؤمنان، يزيد خواهد بود».

همان گونه كه اعتقاد به جبر براي توجيه وضع خاندان أموي به طور كلي به كار گرفته شده، در آرام كردن توده ي مردم نيز، آن گاه كه ناگزير مي شدند تا به ظلم و سركشي رفتار حاكمان و كارگزاران بينديشند، هم به كار گرفته مي شده است. [26] .


[1] ولهاوزن، الدولة العربية، ص 53. تاريخ الاسلام السياسي، ج 1، ص 278 و 279.

[2] شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 61.

[3] شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 44 تا 46.

[4] شرح نهج البلاغه، ج 11، صث 46.

[5] بقره (2) آيه ي 204 و 205.

[6] همان، آيه ي 207.

[7] شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 73.

[8] همان، ج 4، ص 67، 64 تا 69.

[9] لقب انصار در قرآن دو بار به همراه لقب مهاجران در دو آيه ي سوره ي توبه شآمده است كه دار موضع مدح و ثناي خداوند درباره ي آنها مي باشد.از جمله «و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم بأحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و أعد لهم جنات تجري تحتها الانهار خالدين فيها أبدا ذلك الفوز العظيم «. [آيه ي 101] و «لقد تاب الله علي النبي و المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه في ساعة العسرة من بعد ما كاد يزيغ قلوب فريق منهم ثم تاب عليهم انه بهم رؤوف رحيم». [آيه ي 118].

[10] ابو الفرج اصفهاني، الاغاني، چاپ دارالكتب، ج 16، ص 43، 42 و 48.

[11] پيداست كه اين گرايش، سياستي ثابت در وظايف فرهنگي به شمار مي آيد. مثلا مي بينيم كه هشام بن عبدالملك از ابن شهاب زهري مي خواهد كه درباره ي آيه ي «و الذي تولي كبره منهم له عذاب عظيم» بگويد، منظور علي (ع) است. او نپذيرفت و گفت: منظور عبدالله بن أبي بن سلول است. وقتي خالد بن عبدالله قسري - حاكم عراق در روزگار هشام بن عبدالملك - از ابن شهاب زهري خواست كه سيره ي پيامبر (ص) را بنويسد، ابن شهاب گفت: به او گفتم: از سيره ي علي (ع) هم چيزي به ذهنم مي آيد آيا آن را هم ذكر كنم؟ اما خالد قسري اجازه نداد كه ابن شهاب در اين باره چيزي بنويسد مگر اين كه با طعن و سرزنش همراه باشد. رك: احمد امين، ضحي الاسلام، ج 2، ص 326، چاپ پنجم؛ به نقل از الأغاني، ج 19، ص 59.

[12] اين چنين مطالب را در بخاري و ديگر كتابهاي حديث خواهيد يافت.

[13] در اين جا منظور از صدقه زكات واجب مال است.

[14] ان قتيبه، عيون الاخبار، ج 1، ص 7.

[15] شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 340.

[16] ابن حزم، الفصل في الملل و النحل، ج 4، ص 204.

[17] فيليپ حتي، تاريخ العرب، ج 2، ص 316.

[18] وقتي يزيد بن عبدالملك بن مروان به خلافت رسيد گفت: به شيوه ي عمر بن عبدالعزيز رفتار كنيد و چهل شب اين چنين مكث كرد و چهل پير را آوردند و شهادت دادند كه خلفا، محاسبه و عذاب ندارند. ابن كثير ص 232. طبري (ج 6، ص 593) نقل كرده است كه: گروهي از مرجئه به سرپرستي مردي به نام ابو رؤبة به يزين بن ملهب بن ابي صفرة در شورش عليه يزيد بن عبدالملك بن مروان پيوستند. وقتي مسلمة بن عبدالملك براي كوبيدن شورش آمد و يزيد بن مهلب، مردم را به جنگ تشويق كرد، ابن رؤبة گفت: ما آنها را به كتاب خدا و سنت پيامبرش فرا خوانديم و به گمانشان پذيرفتند و لذا نبايد مكر و حيله نماييم و بدشان را بخواهيم. يزيد بن ملهب به آنان گفت: واي بر شما، آيا بني اميه را تأييد مي كنيد، آنها خواستند كه شما را پاسخ مثبت دهند تا به وسيله ي شما خيالشان آسوده باشد و به مكر و حيله بپردازند. آنها گفتند: گمان نمي بريم كه چنين كنيم مگر اين كه ما را اجابت كنند در چيزهايي كه گمان برده اند آن را از ما پذيرفته اند».

[19] در اين باره رك: احمد أمين، فجر الاسلام، 279 تا 282 و 291 تا 294 و ضحي الاسلام، ج 3، ص 316 تا 329، گلدزيهر، العقيدة و الشريعة في الاسلام، 75 تا 77 و 295 حاشيه ي شماره ي 20.

[20] موريس گودفردا، النظم الاسلاميه، ص 39، «در اختلافي كه پيرامون جبر و اختيار به وجود آمد، خلفاي اموي از انديشه ي انكار اراده در افعال آدمي حمايت مي كردند.

[21] فجر الاسلام، ص 159.

[22] همان، ص 160.

[23] احمد امين در ضحي الاسلام، ج 3، ص 81 مي گويد: «چنان كه پيداست، بني اميه سخن گفتن در باب آزادي اراده را تنها از نظر ديني نمي پسنديدند بلكه از نظر سياسي هم نمي پسنديدند، چون اعتقاد به جبر در خدمت سياست شان بوده است. نتيجه ي جبر آن است، خداوندي كه امور به دست اوست بني اميه را بر مردم حاكم گردانده است و حكومتشان به حكم قضا و قدر الهي است و لذا بايد در برابر قضا و قدر تسليم بود».

[24] تاريخ الشعوب الاسلامية، ج 1، ص 148.

[25] اخطل هم جيره خوار بوده و گرنه خوب مي دانسته است.

[26] أحمد أمين، ضحي الاسلام، ج 3، ص 81 و 82، گلدزيهر، العقيدة و الشريعة في الاسلام، ص 85 تا 87.