کد مطلب:134744 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:135

وضعيت رواني و اجتماعي جامعه در روزگار معاويه
جنگهاي جمل، صفين و نهروان و جنگهاي پنهاني بين بخشهاي سوريه و عراق و حجاز و يمن بعد از ماجراي حكميت رخ داده بود، نزد ياران امام (ع) اشتياق به صلح و آرامش را زنده كرد؛ پنج سال بر آنان گذشت كه آنها سلاح خود را به زمين نمي گذاشتند و باز براي جنگي ديگر از نيام برمي آوردند. آنها با گروههايي بيگانه از خود نمي جنگيدند بلكه با قبايل و برادران ديروز خود و كساني كه يكديگر را مي شناختند، به جنگ مي پرداختند.

بدون شك اين احساسي كه آشكارا در پايان دوران امام علي (ع) در پي احساسي شكست در برابر حيله ي دشمن شان در روز حكميت پديد آمد، براي دشمنان امام (ع) مثل رؤساي قبايل و كساني كه متوجه شدند كه سياست حضرت (ع) خواسته هاي شان را كه سياست مالي معاويه برافروخته بود، پاسخ نخواهد گفت و لذا تلاش كردند و تا آتش اين احساس را شعله ور نمايند و بر آن تأكيد و پافشاري كنند. در تأثير گذاري اين رؤساي قبايل و نفوذشان در متن= جامعه، روح قبيلگي كه در روزگار عثمان شدت يافته بود و بعد از رحلت پيامبر (ص) از بند رها شده بود، مدد رساند. انساني كه داراي روح قبيلگي است تحت تأثير قبيله مي باشد و به آرمانهاي قبيله چشم مي دوزد و با آن كه قبيله دشمن است، دشمني


مي ورزد و به امور از زاويه اي مي نگرد كه قبيله به آن مي نگرد؛ چون تحت تأثير ارزشهاي قبيله است و تمام احساسات قبيله در رئيس متمركز مي گردد؛ رئيس قبيله در نظام قبيلگي، مسلط و جهت دهنده ي تمام قبيله است.

مردم تمايل شان به راحتي و بيزاري شان نسبت به جنگ را به سستي نمودن در جنگ با فرقه هاي شام كه به حجاز و يمن و مرزهاي عراق حمله مي بردند و سستي نشان دادن در اجابت به فرمان امام (ع) كه آنها را براي بار دوم به صفين فرا خواند، نشان مي دادند.

وقتي امام علي (ع) به شهادت رسيد و با امام حسن (ع) براي خلافت بيعت شد، اين پديده بيش از هميشه خود را نشان داد؛ بويژه وقتي كه امام حسن (ع) آنها را به آمادگي جنگ با شاميان فراخواند، بسيار دير پاسخ گفتند.

علي رغم اين كه امام حسن (ع) توانست لشكر بزرگي براي جنگ با معاويه آماده نمايد، اما سرنوشت اين جنگ قبل از روبه رو شدن با دشمن به دليل جريانهاي متعددي كه او را به سوي خود مي كشيد، شكست بود.

«گروههايي از مردم با او رفتند؛ برخي شيعيان او و پدرش بودند و برخي خوارج كه جنگ با معاويه را به هر حيله اي ترجيح مي دادند و برخي از آنها هم اهل فتنه بودند و به غنيمتهاي جنگي دل بسته بودند؛ برخي هم شكاك و برخي هم طرفداران عصبيت قبيلگي كه از رؤساي قبيله شان پيروي مي كردند» [1] .

رؤساي قبايل خودشان را به معاويه فروختند؛ و معاويه هم به بسياري از آنها نامه نوشت و آنها را به دست برداشتن از امام حسن (ع) و پيوستن به او تشويق نمود. بسياري از ياران امام (ع) هم تاب مقاومت در برابر تشويق معاويه را نداشتند. آنها به معاويه وعده داده كه امام حسن (ع) را زنده يا مرده تحويل او نمايند. وقتي امام (ع) براي آنها سخنراني كرد تا ميزان اخلاص و پايداري شان را بيازمايد از هر گوشه اي فرياد برآوردند: «البقية، البقية» در همان وقتي كه گروهي قصد كشتن حضرت (ع) را كرده بودند، رؤساي قبايل در تاريكي شب، مخفيانه با قبايلشان به نزد معاويه مي رفتند.


امام (ع) وقتي - در برابر اين وضعيت ناگوار - ديدند كه شرايط رواني و اجتماعي در جامعه ي عراق، اين جامعه را نسبت به پيامدهاي جنگ و چنگ زدن به پيروزي ناتوان كرده است و دريافت كه جنگ موجب نابودي ياران با اخلاص او خواهد شد و معاويه هم به پيروزي خواهد رسيد، با شرايطي به صلح تن داد. از جمله ي اين شرايط آن بود كه معاويه بعد از خود به كسي ولايت ندهد و خلافت از آن امام (ع) باشد و مردم را رها سازد تا در امان باشند.

اين تنها راهي بود كه امام حسن (ع) توانست انتخاب كند؛ به اين اعتبار كه حضرت (ع) صاحب رسالت و مسؤوليتي است كه اين شرايط سخت و نااميد كننده وي را احاطه كرده اند.

ما وقتي به خود اجازه مي دهيم تا فراتر از عاطفه حركت نماييم مي پندرايم كه امام حسن (ع) بايد با معاويه مي جنگيد و با او از در صلح و آرامش در نمي آمد، و آن چه كه رخ داد چيزي جز تسليم شدن و تن به ذلت دادن بود كه به معاويه فرصت داد تا به آساني به قدرت برسد و آن چه را كه در سر مي پروراند، عملي سازد. بسياري از ياران مؤمن و با اخلاص حضرت (ع) هم دچار چنين لغزشي گشته بودند و برخي از آنها از سختي و دشواري آن وضعيت حضرت (ع) را با عباراتي چون «يا مذل المؤمنين» خطاب مي كردند. اما ما بايد به معيارهاي ديگري بينديشيم اگر در پي فهم موقعيت امام (ع) هستيم كه در نگاه نخست تحير آور است. بدون ترديد، امام (ع) شخصي ماجراجو، قدرت طلب و رهبري با تعصب قبيلگي نبوده است كه به انديشه و عقلانيت قبيلگي بينديشد و عمل نمايد، بلكه صاحب رسالت و پيامي بوده اند كه بايد بر اين مبنا اقدام مي نمودند. لذا موضعي كه حضرت (ع) اتخاذ كرده بود، همان موضع مناسب و سازگار با اهدافش بوده است. بسان صاحب رسالتي كه هر چند بر جانش سنگيني مي آمد و احساسات شخصي او را آزرده مي ساخت.

بنابراين براي رهبري كه به شرايط نامناسبي كه امام حسن (ع) به آن اشراف داشت؛ بايد نسبت به حوادث يكي از سه موضع زير را انتخاب نمايد:

1- علي رغم شرايط نامناسب و نتايج دردآوري كه بر اين موضع گيري مترتب است با معاويه بجنگد.

2- قدرت را به معاويه بسپارد و خود از آن كناره گيرد و اهدافش را وانهد و تنها به منافع فردي راضي گردد.


3- تن به شرايط نامساعد دهد و موقتا دست از نبرد مسلحانه بردارد اما نه اين كه تنها نظاره گر حوادث باشد بلكه در سطحي ديگر به مبارزه ادامه دهد و حوادث را به نفع خود و اهدافش رهبري نمايد.

امام حسن (ع) به اين اعتبار كه صاحب رسالتي است، نمي توانست شيوه ي نخست را انتخاب كند. چون اگر با شرايطي (از جمله نيروهاي پراكنده و سست عنصري كه داشت) و بيان شد دست به جنگ با معاويه مي زد، نتيجه اي جز كشته شدن ياران وفادارش در پي نداشت. بدون ترديد در آن وقت به خاطر دلاوري و پايداري اش،هاله اي از بزرگي و شگفتي دور او را فرامي گرفت اما نتيجه براي اسلام بسيار بد و دشوار مي گشت و گروهي از بهترين حاميان اسلام بدون دست يافتن به چيزي، جز افزوده شدن تعدادي شهيد به كاروان شهيدان، از دست مي رفتند.

همچنين حضرت (ع) به خاطر اين كه صاحب رسالتي بوده اند نمي توانستند دست از هر كاري بشويند و به آسايش و آسودگي و فارغ از دغدغه هاي رهبري و سازماندهي روي آورند. بنابر اين شيوه ي سوم، تنها شيوه و موضعي است كه امام (ع) انتخاب كرده است. اين تنها موضع درست براي ايشان بوده است؛ يعني با معاويه پيمان صلح امضا نمايد تا جامعه در شرايط مناسب براي انقلاب آماده شود.

در ضمن اگر گمان كنيم كه حضرت (ع) صلح را پايان آرامش بخش رنجهايش قلمداد مي كرد، باز به خطا رفته ايم، چون حضرت (ع) تن به صلح نداد تا به آسايش و راحتي برسد بلكه تا دوباره و در سطح ديگري به مبارزه بپردازد.

اگر مردم به خاطر رنج زيادي كه از جنگ كشيده بودند از آن نفرت داشتند و به خاطر تبليغات عاملان معاويه به صلح علاقه نشان مي دادند - چون معاويه آنها را نويد رسيدن به رفاه و بخششهاي فراوان و راحتي و آرامش داده بود و در عين حال تابع خواسته رؤساي قبيله شان هم بوده اند - بايد خودشان ميزان خطايي كه را كه دچارش شده بودند و به خاطر تبعات جنگ، سستي نشان مي دادند، دريابند. آنها به آرزوها و رؤساي قبيله اجازه داده بودند تا آنها را بفريبند و گمراه نمايند؛ آنها هرگز نمي توانستند اين را دريابند مگر اين كه خودشان اين حكومت را نظاره گر باشند. آنها بايد طبيعت و واقعيت اين حكومت و ستم و محروميت و آوراگي مستمر و از بين بردن آزاديها را كشف نمايند. وظيفه ي امام (ع) و ياران


وفادارش اين بود كه چشم مردم را بر اين واقعيت بگشايند و عقل و جانشان را براي فهم و انقلاب بر آن و از بين بردن آن، آماده نمايند.

انتظار مردم عراق چندان به طول نكشيد؛ معاويه به محض ورود به كوفه به آنان چنين گفت:

«اي مردم كوفه، آيا من براي نماز و زكات و حج با شما جنگيده ام؟ من مي دانم كه شما نماز مي گزاريد، زكات مي دهيد و به حج مي رويد؛ اما من براي اين با شما جنگيده ام كه بر شما حكومت نمايم؛ اين را خداوند به من بخشيده است، هر چند كه شما بدتان آيد. بدانيد كه هر خوني كه در اين راه ريخته شود، به هدر است و هر شرطي كه كرده ايم، زير پا مي نهم». [2] .

پس از اين به اقدامات ديگري دست زد كه به مردم عراق لطمه هايي وارد ساخت از جمله اين كه مقرريهاي مردم عراق را كاهش داد و به مقرريهاي شاميان افزود؛ آنها را واداشت تا با خوارج بجنگند و به آنها اجازه نداد تا از صلح و آرامشي بهره مند شوند كه به آن گرايش نشان مي دادند. بعد از اين به روش و شيوه اش يعني ترس و وحشت، گرسنه نمودن و تبعيد [كه در فصل قبل توضيح داديم] عمل كرد. سپس سب و لعن آشكار علي (ع) بر سر منابر را اعلام نمود.

در حالي كه حاكمان قبيله گرا از نتايج اين پيمان بهره مند مي شدند، توده ي مردم عراق آرام آرام پرده از طبيعت اين حاكميت ظالمانه اي كه خودشان آن را تثبيت كرده بودند و براي آن تلاش مي كردند، برداشتند.

«مردم عراق در طول زندگي شان از روزگار حكومت علي (ع) ياد مي كردند و بر آن تأسف مي خوردند و بر سستي شان در برابر خليفه شان اظهار پشيماني مي نمودند؛ همچنين از صلح ميان خود و مردم شام هم سخت پشيمان بودند؛ و هرگاه يكديگر را مي ديدند، هم را سرزنش مي كردند و سخن از آن مي گفتند كه چه خواهد شد و چه بايد كرد.


هنوز چند سالي نگذشته بود كه گروههايي از آنها براي ديدار امام حسن (ع) به مدينه مي آمدند و به شنيدن سخنان حضرت (ع) مي پرداختند».

روزي گروهي از بزرگان كوفه نزد ايشان آمده بودند و سخنگوي آنها يعني سليمان بن صرد خزاعي گفت:

«تعجب ما از بيعت تو با معاويه پاياني ندارد و حال آن كه با تو چهل هزار جنگجو از مردم كوفه كه همه حقوق مي گرفتند و بر در خانه ي خود بودند و به همين اندازه هم طرفدار و فرزند داشتند و علاوه بر شيعياني كه در بصره و حجاز داشتي، چگونه با معاويه بيعت كردي؟ پس از آن براي خودت و پولي كه بايد به تو برسد، سندي نگرفتي. اگر مي خواستي چنين كني بهتر آن بود كه از بزرگان شرق و غرب بر معاويه گواه مي گرفتي. اگر براي او نامه اي نوشتي كه پس از او حكومت از آن تو خواهد بود، كار بر ما آسان تر بود. اما او ميان خود و تو چيزي به تو داد و به آن وفا نكرد و آن گاه بي درنگ ميان مردم گفت: من شرطهايي نموده ام و به خاطر خاموش كردن آتش جنگ و از بين بردن آشوب وعده ها دادم و مدارا نمودم؛ اما حال كه خداوند ما را به وحدت كشاند و از تفرقه نجات داد، همه ي آنها را زير پايم خواهم نهاد. به خدا قسم چيزي مرا فريب نداد، جز آن چه كه ميان تو و او بوده است و نقض گشته است. پس دوباره به جنگ برخيز و اجازه ده پيش از تو به كوفه آيم و عامل معاويه را از آن جا بيرون كنم و خلع معاويه را آشكار نمايم و آن پيمان را به سينه ي آنها زن كه خداوند خائنان را دوست ندارد».

ديگران هم سخناني چون سليمان بن صرد خزاعي گفتند... بنا به روايت بلاذري به آنان چنين گفت:

«شما شيعيان ما هستيد و از دوستداران ما به حساب مي آييد؛ اگر در امر دنيا دور انديشي مي نمودم، چنين مي نمودم، و براي قدرت آن تلاش مي كردم. [بدانيد] معاويه از من قوي تر و با شكوه تر و اراده ي وي از اراده ي من بيشتر نيست. اما من غير از آن چه كه شما مي انديشيد، مي انديشم. من قصدي جز حفظ خون مسلمانان ندارم؛


پس به قضاي الهي راضي باشيد. تسليم امور باشيد. و در خانه هايتان بمانيد و دست ازجنگ برداريد تا نيكانتان بياساينند و يا خدا مردم را از شر بدان راحت كند.

«همان گونه كه مي بيند - وقتي امام حسن (ع) اعلام نمود آنها شيعيان آنها هستند، مايه ي خرسندي آنها گشت؛ بنابراين وظيفه ي آنان بود كه گوش به فرمان او دهند و از او اطاعت نمايند و آن گونه باشند كه حضرت (ع) از آنان مي خواهد. سپس از آنان خواست تا به قضاي الهي رضايت دهند. [يعني] ازحاكم اطاعت كنند و به او اعتراضي نكنند. در ضمن به آنها خبر داد كه هرگز چنين نخواهد كرد و بدون پايداري تسليم دشمن شان نگردند؛ تنها چشم به راه باشند تا هنگامي كه نيكان اهل حق آسايش يابند و يا خداوند آنها را از بدان اهل باطل آسوده سازد.»

«بنابراين، حضرت (ع) آنها را تا زمان فرا رسيدن جنگ، براي جنگ آماده مي نمايد و اناه را به صلح موقت فرمان مي دهد تا هم خودشان آسايش يابند و به مرحله ي استعداد و آمادگي برسند. چه كسي مي داند شايد خداوند مردم را از شر معاويه آسوده سازد و امت [مسلمانان] آن گونه كه شايستگان مؤمن دوست دارند به امورشان بپردازند». [3] .

اما سليمان بن صرد و كساني كه با او در اين حركت بودند، تنها نبوده اند بلكه بسياري از مردم عراق نزد امام حسن (ع) مي آمدند تا حضرت (ع) دست به انقلاب زند؛ ولي با اين همه حضرت (ع) به آنها و به آينده و انقلاب وعده مي داد و به حجر بن عدي كندي در ابن باره چنين پاسخ مي دهد:

«من علاقه بيشتر مردم را به صلح و بيزاري از جنگ يافتم؛ لذا دوست نداشتم كه آنها را به چيزي كه از آن رضايت ندارند، وادارم؛ و براي حفظ شيعيان از مرگ به مصالحه پرداختم و دفع اين جنگ را تا روزگاري به مصلحت ديدم؛ كه خداوند در هر روز در كاري است» [4] .


بنابراين، اين دوران، دوران آمادگي تا فرا رسيدن روز موعود است؛ زماني كه جامعه توانايي و آمادگي انقلاب را پيدا كند. اما اكنون، جامعه به اين سطح از آگاهي نرسيده است و همچنان اسير و در بند آرزوهاست؛ آرزوهايي كه روح شكست در آن منتشر شده است؛ شكستي كه امام (ع) براي علي بن محمد بن بشير همداني چنين تصوير نموده است.

«من هرگز به صلح با معاويه قصد نكرده ام جز اين كه كشته شدن را از شما دفع نمودم. بويژه آن زمان كه ديدم، يارانم در جنگ كوتاهي نمودند و خودداري ورزيدند. به خدا قسم اگر با كوه و درخت به سوي او حركت كنيم چاره اي جز منتهي شدن امور به او نخواهد بود» [5] .

بنابراين نقش امام حسن (ع) آن بود كه جان و خرد مردمان را براي قيام عليه حكومت بني اميه، آماده نمايد؛ حكومتي كه فريب بزرگي براي عربها در روزگار امام علي (ع) بود و مايه ي فريب مردم عراق بعد از حضرت (ع) گشته بود. اين فتنه موجب شد تا مردم در سخت ترين لحظه ها امام حسن (ع) را تنها گذارند. همچنين باعث شد تا فرصتي بيابند و خود را باآگاهي از ظلم و ستمها و تجاوز به حدود الهي را، دريابند.

امام حسين (ع) از برادرش امام حسن (ع) از واقعيت جامعه ي عراق، آگاهي كم تري نداشت؛ او نيز ذلت و خواري جامعه ي عراق را چون برادرش دريافته بود، لذا ترجيح داد تا جامعه ي عراق را براي انقلاب آماده سازد و به جاي اين كه آن را فعلا به قيام وا دارد، براي انقلاب بسيج نمايد.

اين نظر ايشان در روزگار برادرش امام حسن (ع) بود؛ وقتي علي بن محمد بن بشير همداني با ايشان در باب انقلاب - بعد از نااميد شدن از امام حسن (ع) مذاكره كرد، چنين فرمود:

«ابو محمد راست گفت؛ پس هر يك از شما بايد در خانه اش بماند تا زماني كه اين انسان زنده است» [6] [منظور معاوية بن ابي سفيان است].


اين نظر ايشان بعد از وفات امام حسن (ع) بود؛ مردم عراق به حضرت (ع) نامه نوشتند و از ايشان خواستند تا در قيام عليه معاويه آنها را تأييد كند، اما حضرت (ع) آنها را تأييد نكرد و به آنان چنين نوشت:

«اما برادرم، اميدوارم كه خداوند او را در اموري كه پيش مي آيد، موفق بدارد؛ و اما من كه امروز رأيم چنين نيست؛ پس تا زماني كه معاويه در قيد حيات است، در خانه هايتان بمانيد و خود را از تهمت حفظ نماييد».

بنابراين رأي امام حسين (ع) آن بود كه در روزگار معاويه دست به قيام نزند؛ حضرت (ع) به يارانش دستور مي داد تا به صلح و آرامش روي آورند و از شبهه ها دوري نمايند. اين به ما مي آموزد كه جنبشي سازمان يافته عليه حكومت اموي در آن روزگار به فعاليت مي پرداخت و افراد آن همين هواداران اندك و با اخلاصي بودند كه امام حسن (ع) دريغ داشت كه آنها كشته شوند، لذا با معاويه صلح نمود. وظيفه ي اينها رواج روح انقلاب در دل و جان مردم از طريق آشكار نمودن ظلم و ستمهايي بود كه در روزگار معاويه انباشته شده بود و در انتظار روز موعود به سر مي بردند.

ديديم كه اين فراخوان عليه حكومت بني اميه بعد از صلح آغاز شده بود كه در روزگار امام حسن (ع) به نرمي و آرامي جريان داشت؛ چون جامعه همچنان تحت نفوذ حكومت بني اميه بود و بعدها هم سرشت اين حكومت ستمگر و متجاوز شكل درست به خود نگرفت. اما در روزگار امام حسين (ع) اين فراخوان با خشونت و جديت همراه بود و به تدريج هواداراني فراواني در هر مكان يافت؛ البته بعد از اين كه حكومت اموي چهره اش را كاملا نمايان ساخته بود و بعد از آن كه هويت واقعي آن كه به واسطه ي وعده ها و گفتارهاي شيرين بر ملا گرديده بود.

هر حادثه اي از جانب معاويه در مدينه - جايي كه امام حسين (ع) بود - انعكاس تندي مي يافت و محور جلساتي بود كه امام حسين (ع) با گروههايي از شيعيان عراق و حجاز و ديگر سرزمينهاي اسلامي برپا مي كرد. دليل اين سخن آن است، وقتي كه معاويه حجر بن عدي كندي و يارانش رابه شهادت رساند، گروهي از برگان كوفه نزد امام حسين (ع) رفتند


و حضرت (ع) را از ماجرا آگاه ساختند.

جنبشي قدرتمند مروان بن حكم، عامل معاويه در مدينه را واداشت تا به معاويه چنين بنويسد:

«اما بعد، عمر بن عثمان يادآور شد كه مرداني از عراق و بزرگاني از مردم حجاز نزد حسين بن علي رفت و آمد مي كنند و من از قيامشان اطمينان ندارم؛ جستجو كردم به من چنين خبر رسيد كه او قصد مخالفت با تو را دارد؛ نظرت را برايم بنويس». [7] .



[1] أعيان الشعيه، بخش اول، ص 50 و 51.

[2] شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 16.

[3] طه حسين، الفتنة الكبري، علي و بنوه، ص 206 تا 208.

[4] دينوري، الأخبار الطوال، ص 220.

[5] دينوري، الأخبار الطوال، ص 221.

[6] همان، ص 221.

[7] اعيان الشيعه، ج 4، بخش اول، ص 142 و 143 و الاخبار الطوال، ص 224.