کد مطلب:142034 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:132

شگرد ابن زياد در ورود به كوفه
رفت و آمدهاي ميان مكه و كوفه و اخبار و پيامهايي كه درباره آمدن امام حسين (ع) به آنجا مي رسيد، سبب لحظه شماري و افزايش شوق ديدار در مردم گرديده بود. در همين روزهاي پر از اضطراب و انتظار، عبيدالله بن زياد نيز گروهي از مردم كوفه از جمله عبدالله بن حارث بن نوفل، و شريك بن اعور را كه از شيعيان علي (ع) بود، براي همراهي خويش برگزيد و از بصره به جانب كوفه حركت كرد. [1] .

چون به نزديكي شهر رسيد، لباس خود را به گونه پوشش اهل حجاز در آورد. [2] و در حاليكه عمامه سياه بر سر داشت و صورت خويش را پوشانيده بود شبانگاه به كوفه وارد شد و چنان وانمود كه حسين (ع) است.

مردم كوفه كه چشم به راه حسين (ع) بودند به جاي آن حضرت، از عبيدالله استقبال كردند و هر گروهي كه او را مي ديدند به وي سلام مي دادند و مي گفتند: خوش آمدي اي پسر رسول خدا! خداوند مقدم تو را مبارك گرداند! آنها به گمان اينكه حسين (ع) است به اندازه اي خوشرويي نشان دادند و خوش آمد گويي گفتند كه عبيدالله را ناراحت كرد، از اينرو هنگامي كه جمعيت بسيار شدند، مسلم بن عمرو باهلي كه از همراهان او بود فرياد زد:

دور شويد! اين امير عبيدالله بن زياد است.


همان شب، عبيدالله، خود را به قصر رسانيد در حالي كه گروهي از مردم به گمان آن كه او حسين است، وي را همراهي مي كردند.

چون نعمان بن بشير از ورود اين گروه به شهر و پيشروي آنها به سوي قصر آگاه شد، در را بست. آنگاه يكي از همراهان عبيدالله فرياد زد: در را بگشاييد!

نعمان بر بام قصر رفت و از آنجا به آنان نظر افكند، او هم پنداشت كه حسين (ع) آمده است، از اينرو گفت:

از اينجا دور شو! كه به خدا سوگند اين امانتي كه به من سپرده شده است را به تو واگذار نخواهم كرد و جنگيدن با تو را دوست ندارم.

عبيدالله كه تا اين زمان هيچ نمي گفت نزديكتر آمد، و نعمان هم به لب بام خود را نزديك ساخت، در اين هنگام عبيدالله به سخن آمد و گفت: در را بگشاي كه ديگر زنده نباشي كه دري را باز كني!

كسي كه پشت سر او بود، سخن وي را شنيد، و دانست كه او حسين (ع) نيست، از اينرو به آنها كه به گمان حسين (ع) در پي عبيدالله آمده بودند رو كرد و گفت: اي گروه! سوگند به خدايي كه جز او خدايي نيست، اين پسر مرجانه است! [3] .

مردم چون او را شناختند، بر وي ريگ انداختند. [4] اما نعمان پس از آنكه دريافت او عبيدالله است، در را گشود و عبيدالله به داخل قصر وارد شد.

پس از آن درب قصر را به روي مردم بستند و آنها با افسردگي راه خانه هاي خويش را در پيش گرفتند.

چون صبح فرارسيد، و مؤذن اذان گفت، بانگ نماز جماعت سر دادند، و مردم گرد آمدند. آنگاه ابن زياد به منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خداوند اينگونه سخن


آغاز كرد:

اما بعد، پس به راستي كه اميرالمؤمنين مرا بر شما حاكم گردانيده و شهر و مرزها و بيت المال شما را به من سپرده و دستور داده كه داد مظلومان بستانم و نياز محرومان برآورده سازم و به سخن شنوان و فرمانبرداران شما نيكي كنم و با گردنكشان شما سخت گيري نمايم، و من فرمان او را پيروي كرده و آنرا در ميان شما بكار مي گيرم. و من براي نيكان و فرمانبرداران شما همچون پدري مهربان خواهم بود، و تازيانه و شمشيرم براي كسي است كه فرمان مرا ناديده انگارد و با دستورات من به مخالفت برخيزد؛ پس هر كس از خويش هراسان باشد، كه راستي هشداري است براي تو، نه آنكه وعده داده شود و عمل نگردد. [5] .

سپس افزود: به اين مرد هاشمي، گفتار مرا برسانيد تا آنكه از خشم من بترسد، مقصود وي از هاشمي، مسلم بن عقيل (رض) بود.

آنگاه از منبر فرود آمد و بر سرشناسان مردم سخت گرفت و گفت: نام كساني از شما كه هوادار اميرمؤمنان (يزيد) هستند و كساني كه از خوارج مي باشند و ترديد در دلها ايجاد مي كنند و انديشه مخالفت و آشفتگي در سر مي پرورانند را براي من بنويسيد و سپس آنها را بياوريد تا نظر خود را نسبت به ايشان اعلام كنيم. و هر كس كه نام افراد زيردست خويش را براي ما ننويسد، بايد ضمانت دهد كسي از افراد زير پوشش وي به مخالفت با ما برنخيزد، و از آنها آشوب به پا نكند، و گرنه، ذمه ما از او برداشته شود و خون و مال وي براي ما حلال گردد. و هر شخصيت صاحب نفوذي كه در حوزه قدرتش، كسي يافت شود كه بر اميرمؤمنان يزيد، خروج نمايد، و او را به نزد ما نياورد، بر درگاه خانه اش به دار كشيده خواهد شد و آنچه را كه از پيش


دريافت مي داشته، ملغي گردد [6] و به عمان الزاره كه (كنايه از منطقه اي است بد و آب و هوا و پر از بيشه شير) فرستاده شود. [7] .

به دنبال اين سخنان گروهي از مردم كوفه را بازداشت كرده و همان ساعت آنان را كشت.

[8] .


[1] ارشاد ص 206، طبري، ج 5، ص 354.

[2] فصول المهمه، ابن صباغ، ص 184.

[3] ارشاد، ص 206، طبري، ج 5، ص 360.

[4] مروج الذهب، ج 3، ص 57.

[5] ارشاد، ص 206.

[6] ارشاد، ص 206 و 207.

[7] كامل، ج 4، ص 25.

[8] فصول المهمه، ص 185.