کد مطلب:142064 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:96

شمر امان مي دهد
بي آبي، در هواي گرم و سوزان عراق، تشنگي را بر حسين (ع) و يارانش، دشوار كرد. از اينرو، برادرش عباس بن علي ملقب به ابوالفضل را فراخواند، و سي سوار و بيست


نفر پياده با بيست مشك به همراه او كرد، و وي را به جانب فرات فرستاد، تا بلكه آبي فراهم آورد.

اين گروه، شبانه پيش تاختند، تا به نزديك آب رسيدند، نافع بن هلال بجلي كه پرچمدار و پيشاهنگ سپاه بود، با يكي از فرماندهان سپاه مخالف، به نام عمرو بن حجاج زبيدي، روبرو گرديد عمرو بن حجاج گفت: كيستي؟

- نافع بن هلال هستم!

- براي چه آمدي؟

- آمده ام از اين آبي كه ما را از آن منع كرده ايد بنوشم!

- پس بنوش گوارا باد تو را!

- نه بخدا سوگند! تا حسين و يارانش تشنه هستند، قطره اي از آن آب ننوشيم!

- اين كار هرگز شدني نيست، زيرا ما را در اينجا گماشته اند تا شما را از بردن آب، بازداريم.

نافع به گروه پياده اي كه همراهش بودند گفت: بي درنگ مشكها را پر كنيد.

پيادگان يورش بردند و وارد فرات شدند، مشكها را پر از آب كرده و بازگشتند.

عمرو بن حجاج و همراهانش بدانها حمله آوردند، عباس بن علي و نافع بن هلال نخست بازگشته و به پيادگان فرمان دادند كه بسوي خيمه ها حركت كنند.

و بدينگونه آنها با مشكهاي پر از آب، خود را به حسين (ع) رسانيدند. [1] .

شمر بن ذي الجوشن، به سوي اردوگاه حسين (ع) پيش آمد و روبروي ياران آن حضرت ايستاد، و گفت:

خواهرزادگان ما كجا هستند؟


در پي اين سخن، عباس، جعفر، عبدالله و عثمان، فرزندان علي بن ابي طالب (ع) كه مادرشان ام البنين نام داشت، پيش آمدند و گفتند:

چه مي خواهي؟

گفت: شما خواهرزادگان من در امان هستيد! [2] از جنگيدن در كنار برادرتان حسين دست برداريد و تسليم اميرمؤمنان يزيد بن معاويه گرديد. [3] .

آن جوانمردان به او گفتند: لعنت خدا بر تو و امان تو باد، ما را امان مي دهيد ولي براي فرزند رسول خدا امان نيست؟ [4] .

آنگاه عباس فرياد زد: دستان تو بريده باد! چه امان بدي براي ما آوردي، اي دشمن خدا! تو به ما فرمان مي دهي كه برادر و سرورمان حسين فرزند فاطمه (س) را رها كنيم و از لعينان و لعين زادگان پيروي كنيم؟

شمر، از اين سخنان خشمگين شد و به سوي لشكر خويش بازگشت. [5] .


[1] مقتل خوارزمي، ج 1، ص 186. مقتل عوالم، ص 54.

[2] طبري، ج 5، ص 412. فتوح، ج 3، ص 105.

[3] فتوح، ج 3، ص 105.

[4] طبري، ج 5، ص 412.

[5] فتوح، ج 3، ص 105. لهوف، ص 38.