کد مطلب:142062 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:86

بسيج نيروها براي كشتن پسر پيامبر خدا
ابن زياد، در دومين نامه خود، به عمر بن سعد نوشت:

ميان حسين و ياران او با آب، حائل شو! تا اينكه يك قطره آب نچشند، همانگونه كه


با آن شخص باتقوا و پاك، عثمان بن عفان چنين رفتار شد!

عمر بن سعد! تا اين پيام را دريافت كرد، همان لحظه عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد تا در كنار شريعه، فرود آيند و ميان حسين و يارانش با آب، حائل شوند، بگونه اي كه آنها نتوانند يك قطره از آن آب بردارند.

اين رويداد، سه روز پيش از كشته شدن حسين (ع) صورت پذيرفت، دراين باره، دشمن به اندازه اي بد سرشتي نشان داد كه باور كردني نيست. چنانكه عبدالرحمن بن حصين ازدي كه از قبيله بجيله بشمار مي آمد، با صداي بلند گفت: اي حسين! آيا به اين آب نمي نگري كه همچون سينه آسمان است؟ بخدا سوگند، قطره اي از آن را نبايد بچشيد، تا آنكه تشنه بميريد!

حسين (ع) گفت: بار خدايا! او را تشنه كام بميران! و هرگز وي را نيامرز! حميد بن مسلم ميگويد: پس از حادثه كربلا، بخداي يگانه اي كه جز او معبودي نيست، او را ديدم در حاليكه پيوسته آب مي نوشيد تا شكمش پر مي شد، سپس آن را بر مي گرداند، و فرياد ميزد: تشنه ام! تشنه ام! و دوباره آب مي آشاميد، تا آنكه شكمش پر مي شد و برمي گردانيد، و از تشنگي مي سوخت. او همواره همينگونه بود، تا آنكه جانش درآمد. لعنت خدا بر او باد!! [1] .

پيوستن لشكرهاي فراوان، به سپاه ابن سعد در نينوا، براي جنگ با حسين (ع) ادامه داشت؛ حسين (ع) عمرو بن قرظه انصاري را نزد «عمر بن سعد» فرستاد، و از او خواست كه شبانه ميان دو لشكر با هم ديدار كنند.

عمر بن سعد، با بيست سوار پيش آمد و حسين (ع) نيز با بيست سوار حركت كرد تا دو گروه به هم رسيدند، حسين (ع) يارانش را به كنار فرستاد، عمر نيز مانند او كرد، تا


بتوانند با هم خلوت كنند، آن دو با هم بسيار گفتگو كردند، تا پاسي از شب گذشت و آنگاه هر كدام به لشكر خود برگشتند ولي كسي ندانست آن دو، با هم چه مي گفتند، ولي افراد آگاه چنين گمان برده اند، كه حسين (ع) به عمر بن سعد گفت: بيا تو هم در قيام عليه يزيد با من همراه شو و از قشون آنها كناره گيري كن!

عمر گفت: خانه ام ويران مي شود.

فرمود: آنرا مي سازم!

گفت: املاك من را مي گيرد.

فرمود: بهتر از آن، ملك خويش را در حجاز به تو مي دهم.

عمر راضي نشد.

پس از آن، سخن هايي ميان مردم شايع شد، ولي نه چيزي شنيدند و نه دانستند چه مي گويند! [2] .

گفتگو ميان حسين (ع) و ابن سعد، چندين بار تكرار شد. [3] .

پس از آخرين گفتگو، عمر بن سعد، به مكان خويش بازگشت و نامه اي اين چنين به عبيدالله بن زياد نوشت:

اما بعد، به تحقيق، خداوند آتش را خاموش كرد و پريشاني را از ميان برد و كار امت را اصلاح نمود. اينك حسين با من پيمان بسته است به همان جايي كه از آن حركت كرده است، برگردد. و يا به يكي از مرزهاي كشور برود و مانند يكي از مسلمانان بسر ببرد، و در سرنوشت مردم شريك باشد. يا اينكه نزد اميرمؤمنان يزيد برود و دست در دست آن گذارد و درباره آنچه كه ميان او و يزيد است بينديشد! البته در اين


پيمان، خشنودي تو و صلاح امت نهفته است. [4] .

بي ترديد، آنچه ابن سعد، براي عبيدالله نوشته، مبالغه آميز است و رفتار و گفتار حسين (ع) از آغاز تا فرجام، خلاف آنرا نشان مي دهد؛ او هرگز حاضر به بيعت با يزيد، و يا بي تفاوتي نسبت به سرنوشت اسلام و مسلمانان نبود؛ چنانكه عقبة بن سمعان گفته است: من از روزي كه حسين (ع) از مدينه بيرون آمد تا مكه و از آنجا تا عراق، با او همراه بودم و همه سخنان او را در طول راه، و ميان لشكر، و حتي هنگام شهادت شنيدم، ولي بخدا سوگند! اين سخني را كه گفته اند پيشنهاد كرده، دست در دست يزيد بگذارد و يا او را به يكي از سرحدات سرزمينهاي اسلامي بفرستد، هرگز از او صادر نشده است. آري تنها فرمود: مرا واگذاريد تا در اين زمين پهناور بگردم و ببينم كار مردم به كجا مي كشد. [5] .

گويا عمر بن سعد، اين جملات را براي جلب رضايت عبيدالله و ايجاد مصالحه و پيشگيري از جنگ نوشته است؛ زيرا كه از همان آغاز، از درگيري با حسين (ع) اكراه داشت و براي گريز از آن بهانه تراشي مي كرد، ولي دلبستگي به جاه و مقام، او را به رويارويي با آن حضرت كشانده بود.

به هر حال نامه عمر، به عبيدالله رسيد، و چون آن را مطالعه كرد گفت:

اين نامه فردي خيرخواه و دلسوز مردم است.

دراين هگام: شمر بن ذي الجوشن كه لعنت خدا بر او باد، از جاي برخاست و گفت: آيا اين سخن را از حسين مي پذيري؟ اكنون كه به سرزمين تو فرود آمده و در كنار توست؟ بخدا سوگند! اگر از ديار تو رخت بربندد ودست در دست تو نگذارد؛ بي ترديد او نيرومندتر شود و تو ناتوانتر گردي! پس اين پيشنهاد را نپذير كه آن


نشانگر سستي است؛ ولي از او و يارانش بخواه كه در برابر حكم تو سر فرود آورند، آنگاه اگر ايشان را مجازات كني تو بدان سزاوارتري! و اگر آنها را ببخشي خود صاحب اختياري!

ابن زياد به او گفت: خوب انديشيدي! نظر، نظر تو است، اين نامه را كه اكنون مي نويسم، نزد عمر بن سعد ببر، بنابراين او بايد از حسين و يارانش بخواهد كه در برابر حكم من سر فرود آورند، پس اگر به آن تن دادند، ايشان را سالم نزد من بفرستند، و اگر سرباز زدند، به جنگ آنها بپرداز، پس اگرعمر بن سعد، اين كار را كرد، تو فرمانبردار او باش و از وي پيروي كن و اگر جنگ را نپذيرفت، تو خود فرومانده لشكر باش و گردن او را بزن و سرش را نزد من بفرست.

و به عمر بن سعد نوشت: من تو را نزد حسين نفرستادم كه خود را بي نياز از درگيري با او بداني، و اين دست و آن دست كني! و كار را به مسامحه بگذراني و سلامت و پايداري براي او آرزو كني و عذر براي او بتراشي و براي او نزد من وساطت كني! بنگر! اگر حسين و يارانش در برابر حكم من سر فرود آوردند، و تسليم شدند، ايشان را سالم نزد من بفرست، و اگر سرپيچي كردند، پس بر آنان هجوم ببر تا آنكه ايشان را بكشي و پيكرهايشان را قطعه قطعه كني، چون سزاوار اينگونه رفتار هستند! و چنانچه حسين را به قتل رساندي، بر سينه و پشت او اسب بتازان زيرا كه وي سركش و ستمكار است و من اين كار را براي پس از مرگ زيان بار نمي بينم! ولي چون من با خود گفته ام كه اگر او را بكشم، اين كار را انجام مي دهم، پس اگر تو فرمان ما را اجرا كردي، پاداش شخصي حرف شنو و پيرو را به تو خواهيم داد و اگر سرپيچي كني!از كار و لشكر ما كنار برو و لشكر را به شمر واگذار كه در آن صورت ما او را فرمانده كار خويش كرده ايم.

شمر با نامه عبيدالله، به سوي عمر بن سعد، پيش تاخت، هنگامي كه عمر بن سعد،


نامه را دريافت كرد و خواند به او گفت: چه آورده اي؟ واي به حال تو! خدا خانه ات را خراب كند و زشت گرداند آنچه كه پيش من انداختي! بخدا سوگند! گمان دارم كه تو او را از پذيرش پيشنهاد مندرج در نامه من، بازداشتي و كاري را كه اميد اصلاح آنرا داشتيم تباه كردي! بخدا سوگند! كه حسين تسليم نمي گردد زيرا كه جان پدرش در پيكر اوست.

شمر گفت: اكنون بگو چه خواهي كرد؟ آيا دستور امير را اجرا مي كني و با دشمنش مي جنگي و يا به كنار مي روي و سرباز و لشكرش را به من مي سپاري!

ابن سعد گفت: نه بخدا! سروري را به تو واگذار نكنم و خود آنرا عهده دار مي گردم. تو فرمانده پياده نظام، باش! [6] .


[1] تاريخ طبري، ج 5، ص 412. ارشاد، ص 228 و 229.

[2] طبري، ج 5، ص 413.

[3] طبري، ج 5، ص 414. طبري مي نويسد ميان امام حسين (ع) و ابن سعد، دو، سه و يا چهار بار ملاقات بوده است.

[4] ارشاد، ص 229. طبري، ج 5، ص 414 و 415.

[5] تاريخ طبري، ج 5، ص 413 و 414.

[6] ارشاد، ص 230.