کد مطلب:142061 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:87

اعزام سپاه به كربلا
پيش از ورود امام حسين (ع) به كربلا، به عبيدالله بن زياد خبر رسيد كه: ديلم ها بر منطقه دستبي (بين همدان و ري)، حمله كرده و بر آنجا غلبه يافته اند، از اينرو، عمر بن سعد ابي وقاص را به حكومت ري برگزيد و حكم فرمانروايي او را صادر كرد و


وي را به همراه چهار هزار سرباز آماده رفتن ساخت. [1] .

ابن سعد، سپاه خود را بيرون برد و در منطقه حمام اعين اردو زد.

با آگاه شدن عبيدالله بن زياد، از ورود امام حسين (ع) به كربلا، از آنجا كه سركوب كردن نهضت حسيني برايش اولويت داشت، ابن سعد را فراخواند و به او گفت: نخست بسوي حسين حركت كن! و چنانچه از او راحت شديم، آنگاه به سوي كار خود برگرد.

گويا ابن سعد، از پذيرش اين مأموريت كراهت داشت، از اينرو گفت: اگر ديدي خداوند به تو رحمت آورد كه مرا از اين كار معاف داري، پس انجام بده و اين تكليف را از عهده من بردار!

عبيدالله گفت: باشد، ولي بايد حكم فرمانروايي ري را به ما بازگرداني!

عمر بن سعد، كه دلبستگي زيادي به حكومت ري داشت، با شنيدن اين سخن سست شد، و گفت: پس به من، امروز مهلت بده تا آنكه بينديشم!

عمر، از نزد عبيدالله بيرون آمد و با افراد خيرخواه خويش به مشورت پرداخت، اما با هر كه مشورت مي نمود، او را از پذيرش اين مأموريت نهي مي كردند؛ چنانكه حمزة بن مغيرة بن شعبه كه خواهر زاده وي بود، به او گفت: اي دايي! تو را به خدا سوگند! بپرهيز از رفتن به سوي حسين، كه اين عصيان برخداست، و موجب قطع رحم مي شود، بخدا، اگر همه مال و قدرت دنيا از آن تو باشد و بخواهي آنها را از دست بدهي، براي تو بهتر است از آنكه، بعنوان قاتل حسين خدا را ملاقات كني! ابن سعد به او گفت: بي ترديد (اين خواسته تو را) اگر خدا بخواهد انجام مي دهم. پس عمر بن سعد نزد عبيدالله آمد و گفت: اي امير! خدا كار تو را به سامان آورد، تو مرا


فرمان دادي كه به ري بروم، و براي من حكم صادر كردي، مردم نيز اين را شنيده اند، پس اگر صلاح دانستي كه آن را به من بسپاري، كوتاهي نكن! و براي حسين كس ديگري از بزرگان كوفه را منصوب نما كه سزاوارتر از من باشد، و براي نمونه نام برخي را برشمرد.

ابن زياد، در پاسخ او گفت: من از تو نخواسته ام كه اشراف كوفه را به من بشناساني، و اينكه چه كسي را برگزينم! اگر با لشكر ما، بسوي حسين حركت مي كني، پس برو! و گرنه فرمان حكومت را به ما بازگردان [2] البته در آن صورت خانه ات خراب و گردنت از تن جدا خواهد شد [3] ابن سعد چون ديد عبيدالله لج كرده است ودست بردار نيست، پاسخ داد: پس مي پذيرم و حركت مي كنم. [4] .

دوستان بسياري او را نصيحت كردند، كه از اين كار خودداري كن، ولي سودي نبخشيد، از آن جمله طائفه ي بنو زهره آمدند به او گفتند: تو را به خدا سوگند مي دهيم از اين كار دست بردار، كه پي آمد برخورد با حسين، موجب دشمني پايداري ميان ما و بني هاشم خواهد شد، پس نزد عبيدالله برگرد و استعفا بده!

ولي او از اينكه استعفا دهد خودداري كرد و بر رفتن به سوي حسين مصمم شد. [5] .

از اينرو يك روز پس از ورود امام حسين (ع) به كربلا با چهار هزار نفر براي مقابله با آن حضرت (ع) حركت كرد.

هنگامي كه لشكر عمر سعد روبروي اردوي امام قرار گرفت، عمر بن سعد، نخست از عزرة بن قيس احمسي خواست كه نزد حسين (ع) برود و از او بپرسد كه براي چه


آمده و چه مي خواهد؟ ولي چون عزره، از كساني بود كه دعوت نامه به حسين نوشته بود، از اينكه با حسين (ع) روبرو شود شرم داشت.

ابن سعد، به هر كس از بزرگاني كه نامه به حسين نوشته بودند اين پيشنهاد را كرد، همه سرباز مي زدند و از آن ناخشنود مي شدند، تا آنكه كثير بن عبدالله شعبي كه مردي دلاور و بي باك بود و چيزي جلوگير او در كارها نبود، برخاست و گفت: من نزد او مي روم و بخدا اگر بخواهي او را غافل گير مي كنم و مي كشم.

عمر به او گفت: نمي خواهم او را بكشي ولي نزد او برو و بپرس براي چه به اينجا آمده اي؟ كثير، پذيرفت و نزد حسين (ع) رفت.

ابوثمامه صائدي، كه از ياران حسين (ع) بود، چون چشمش به كثير افتاد به امام (ع) عرض كرد:

خدا كار تو را به سامان آورد اي اباعبدالله! بدترين، بي باك ترين و خونريزترين مردم روي زمين به نزد تو آمد، از اينرو برخاست و سر راه ايستاد. و به وي گفت: شمشيرت را بگذار، (و بعد حضرت را ديدار كن!»

كثير گفت: نه به خدا اين كار را نخواهم كرد، زيرا من فرستاده كسي هستم؛ اگر سخن مرا گوش دهيد، پيامي كه براي شما آورده ام را بگويم و اگر نمي خواهيد بازميگردم. ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشيرت را در دست مي گيرم و تو سخنت را به او بگو!

كثير گفت: نه بخدا! تو هرگز به آن نبايد دست بزني!

ابوثمامه گفت: پس مرا از پيامي كه آورده اي آگاه كن تا به آن حضرت ابلاغ كنم و گرنه نمي گذارم نزديك وي شوي! زيرا تو تبهكاري هستي!

بعد از دشنام به يكديگر، كثير نزد عمر بن سعد بازگشت و او را از آنچه پيش آمده بود، آگاه ساخت.


عمر، قرة بن قيس حنظلي را پيش خواند، و به او گفت: واي بر تو اي قره! برو و با حسين ديدار كن و از او بپرس براي چه به اينجا آمده است و چه مي خواهد؟ قره پذيرفت و نزد آن حضرت آمد.

حسين (ع) چون او را ديد كه پيش مي آيد، فرمود: آيا اين را مي شناسيد؟ حبيب بن مظاهر پاسخ داد: بله! اين مرد از قبيله حنظله بن تميم و خواهر زاده ما است، و راستي من او را فردي خوش فكر مي شناختم، و انتظار نداشتم كه وي را در اين معركه ببينم.

قره پيش آمد و بر حسين (ع) سلام كرد، و پيام عمر بن سعد را به آن حضرت رساند. [6] .

امام حسين (ع) فرمود: از سوي من به او بگو كه مردم اين شهر براي من نامه نوشتند و متذكر شدند كه پيشوايي ندارند و از من خواستند، پيش آنان بيايم، به ايشان اعتماد كردم ولي آنها به من مكر كردند، با آنكه هيجده هزار مرد از ايشان با من بيعت نمودند، و چون نزديك رسيدم و از مكر آنان آگاه شدم، خواستم به همانجا برگردم كه آمده ام، ولي حر بن يزيد مرا از آن كار بازداشت و در اين سرزمين فرود آورد. براستي من خويشاوندي نزديك تو هستم، پس مرا آزاد بگذار تا برگردم.! [7] .

سپس حبيب بن مظاهر به او گفت: اي قره! واي بر تو، كجا بر مي گردي؟ نزد گروه ستمكار مي روي؟ همين جا بمان و اين مردي را كه با پدرانش دين خدا را تأييد كرده و بلند گردانيده ياري كن!

قره به حبيب گفت: من نزد فرمانده خود بروم و پاسخ پيام او را برسانم، آنگاه مي انديشم!


پس بسوي عمر بن سعد بازگشت و او را از آن خبر آگاه ساخت.

عمر گفت: اميدوارم كه خداوند من را از جنگ و ستيز با او، آسوده گرداند. آنگاه نامه اي به عبيدالله بن زياد به اين مضمون نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم،

اما بعد، براستي من هنگامي كه نزد حسين فرود آمدم، كساني را پيش او فرستادم و از آمدن وي به اين سرزمين و از آنچه مي خواهد پرسيدم؛ او پاسخ داده است كه مردم اين ديار به من نامه نوشته اند، و فرستادگان آنان نزد من آمده اند و از من خواسته اند كه پيش آنان بيايم! من هم خواست آنان را پذيرفته و انجام دادم، و اما اينك اگر از آمدنم ناخشنودند، من از پيش ايشان برمي گردم!

چون نامه عمر بن سعد، به عبيدالله رسيد، و آن را خواند گفت: اكنون كه چنگال ما به او بند شده، مي خواهد خود را نجات دهد ولي روز جنگ هرگز رهايي نخواهد يافت! پس از آن، به عمر بن سعد نوشت:

اما بعد، نامه تو رسيد و آنچه را كه ذكر كردي، دريافتم؛ تو مي تواني به حسين پيشنهاد كني كه او و ديگر يارانش با يزيد بيعت كنند، پس اگر اينچنين كرد، دوباره خواهيم انديشيد.

هنگامي كه اين نامه به ابن سعد رسيد، گفت: براستي مي ترسم كه ابن زياد سر سازگاري نداشته باشد. [8] .


[1] تجارب الامم، ج 2، ص 64. طبري، ج 5، ص 409. اخبار الطوال، ص 253.

[2] تاريخ طبري، ج 5، ص 409. تجارب، ج 2، ص 64.

[3] تاريخ طبري، ج 5، ص 410.

[4] طبقات ابن سعد، مندرج در تراثنا، ش 10، ص 177.

[5] تاريخ طبري، ج 5، ص 410.

[6] تاريخ طبري، ج 5، ص 410. مفيد (ره) تمام اين نقل را بدون كمترين تفاوتي آورده است، وتنها عزرة بن قيس احمسي را عروة بن قيس احمسي ثبت كرده است. ر.ك: ارشاد، ص 227.

[7] اخبار الطوال، ص 253.

[8] ارشاد، ص 228. تاريخ طبري، ج 5، ص 411.