کد مطلب:142050 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:108

فتح قلب ها
كاروان حسيني خزيميه را پشت سر گذاشت و پيش تاخت تا به منطقه زرود كه ريگزاري است ميان كوفه و مكه [1] رسيد. امام (ع) در آنجا خيمه اي برافراشته ديد پرسيد: خيمه از كيست؟ گفتند: از زهير بن قين است. [2] .

زهير بن قين، كه نخست از هواداران عثمان بود [3] . و چنين مي پنداشت كه عثمان مظلوم كشته شده و بر همين اساس با علي (ع) ميانه خوبي نداشت. [4] اينك از مكه به سوي كوفه با حسين (ع) هم مسير شده بود.

زهير از يك سو با آن پيشداوريها، از سويي ديگر به خاطر ترس از بني اميه، دوست نداشت كه در اين مسير با حضرت روبرو شود تا زرود كه ناگزير به فرود آمدن شده


بود.

حسين (ع) كسي را دنبال زهير فرستاد، فرستاده حسين (ع) چون به خيمه زهير رسيد، او و همراهانش را مشغول غذا خوردن ديد؛ سلام كرد و گفت: اي زهير! اباعبدالله الحسين (ع) تو را به نزد خود مي خواند.

با شنيدن اين پيام، دستهاي همه درون سفره خشك شد و لقمه هاي غذا را واگذاشته، و خاموش بر جاي ماندند؛ آنچنان بي حركت، كه انگار پرنده اي بر سر آنها نشسته، و مي ترسند خود را جنبش دهند نشايد او به پرواز درآيد.

تا آنكه، زن زهير به او گفت: سبحان الله! فرزند رسول خدا كسي را دنبال تو مي فرستد، وتو به سوي او نمي روي؟ مگر چه مي شود كه نزد او بشتابي و سخنش را بشنوي و سپس برگردي؟

زهير بن قين نزد آن حضرت رفت، ولي چيزي نگذشت كه خوشحال و خندان بدانسان كه صورتش مي درخشيد بازگشت.

چون به خيمه آمد، دستور داد خيمه را بكنند و همه اموال و بار و بنه او را بردارند و به سوي حسين (ع) ببرند.

آنگاه رو به زنش كرد و گفت: من تو را طلاق دادم و تو مي تواني به خانواده خود بپيوندي، زيرا من دوست ندارم به سبب من گرفتار شوي. [5] من تصميم گرفتم به همراه حسين باشم تا خود را فدايش كنم و جانم را برايش سپر بلا گردانم. پس هر چه از اموال آن زن كه نزدش بود، به او بازگردانيد و وي را به برخي از پسر عموهايش سپرد تا به خانواده اش برسانند.

زن از جاي برخاست و در حالي كه گريان بود با زهير وداع كرد و گفت:


خدا يار و مددكار تو باد و هر چه خير است برايت پيش آورد. تنها از تو يك خواسته دارم و آن اينكه در روز قيامت نزد جد حسين، مرا از ياد نبري. [6] .

پس از آن زهير به اصحابش گفت: هر كس از شما كه دوست دارد به دنبال من بيايد و گرنه همين جا آخرين ديدار ما خواهد بود. من اينك حديثي را براي شما مي گويم: روزگاري ما در دريا براي اسلام جنگيديم، و خداوند ما را در آن نبرد پيروز گردانيد و غنايم بسياري نصيب ما ساخت، پس سلمان فارسي رحمة الله عليه [7] كه در معركه حضور داشت به ما گفت: آيا از اينكه خدا شما را پيروز كرد و غنيمتهائي نصيبتان نمود، شادمان هستيد؟

گفتيم: بله

سلمان گفت: هنگامي كه آقاي جوان آل محمد (ص) را درك كنيد، و همراه او بجنگيد، از اين پيروزي و غنايمي كه به شما رسيد، بيشتر خوشحال خواهيد شد. آنگاه زهير افزود: پس اكنون من با شما خداحافظي مي كنم. اين سخن گفت و به گروه حسين (ع) پيوست و پيوسته با آن حضرت بود تا آنكه به شهادت رسيد. [8] .

گفته اند: همسرش كه به همراه برادر زهير و ديگران، به كوفه آمده بود [9] چون بر شهادتش آگاه شد، به غلامش گفت: كفني براي آقاي خود ببر و او را بپوش [10] غلام چون به قتلگاه آمد و حسين را برهنه ديد گفت: مولايم را كفن كنم و حسين را وگذارم؟ نه هرگز!..

اي رويداد نشان مي دهد كه فطرت پاك و قلب سليم زهير، بر حقانيت حسين و


درستي راه او گواهي مي داده، ولي تبليغات سوء بني اميه، و فضاي آلوده سياسي و فرهنگي حاكم بر مردم، چنان حالتي را ايجاد كرده كه حتي زهير بر داوري ضمير و وجدان خويش تا لحظه ملاقات با حسين گوش نسپارد. ولي در آن ديدار چه گذشت و حسين با او چه گفت؟ كسي چيزي نگفته و در كتابهاي تاريخ ثبت نشده است.

تنها مورخان يك تحول روحي را از زهير گزارش كرده اند كه به سبب آن، دل از همه كس و همه چيز بريد و به حسين و راه او پيوست.

بسياري از كساني كه آمادگي پذيرش حق را دارند چنين هستند، يك گفتار و يا كردار مردان الهي، قلوب آنان را مي لرزاند و ايشان را در پيشگاه حقيقت به كرنش وامي دارد.

و زهير اينچنين بود، اگر نگوييم كه زن او، دراين راه، از وي بسي پيشي جسته بود. زيرا كه او زهير را به نزد حسين (ع) فرستاد، و به دنبال تنبه و تحول زهير، آن سخنان بلند را سرود، و وي را بر ادامه راهي كه برگزيده بود تشويق و ترغيب نمود.

در طول نهضت اباعبدالله (ع) مردم بسياري در اثر تهديد و يا تطميع، به گروه مخالف پيوستند اما هيچكدام از آنها، مجذوب و شيفته يزيد، عبيدالله و يا عمر بن سعد نگرديدند، چنانكه پس از عاشورا كه پرده فريب دريده شد و غبار از روي فطرت و وجدان كساني كه ايمان خويش را به ثمن بخسي فروخته بودند، زدوده گشت، گروه بي شماري از آنان به اين حقيقت اعتراف كردند. آري حسين قلبها را تسخير مي كرد نه قلعه ها را، بر دلها حكومت مي راند نه بر سرها. اين است راز جاودانگي حسين، راه حسين، و پيروان حسين.



[1] براي شناخت منطقه زرود، ر.ك: ياقوت حموي، معجم البلدان، ص 387، ج 4، چاپ 1906 مصر.

[2] اخبار الطوال، ابوحنيفه دينوري، ص 246. با استفاده از توضيح مصحح در پاورقي.

[3] انساب الاشراف، ج 3، ص 167.

[4] اين توضيح را از استاد شهيد مرتضي مطهري وام گرفته ام. ر.ك: گفتارهاي معنوي ص 160. نگارنده اين حكايت را نيز در مجموعه حكايتها و هدايتها، آورده است. ر.ك: حكايتها و هدايتها در آثار شهيد مطهري، محمد جواد صاحبي، ص 230 -232، مركز انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم، 1362.

[5] ارشاد، ص 221. اخبار الطوال، اين روايت را بگونه اي مختصر نقل كرده است، ص 246 و 247.

[6] لهوف، ص 31.

[7] در اين مسئله نيز خلاف است كه سلطان باهلي است يا سلمان فارسي، رجوع شود به مقتل الحسين سيد عبدالرزاق مقرم در همين قسمت. (نظري منفرد).

[8] ارشاد، ص 221. طبري، ج 5، ص 397.

[9] اخبار الطوال، ص 247.

[10] تاريخ طبري، ج 7، ص 290 و 291.