کد مطلب:142040 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:141

شهامت مسلم
ديري نگذشت پسر آن زن از راه رسيد و ديد مادرش در آن اطاق خيلي رفت و آمد مي كند.

پسر گفت: به خدا سوگند كه اين رفت و آمد بسيار تو به اين اطاق، مرا به ترديد افكنده، به راستي مسئله مهمي براي تو روي داده است؟

- پسرم! از اين موضوع بگذر.

- به خدا! بايد به من بگويي چه خبر است؟

- تو كار خود را پيش بگير و از من چيزي در اين باره مپرس.

پسر باز هم پافشاري كرد.

زن گفت: پسرم! پس مبادا از چيزي كه به تو مي گويم كسي را آگاه كني.

- باشد، به كسي نمي گويم.

زن او را سوگند داد و پسر هم سوگند خورد. آنگاه ماجرا را به وي خبر داد.


پسر آسوده خاطر گشت و پس از آن، به پهلو خوابيد و خاموش شد.

مردم از دور و بر مسلم پراكنده شدند. كمي بعد از ابن زياد دريافت كه از سر و صداي ياران فرزند عقيل كه پيش از آن به گوش مي رسيد خبري نيست. از اينرو به پيروان خود گفت: به پشت بام برويد و ببينيد آيا از آنها كسي به چشم مي خورد؟ آنها اطاعت كردند و از پشت بام به بيرون نگاه كردند ولي كسي را نديدند.

ابن زياد گفت: خوب نگاه كنيد، شايد در تاريكي و زير سايه بانها براي شما كمين كرده باشند. آنها بر پشت بام مسجد رفتند و تخته هاي آن را كندند و به كمك شعله هاي آتشي كه به دست داشتند، به درون آن نگريستند ولي از آنجا كه شعله هاي آتش گاهي روشنائي مي بخشيد و گاهي هم آنگونه كه آنها مي خواستند نور نمي داد، ناگزير چراغها را به سقف آويزان كردند و دسته هايي از ني هاي بلند را به ريسمان بسته و آتش زدند تا نور آنها به زمين برسد. پس از انجام اين كار، همه سايه اندازهاي مسجد، از دور و نزديك و وسط، حتي زير منبر را گشتند و چيزي نديدند. پس از اطمينان، ابن زياد را از پراكنده شدن مردم آگاه كردند. پس درب مسجد را گشودند و عبيدالله با يارانش به مسجد در آمدند، عبيدالله به بالاي منبر رفت و به اطرافيانش گفت كه بنشينيد تا وقت نماز عشاء برسد و به عمرو بن نافع دستور داد كه فرياد بزند: هر مردي از نگهبانان و سران قبايل و بزرگان شهر و جنگجويان كه نماز را جز در مسجد بپا دارد خون خود را هدر داده است. ساعتي بيش نگذشت كه مسجد پر از مردم شد، پس از آن منادي او ندا داد كه: نماز را بپا داريد و نگهبانانش پيش روي او ايستادند، و به ايشان دستور داد كه از او نگهباني كنند و مراقب باشند كسي ناگهان بر وي يورش نياورد.

پس از پايان نماز به منبر رفت و خدا را سپاس و ستايش كرد، آنگاه گفت:

براستي كه پسر عقيل، اين كوتاه انديش نادان را ديديد كه چگونه زشتي و دو


دستگي به وجود آورد؟ پس آن كسي كه مسلم در خانه او يافت شود، جان و مالش در امان نيست و هر كه او را نزد ما آورد، خون بهايش را به او مي دهيم، پروا پيشه كنيد اي بندگان خدا! و به پيروي و بيعت خويش پاي بند باشيد، و راه جان باختن پيش پاي خود قرار ندهيد. اي حصين بن نمير! [1] مادرت بر تو بگريد. اگر دري از دروازه هاي كوفه باز بماند و اين مرد بتواند از آن خارج شود و او را نزد من نياوري مي داني كه چه مي شود؟ من تو را بر همه خانواده هاي كوفيان مسلط كردم، پس ديده باناني بر كوچه ها و دروازه هاي كوفه بگمار و چون فردا صبح فرارسيد در گوشه و كنار شهر به جستجو بپرداز تا اين مرد را بيابي و نزد من آري.

آنگاه ابن زياد به قصر رفت و براي عمرو بن حريث پرچمي بست و او را امير بر مردم كرد.

بامداد كه شد، ابن زياد، در قصر خويش نشست و مردم را به حضور پذيرفت، افرادي بر او وارد مي شدند كه محمد بن اشعث از آن شمار بود. چون چشم عبيدالله به محمد اشعث افتاد گفت: خوش آمدي اي كسي كه در دوستيت نيرنگي نيست، سپس در كنار خويش نشانيد. فرزند طوعه نيز كه شب را به صبح آورده بود، به سوي عبدالرحمن بن محمد بن اشعث شتافت و او را از جاي مسلم بن عقيل آگاه كرد.

عبدالرحمن نيز در پي پدر به جستجو پرداخت تا او را در كنار ابن زياد يافت؛ پيش او رفت و آن راز را در گوش او فاش ساخت، ابن زياد نيز آن را شنيد و بر مطلب آگاهي يافت، از اينرو با عصايي كه در كنارش بود به محمد بن اشعث اشاره كرد و گفت: برخيز و هم اكنون او را نزد من بياور! محمد برخاست، ابن زياد قبيله محمد را نيز با او همراه كرد؛ زيرا كه مي دانست هر قبيله اي خوش ندارد كه مسلم در ميان


ايشان گرفتار شود، از اينرو عبيدالله بن عباس سلمي را با هفتاد مرد از قبيله قيس، به پشتيباني آنها فرستاد.

چون مسلم صداي سم اسبان و هياهوي مردان را شنيد، دانست كه آنها براي او آمده اند، پس با شمشير آهيخته به سوي ايشان آمد، آنان به درون خانه حمله بردند و مسلم به مقاومت پرداخت و بر آنان سخت گرفت. و آنقدر با شمشير بر آنان زد كه مجبور به عقب نشيني شدند و از خانه به بيرون گريختند.

دوباره پيش آمدند، و همچنان مسلم پايداري و سرسختي نشان داد. پس ميان او و بكر بن حمران احمري زد و خوردي پيش آمد، در آن حال بكر با شمشير ضربتي بر دهان آن حضرت وارد كرد كه لب بالا را شكافت و به لب پايين رسيد و دندان پيشينش را نيز جدا كرد.

مسلم بي درنگ ضربت سختي بر سر او وارد كرد و در پي آن چنان ضربتي بر گردنش زد كه تا نزديك شكمش را شكافت.

هنگامي كه اين چنين شجاعت و جنگاوري را از او ديدند، به پشت بامها رفته و او را با سنگ مورد حمله قرار دادند و در دسته هاي ني آتش افكنده و به جانب او انداختند.

مسلم كه اين ناجوانمردي را از ايشان ديد، با شمشير به ايشان يورش برد تا جايي كه محمد بن اشعث گفت:

به تو امان مي دهيم، خودت را به كشتن نده، ولي او به نبرد با ايشان ادامه داد و اين اشعار را بر زبان آورد:

سوگند ياد كرده ام كه كشته نشوم مگر در حال آزادگي.

من مرگ (در بستر) را چيز بدي مي دانم.

هر چيز سردي در اثر گرما به تلخي مي گرايد


شعاع آفتاب برمي گردد و خورشيد در جاي خود قرار مي گيرد.

هر مردي روزي با بدي ديدار خواهد كرد

تنها مي ترسم از آنكه به من دروغ بگويند و يا مرا بفريبند.

محمد بن اشعث در پاسخ اين اشعار گفت: به تو دروغ نگويند و فريب ندهند، به راستي اين گروه پسر عموي تواند و كشنده و زيان رساننده به تو نيستند.


[1] حصين بن نمير، رئيس پليس كوفه و از بني تميم بوده است.