کد مطلب:142041 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:159

اسارت مسلم
يكي از صفاتي كه براي مردم نقل مي كنند، خضوع آنان در برابر زور و قدرت قاهره است كه شايد به جهت تربيت و خوي قبايلي آنان بوده، زيرا از خصلت هاي جامعه قبايلي، تسليم شدن توده هاي مردم در برابر اراده رؤساي قبيله ها مي باشد.

اراده رئيسان قبايل نيز تابع منافع و مصالح خويش است، لذا قدرت هاي جابر براي چيره شدن بر مردم در چنين جوامعي، نخست به سراغ سران مي رفتند و با تهديد و تطميع، آنان را به تمكين وامي داشتند، چنانكه عبيدالله بن زياد چنين كرد.

اين اخلاق و عادت، سبب بروز نابهنجاري هاي روحي و رفتاي در ايشان بوده است، بگونه اي كه آنان همواره در برابر زيردست و مظلوم سركش، و در مقابل قدرت قاهر، خاضع و تابع بوده اند. تحول سريع و تلون مزاج آنها تحت تأثير همين عامل مي باشد.

البته افراد و گروه هاي فرهيخته و خود ساخته اي هم بوده اند كه با اراده اي استوار در برابر خشم و خشونت خودكامگان و زورمداران مقاومت مي كرده و از اصلاحگران و آزاديخواهان حمايت مي نموده اند و همه پيامدهاي آنان را به جان مي خريده اند، اما اين افراد و گروه ها همواره در اقليت بوده اند.

ولي از ياد نبايد برد كه در برخي از برهه ها اكثريت كوفيان بنا به شرايط ويژه تاريخي،


به پيروي از سران قبائل خويش كه مصلحت و منفعتي را منظور داشته اند، تسليم اراده مصلحان نيز مي گرديده اند. در هر صورت، تغيير رويكرد آنها، تابع چرخش شيوخ قبيله ها به سوي قدرت بوده است. اين ناپايداري و تغيير، كه گاه به عهد شكني مي انجاميده است در حوادث مربوط به مسلم بن عقيل و در بيانات آن حضرت به وضوح ديده مي شود:

مسلم در حاليكه دراثر اصابت سنگها بي رمق شده بود و توانايي ادامه جنگ را نداشت، خسته و مانده، پشت خود را به ديوار آن خانه تكيه داد.

محمد بن اشعث كه آن حالت را ديد، سخن پيشين خود را تكرار كرد و اظهار داشت: تو در اماني!

- درامانم؟

- آري!

آنگاه مسلم رو كرد و به گروهي كه همراه محمد بن اشعث بودند و گفت:

ايا براستي در امانم؟

همه آنها گفتند: آري، به جز عبدالله بن عباس سلمي كه گفت: مرا در اين كار نه شتر ماده و نه شتر نري است! و اين ضرب المثلي است در عرب، يعني من در اين زمينه نظري نمي توانم بدهم. مسلم گفت: اگر امانم ندهيد، هرگز دستم را در دست شما نمي گذارم. آنان استري آورده و مسلم را بر آن سوار كردند، سپس پيرامونش را گرفته و شمشيرش را از دستش كشيدند. گويا مسلم پس از اين ماجرا از خود نااميد شد و اشك از دو ديده فروريخت؛ سپس گفت: اين نخستين فريبكاري شماست.

محمد بن اشعث گفت: اميدوارم كه بر تو سختگيري نشود.

- چه اميدي؟ كو آن اماني كه داده بوديد؟ انا لله وانا اليه راجعون. اين گفت و گريست


عبدالله بن عباس سلمي به او گفت: هر كس جوياي آن چيزي باشد كه تو در جستجوي آن هستي، اگر هر چه برايش پيش بيايد، نبايد گريه كند.

- بخدا سوگند من براي خودم گريه نمي كنم و از كشته شدن نمي هراسم، اگر چه به اندازه يك چشم بهم زدن هم از بين رفتن خويش را دوست ندارم؛ ولي براي خاندان خود گريه مي كنم كه اينك به سوي من مي آيند، مي گريم بر حسين (ع) و خانواده او. پس از آن رو كرد به محمد بن اشعث و گفت: اي بنده خدا! من تو را در اين اماني كه داده اي ناتوان مي بينم، آيا به جاي آن كار خيري انجام مي دهي؟ تو ميتواني مردي را به جانب حسين اعزام كني تا از زبان من به او پيامي برساند؟ زيرا كه مي بينم اينك او به سوي شما در حركت است و يا فردا با خاندانش حركت خواهد كرد، پس به او بگويد: براستي فرزند عقيل مرا به سوي تو برانگيخته است و در حالي كه او در دست گروهي اسير بود كه كشتن خود را پيش از رسيدن شامگاه انتظار مي كشيد، مي گفت: پدر و مادرم به فدايت! تو و خاندانت برگرد، مبادا كه مردم كوفه تو را بفريبند، زيرا كه آنها اصحاب پدرت بودند ولي با او به گونه اي رفتار كردند كه براي جدا شدن از ايشان آرزوي مرگ و يا كشته شدن مي نمود، براستي كه مردم كوفه به تو دروغ گفتند. پس ابن اشعث به او گفت: به خدا سوگند آنچه را كه خواستي انجام مي دهم و ابن زياد را از اينكه من به تو امان داده ام آگاه مي گردانم.

با آن حال ابن اشعث، ابن عقيل را تا در قصر پيش آورد و اجازه براي ورود خواست، پس از آنكه به او اجازه دادند و بر ابن زياد وارد شد، و او را از ماجراي درگيري با مسلم و دستگيري وي و همچنين ضربتي را كه بكر بر لب و دندان آن جناب زده و اماني كه خود به مسلم داده بود، آگاه كرد.

عبيدالله گفت: تو را چه كار با امان؟ انگار ما تو را براي امان دادن به او فرستاده بوديم؟ ما تو را فرستاده ايم كه او را نزد ما بياوري و نه كار ديگري. محمد بن اشعث ساكت شد و


ديگر سخني نگفت.

مسلم را بسوي در قصر آوردند، در حالي كه تشنگي او را بي تاب كرده بود؛ جلوي در قصر مردمي به انتظار اجازه ورود نشسته بودند كه از آن شمار نام اين افراد ثبت شده است:

عمارة بن عقبة بن ابي معيط، عمرو بن حريث، مسلم بن عمرو، و كثير بن شهاب.

مسلم چون چشمش به كوزه آب سردي كه در آنجا بود افتاد، گفت: جرعه اي از اين آب به من بدهيد.

مسلم بن عمرو در جواب گفت: مي بيني كه اين آب چه اندازه سرد است، ولي به خدا قطره اي از آن را هرگز نخواهي چشيد تا آنكه از حميم جهنم بنوشي!

ابن عقيل به او گفت: واي بر تو! تو كيستي؟

پاسخ داد: كسي كه حق را شناخت به هنگامي كه تو آن را انكار كردي! و خيرخواهي كرد براي پيشوايش زماني كه تو به او خيانت ورزيدي! و پيروي از او كرد وقتي كه تو با او به مخالفت برخاستي! من مسلم بن عمرو باهلي هستم.

ابن عقيل گفت: مادرت به سوگ تو بنشيند! تو چه اندازه ستمكار، تندخو و سنگدل هستي؟ اي پسر باهله، تو به حميم و آتش هميشگي جهنم از من سزاوارتري، سپس نشست و به ديوار تكيه داد.

در اين هنگام، عمرو بن حريث، غلامش را فرستاد تا كوزه آبي را كه دستمال بر سر آن بود با كاسه اي آورد، آب را در قدح ريخت و به مسلم داد و گفت بنوش!

مسلم كاسه را گرفت، چون خواست از آن جرعه اي بنوشد، كاسه آب پر از خون دهانش شد، و نتوانست آن را بياشامد. يكي دو بار ديگر نيز آب آوردند، و همينگونه شد.

بار سوم كه آب آوردند، تا خواست بنوشد، دندانهاي پيشين در ظرف ريخت. پس


گفت: الحمدالله، اگر اين آب روزي من قرار شده بود، آن را نوشيده بودم.

در اين هنگام فرستاده ابن زياد بيرون آمد، و دستور داد، به درون قصر بياورندش.

چون وارد شد به عبيدالله به عنوان امير سلام نكرد.

يكي از نگهبانان به او گفت: چرا به امير سلام نمي كني؟

مسلم پاسخ داد: اگر بخواهد مرا بكشد براي چه به او سلام كنم؟ و اگر نخواهد مرا بكشد سلام من بر او بسيار خواهد بود. [1] .

برخي از مورخان پاسخ مسلم را اينگونه ثبت كرده اند: «به خدا سوگند او امير من نيست تا بر وي سلام كنم!»

با توجه به شجاعت مسلم و سخنان قبل و بعد او، به نظر مي رسد گفته اخير او به واقع نزديكتر باشد» [2] .

ابن زياد به او گفت: به جان خودم سوگند كشته خواهي شد.

- چنين مي شود؟

- بله.

- پس مرا بگذار تا به برخي از افراد قوم خويش وصيتي كنم.

- آنچنان كن.

پس نگاهي به هم نشينان عبيدالله كرد، و در ميان ايشان عمر بن سعد بن ابي وقاص را ديد، و به او چنين گفت:

اي عمر! براستي كه ميان من و تو خويشاوندي هست و اكنون حاجتي دارم كه برآورد آن بر تو واجب و بايد پنهاني آنرا بشنوي.


عمر از شنيدن سخن او خودداري كرد.

عبيدالله به عمر گفت: از توجه به حاجت پسر عمويت خودداري نكن.

عمر برخاست و با مسلم در گوشه اي نشست بگونه اي كه ابن زياد هر دوي آنها را مي ديد.

مسلم به او گفت: حقيقت آن است كه من در شهر كوفه وامي برگردن دارم، و آن هفتصد درهم است كه به هنگام ورود به شهر گرفته ام، پس شمشير و زره ام را بفروش و آن قرض مرا ادا كن، و هنگامي كه كشته شدم، جنازه ام را از ابن زياد بگير و به خاك بسپار؛ و كسي را به جانب حسين (ع) بفرست كه او را از اين سفر بازگرداند، زيرا كه من به او نامه نوشته ام و وي را آگاه كرده ام كه مردم با او هستند و هم اكنون مي بينم كه آن حضرت در راه است و به پيش مي آيد.

عمر به ابن زياد گفت: دريافتي كه به من چه گفت اي امير! براستي كه چنين و چنان سفارش كرد.

ابن زياد گفت: در حقيقت شخص امين خيانت نمي كند، ولي گاهي خائن امين قرار داده مي شود؛ اما، مال او در اختيار تو، از اينكه با آن خواسته ي او را برآورده سازي پيشگيري نمي كنم و اما درباره جسد او براي ما مهم نيست كه پس از كشته شدن او با آن چه مي كنند. و اما درباره حسين! اگر او از اينجا ما را بازنگرداند، ما هم او را بازنگردانيم. سپس خطاب به مسلم گفت: دم فروبند اي ابن عقيل! به درون اين مردم آمدي، و جمع آنان را پراكنده ساختي و اتحاد آنان را از هم گسيختي و گروهي را به جان گروه ديگر انداختي.

مسلم گفت هرگز! من براي آنچه تو گفتي نيامدم! ولي مردم اين شهر گمان دارند كه پدر تو نيكان ايشان را كشته و خونهاي آنان را ريخته و در ميان ايشان مانند كسري و قيصر (پادشاهان ايران و روم) رفتار كرده است. از اينرو به نزد آنان آمده ايم تا فرمان


عدل و داد دهيم و مردم را به قانون قرآن بخوانيم. [3] .

ابن اعثم كوفي، آورده است كه مسلم گفت: اي ابن زياد! دروغ گفتي، به خدا سوگند! معاويه به وسيله اجتماع امت به خلافت نرسيد، بلكه با نيرنگ و ناحق، بر علي وصي پيامبر - صلي الله عليه و آله - غلبه كرد و خلافت را غصب نمود؛ فرزندش يزيد نيز چنين است. و اما فتنه را تو و پدرت زياد بن علاج، بارور ساختيد سپس ادامه داد: و من اميدوارم كه خدا شهادت را به دست بدترين خلق نصيب من سازد. به خدا قسم نه مخالفت كردم و نه كفر ورزيدم و نه در دين خدا تبديلي ايجاد كردم، من در اطاعت اميرمؤمنان حسين بن علي (ع) فرزند فاطمه دختر پيامبر (ص) هستم، و ما به خلافت از معاويه و فرزندش و آل زياد سزاوارتر مي باشيم» [4] .

ابن زياد به او گفت: تو را چه به اين كارها؟ اي فاسق! چرا آنگاه كه در مدينه شراب مي خوردي به اين كارها دست نزدي؟

مسلم پاسخ داد: من شراب مي خوردم؟ اما به خدا سوگند! پروردگار بزرگ مي داند كه تو راستگو نيستي و ناآگاهانه سخن مي گويي. و من آنچنان كه تو گفتي نيستم. و تو به ميخوارگي از من سزاوارتر و در ليسيدن خونهاي مسلمانان (همچون سگ) پيش تري، كسي كه افرادي كه خداوند كشتن آنها را حرام كرده مي كشد و خونهاي بي گناهان را از روي تجاوزگري مي ريزد و با دشمني و بدگماني با بندگان خدا برخورد مي كند و به لهو و لعب مي پردازد و تازه انگار كه هيچ كار بدي هم انجام نداده است!

ابن زياد به او گفت: اي فاسق! براستي كه تو در آرزوي چيزي بودي كه خداوند


عكس آنرا پيش آورد و تو را شايسته آن نديد. (يعني تو در پي به دست گرفتن زمام حكومت بودي و موفق نشدي).

مسلم پاسخ داد: اگر ما شايسته آن نباشيم پس چه كسي شايسته است؟

ابن زياد به او گفت: اميرالمؤمنمين يزيد!

مسلم گفت: اميرالمؤمنين يزيد! و سپس افزود:

سپاس و ستايش مر خداي راست در همه حال، ما به داوري خداوند ميان ما و شما خشنوديم.

ابن زياد گفت: خدا مرا بكشد اگر كه تو را نكشم، آنهم بگونه اي كه هيچكس را آنطور در اسلام نكشته باشند.

مسلم در پاسخ گفت: براستي كه تو سزاواري چيزي را در اسلام پديد آوري كه هرگز سابقه نداشته؛ و در واقع تو از بد كشتن، زشت مثله كردن، بد رفتار بودن و كينه توزي به هنگام غالب شدن نسبت به هيچكس، ابايي نداري.

ابن زياد در برابر سخنان مسلم، عنان از كف داد و به حسين (ع) و علي (ع) و عقيل ناسزا گفت.

چون كار به اينجا كشيد، مسلم سكوت اختيار كرد و ديگر سخني نگفت.


[1] طبري، ج 5، ارشاد، ص 216، ترجمه و شرح رسولي محلاتي، ج 2، ص 61.

[2] الفتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 97 لهوف، ص 36.

[3] طبري، ج 5، ص 217، ارشاد، ص 62.

[4] الفتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 97 و 98، آقاي محمد علي عابدين، به نقل هاي فتوح بيش از طبري اعتماد كرده است؛ ر.ك: زندگاني سفير حسين مسلم عقيل، ص 251.