کد مطلب:142049 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:115

درنگي در خزيميه
حسين (ع) از منزل حاجز به راه افتاد و راه كوفه را در پيش گرفت تا آنكه به آبي از آبهاي سرزمين عرب در خزيميه رسيد. در آنجا عبدالله بن مطيع عدوي را ديد كه در كنار آب فرود آمده است.

عبدالله بن مطيع چون چشمشم به حسين (ع) افتاد، بي درنگ به نزد آن حضرت شتافت و گفت: پدر و مادرم فداي تو اي فرزند پيامبر! چه چيز تو را به اينجا كشانيده؟

آنگاه امام را در آغوش كشيد و از اسب فرود آمد.

حسين (ع) فرمود:

همانگونه كه خود مي داني، معاويه از دنيا رفته است، پس مردم عراق با نوشتن و ارسال نامه هايي از من خواسته اند كه به سوي آنها بروم.

عبدالله عرض كرد. اي فرزند پيامبر! خداي را به ياد تو مي آورم و از آنكه مبادا حرمت و حريم اسلام بوسيله تو شكسته شود، تو را به خدا حرمت قريش را نگهدار، تو را به خدا حرمت عرب را نگهدار! كه بخدا سوگند اگر بخواهي آنچه در دست بني اميه است (حكومت) را از آنان بگيري. بي ترديد تو را خواهند كشت. و اگر تو را بكشند بعد از شما هرگز از هيچكس ديگري حساب نمي برند. به خدا سوگند! آن هنگام است كه حرمت اسلام و حرمت قريش و حرمت عرب از ميان مي رود؛ پس از اين كار دست بردار! و به كوفه مرو! و جان خويش را در برابر چنگ بني اميه قرار مده! [1] امام حسين (ع) در پاسخ او اين آيه را تلاوت كرد:


«لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا هرگز چيزي جز آنكه خداوند براي ما نوشته است. بر ما نخواهد رسيد. (توبه، 51).

سپس از او توديع و حركت نمود. [2] .

اگر چه برخي از اين نصيحتها از روي دلسوزي و علاقه به امام بود، و برخي از روي عافيت طلبي و محافظه كاري! اما از سويي ديگر نشانگر آن بود كه انديشه و اعتقاد مردم آن زمان تا چه اندازه كوتاه و سست بوده است كه خود را از امام معصوم آگاه تر و داناتر مي دانسته اند و به او راه را نشان مي داده اند.

براستي آنها كه داراي ايماني استوار و دانشي درست و بينشي ژرف بودند خود را تسليم و مطيع امام مي دانستند و از هر گونه سخني خلاف انديشه و خواست او، خودداري مي كردند.

با اين همه، گوش فرادادن حضرت به يك يك اين نصحيتها، پيشنهادها و انتقادها، و سپاسگزاري از تمام آنها، آنهم با علم به درستي راهي كه انتخاب كرده است، نشانگر اخلاق نيكوي امام و احترام به شخصيت و انديشه انسانهاست، كه در عين برخورداري از مقام عصمت، مانع از سخن گفتن و اظهار نظر ديگران نمي شود، بلكه با عطوفت و مهر تا حد ممكن در كمك و راهنمايي آنان كوشش مي كند.

شگفت اينجاست كه نه تنها به حسب اخباري كه از پيامبر (ص) و علي (ع) رسيده بود، بسياري بر آن بودند كه حضرت را از سفر بازدارند و از اينرو به امام همواره نصيحت مي كردند كه از اين راه چشم پوشي كند، و همانگونه كه گذشت، اين نصايح از مدينه تا مكه ادامه داشت، بلكه گروهي همچون عبدالله بن عباس، عبدالله بن جعفر، محمد حنفيه، ابوبكر بن حارث و... هنگامي كه امام را مصمم به قيام


يافتند روي محاسبات عقلي، شكست نظامي او را حتمي مي دانستند و از اينرو مي كوشيدند تا وي را از اين تصميم بازدارند.

و مهمتر از آن، كساني كه از كوفه به سوي مكه مي آمدند همچون فرزدق، عبدالله مطيع و ساير مسافران، اوضاع كوفه را نامناسب ترسيم نموده و وعده ها و نامه ها و دعوت هاي آنان را نااستوار توصيف كردند و شكست نظامي و شهادت حضرت را ترديد ناپذير مي دانستند. و امام (ع) در همه مراحل سخنان آنان را تصديق كرده و تنها وظيفه ديني و رضا و قضاي الهي را انگيزه حركت خود به شمار مي آورد.

حتي گاه به گاه اباعبدالله (ع) خود نيز سخناني بر زبان مي راند كه حاكي از آگاهي آن حضرت بر اوضاع و فرجام حركتش بود. از ميان همه دوستان، آشنايان و خويشاوندان كه به امام نصيحت و پيشنهاد در اين باره عرضه داشتند، تنها عبدالله بن زبير بود كه حضرت را به اين مسافرت و تصميم، تشويق و ترغيب نمود كه آنهم امام حسين (ع) درباره اش فرمود:

«او دوست دارد من به كوفه بروم تا ميدان برايش خالي بماند! زيرا با وجود من كسي به وي نمي گرود.»

پس احتمال آنكه امام حسين (ع) با هدف پيروزي نظامي اين حركت را آغاز كرده باشد، متهم نمودن حضرت است به محاسبه غلطي كه حتي افراد معمولي مرتكب آن نمي گرديدند.

در همين خزيميه چون براي استراحت فرود آمد و يك شبانه روز توقف كرد، صبحگاه زينب (س) خواهرش نزد او آمد و گفت:

اي برادرم! آيا نمي خواهي از آنچه ديشب شنيده ام تو را آگاه كنم؟

حسين (ع) فرمود: چه شنيدي؟

گفت: در دل شب بيرون رفتم كه شنيدم هاتفي ندا مي داد:


اي چشم! در ريختن اشك بكوش كه جز من كسي بر شهدا گريه نخواهد كرد، گريه بر آن گروهي كه مرگ آنان را به پيش مي راند تا به سوي ميعادگاهي بكشاند كه به عهد خويش وفا كنند.

حسين (ع) فرمود:«يا اختاه كل ما قضي فهو كائن [3] خواهرم! آنچه مقدر است به وقوع خواهد پيوست. يعني ما بايد وظيفه خود را به انجام برسانيم و به آنچه خدا مي خواهد راضي باشم.


[1] ارشاد، ص 221. طبري، ج 5، ص 395، عبدالله بن مطيع، به هنگام خروج امام (ع) از مدينه نيز همانند،اين توصيه ها را به امام بيان كرده بود.

[2] اخبار الطوال، ص 293.

[3] مقتل خوارزمي، ج 1، ص 225 و بحارالانوار، ج 44، ص 372.