کد مطلب:142043 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:114

هجرت امام حسين از مكه
گرچه حسين (ع) براي آنكه تن به بيعت يزيد نسپارد به مكه آمده بود، اما هدف او از اين هجرت، تنها سرباز زدن از بيعت نبود، بلكه آن حضرت همواره در پي زمان و


مكاني مناسب ميگرديد تا به وظيفه انساني و الهي خويش عمل كند، از اينرو تا هنگامي كه ممكن و ميسر بود، از موقعيت خود در مكه بيشترين بهره برداري كرد، سخنان وي با افراد گوناگون، نامه هايش به مردم بصره و كوفه، افشاگريها و روشنگريهايش درباره وجود ظلم و فساد و نابساماني در جامعه اسلامي و عدم صلاحيت و لياقت حزب اموي براي زمامداري و رهبري، نشانگر بنيانگذاري نهضتي بود كه به منظور امر به معروف و نهي از منكر شكل مي گرفت.

آنگونه كه از روش و منش حسين (ع) به دست مي آيد، آن حضرت اصلاح جامعه مسلمانان را در گرو قطع شجره خبيثه رهبري و حاكميت فاسد استبدادي اموي و روي كار آمدن نظام عادل و صالح اسلامي مي دانسته است.

بنابراين، شناساندن اين آرمان بلند كه در راستاي حركت پيامبران و سفيران الهي قرار داشت، به معني آگاهي بخشيدن به مردم، شناساندن ايده آنها و نشان دادن راه اصلاح بود، و گرنه خود مي دانست كه با حضور قدرتهاي سياسي و مذهبي فاسد و شرايط فرهنگي و اجتماعي حاكم بر سرزمينهاي اسلامي، پيروزي نظامي بر دشمن امكان ندارد [1] ولي آيا عدم پيروزي نظامي مي توانست سبب گردد كه حسين سكوت اختيار كند و بگذارد جامعه اسلامي بنام دين و مذهب در گمراهي بسر برد و باطل در چشم مردمان حق جلوه كند؟

نه، هرگز! او امام و پيشواي مسلمانان است و رفتار و كردار وي الگويي همه مؤمنان در سراسر تاريخ خواهد شد. بنابراين بايد يك جريان تاريخي را دوباره زنده كند. و


سنگي را بگذارد كه صدها سال بعد، زير بناي جامعه اسلامي، قرار بگيرد، با اين انگيزه نهضتي را آغاز كرد.

اما آيا شهر مكه هنوز هم براي ادامه نهضت آماده بود؟ آيا اگر او در محيط وحي همچنان باقي مي ماند چه مي شد؟

تاريخ نگاران گزارش مي دهند كه حكومت اموي مكه را سخت براي او ناامن كرده بود. روايت شده كه روز ترويه، عمرو بن سعيد بن عاص با قشون بسياري به مكه آمد، و از يزيد دستور داشت كه اگر حسين مقاومت كند، با او بجنگد و چنانچه پيروز شد، وي را به قتل برساند. [2] .

پس حسين (ع) ناگزير مي بايست مكه را ترك كند و به سرزمين ديگري برود، اما اين سرزمين كجاست؟ مدينه؟ مكه؟ بصره؟ شام؟ كوفه؟

او مدينه را بخاطر عدم امنيت و فراز از بيعت، پشت سر گذارده بود، گر چه به مردم بصره نيز پيام فرستاده و از آنها ياري طلبيد، ولي اوضاع بصره با وجود حاكمي چون عبيدالله بن زياد و پس از او برادرش عثمان بن زياد و جو ترور و وحشتي كه ايجاد كرده بودند، هرگز آماده پذيرائي از او نبود، بلكه انتحاري بي سود به شمار مي آمد. زيرا آن حضرت را پيش از هر اقدامي و بدون هيچ تمهيدي دستگير و سركوب مي كردند. شهر شام هم كه مركز حكومت معاويه و پس از او يزيد بود و حضور نيروي سياسي و تبليغاتي چندين ساله رژيم اموي هر حركتي را بي اثر مي ساخت؛ از اينرو بيرون آمدن از مدينه و مكه و پناه آوردن به شام، كاري خردمندانه نبود و اصولا نامناسب بودن وضع مدينه، بصره، مكه به خاطر قدرت حكومت مركزي در شام بود.

پس حسين به كجا برود؟


كوفه را انتخاب مي كند، زيرا مركز حكومت علوي بوده است و مردم آن، نامه ها نگاشته اند و از او دعوت كرده اند و با مسلم بن عقيل نماينده آن حضرت بيعت نموده اند.

او مي داند: با وجود قدرت سياسي، نظامي و تبليغاتي بني اميه، حتي اگر مردم كوفه از وي حمايت كنند، باز هم به پيروزي نظامي دست نخواهد يافت، تا چه رسد به آنكه خود آگاه است و مي داند كه چنين نمي شود. پس با وجود آگاهي از عدم پيروزي چرا كوفه را برمي گزيند؟

از نگاه ما اين مطلب روشن است، زيرا با آن دعوت نامه هاي كتبي و شفاهي بسيار، كه مردم كوفه براي حسين (ع) فرستادند، اگر آن حضرت اجابت نمي كرد، مورد سرزنش همگان در تاريخ قرار مي گرفت. حسين (ع) با پذيرش دعوت كوفيان، حجت را بر آنان نيز تمام كرد [3] و در ضمن فرصتي يافت براي بيان باورها و رهنمودهايش؛ اگر چه فرجام كار را از پيش مي دانست. بدين جهت در نخستين روزهاي ماه ذيحجة الحرام كه مسلمانان براي برگزاري مراسم حج به مكه مي آيند،


افراد خاندان خويش و گروهي از پيروانش را گرد آورد و براي ايشان خطابه اي اين چنين ايراد كرد:

«الحمدالله و ما شاء الله و لا قوة الا بالله و صلي الله علي رسوله، خط الموت علي ولد آدم مخط القلادة علي جيد الفتاة... سپاس و ستايش تنها براي خداوند سزاوار است، و آنچه پروردگار سبحان بخواهد همان خواهد شد و هيچ نيرويي جز با اراده او، وجود ندارد. و درود خدا بر فرستاده او (محمد) باد! براستي مرگ براي فرزندان آدم همان اندازه زيباست كه گردن بند در گردن دختران جوان! - و من براي ديدار گذشتگانم آنگونه مشتاقم كه يعقوب براي يوسف بود.

براي من كشتارگاهي آماده شده است كه از آن ديدن خواهم كرد، و گويا مي بينم درندگان بيابانها در سرزميني ميان نواويس و كربلا اعضاي پيكر مرا قطعه قطعه مي كنند تا شكمهاي خود را پر كرده و گرسنگي خويش را فرونشانند. از سرنوشت و روزي كه قلم قضا رقم زده است گريزي نيست:، خشنودي خدا خشنودي ما است. ما خاندان در برابر بلا و آزمون او صبر پيشه مي كنيم و او نيز پاداش صابران را به ما مي بخشد. گوشت هاي پيكر پيامبر خدا (اهل بيت) هرگز جدا شدني نيست، بلكه آنها در محضر خداي سبحان مجموعه اي بهم پيوسته هستند كه روشني بخش آن حضرت مي باشند و وعده هاي الهي را محقق مي سازند.

هان بهوش باشيد! هر كس از شما كه آماده است در ره ما از خون خويش بگذرد و جانش را براي ديدار با خدا نثار كند، پس با ما همسفر شود كه براستي من فردا صبح حركت خواهم كرد، انشاء الله!» [4] .


[1] افزون بر اين، وي به علم امامت و وصايت بر آغاز و انجام نهضت خويش آگاه بود، پيغمبر خدا (ص) و اميرمؤمنان (ع) نيز در گذشته اين امر عظيم را در اسلام اخبار فرموده بودند، حضرت امام حسن مجتبي (ع) برادر او نيز آن را اخبار فرموده بود، مادرش حضرت صديقه طاهره دخت پيامبر (ص) و همسر اميرمؤمنان هم از اين رويداد بزرگ سخن مي گفت. (عابدي شاهرودي).

[2] لهوف، ص 27. مثير الاحزن، ص 21.

[3] البته بر اساس مدارك معتبر قيام امام عليه السلام مستند به اينگونه استدلال يا گونه ديگري نبوده چنانكه قيام يا قعود هيچ پيغمبر و هيچ امام و وصي پيغمبري بر اين شيوه مبتني نيست، قيام و قعود انبياء و ائمه معصومين (ع) را نمي توان با استدلالهاي روانشناختي يا جامعه شناختي و يا اخلاق شناسي بشري كه همواره در معرض نقد و ابطالند تفسير كرد، استفاده از چنين رويه تفسيري براي تمهيد و آماده سازي ذهنيتها و انديشه ها شايد روا باشد اما لازم است مقرون به اين بيان باشد كه بشر خطاپذير را آن توان دانش و شناخت نيست كه بر اسرار رفتار و گفتار فرستاده ها و حجتهاي خدا بطور نهائي واقف شود. آنچه به طور كاملا اجمالي مي توان دريافت اين است كه اين برگزيدگان خدا بدون امر يا اذن خدا نه سخن مي گفتند و نه لب فرومي بستند و نيز بي امر يا اذن او نه بر كاري عزم مي كردند و نه آنرا رها مي داشتند.

با اين وصف ما را گريزي از ارائه تحليل و تفسير نيست اما به شرطي كه بر نارسائي آن تأكيد شده و به بيان فوق مقرون گشته و ارتباط آنان با امر و اذن خدا هماره در هر تبييني ملحوظ باشد. (عابدي شاهرودي).

[4] لهوف، ص 26.