کد مطلب:142019 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:124

مبارزه با خشونت و خودكامگي
[1] .

امام حسين (ع) به عنوان پيشواي اصلاحگر، هرگز نمي توانست ناظر متروك شدن سيره و سنت نبوي در جامعه اسلامي باشد و در برابر مدعيان خلافت پيامبر كه با نام دين به احياي سنت ها و آداب و اخلاق جاهلي مي پرداختند و خودكامگي و خشونت اموي را جايگزين مهر و رحمت نبوي مي ساختند سكوت اختيار كند، زيرا خشونت به عنوان يك روش براي نيل به فزون طلبي گر چه از منظر اخلاق و حقوق انساني، همواره مذموم بوده است اما به كارگيري آن از سوي فرادستان به جهت ارهاب و ارعاب و وادار كردن فرودستان به تسليم ناپسندتر است. البته گاه ممكن است به عنوان وصف يك كنش بازدارنده از روي اضطرار ابزار تأديب و اصلاح بشمار آيد؛ چنانكه مجازاتهاي مقرر در قوانين ملتها از جمله احكام شرعي اسلام از اين باب هستند، ولي هرگز نبايد حقيقت اكراه و اجبار، به عنوان روشي براي به دست آوردن قدرت و يا حفظ حكومت پذيرفته شود. بويژه اگر اين روش ناپسند و زشت با نام دين اعمال گردد، قبح آن بيشتر است. و البته مبارزه با چنين رويكردي وظيفه همه انسانهاي كامل و آزاده و واكنش فطري آنها در برابر رفتارهاي خشن و خودكامگان و سلطه جويان زورمدار است. و همين موضوع يكي از نيرومندترين علل موجبه قيام حضرت سيدالشهداء و مبرم ترين نياز عصر آن حضرت و حتي


روزگارما به شمار مي آيد.

اين مسأله از بارزترين بخشهاي رسالت پيامبر خاتم (ص) بخصوص در جامعه قبيله اي جاهلي بود؛جامعه اي كه عصبيت هاي قومي، زورمداري و ارباب سالاري، خشونت را نهادينه و به گونه سنت و هنجار و فرهنگ عمومي در آورده بود. جامعه اي كه سلطه طلبي، فزونخواهي و برتري جويي، فخر قوم و قبيله به شمار مي آمد و براي رسيدن به آن هيچ منع و قيدي نبود و آيين و كيش شخصيت پيوسته تبليع و ترويج بر انديشه و روح و روان مردم تحميل مي گرديد.

فرهنگ قبيله اي در هنگامه سلطه گري، رقيب برنمي تابيد، بلكه ادامه حيات خود را در گرو رفيق موافق مي ديد.

حاكميت در آن جامعه، در حقيقت حاكميت نفس اماره بر بشر زبون و ذليلي بود كه از بركت جبن و جهل رعيت به قدرت و حكومت دست يافته بود. اين انسان خودكامه جز اميال نفساني خود، هيچ چيز را گرامي و محترم نمي شمرد؛ دماء و اعراض مردمان بي ارج تر از گرد و غبار نعل اسبان و يا نيم خورده چارپايانش بود. [2] .

تحقير ديگران، سخت گيري بر زيردستان و ريختن خون مظلومان براي كامراني امري مباح مي نمود و حتي براي ارضاي طبايع و عادات جاهلي، كودكان معصوم خود را به مسلخ مي سپرد.

در چنين جامعه اي، آزادگي و خشونت ستيزي و مبارزه با خودكامگي غريب مي نمود و اگر كس يا كساني از جور خودكامه اي به ستوه مي آمدند و بر او مي شوريدند، جنگ با خودكامه بود نه ستيز با خودكامگي. زيرا صفت خودكامگي هنجار و فرهنگ پذيرفته جامعه جاهلي بود كه همه را مبتلا و گرفتار كرده بود. پيامبر،


خاتم به هنگامه بعثت، براي اصلاح چنين جامعه اي، رواج فرهنگ گفتگو، مهرباني، مشورت، جذب و الفت و پرهيز از فشار و خشونت را در رأس برنامه هاي خود قرار داده بود.

در رفتار فردي، آن حضرت رحم و شفقت به زير دستان و كهتران را در خانواده و جامعه توصيه مي فرمود و خود در اين كار بر ديگران پيشي مي گرفت.

مردمان با شگفتي مي ديدند كه آن بزرگوار، نوادگان خود حسن و حسين را بر دو زانوي خويش مي نشاند و ايشان را نوازش مي نمايد و گاه بر گونه ها و لبان آنها بوسه مي زند. و يا فرزندش ابراهيم را بر زانوي چپ و حسين (ع) را بر زانوي راستش مي نشاند و آنها را غرق در بوسه مي كند. [3] .

حتي مي ديدند هنگامي كه حسين (ع) در كوچه هاي مدينه با كودكان به بازي مشغول بود، آغوش خويش را برايش مي گشود و هنگامي كه كودك به اين سو و آن سو مي دويد، او نيز به سويش مي دويد و پيوسته مي خنديد تا سرانجام نواده خود را در بر مي كشيد و رويش را مي بوسيد و مي فرمود:

«حسين مني و انا من حسين حسين از من است و من از حسينم». [4] .

گا ديده مي شد كه به هنگام نماز جماعت نيز حسين (ع) بر پشت پيامبر (ص) سوار شده و پاهاي خود را به حركت در آورده و حل و حل مي گفت و پيامبر هر گاه كه سر از سجده برمي داشت به آرامي او را به زمين مي گذاشت و در كنار خود مي نشاند و اين در سجده هاي بعدي نيز تكرار مي شد تا نماز پايان مي يافت.


جماعت ديدند كه روزي پيامبر بر فراز منبر سخن مي راند، ناگاه حسين را ديد كه به هنگام راه رفتن پايش در جامه پيچيد و به زمين افتاد، پيامبر (ص)بي درنگ از منبر فرود آمد و او را در برگرفت و گفت:

«خدا شيطان را بكشد، فرزند، امتحان است! سوگند به آن كه جان من در دست اوست ندانستم كه چگونه از منبر پايين آمدم». [5] .

و يا مردم شاهد بودند كه روزي پيامبر از خانه عايشه بيرون آمد، چون از كنار خانه فاطمه (س) گذشت، صداي گريه حسين را شنيد، از اين رو فاطمه را صدا زد و گفت:

«فاطمه نمي داني كه گريه او مرا ناراحت مي سازد؟» [6] .

اين رفتارهاي رسول خدا در محبت به كودكان تنها ويژه حسن وحسين (عليهما السلام) نبود بلكه او با همه كودكان با مهرباني برخورد مي كرد، چنانكه نوشته اند:

«موقعي كه آن حضرت، از سفري مراجعت مي كرد و در راه با كودكان برخورد مي نمود، به احترام آنها مي ايستاد و سپس امر مي فرمود كودكان را مي آوردند و از زمين بلند مي كردند و به آن حضرت مي دادند، پيامبر برخي را در آغوش مي گرفت و بعضي را بر پشت و دوش خود سوار مي كرد و به اصحاب خود نيز مي فرمود: كودكان را در آغوش بگيريد و بر دوش خود بنشانيد. كودكان از اين صحنه ي مسرت آميز، بي اندازه خوشحال مي شدند و اين خاطرات شيرين را هرگز فراموش نمي كردند.» [7] .

آن بزرگوار، همواره مردم را بر ترحم و محبت، نسبت به كودكان، به ويژه دختران


سفارش مي نمود، و مي فرمود:

هر پدري كه دختري را خوشحال كند، چنان است كه بنده اي از فرزندان اسماعيل را آزاد كرده است؛ و كسي كه ديده ي پسري را روشن كند و او را شاد گرداند چنان است كه از ترس خدا گريسته باشد؛ و هر كه از ترس خدا بگريد خدا او را داخل بهشت گرداند» [8] .

گاهي كودكي را نزد آن حضرت مي آوردند كه دعايش كند و يا نامي برايش برگزيند. حضرت او را مي گرفت و در دامن مي گذاشت، بسيار مي شد كه آن طفل بول مي كرد و دامن آن بزرگوار را آلوده مي ساخت. مردم فرياد مي زدند تا كودك را از اين كار بازدارند، پس حضرت فرمود: «قطع مكنيد بول طفل را!»

آنگاه دعا مي كرد و وي را نام مي نهاد و به گونه اي برخورد مي نمود كه خانواده كودك شاد شوند و گمان نبرند كه آن حضرت از بول اطفال ايشان آزرده شده است. [9] .

اين عواطف رقيق كه از روح لطيف محمد (ص) مايه مي گرفت در جامعه خشونت زده قبايلي كه محبت به زن و فرزند علامت حقارت و ضعف شخصيت بود، قابل درك نبود. از اين رو عرب جاهلي بهر او خرده مي گرفت كه:من ده تا پسر دارم و تا حال هنوز هيچ كدامشان را حتي براي يك بار هم نبوسيده ام. پيامبر (ص) از اين سخن چنان عصباني و ناراحت شدند كه صورت مباركشان برافروخته و قرمز گرديد. فرمود:

«من لا يرحم لا يرحم آن كس كه به ديگري رحم نداشته باشد به خود او هم رحم نخواهد شد».

و سپس افزود:


«من چه كنم اگر خدا رحم را از دل تو كنده است». [10] .

اين مدرسه پيامبر است كه محبت و نرمخويي و پرهيز از خشونت را نخست در خانواده و سپس در جامعه به مردم تعليم مي دهد. پيامبر رحمت در برخورد با استبدادزدگان مي كوشيد تا با نرمي و ملاطفت و دوستي و شفقت، آلام آنها را تسكين دهد و بدانان بياموزد كه با درشتي بستيزند و خوشرويي و نرمخويي و مهرباني با زيردستان را پيش گيرند، چنانكه آورده اند:

عرب بياباني، ترسان و لرزان نزد پيامبر آمد، عظمت پيامبر چنان دل و روح او را تسخير كرده بود كه زبانش را بند آورده و قدرت سخن گفتن را از وي ربوده بود.

پيامبر (ص) چون او را چنين ديد از جا برخاست و وي را در آغوش گرفت، به گونه اي كه گرمي بدنش را مرد عرب لمس نمود، آنگاه فرمود:

«هر چه مي خواهد دل تنگت بو! من از جبابره نيستم، من فرزند آن زني هستم كه از بزها شير مي دوشيد»! [11] .

اين رفتار پيامبر براي عرب جاهلي كه جز خشونت و تحقير از اربابان خود نديده بود بسيار شگفت آور و پرجاذبه مي نمود، خصوصا در چنان جامعه اي كه خودكامگي و زورمداري، آثار سوء تربيتي و عقده هاي رواني دهشتناكي ايجاد كرده بود، همين عقده هاي رواني به هنگام احساس قدرت، ظهور و بروز مي يافت و از يك فرد ضعيف ستم زده، ستمگري لجام گسيخته و بي پروا مي ساخت.

در چنين روزگار و چنين انحطاط اخلاقي و روحي، يك مصلح چه مي بايست مي كرد؟ راه برگرداندن جامعه به تعادل رواني چه بود؟

جز تزريق مرونت، ملايمت، ملاطفت مگر راه درمان ديگري وجود داشت؟


بنابراين از رسول رحمت، انتظاري جز اين نبود كه آنقدر از خود نرمي نشان دهد كه حتي يهودي جرأت درگيري با او پيدا كند و عمامه اش را در كوچه بر گردنش بيندازد و او را آنقدر به اين سو و آن سو بكشد كه پوست گردنش را آزرده نمايد. حتي هنگامي كه اصحاب، خواستند با آن يهودي به تندي رفتار كنند، حضرت مانع شد و آن اندازه خويشتن داري كرد و از خود نرمش نشان داد كه يهودي شهادتين بر زبان جاري ساخت و مسلمان شد و گفت:

«شما با چنين قدرتي كه داريد اين همه تحمل مي كنيد! اين تحمل يك انسان عادي نيست. اين صفت انسان برتري است كه بي گمان از جانب خدا مبعوث شده است». [12] باري اگر چنين نبود كه نمي توانست آن دلهاي سخت را نرم و آن خويهاي زمخت و سركش را رام كند تا جايي كه خداوند در وصفش بگويد:

«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك و اعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم في الامر و اذا عزمت فتوكل علي الله به سبب رحمت خداست كه تو با آنها اينچنين خوشخوي و مهربان هستي، اگر تندخو و سخت دل مي بودي از گرد تو پراكنده مي شدند. پس بر آنها ببخشاي و برايشان آمرزش بخواه و در كارها با ايشان مشورت كن و چون قصد كاري كني بر خداي توكل كن، كه خدا توكل كنندگان را دوست مي دارد». [13] .

خداوند در اين آيه، به روشني رسولش را به نرمي توصيف مي كند و راز پيروزي او را دوري از شدت و تندي معرفي مي نمايد و او را به مشورت با مردم و شخصيت بخشيدن به آنها فرامي خواند.

اتفاقا يكي از احاديثي كه از امام حسين (ع) در وصف پيامبر اكرم (ص) روايت شده،


با عنايت به همين جهت است، آن حضرت مي گويد: از پدرم درباره سيرت رسول خدا (ص) در ميان همنشينانش پرسيدم، گفت:

«كان رسول الله (ص) دائم البشر، لين الجانب، ليس بفظ و لا غليظ و لا صخاب و لا فحاش و لا عياب و لا مشاح، يتغافل عما لا يشتهي و لا يؤيس منه و لا يخيب فيه. و قد ترك نفسه من ثلاث: المراء و الاكبار و ما لا يعنيه، و ترك الناس من ثلاث: كان لا يذم أحدا و لا يعيبه و لا يطلب عورته و لا يتكلم الا فيما رجا ثوابه. و اذا تكلم أطرق جلساءه كأنما علي رؤوسهم الطير، فاذا سكت تكلموا. لا يتنازعون عنده الحديث، و من تكلم عنده أنصتوا له حتي يفرغ. حديثهم عنده حديث أولهم، يضحك مما يضحكون منه، و يتعجب مما يتعجبون، و يصبر علي الغريب علي الجفوة في منطقه و مسألته، حتي أن أصحابه ليستجلبونهم، و يقول اذا رأيتم طالب حاجة يطلبها فارفدوه. و لا يقبل الثناء الا من مكافي ء، و لا يقطع علي أحد حديثه حتي يجور، فيقطعه بنهي أو قيام رسول خدا پيوسته گشاده رو و نرم خوي و خوش برخورد بود، نه خشن و پرخاش جوي و نه سخت دل و ناهموار و نه بدگفتار و سرزنش گر و نه در كار جدال و ستيز، از آنچه نمي خواست خود را به غفلت مي زد، نه خود را از آن نااميد مي كرد و نه تلاش خويش را در آن راه به نابودي مي كشانيد. سه چيز را خود به كناري گذاشته بود: ستيزه جويي، خود بزرگ بيني و آنچه به او مربوط نيست. و سه چيز را از مردم ترك گفت بود: هيچ كس را مذمت نمي كرد، عيبجويي نمي كرد و آبرويش را نمي ريخت. جز در موردي كه از آن اميد ثواب داشت سخن نمي گفت. وقتي به سخن آغاز مي كرد هم نشينان او چنان سر خود را پايين انداخته بي حركت مي نشستند كه گويي پرنده بر سرشان نشسته است، چون خاموش مي شد سخن مي گفتند، و در حضور او با يكديگر سخن به دعوا نمي گفتند. و هر كس درنزد او سخن مي گفت خاموش مي ماندند تا سخنش به پايان رسد. گفتارشان در حضور او گفتار نخستين بود، از آن چيزي مي خنديد كه از آن مي خنديدند، واز چيزي شگفتي نشان مي داد كه آنان


نشان مي دادند. اگر غريبي در گفتارش و درخواستش خشونت و تندي به خرج مي داد و در برابر او شكيبايي پيشه مي كرد، تا آنجا كه يارانش مي خواستند آنان را جلب كنند. و مي گفت اگر نيازمندي را ديديد كه خواستار برآوردن نياز خويش است نيازش را برآوريد. ستايش را جز از پاداش دهنده نمي پذيرفت، و سخن هيچ گوينده اي را قطع نمي كرد مگر اينكه در سخن گفتن ستمي روا دارد و به حقي تجازو كند، كه در اين صورت با نهي كردن يا برخاستن سخنش را قطع مي كرد.

[14] .

واقعا آن خلق و خوي خوش و آن قلب رئوف پيامبر با آيات رحمتي كه شورا و مشورت را نيز به ارمغان مي آورد، در جامعه عقب مانده و استبدادزده عربستان بسيار شگفت و بديع مي نمود.

ام رسوبات فرهنگ جاهلي و اميال نفساني چيزي نبود كه در اين سالهاي كوتاه نهضت نبوي، به هنجارها و ارزشهاي اخلاقي تبديل شود و باقي بماند. گويا رجعت به جاهليت و بازگشت به ادب و آداب گذشته، قابل پيش بيني بود.

چنان كه خدا در قرآن كريم مي فرمايد:

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفأن مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم جز اين نيست كه محمد پيامبري است كه پيش از او پيامبراني ديگر بوده اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود، شما به آين پيشين خود بازمي گرديد؟» [15] .

علي (ع) به عنوان جانشين و وصي و وارث صفات پيامبر نيز از درشتخويي و خشونت به شدت بيزار بود. او از انتقال قدرت بعد از رسول خدا (ص) به افراد خشن بسيار ناخشنود بود و آن را از حوادث تلخ تاريخ مي دانست و مي فرمود:


«فصيرها في حوزة خشناء يلغظ كلمها، و يخشن مسها پس خلافت را به عرصه اي خشن و درشتناك افكند، عرصه اي كه درشتي اش پاي را مجروح و ناهمواريش رونده را به رنج مي افكند. [16] .

از اين رو امام علي (ع) در هنگام تصدي خلافت و رهبري حكومت، كوشيد تا عوارض اين خشونت گرايي را از جامعه بزدايد، به همين جهت با خلق نيكو و طبع لطيف خويش بر زخمهاي ناشي از حاكميت سرشتهاي سركش و درشتناك پيش از خود مرهم مي نهاد. و آن اندازه در اين زمينه تحمل و صبوري نشان مي داد كه حتي كفار ذمي جرأت مي يافتند در برابر او بايستند و بر او خرده گيرند؛ چنانكه روزي بر فراز منبر فرمود:

«ايها الناس سلوني قبل ان تفقدوني اي مردم از من بپرسيد پيش از آنكه از ميان شما رخت بربندم». من به راههاي آسمان از راههاي زمين آگاهترم...

در اين هنگام يكي از يهوديان عرب از گوشه مجلس برخاست و شروع كرد با واژگاني درشت به آن حضرت تاختن و جسارت كردن، كه «اي انسان پرمدعايي كه چيزي را كه نمي داني ادعا مي كني، آيا واقعا هر چه از شما بپرسند مي تواني پاسخ دهي؟»

چون جسارت او بالا گرفت، برخي از اصحاب و شيعيان از گوشه و كنار مجلس براي تأديب وي به پا خاستند، اما اميرمؤمنان جلوي آنها را گرفت و فرمود:

«فان الطيش لا يقوم به حجج الله و لا به تظهر براهين الله؛ با فشار و زور حجج الهي را نمي توان اقامه كرد و به وسيله آن نمي شود براهين خدا را آشكار نمود».

سپس به جانب آن مرد نگاهي كرد و فرمود:


«بپرس به هر زباني كه مي خواهي و از هر چه نمي داني تا من جواب دهم!»

در پي اين سخن، مرد يهودي مسائلي را پرسيد و آن حضرت پاسخش داد تا آنكه يهودي متقاعد شد و با حركت سر سخنان آن حضرت را تأييد كرد و شهادتين بر زبان جاري ساخت و مسلمان شد. [17] .

متأسفانه با قدرت گرفتن باند اموي از زمان خلافت عثمان، رجعت به خشونت جاهلي قبائلي شدت يافت، تا جايي كه علي (ع) خود قرباني همين خشونتها شد. ستيزه جوي ها و خونريزي هاي دهشتناكي كه روح لطيف علي (ع)تاب ديدن آن ها را نداشت و براي مهار ساختن و كاستن از آن ناگزير وارد صحنه كار و زار مي شد و مي كوشيد تا سرچشمه هاي فتنه و تنش را به مدد شجاعت بي نظير خود بخشكاند. به هر حال روند رجعت به جاهليت، پنجاه سال پس از رحلت پيامبر رحمت، با روي كار آمدن يزيد بن معاويه به اوج خود رسيد. بيعت خواهي اين خليفه اموي آن هم با توسل به خشونت و زور و تزوير بارزترين نشانه خودكامگي وي مي باشد. چنان كه قبل از وي پدرش با خشونت و سركوب و تحميل بر جامعه حكومت كرد و همه ي مخالفان خود و محبان عدالت و رحمت علوي را از دم تيغ گذراند.

حسين بن علي (ع) به روشني مي ديد كه آرمان ها و اهداف نهضت نبوي در بهنجار آوردن جامعه جاهلي، و پالودن خشم و خشونت و فزون طلبي از فرهنگ بدوي و عربي اينك به دست فراموشي سپرده شده است. ديگر واژگان مهر، محبت، رأفت، عطوفت، رحم و رحمت را فقط در تاريخ حيات پيامبر و در انزواي افراد معدودي از پيروان و عترت او مي توان يافت. از اين رو به عنوان وارث و احياگر سنت پيامبر يا زورمداري و ديكتاتوري و ارتجاع حزب اموي به مبارزه برخاست.


حكومت بني اميه، حكومت قانون و دين بر مبناي كرامت و اختيار انسان نبود، بلكه حكومتي بود تحميلي متكي به سر نيزه و بر مدار خواست و اراده حاكمان، بدون مراعات قانون خدا و رضايت مردم. امام در برابر ديكتاتوري بني اميه، به افشاگري و روشنگري پرداخت و از همان آغاز امامت خويش، يعني پس از شهادت امام حسن (ع)در پاسخي كه به معاويه نوشت؛ پس از آنكه اطرافيان او را سخن چين، تفرقه انداز، دروغگو و وي را پيمان شكن، ظالم و يار شيطان توصيف كرد، خاطر نشان ساخت كه اگر چه به سبب پيماني كه امام حسن (ع) بسته است قصد جنگ ندارد، ولي فساد حاكم، ترك جنگ را دشوار ساخته، از اين رو نوشت:

«اي معاويه! مگر تو آن نيستي كه حجر بن عدي كندي را به ناروا كشتي و ياران او را شهيد كردي؟ همان بندگان خدا پرستي كه از راه بندگي منحرف نمي شدند و بدعتها را ناروا مي شمردند و امر به معروف و نهي از منكر مي كردند؟

آنهم پس از آن پيمانهاي غليظي كه به آنها دادي و آن عهدهاي اكيدي كه با ايشان بستي، تو با اين كارت بر خدا گستاخ شدي و عهد و پيمان الهي را سبك شمردي؟ اي معاويه! مگر تو نبودي كه عمرو بن حمق خزاعي همان مردي كه پيكر و صورت او بر اثر كثرت عبادت رنجور گرديده بود را شهيد كردي؟ آنهم پس از آن امانها و پيمانها كه به او دادي؟ امانها و پيمانهايي گه اگر به آهوان بيابان داده بودي از سر كوه ها با اطمينان كامل فرود مي آمدند! مگر تو همان كسي نيستي كه مدعي برادري «زياد» شدي و گمان كردي كه او پسر ابوسفيان است، در حالي كه رسول خدا (ص) گفته: فرزند به بستري نسبت داده مي شود كه با نكاح گسترده شده باشد، و براي زناكار تنها همان سنگي است كه خداوند تعيين نموده، پس از آن، زياد را بر مسلمانان مسلط كردي تا آنها را بكشد و دستها و پاهايشان را ببرد، و آنان را بر درختان خرما به دار زند!


سبحان الله اي معاويه! گويا تو از اين امت مسلمان نيستي و مسلمانان با تو هيچ نسبتي ندارند.

اي معاويه! از خدا بترس و از روز حساب بر حذر باش، چه آنكه خدا را نوشته اي است كه همه كارهاي نيك و بد و بزرگ و كوچك در آن به شمار آمده.

اي معاويه! بدان خداوند اين كارهاي تو را فراموش نمي كند، كه ب ه هر گمان و تهمتي بندگان خدا را مي كشي، و كودكي را بر مسلمانان امير مي كني، كه شراب مي نوشد و با سگها بازي مي كند. معاويه، مي بيني كه خود را هلاك و دين خويش را تباه و امت اسلامي را بيچاره و ناتوان كرده اي. [18] .

در اين نامه امام حسين (ع) نخست معاويه را به جهت كشتن حجر بن عدي كه از اصحاب پاك، پارسا و آگاه پيامبر بود مذمت مي كند. زيرا كه دست معاويه به خون مردي آغشته بود كه هيچگاه بدون وضو و طهارت نبود،او در كثرت عبادت مشهور بود آنگونه كه گفته اند شبانه روزي هزار ركعت نماز بجاي مي آورد و مردم او را مستجاب الدعوه مي دانستند. [19] .

اين صحابه عابد و زاهد و شجاع در برابر تبهكاريهاي معاويه سكوت را روا ندانست. او شاگرد راستين مدرسه پيامبر (ص) و علي (ع) بود و نمي توانست خودكامگي ها و زشتكاري هاي معاويه را ببيند و تاب آورد، از اينرو هنگامي كه ديد «مغيره» در مسجد كوفه بر فراز منبر به علي (ع) دشنام مي گويد: بي تابانه برآشفت و به او گفت:

خداوند مي فرمايد همگي عدالت را بر پاي داريد و در پيشگاه خدا به حقيقت


گواهي دهيد، اي مغيره! من گواهي مي دهم كه آنها كه شما به ايشان دشنام مي دهيد، به برتري و حق شايسته ترند وآن كس كه خويش را پاك مي شمارد اما به پاكان بد مي گويد، خود سزاوار همان دشنامهاست».

يارن «حجر» نيز به پاي خاستند و فرياد برآوردند و سخنان او را تأييد كردند. مغيره به حجر گفت: «اي حجر! به دست خويش به سوي خود تير مي افكني، زيرا من فرمانرواي توام، اي حجر از خشم پادشاه بترس و از قدرت و انتقام او پروا كن، مگر نمي بيني كه چه بسيار از افراد همانند تو به خشم سلطان كشته شده اند؟»

وي حجر كسي نبود كه از اين سخنان متقاعد شود يا بهراسد و از مبارزه و اعلام كلام حق روي برتابد از اينرو سياست سياه بني اميه را همواره محكوم مي كرد تا اين كه مزدوران حكومت اموي، مغيره را بر كشتن حجر تحريك نمودند و او را براي انجام آن تحت فشار قرار دادند، اما مغيره كه فردي محافظه كار بود نپذيرفت و گفت: «هرگز نمي خواهم نخستين كسي باشم كه نيكمردان اين شهر را بكشم و خونشان را بريزم و آنها را به سعادت شهادت نائل آيند و من به شقاوت افتم و معاويه در دنيا عزيز شود و مغيره در آخرت خوار گردد».

كارگزاران و جاسوسان مغيره براي كشتن حجر پافشاري كردند ولي مغيره زيركانه از اجراي اين كار سر زد و آن را به حاكم بعدي واگذاشت. ديري نپاييد كه مغيره درگذشت و زياد بن سميه به جاي او نشست، حجر كه با شجاعت و شهامت وصف ناپذيري بر دست نشاندگان اموي مي خروشيد و مردم را عليه آنان مي شورانيد مورد خشم و كينه زياد بن سميه قرار گرفت و پس از چند مرحله درگيري و جنگ، توسط نيروهاي مدافع حزب اموي دستگير شد.

زياد گروهي از مردم كوفه را خواست تا گواهي نامه اي بر ضد حجر و يارانش امضاء كنند و آنها شهادت دادند كه اينان علي را دوست مي دارند بر عثمام خرده
مي گيرند و با معاويه دشمني مي كنند، ولي زياد به اين شهادتنامه راضي نشد و گفت اين نوشته قاطع نيست، از اينرو مردي فرومايه تر از آنان چنين نوشت:

«ابوبردة پسر ابوموسي اشعري شهادت مي دهد و خداوند جهانيان را به گواهي مي گيرد كه حجر بن عدي از فرمان خداوند بيرون آمده و ميان مسلمانان تفرقه انداخته و خليفه را لعنت كرده و مردم را بر او شورانيده و گروهي بر او فراهم آمده و پيمان شكسته اند و حجر همچون فرومايگان، به خداوند توانا كافر شده ست!!»

زياد از اين شهادتنامه راضي شد و مردم را واداشت تا آن را امضا كنند. گروه فراواني كه به گفته مورخان به هفتاد نفر مي رسيدند آن را امضا كردند.

زياد آن را براي معاويه فرستاد و دستور داد تا حجر را به زنجير آهنين بستند و او را با يارانش به دمشق نزد معاويه فرستادند. فرياد ناله و اندوه دردناكي از خانه حجر بلند شد و دخترش كه تنها فرزند او بود به روي بام رفت و كاروان اسيران را ديد كه به جانب مرگ رهسپارند و با گريه و اندوه به آنها نگاه وداع كرد و شكايت و درد خود را به ماه آسمان بيان كرد و از شدت رنج مصيبت كه از قلب گداخته اش حكايت مي كرد اين اشعار را سرود:

اي ماه تابنده بالاتر برو

شايد حجر را در حال رفتن ببيني

او به سوي معاويه پسر حرب مي رود

تا آن كس كه خود را امير مي داند او را بكشد

و او را بر دروازه ي دمشق به دار زنند

مرغان چانه ي او را بخورند

بعد از حجر امير شام به ستمگري ادامه مي دهد


و در كاخهاي خورنق و سدير كامروايي مي كند [20] .

اي حجر! اي پسر عدي

سلامت و شادماني هماره همراهت باد.

ولي از آن مي هراسم كه تو نيز چونان علي كشته شوي

همسان آن پيرمردي كه در شام بسان شير مي ناليد

اي كاش حجر هم همچون ديگران از دنيا مي رفت

و او را چون شتر مسخر نمي كردند

اگر هم كشته شوي، شگفت نيست، زيرا پيشوايان

هر قومي كشته مي شوند و از اين دنيا مي روند! [21] .

ممكن است برخي در نسبت اين اشعار به دختر حجر ترديد كنند و اين بداهه گويي را از او نپذيرند، ولي اين ابيات از هر كه باشد، نشان از مظلوميت فوق العاده حجر و شقاوت و شرارت و خودكامگي باند اموي به رهبري معاويه دارد.

ابيات ياد شده تصويري درست از همان سرنوشتي بود كه در انتظار قهرمانان و آزادگان جامعه اسلامي قرار داشت؛ چنانكه هنگامي حجر و يارانش به مرج العذراء رسيدند، معاويه، جلاد سنگ دلي را براي كشتن آنان فرستاد. جلاد به نزد حجر آمد و اين گونه سخن آغاز كرد:

«اميرالمؤمنين! به من فرمان داد كه ترا بكشم، اي پيشواي گمراهي و معدن كفر و سركشي و دوستدار ابوتراب! من، تو و يارانت را خواهم كشت مگر اينكه از كفر


خود بازگرديد و علي را لعنت كنيد و از او بيزاري بجوئيد»!

«حجر و برخي از يارانش كه نمونه هاي بارز ايمان و اعتقاد به خدا بودند، با هم يكصدا فرياد برآوردند كه «تحمل شمشير تيز براي ما گواراتر است از آنچه تو ما را به آن مي خواني و ورود بر خدا و پيامبر و جانشين او از افتادن در آتش دوزخ را بهتر مي دانيم».

حجر بيش از كشته شدن درخواست مهلتي براي وضو و نماز كرد زيرا كه او نماز بسيار بجا مي آورد.

آنها پذيرفتند و حجر به نماز ايستاد، نمازي طولاني و بااخلاص! پس از پايان نماز گفت:

«بخدا قسم تا كنون نمازي چنين سبك و كوتاه نخوانده ام و اگر مي دانستم كه مرا به فرار از مرگ متهم نمي كنيد نمازم را طولاني تر بجاي مي آوردم.

آنگاه به نيايش پرداخت واز كساني كه او را به دشمن مكار تسليم كرده اند به خدا شكايت كرد و افزود:

«بار خدايا از پيشگاه تو براي امت خود سعادت مي طلبم. مردم كوفه بر ضد ما گواهي دادند و مردم شام ما را مي كشند، بخدا سوگند اگر مرا بكشيد من نخستين كسي از سربازان و سواران اسلامي هستم كه در سرزمين مفتوحه خود كشته مي شوم و من اولين مردي هستم كه سگان اين ناحيه به من پارس كردند».

اين جملات آتش خشم جلاد كينه توز را شعله ورتر ساخت و مكرر از حجر و يارانش خواست كه اظهار ندامت نمايد و از علي برائت جويند شايد از اين مخمصه خلاصي يابند، ولي آنها هرگز كلمه اي ساز شكارانه كه خشم خداي را بر


انگيزد بر زبان نراندند. [22] .

شمشير بر گردن حجر فرود آمد و آخرين سخني كه از حلقوم او برآمد اين بود:

«زنجيز آهنين را از من برنداريد و خونهايم را نشوييد كه مي خواهم معاويه را با همين حال در صراط ديدار كنم». [23] .

سرانجام حجر و شش تن از يارانش به جهت دينداري و آزدگي به شهادت رسيدند و برگ زريني بر كارنامه خود و ورق سياهي به دفتر اعمال فرزند ابوسفيان افزودند. [24] .

همچنين امام حسين (ع) در نامه خود به معاويه، كشتن عمرو بن حمق خزاعي، همان مرد آگاه و دين باور و زاهدي را يادآور مي شود كه در ميان ياران پيامبر به پارسايي و پرهيزگاري نامور و مورد علاقه و مشمول دعاي آن حضرت بود. عمرو، همچنين در زمره ياران برگزيده ي اميرمؤمنان قرار داشت آنگونه كه حضرتش درباره او چنين دعا كرد:

«خدايا دلش را به نور تقوي روشن گردان و راه راستت را به او بنما!» [25] .

امام علي (ع) همواره به بزرگداشت عمرو مي پرداخت و او را بر ديگران مقدم مي داشت، روزي به او فرمود: «اي كاش در سپاه من صد نفر مانند تو بودند!»

عمرو درباره وفاداريش نسبت به امام (ع) عرضه داشت:

«اي اميرمؤمنان، به خدا سوگند ترا براي دنيا و مقامي كه در پيشگاهت دارم دوست نمي دارم بلكه به جهت پنج امتياز بزرگي كه داري به تو مهر مي ورزم تو نخستين كسي هستي كه ايمان آوردي و پسرعموي پيامبر خدايي و در ميان مهاجر و انصار از همه برتر و بزرگتري، تو همسر فاطمه دخت پيامبر و پدر ذريه ي باقيمانده از رسول


خدايي، اگر من از كوههاي بلند واستوار بالا روم و از درياهاي مواج و پهناور بگذرم تا دشمنت را خوار سازم و محبت تو را بيان دارم از حق فراواني كه تو بر عهده ي من داري فقط اندكي را به جا آورده ام» [26] .

چون زياد به حكومت كوفه رسيد و به تعقيب و كشتار بزرگان شيعه پرداخت، عمرو از هراس كشتار بيرحمانه ي زياد به همراهي رفاعة بن شداد به مدائن گريخت و چندي در آنجا به سر برد و بعد هر دو به جانب موصل فرار كردند و پيش از آن كه به موصل برسند در كوهستاني فرود آمدند تا اندكي بياسايند، خبر به بلتعة بن ابي عبدالله عامل دست نشانده معاويه رسيد، و او به تعقيب آنها پرداخت. رفاعة بن شداد كه نيرومند و جوان بود با اصرار عمرو موفق به فرار شد، ولي عمرو بن حمق را دستگير و نزد عبدالرحمن بن عبدالله ثقفي حاكم موصل فرستاد. حاكم او را شناخت و بي درنگ نامه اي به معاويه نوشت و اين موضوع را به اطلاع وي رسانيد. معاويه ضمن متهم كردن عمرو به شركت در قتل عثمان نوشت:

«عمرو خودش مي داند كه با نيزه اي كه در دست داشته نه ضربه بر عثمان بن عفان نواخته است. ما هم نمي خواهيم بيش از اين به او تجاوز كنيم، شما هم نه ضربه نيز همانگونه بر او وارد سازيد.»

عبدالرحمن، او را بيرون آورد و دستور داد فرمان ياد شده را اجرا كردند ولي عمرو در ضربت نخستين يا دوم جان سپرد [27] سپس سرش را بريدند و براي معاويه به شام فرستادند و معاويه فرمان داد تا سر عمرو را در شام و نواحي آن بگردانند و اين نخستين سري بود در اسلام كه گردانيده شد. [28] .


معاويه دستور داد تا سر عمرو را براي همسرش كه در زندان بسر مي برد بفرستند، آنها هم سر بريده را به دامان آمنه دختر شريد همسر عمرو انداختند. و او كه از جريان امر تا آن هنگام بي خبر بود، چو چشمش به سر بريده ي شوهر افتاد سرآسيمه با چشمي اشكبار چنين گفت:

«اي واي و اندوه از مظلوميت تو در اين دنياي پست و اين تنگناي دردناكي كه جباران فراهم ساخته اند». آنگاه مأموران را مخاطب قرار داد و گفت: «شما شوهرم را مدتي دراز از من دور ساخته ايد و اكنون سر بريده اش را برايم به ارمغان مي آوريد، درود و سلام بر همسري كه مرا هميشه دوست مي داشت و امروز هم به ديدار من آمده تا هرگز از يادش نبرم».

نوشته اند، همسر عمرو براي معاويه نفرين فرستاد و معاويه دستور جلب او را داد، ميان اين زن شجاع و معاويه گفت و گوي تندي پيش آمد كه در تاريخ ثبت گرديده است [29] .

امام حسين (ع) در بخشي ديگر از نامه اعتراض آميز خود به معاويه، مسأله الحاق «زياد» به ابوسفيان را يادآور مي شود كه از رسواييهاي حكومت معاويه بود، زيرا كه زياد فرزند سميه را نخست به شوهر مادرش «عبيد!» منتسب ساختند و او را «زياد بن عبيد» خواندند، ولي از آنجا كه «سميه» به روسپي گري اشتهار داشت، مردم اين انتساب را باور نكردند و وي را «زياد بن سميه» ناميدند و سپس «زياد بن ابيه» خواندند. بعدها ابومريم شراب فروش فاش ساخت كه زياد فرزند نامشروع ابوسفيان است و معاويه به استناد شهادت وي، زياد را به برادري پذيرفت و او را والي بصره، خراسان، و سيستان كرد و پس از اندكي، ولايت هند، بحرين، عمان و


سرانجام كوفه را نيز بدانها افزود. [30] .

و اين همان حاكم جنايتكار و ستمگري است كه معاويه را براي قلع و قمع آزادگان و شيعيان گماشت و او اين مأموريت را با قساوت هر چه تمامتر به پايان برد چنانكه امام حسين (ع)در بخش پاياني پاسخ معاويه، افزون بر تقبيح مكرر خشونت و خودكامگي و درنده خويي رهبر امويان، ولايتهدي يزيد را مورد اعتراض شديد قرار مي دهد و تجاهر او به فسق و فساد را، دليل بر عدم لياقت و كفايت وي براي خلافت مي شمارد.

نوشته اند: يزيد كه ديد حسن بن علي (ع) از شرابخواري و سگ بازي او ياد كرده است به پدرش گفت: نامه اي به حسين بنويس و در آن او را تحقير كن! معاويه به يزيد پاسخ داد:

من چگونه از حسين بن علي عيبجويي و بدگويي كنم؟ بخدا سوگند من هيچگونه عيبي در وي نمي بينم «فوالله ما اري فيه موضعا للعيب» [31] .

راستي هم حسين (ع) آنچنان پاك و بزرگوار بود كه دوست و دشمن زبان به مدحش مي گشودند و قدحش را جايز نمي شمردند، بويژه آن كه بارها ستايش او را از زبان پيامبر شنيده بودند و عشق آن حضرت را نسبت به اين نواده عزيزش به چشم ديده بودند.

امام حسين (ع) به اعتراض هاي خود نسبت به كردارها و رفتارهاي ناپسند رژيم اموي ادامه داد تا آن جا كه در سالهاي آخر عمر معاويه از همه كساني كه رسول خدا (ص) را ديده بودند و از اصحاب پيامبر و يا از فرزندان آنها در سرزمينهاي


اسلامي بشمار مي آمدند دعوت كرد تا در منا گرد هم آيند.

نوشته اند كه حدود هزار نفر از صحابه و تابعان در پاسخ به اين دعوت حاضر شدند. آن حضرت در اين اجتماع بزرگ، سخنراني پرشوري را ايراد كرد كه در كتابهاي روايي، بخش هايي از آن نقل شده است.

برخي بر اين باورند كه بخش نخست اين خطبه همان است كه در كتاب سليم بن قيس هلالي متوفاي متوفاي سال 90 هجر نقل گرديده و به فضايل اميرمؤمنان علي (ع) اختصاص يافته، سپس مرحوم طبرسي متوفاي 588 خلاصه آن را در كتاب احتجاج آورده است و بعد از او علامه مجلسي (ره) به مناسبت جنايات معاويه متن كامل بخش مزبور و مقدمه آن را از سليم بن قيس نقل كرد است. [32] .

ولي به گمان ما گرچه در عظمت و جلالت شأن و وثاقت سليم بن قيس ترديد نيست، اما اين پرسش وجود دارد كه: آيا آنچه امروز به عنوان كتاب سليم در بازار نشر وجود دارد واقعا همان كتاب سليم بن قيس هلالي معهود است؟

يكي از راههاي ايجاد اعتماد در اين گونه موارد، تحقيق تطبيقي و انتقادي متن است؛ يعني كتاب بر متون و نصوص روايي معتبر، عرضه و تطبيق گردد تا سره از ناسره بازشناخته شود.

در موضوع ياد شده، شايد تأييد طبرسي و مجلسي، روايت مزبور را تقويت كند، اما با توجه به اينكه كتب معتبر قدمايي به آن اشاره اي نكرده اند، دشوار بتوان آن را قطعي تلقي كرد. خصوصا آن كه محور بحث، مسأله امامت و ذكر فضائل و مناقب علي (ع) و دفاع از حقيقت و حقانيت اوست.

اينگونه احاديث مي بايست در آثاري مانند كتاب الحجه كافي كه اصرار بر نقل


حيدث از كتاب سليم داشته، ياد مي گرديد.

به هر حال آنچه وافي به مقصود ما است سخنان حماسي و شورانگيز و اعتراض آميز امام حسين (ع) است كه خوشبختانه در كتب معتبري چون تحف العقول نقل گرديده است، امام در آن سخنراني دانشمندان مسلمان را مورد خطاب قرار داد و از آنها خواست تا از گفتار خداوند پند گيرند و به سرنوشت ملايان و احبار يهود بنگرند كه چگونه به جهت ترس و آز، مردم را از گناه، و ستمكاران را از بيداد و تباهي بازنداشته و از اينرو مورد نكوهش خداي متعال واقع شدند

[33] در حالي كه خداوند دستور مي دهد از مردم نترسيد و از من بترسيد [34] و فرموده:

مردان و زنان مؤمن دوستان همديگرند، امر به معروف و نهي از منگر مي كنند. [35] .

آنگاه امام (ع) افزود: «خداوند به امر به معروف و نهي از منكر به عنوان يك فريضه سخن آغاز كرده چه! مي دانسته اگر اين فريضه بجاي آورده شود و برپا گردد، همه فرايض از آسان و دشوار بپاي داشته مي شوند، و اين براي آن است كه امر به معروف و نهي از منكر، دعوت به اسلام است و نيز رد مظالم و مخالفت با ستمگر و توزيع عادلانه بيت المال و غنايم و گرفتن زكات و ماليات و به مصرف رسانيدن بجاي آن را همراه دارد.

اي گروه نيرومند! شما مردمي هستيد به دانش مشهور، و به نيكي نامور، و به خيرخواهي معروف، و بخاطر خدا در دلهاي مردمان مهابتي داريد، شرافتمند از شما حساب مي برد و ناتوان شما را گرامي مي دارد و آنكه هم درجه شماست و نيازمند به شما نيست شما را بر خود ترجيح مي دهد. شما واسطه برآوردن حوائج


هستيد هنگامي كه از پاسخ به حاجت حاجتمندان خودداري شده باشد، و با هيبت پادشاهان و بزگواري بزرگان در راه گام برمي داريد.

آيا اينها همه سبب نمي شود كه مردم اميدوار باشند كه شما قيام به حق نماييد؟ و اگر از بيشتر حق او كوتاهي ورزيد، حق امامان را سبك شمرده ايد. اما حق ناتوانان را از بين مي بريد ولي حق خويش را به خطر انداختيد و نه براي رضاي خدا با عشيره اي در افتاديد. شما از خداوند، بهشت، همنشيني با پيامبران و امامان، و رهايي از عذاب او را آرزو مي كنيد. اي آرزومندان! براستي من مي ترسم انتقام الهي بر شما فرود آيد؛ زيرا شما به درجه اي از كرامت خدايي رسيده ايد كه بدان بر ديگران برتري داريد، كساني هستند كه ايمان به خداوند دارند اما گرامي نشدند ولي شما بخاطر خدا در ميان بندگان او ارجمند شديد، حال كه مي بينيد پيمانهاي خدا شكسته شده پس چرا آشفته نمي شويد؟ در صورتي كه اگر برخي از تعهدات پدرانتان ناديده گرفته شود شيون مي كنيد و هم اكنون تعهد و رسالت پيامبر (ص) خوار و بي مقدار شمرده شده، كور و كرها و زمين گيرها در شهرها بي سرپرست مانده و كسي به آنها رحم نمي كند، شما درخور موقعيت خويش كار نمي كنيد و به كسي هم كه به مسؤوليت خود عمل مي كند، اعتنا نمي نماييد و با مداهنه و سازشكاري خويش را آسوده ساخته ايد. همه اينها از آن اموري است كه خداوند به بازداشتن از آنان دستور داده و همگي را به پيشگيري امر كرده است و شما از آن غفلت داريد.

مصيبت شما از همه مردم بيشتر است براي اينكه موقعيت و مقام علمي دانشمندان را حراست نكرديد و اي كاش در اين راه كوشش كرده بوديد.

اين براي آن است كه مجاري امور و احكام بدست دانشمندان و علماي رباني است كه امين بر حلال و حرام او هستند و بايد زمام امور به دست آنها باشد و شماييد كه


اي مقام از شما گرفته شده و آن از شما ستانده نشده مگر بواسطه جدا شدنتان از حق و اختلافتان درباره روش پيامبر، با وجود دليل روشن.

اگر شما بر آزار شكيبا باشيد و در راه خدا پايداري كنيد، زمام امور خدا به شما بازگردد و از سوي شما اجرا شود و در كارها به شما رجوع گردد، ولي شما ستمگران را در مقام خويش جاي داديد، و امور حكومت خدا را به آنان واگذارديد، حال آنها به شبهه كار مي كنند و بسوي شهوتها به پيش مي روند، آنان را اينچنين مسلط كرده، براي اينكه از مرگ فرار كنيد و در دنيا خوش گذراني نماييد. دنيايي كه از شما جدا خواهد شد.

ناتوانان را در چنگ آنها انداختيد تا برخي را برده و مقهور خويش سازند و گروهي را براي لقمه ناني مغلوب نمايند. مملكت و نظام آن را بر طبق انديشه و نظر خود، زيرورو كنند و رسوايي هوسراني را بر خويش هموار سازند، پيروي از اشرار و بي پروايي بر خداي جبار را پيشه خود كنند ودر هر شهر سخنوري چيره دست بر منبر فرستند، پس همه سرزمينها زير پاي آنان و دستشان در سراسر آن باز است. و مردم همه در اختيار ايشانند و دستي كه بر سر آنان فروكوبند، دفاع نتوانند كرد. برخي زورگو و كينه توزند و بر ناتوانان به سختي يورش برند. و برخي فرمانرواياني هستند كه به مبدأ و معاد اعتقاد ندارند.

شگفتا! و چرا در شگفت نباشم كه زمين در تصرف مردي دغل و ستمكار و ماليات بگيري نابكار است. و حاكمي است بر مؤمنان كه نسبت به آنها مهرباني ندارد. و خدا در آنچه ما كشمكش داريم حاكم باد و او به حكم خود در اين درگيري قضاوت كناد.

بارخدايا! تو خود مي داني كه آنچه از سوي ما اظهار شده براي رقابت در سلطنت نيست و به خاطر دنياطلبي نيز نمي باشد؛ ولي براي آن است كه دين تو را برپا ببينيم


و سرزمينهاي تو را اصلاح نماييم و بندگان ستمديده تو را آسوده گردانيم. و به واجبات و روش و احكام تو عمل شود.

شما اي گروه! بايد ما را در اين راه ياري كنيد و به ما حق بدهيد. نيروي ستمكاران بر سر شماست و مي كوشند نور پيامبرتان را خاموش كنند و خدا ما را بس است و بر او توكل داريم و به درگاه او بازمي گرديم و سرانجام به سوي اوست» [36] .

امام حسين (ع) در اين خطابه، چند موضوع را خاطر نشان مي سازد:

الف؛ عبرت از سرنوشت روحانيون و احبار يهود كه به جهت ترس و آز و دنياپرستي، مردم را از گناه و بيدادگران را از ستمگري و فساد گستري بازنداشته، و به همين جهت مورد مذمت حضرت حق قرار گرفته اند.

امام (ع) انحرافات فكري و اخلاقي ملايان و روحانيون يهود را هشداري براي علماي اسلامي مي شمارد و آنان را از دنيا پرستي و لذت گرايي كعه سبب ترس و سكوت در برابر نابهنجاريهاي اجتماعي است برحذر مي دارد.

ب؛ امام (ع) همچنين به مفهوم درست و دقيق امر به معروف و نهي از منكر اشاره مي كند و آن را شامل فراخواندن مردم به اسلام، رد مظالم، ستيز با ستمگر، تلاش براي عدالت اقتصادي و اجتماعي مي داند. بنابراين، امر به معروف و نهي از منكر بسي گسترده تر از نصايح كوچك و شخصي، و فراتر از معناي متداول آن مي رود. بي ترديد تحقق چنين اموري، نياز به قدرت دارد و كسب قدرت از طريق مشروع، ساز و كار ويژه خود را طلب مي كند كه ممكن در يك فرايند طولاني صورت پذيرد، و معمولا طلايه داران نهضتهاي اصلاحي خواهان نتايج فوري نيستند بلكه راهگشايان و بنيانگذاران نظامي هايي هستند كه مي بايست توسط مردم در شرايط


فكري، فرهنگي و تاريخي مناسب شكل گيرد.

ج؛ فرهيختگان و دانشمندان ديني در برابر نابساماني هاي اجتماعي مسؤولند و در نتيجه وظيفه ي بيدارگري و مبارزه با فساد و خشونت و خودكامگي را برعهده دارند و از آن مهمتر، هدايت فكري و مرامي مردم براي دستيابي به نظام صالح سياسي، از رسالت هاي آنان به شمار مي آيد و اين پيماني است كه خداوند برعهده علماي اسلامي گذارده است. بهمين جهت امام (ع) از اين كه مي بيند مديريت و حاكميت جامعه اسلامي در اختيار شخصي خودكامه، زردوست، تزويرگو،: زورمدار و خشونت گرا قرار گرفته است اظهار شگفتي مي كند و از نخبگان و دانشوران مسلمان مي خواهد كه نسبت به واقعيت هاي تلخ و زشت و نارواي محيط خود واكنش مناسب نشان دهند.

ج؛ امام حسين (ع) در پايان اين خطابه تاريخي، هدف از موضعگيري در برابر رژيم خودكامه يزيد را حركتي اصلاح طلبانه و احياگرانه معرفي مي كند، و با صراحت مي فرمايد: «اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا منافسا في سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح في بلادك و يأمن المظلون من عبادك و يعمل بفرائضك و سننك و احكامك»

اين عبارات تكرار همان جملات پرطنيني است كه پيشتر نيز پدر بزرگوارش علي (ع) نيز در خطابه اي ماندگار به كار برده بود. [37] .

سيدالشهدا (ع) هم در سخنان خويش با رد هر گونه شائبه خودخواهي و قدرت طلبي، احياي انديشه و عمل ديني و اصلاح جامعه اسلامي را مهمترين هدف خود مي شمارد. بنابراين امام حسين (ع) چونان پيامبران و ديگر امامان، يك


مصلح بزرگ اجتماعي است كه نسبت به نابهنجاري هاي جامعه معترض است و بر آن است كه به هر شيوه ممكن در جهت اصلاح آنها گام بردارد، آنچنان كه در عبارات اخير، در كنار برپا داشتن معالم و معارف ديني، از تأمين حقوق مظلومان و محرومان سخن گفته است.


[1] براي توضيح بيشتر ر.ك: مجله حكومت اسلامي(ويژه نامه انديشه سياسي عاشورا، دفتر دوم) مقاله منطق حسيني رويارو با خشونت و خودكامگي، محمد جواد صاحبي، سال هفتم، شماره 26، زمستان 71، ص 158 -141.

[2] امام علي (ع) در خطابه اي به اين خشونت جاهلي اشاره دارد. ر.ك: نهج البلاغه خطبه 26.

[3] تاريخ بغداد: خطيب بغدادي، ج 2، ص 204.

[4] ترجمة الحسين من كتاب طبقات الكبير، ر.ك: ترثنا، ش 10، ص 137. مناقف ج 6، ص 17. بخش اخير روايت ياد شده در كتاب هاي ديگر حديثي شيعه و سني آمده است، از جمله، ر.ك: سنن ترمذي، ج 5، ص 658، حديث 3775، ترجمة الامام الحسين من تاريخ مدينه، دمشق، ص 107.

[5] مناقب، ج 4، ص 71. و نيز: ترجمة الامام الحسين من تاريخ مدينه، دمشق، ص 107.

[6] فصول المهمه، ابن صباغ، ص 153.

[7] المحجة البيضاء، ج 3، ص 366 و 367.

[8] حلية المتقين، محمد باقر مجلسي، ص 57.

[9] مكارم الاخلاق، طبرسي، ص 25.

[10] انسان كامل، مرتضي مطهري، ص 168.

[11] سيره نبوي، مرتضي مطهري، ص 29.

[12] همان، 139.

[13] قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه 159.

[14] برترين هدف در برترين نهاد، عبدالله علايلي، ترجمه سيد محمد مهدي جعفري؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران 1371 ص 114، به نقل از: شمائل النبويه؛ ترمذي.

[15] قرآن، سوره آل عمران، آيه 144.

[16] نهج البلاغه: خطبه 3، ترجمه ي آيتي، ج 1، ص 15.

[17] سفينة البحار، ج 1، ص 586.

[18] الامامة و السياسه. ابن قتيبه دينوري ص 156، انساب الاشراف، ج 2، ص 744.

[19] اصابه 313 / 1، امام حسن، باقر شريف ج 2، ص 426.

[20] خورنق و سدير، دو كاخ است كه آنها را نعمان بن امرء القيس در نزديك حميره ساخته و گفته مي شود كه از بناهاي شاپور است كه براي بهرام گور به دست سنمار بنا شده.

[21] مروج الذهب ج 2، ص 7. مي گويند اين اشعار را هند دختر زيد انصاري در رثاي حجر سروده است، زندگاني امام حسن، باقر شريف، ص 644.

[22] كامل 192 / 3.

[23] استيعاب 256 / 1.

[24] درباره مبارزات و شهادت حجر بن عدي و يارانش از كتاب زندگاني امام حسن، اثر باقر شريف الفرشي، ج 2، ص 444 -435 بهره گرفته ايم.

[25] سفينة البحار، 360 / 2.

[26] زندگاني امام حسن، ج 2، ص 458.

[27] زندگاني امام حسن، ج 2 ص 459 به نقل از تاريخ طبري.

[28] استيعاب، 517 / 2.

[29] ر.ك: زندگاني امام حسن، ج 2، ص 457 -462.

[30] تاريخ فخري، محمد بن علي بن طباطبا (ابن طقطقي) ترجمه محمد وحيد گلپايگاني، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران 1360 ص 152.

[31] رجال كشي، چاپ نجف، ص 49.

[32] محمد صادق نجمي، خطبه حسين بن علي در مني، بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي 1379 ش.

[33] ر.ك: قران، سوره ي مائده، آيه 66 و 81.

[34] ر.ك: همان، آيه 47.

[35] ر.ك: سوره توبه، آيه 72.

[36] تحف العقول، ص 237 - 239.

[37] نهج البلاغه، خطبه 131.