کد مطلب:142045 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:112

بي اعتمادي بزرگان به مردم كوفه
حسين (ع) همراهان خود را گرد آورد و كارواني را با هشتاد و دو مرد از شيعيان و دوستان و غلامان و خاندانش آماده سفر ساخت. [1] .

به دنبال اين اعلام، حسين (ع) آهنگ عراق كرد و براي حج تمتع درنگ نكرد، و محرم به احرام آن نگرديد، زيرا براي وي كه سالياني پيش اين تكليف الهي را به انجام رسانيده بود و تكرار آن واجب نبود.

از اينرو روز هشتم ذيحجه، پس از طواف خانه خدا و سعي ميان صفا و مروه و كوتاه كردن مقداري از موي سرش به عنوان تقصير، عمره خود را به پايان برد و به سوي كوفه حركت كرد. [2] .

در اين هنگام، افراد بسياري از دوستان و پيروانش به او نصيحت كردند و از وي


خواستند كه از اين سفر خودداري كند، زيرا به تجربه دريافته بودند: بسياري از مردم كوفه از نظر فكري، فرهنگي، ديني، و صفات انساني، در مرتبه اي نيستند كه بشود روي آنها حساب، و به گفتار آنها اعتماد كرد. آنها رويدادهاي زمان حضرت علي (ع) و امام حسن مجتبي (ع) را نمونه اي از بي همتي و بي وفايي كوفيان مي دانستند. و البته امام حسين (ع) از اين واقعيت آگاه بود، آنچنان كه پس از عاشورا حضرت زينب (س) در خطبه اي كه در كوفه ايراد نمود آنها را به داشتن صفاتي ناپسند وصف كرد. ولي اباعبدالله (ع) در زماني كه همه سرزمينهاي اسلامي را براي خود ناامن و براي تبليغ دين و امر به معروف و نهي از منكر نامناسب مي بيند، ناگزير به سوي كوفه رهسپار مي شود، زيرا كه آنجا بخاطر حضور پيروان پدر و برادرش مناسبتر از جاهاي ديگر مي نمود و از سويي وي با پاسخ به دعوتنامه هاي بسيار مردم كوفه، حجت را بر همگان تمام مي كرد.

به هر حال دعوت كوفيان عامل نهضت و قيام حسين نمي توانست باشد، زيرا او پيش از آنكه عزم سفر كند، مصمم و استوار در برابر حكومت يزيد ايستاده بود و وظيفه و تكليف دانشمندان، آگاهان و دينداران را در برابر چنان اوضاع و شرايطي روشن ساخته بود. ولي با وجود دعوتهاي پياپي اهل كوفه، گريزي از انتخاب آنجا براي انجام وظيفه الهي نمي ديد. و چه انتخاب نيكويي بود، زيرا بسياري از مسائل مبهم در اثر آن روشن گرديد، و بدون چنين گزينشي، ديگر حماسه حسيني، كربلا و عاشورا را با آن ابعاد گسترده و آثار شگفتش تحقق نمي يافت.

براي همين هم بود كه آن حضرت به توصيه هاي محافظه كارانه دوستان و پيروانش اعتنايي نكرد و در عزم و تصميمش خللي وارد نيامد زيرا كه خود از آنان آگاهتر بود. از اينرو در آغاز حركت به جانب كوفه دستور داد كاغذي آوردند، آنگاه بر روي آن نوشت:


«بسم الله الرحمن الرحيم، من الحسين بن علي الي بني هاشم، اما بعد فانه من لحق بي منكم استشهد و من تخلف عني لم يبلغ الفتح و السلام به نام خداوند بخشاينده مهربان، از حسين بن علي به بني هاشم: اما بعد، هر كس به من بپيوندد بزودي كشته شود و هر كس از من رويگردان گردد به پيروزي نرسد. و السلام.» [3] .

اين متن كه بيانگر موقعيت دعوت انبياء (ع) و ائمه (ع) است بارها در نصوص روايي خاطر نشان شده است؛ از آن جمله است اين عبارت در صلوات شعبانيه كه از امام چهارم حضرت زين العابدين (ع) روايت شده:

«اللهم صل علي محمد و آل محمد الفلك الجارية في اللجج الغامرة يأمن من ركبها و يغرق من تركها المتقدم له مارق و المتأخر عنهم زاهق و اللازم لهم لا حق بارخدايا! درود فرست بر محمد و آل محمد كه كشتي روان در ژرفاي امواجند، هر كه بر آن كشتي نشيند ايمن است و هر كه آنرا رها كند غرق شود، آنكس كه بر آنان پيشي گيرد از دين خدا بيرون افتد و آنكس كه از آنان تخلف ورزد تباه گردد، ولي كسي كه همراه و پيرو آنان باشد به آنان ملحق شود.»

ابن عباس چون بر عزم حسين آگاهي يافت، نزد وي آمد و گفت: اي پسرعمو! به من خبر رسيده كه تو قصد داري به عراق بروي؟ به سوي همان مردمي كه پيمان شكن و فريبكارند، براستي آنها تو را به جنگ مي خوانند، اما هرگز شتاب مكن و اگر مي خواهي با اين مستبد ستمگر بجنگي و نمي خواهي در مكه بماني به سوي يمن برو، كه در گوشه اي امن قرار گرفته است و براي تو در آنجا ياران و برادراني است، پس آنجا بمان و مبلغان خود را به اطراف بفرست، و به مردم كوفه و يارانت در عراق، نامه بنويس و از آنها بخواه تا فرمانرواي خود را بيرون كنند. اگر بر اين كار


توانايي يافتند و او را از آنجا راندند و كسي نماند كه با تو به ستيز برخيزد، نزد آنان مي روي، و گرنه من از حيله گري و مكر ايشان نگرانم، چنانچه اينگونه عمل نكردند، در همان يمن مي ماني تا آنكه خدا آنچه را كه مي خواهد پيش آورد. به راستي در آنجا دژه و دره هايي است (كه مي تواني خود را از خطرها برهاني).

حسين (ع) در پاسخ گفت: اي پسرعمو! مي دانم كه تو براستي خيرخواه و دوستدار من هستي، ولي چه مي توان كرد وقتي كه مسلم بن عقيل برايم نامه نوشته و در آن از اجتماع مردم شهر بر بيعت و ياري كردن من خبر داده است، از اينرو من تصميم گرفته ام كه اين سفر را آغاز كنم.

ابن عباس گفت: براستي ايشان را دوباره آزمودي، آنها ياران پدر و برادرت بودند، و فردا به همراهي اميرشان براي كشتن تو برمي خيزند، به تحقيق اگر به سوي آنها بيرون روي و اين خبر به ابن زياد برسد، آنان را بر تو بشوراند. [4] و آنگاه همان كساني كه نامه برايت نوشتند بدترين دشمنان تو خواهند بود، پس اگر سخن مرا نمي پذيري و خود را ناگزير از رفتن به كوفه مي بيني، دست كم زنان و فزرندانت را با خود بيرون مبر. به خدا مي ترسم به مانند عثمان كه زن و فرزندش ناظر بر كشتن بودند، كشته شوي!! [5] .

امام (ع) فرمود: «و الله لا يدعوني حتي يستخرجوا هذه العلقة من جوفي فاذا فعلوا ذلك سلط


الله عليهم من يذلهم حتي يكونوا اذل من فرام المرثة به خدا قسم اينان دست از من برندارند، تا آنكه خون مرا بريزند، پس هنگامي كه به چنان كاري دست زدند، خداوند برايشان كسي را مسلط كند كه آنان را بگونه اي خوار و ذليل گرداند كه از كهنه زنان هنگام عادت، پست تر شوند.»

[6] .

آن حضرت سخن خود را اينگونه به پايان برد: لان اقتل و الله بمكان كذا احب الي من ان استحل بمكة به خدا سوگند براستي اينكه در جايي (دور از مكه)(كشته شوم، برايم محبوبتر است از اينكه ريختن خونم در مكه مباح شمرده شود. [7] .

پس ابن عباس از او نااميد شد و از نزدش بيرون آمد و چون بر عبدالله بن زبير گذشت به او گفت: چشم تو روشن باد اي ابن زبير! زيرا كه حسين از اينجا مي رود و حجاز را برايت خالي مي كند، و شعري بدين مضمون برايش خواند:

اي پرستو كه در خانه اي! عرصه خالي شد، تخم بگذار و چه چه بزن و هر چه مي خواهي منقار بزن! [8] .

ابن زبير نيز كه خود را رقيب حسين (ع) مي پنداشت و از حضور آن حضرت در مكه ناخشنود بود، در پي خبر هجرت حسين به كوفه، نزد اباعبدالله (ع) آمد و گفت: اي اباعبدالله! چه تصميمي گرفته اي؟ بخدا سوگند! من مي ترسم از اينكه مبادا در جهاد با اين قوم ستمگر كه بندگان صالح خدا را خوار گردانيده اند كوتاهي كرده باشم.

پس امام حسين (ع) فرمود: من تصميم گرفته ام كه به كوفه بروم.

ابن زبير گفت: خدا تو را موفق گرداند، اگر من هم ياراني چون ياران تو در كوفه داشتم، از آنجا چشم پوشي نمي كردم.


و گويا از ترس آنكه مبادا متهم شود، به امام (ع) عرض كرد: اگر در اينجا نيز بماني، و ما و اهل حجاز را به بيعت خويش بخواني، دعوت تو را بپذيرم و به سوي تو بشتابيم، زيرا تو براي حكومت و زمامداري از يزيد و پدر يزيد سزاوارتري! [9] .

امام (ع) فرمود: (اي عبدالله) پدرم مرا از كشته شدن قوچي در مكه خبر داده است كه به سبب آن احترام خانه خدا شكسته شود. و من دوست ندارم آن قوچ باشم. و اگر يك وجب بيرون از مكه كشته شوم براي من بهتر است از اينكه در حرم خونم بريزد. و اگر دو وجب دورتر به قتل برسم باز نيكوتر است از يك وجب. به خدا سوگند! اگر در آشيانه مرغي از مرغان آسمان باشم مرا بيرون خواهند كشيد تا با كشتن من به اهداف خويش برسند. و به خدا همانگونه كه يهوديان احترام روز شنبه را پاس نداشتند، اينان نيز حرمت مرا خواهند شكست.

پس از آن گفت: اي ابن زبير! من در كنار شط فرات مدفون گردم بهتر است از آنكه در آستانه مكه دفن شوم.

و به دنبال بيرون رفتن ابن زبير از مجلس فرمود: او به من مي گويد: كبوتري از كبوتران حرم باش! بخدا قسم اگر يك ذرع دورتر از حرم كشته شوم آن را بيشتر از يك وجب دوست دارم و اگر در سرزمين طف خونم بريزد بهتر است از آنكه در حرم ريخته شود.

آنگاه رو به اطرافيانش كرد و گفت: به راستي هيچ چيز در دنيا براي او (ابن زبير) بهتر از اين نيست كه من از حجاز بيرون روم. زيرا مي داند كه با وجود من، مردم به او نمي گروند، پس دوست مي دارد كه من از مكه خارج شوم تا اينكه ميدان براي او


خالي بماند. [10] .


[1] مقتل خوارزمي، ج 1، ص 22. مورخان تعداد همراهان آن حضرت را متفاوت ذكر كرده اند، ولي به نظر مي رسد رقمي را كه خوارزمي نقل نموده است، چندان دور از واقع نباشد، مرحوم شيخ عباس قمي (ره) به نقل از كتاب مطالب السؤول، مي نويسد:

حسين (ع) همراهان خود را گرد آورد و به هر كدام ده دينار طلا و يك شتر باركش داد و كارواني را با هشتاد و دو مرد از شيعيان و دوستان و غلامان و خاندانش آماده سفر ساخت. (نفس المهموم ص 170، به نقل از مطالب السؤول، ص 74، چاپ سنگي) تا آنجا كه مي دانيم اين گزارش در منابع ديگر نيامده و از صحت و سقم آن به درستي آگاه نيستيم.

[2] طبري، ج 5، ص 385.

[3] لهوف، ص 28. مثير الاحزن، ص 27. كامل الزيارات، ص 75.

[4] البته ابن زياد، در آن هنگام والي بصره بود و شايد ابن عباس پيش بيني مي كرده كه اگر حركت آن حضرت به كوفه، تحقق پذيرد، يزيد ابن زياد را به فرمانداري كوفه برخواهد گماشت. و شايد هم ابن عباس در اين زمينه به آگاهيهايي دست يافته بود كه توده مردم از آن بي خبر بوده اند.

[5] مرج الذهب ج 3، ص 54 و 55. اين گفتگو در منابع ديگر، در دو ملاقات ذكر شده است. ر.ك: طبري، ج 5، ص 383 و 384. تجارب الامم، ج 2، ص 54 و 55 و 56. انساب الاشراف، ج 3، ص 161. اخبار الطوال، ص 244 و 243.

[6] كامل، ج 3، ص 276.

[7] مروج الذهب، ج 3، ص 55.

[8] انساب الاشراف، ج 3، ص 162. طبري، ج 5، ص 384 طبقات (ترجمة الحسين) تراثنا،ش 10، ص 170، اخبار الطوال، ص 244.

[9] مروج الذهب، ج 3، ص 56.

[10] كامل الزيارات، ص 72 و 73. الكامل في التاريخ، ج 3، ص 275. فرازهايي از اين روايت در اين كتابها نيز آمده است، طبري، ج 5، ص 384 و 385. انساب الاشراف، ج 3، ص 163 و 164.