کد مطلب:142066 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:92

شب عاشورا
چون فرستاده عمر سعد بازگشت، حسين (ع) نزديك شب ياران خويش را گرد آورد. علي بن حسين (ع) مي گويد: من با آنكه آن شب را بيمار بودم، ولي خود را نزديك او رساندم، شيندم پدرم با پيروان خويش مي گفت:

ستايش مي كنم پروردگار را به نيكوترين ستايشها، و سپاسگزارم او را به هنگام خوشيها و سختيها، خداوندا! سپاسگزارم تو را كه ما را به نبوت سرفراز نمودي و قرآن را به ما آموختي و ما را نسبت به دين آشنا و بينا گرداندي، به ما چشم و گوش و دل ارزاني داشتي، پس ما را از سپاسگزاران قرار ده! اما بعد، من ياراني باوفاتر و بهتر از ياران خود نمي دانم و خانواده اي را نيكوتر، صميمي تر و برتر از خانواده خود نمي شناسم. بنابراين، خداوند، از سوي من پاداشي شايسته به شما عنايت فرمايد. آگاه باشيد، كه گمان دارم اين دشمنان روز بسوي ما يورش آورند؛ اينك من به شما اجازه دادم كه از اينجا برويد، پس همه آزاد هستيد، و هيچ گونه پيمان و تعهدي از من بر گردن نداريد، اكنون شب است و تاريكي شما را فراگرفته است آن را مركب راهوار خود كنيد. سپس هر يك از مردان شما دست مردي از اهل بيت مرا بگيرد و در روستاها و شهرها پراكند شويد، تا خدا گشايشي دهد، زيرا اين گروه، تنها مرا مي جويند، و چون بر من دست يافتند از ديگران دست بر مي دارند. [1] .

در پاسخ اين سخن، برادران، پسران، برادرزادگان آن حضرت با پسران


عبدالله بن جعفر همگي به اتفاق گفتند:

چرا چنين كنيم؟ براي اينكه پس از تو زنده باشيم؟ نه هرگز! خداوند چنان روزي را براي ما پيش نياورد!

نخستين كسي كه اين سخن را گفت: عباس بن علي (ع) بود و ديگران از او پيروي كردند.

آنگاه حسين (ع) رو كرد به فرزندان عقيل، و گفت: اي پسران عقيل، كشته شدن مسلم براي شما بس است! از اينجا برويد من به شما اجازه رفتن دادم!

از ميان آنها عبدالله بن مسلم بن عقيل به پا خاست و عرض كرد: اي فرزند رسول خدا! آنگاه مردم درباره ما چه مي خواهند گفت كه ببينند ما رئيس، بزرگ، سرور، عموزاده عزيز، و فرزند پيامبر خويش را كه سالار پيامبران است، بي ارج شمرديم و در كنارش شمشيري نزديم و برايش نجنگيديم و نيزه اي نينداختيم؟نه بخدا سوگند! ما تو را ترك نكنيم و تا فرجام كار نيز با تو باشيم و جان و خون خويش را فداي تو گردانيم، كه در آن حال تكليف خود را ادا كرده و آنچه را بر گردن داشتيم، به انجام رسانيده ايم.

براستي، خداوند زندگي پس از تو را زشت گرداند. [2] .

پس از او مسلم بن عوسجه برخاست و گفت:

آيا ما دست از تو برداريم؟ در آن هنگام چه عذري پيش خدا نسبت به اداي حق تو بياوريم؟ بخدا سوگند! تو را رها نكنم تا آن نيزه به سينه دشمنانت بكوبم و تا شمشيرم در قبضه ي من است پيوسته بر آنان ضربت وارد كنم. و اگر سلاحي براي من نباشد، با سنگ با ايشان بجنگم. بخدا تو را تنها نگذاريم تا خدا بداند كه ما احترام


پيامبرش را پس از رحلتش، درباره تو منظور داشتيم. اما بخدا سوگند، اگر بدانم كه كشته مي شوم و سپس زنده مي گردم و پس از آن مرا مي سوزانند و باز زنده مي شوم و هر بار خاكسترم را بر باد مي دهند، و اين كار را تا هفتاد بار تكرار مي كنند، دست از ياري تو بر نمي دارم تا آنكه در پشتيباني تو، مرگ را در آغوش كشم. و چگونه چنين كاري را انجام ندهم در حالي كه كشته شدن، يك بار بيش نيست و پس از آن، كرامت و سرافرازي پايداري است كه پاياني ندارد.

در پي او، زهير بن قين برخاست و عرض كرد:

سوگند بخدا! دوست دارم كشته شوم، سپس زنده گردم، و باز كشته شوم و همينطور تا هزار بار پي در پي كشته و زنده گردم ولي خداي بلند مرتبه در ازاي اين قتل، جان تو و اين جوانان خاندانت را نجات دهد. [3] .

گروهي ديگر از ياران آن حضرت سخناني مانند همين كلام را بر زبان راندند و عرض كردند: جانهاي ما به فداي تو! ما دستها و چهره هاي خويش را سپر بلاي تو مي كنيم، زيرا اگر در پيش روي تو كشته شويم، راستي به پيماني كه با پروردگار خود بسته ايم وفا كرده ايم و وظيفه اي كه بر گردن داشتيم را به انجام رسانيده ايم. [4] .

در هين حال به محمد بن بشر حضرمي، خبر رسيد كه فرزندت در مرزي اسير شده است. گفت: آنچه براي او و من پيش آمده است را به حساب خدا مي گذارم! در حالي كه دوست نداشتم كه او اسير گردد و من پس از او زنده بمانم!

حسين (ع) چون اين سخنان را شنيد فرمود: رحمت خدا بر تو باد، تو از قيد بيعت من آزادي! پس نسبت به رهايي فرزندت بكوش!


محمد بن بشر پاسخ داد: اگر حيوانات درنده مرا زنده بخورند، هرگز از تو جدا نشوم. [5] .

حسين (ع) فرمود: پس اين جامه ها را كه از برد يماني است به پسرت بده تا براي آزادي برادرش از آن بهره گيرد. سپس پنج قطعه لباس به بهاي هزار دينار به او بخشيد. [6] .

آنگاه حسين (ع) پاداش نيكو براي همه يارانش آرزو كرد و بسوي خيمه خويش بازگشت.

[7] .

هنگامي كه شب همه جا را فراگرفت، حسين (ع) در ميان تاريكي از خيمه بيرون آمده و از آنجا دور شد، نافع بن هلال كه يكي از ياران آن حضرت بود، خود را به امام رسانيده و انگيزه بيرون رفتن از محدوده خيمه ها را از وي پرسيده و افزود: اي فرزند پيامبر! نزديك شدن شما به سپاه ستمكار، مرا سخت بيمناك و نگران ساخته است. حسين (ع) در پاسخ فرمود: آمده ام تا پستي و بلندي اطراف خيمه ها را بررسي كنم، تا مبادا دشمن در آنجا سنگر و پناهگاهي براي خويش گزيده باشد و براي يورش بر ما و يا دفع حمله از آن بهره گيرد.

و در حالي كه دست نافع در دستش بود، فرمود:

امشب همان شب موعود است، و وعده خدا تخلف پذير نيست، پس از آن، امام رشته كوههايي را كه در نور كم رنگ مهتاب از دور به چشم مي خورد، به نافع نشان داد و گفت:

آيا نمي خواهي در اين دل شب، ميان اين كوه بروي و پنهان شوي و جان خود را


نجات دهي؟

نافع خويش را به پاهاي آن حضرت انداخت و عرض كرد: مادرم در سوگ من بنشيند، من اين شمشير را به هزار درهم و اسبم را نيز به همان اندازه (براي چنين روزي) خريده ام! سوگند به آن خدايي كه بر من منت گذارده و محبت شما را در دل من انداخته، ميان من و تو جدايي نخواهد افتاد مگر آن هنگام كه اين تيغ كند شود و اين اسب از پاي بيفتد.

آنگاه امام پس از بررسي بيابانهاي اطراف به سوي خيمه ها بازگشت. و به خيمه زينب (س) وارد شد.

نافع مي گويد: من در بيرون خيمه ها، پاس مي دادم، شنيدم كه زينب مي گويد: برادر! آيا ياران خويش را آزموده اي! و به نيت و پايداري آنان اطمينان يافته اي؟ مبادا به هنگام سختي دست از تو بردارند، و تو را در ميان دشمن تنها رها كنند.

امام (ع) در پاسخ فرمود: بخدا سوگند آنها را آزموده ام و آنان را استوار و پرخروش يافته ام، آنان به كشته شدن در پيش روي من، آنچنان اشتياق دارند كه كودك شيرخوار به پستان مادرش!

نافع مي گويد: من پس از اين گفتگو، گريه گلويم را گرفت، و به نزد حبيب بن مظاهر آمده و آنچه از امام شنيده بودم را به او بازگو كردم.

حبيب، گفت: بخدا سوگند اگر منتظر فرمان امام نبوديم، همين امشب به دشمن يورش مي برديم.

گفتم: حبيب! اينك امام در خيمه خواهرش به سر مي برد، شايد زنان و كودكان آن حضرت آنجا باشند، شايسته است در اين هنگام، تو با گروهي از يارانت، به كنار خيمه آنان برويد، و دوباره، وفاداري خويش را اعلام كنيد، تا موجب دلگرمي بانوان و كودكان شويد.


حبيب با صداي بلند، ياران خود را كه در ميان خيمه ها بودند فراخواند. همه ايشان با شنيدن فرياد حبيب، خويش را بيرون خيمه ها رساندند.

حبيب نخست به افراد بني هاشم گفت: من از شما مي خواهم كه به درون خيمه هاي خود برگرديد و به عبادت و استراحت بپردازيد.

سپس رو به بقيه ياران كرد و سخن نافع را براي آنان نقل نمود.

همه آنان همصدا پاسخ دادند:

سوگند به خدايي كه بر ما منت گذارده و ما را به چنين افتخاري نائل آورده، اگر در انتظار فرمان امام نبوديم، هم اكنون با شمشيرهاي خود به دشمن حمله مي برديم! اي حبيب! دلت آرام و چشمت روشن باد.

حبيب از خدا پاداش خير براي آنان درخواست كرد و سپس گفت: پس بياييد با هم به كنار خيمه بانوان برويم و به ايشان اطمينان دهيم.

چون به كنار خيمه آنان رسيدند، حبيب خطاب به بانوان بني هاشم گفت:

اي دختران پيامبر! و اي حرم رسول خدا! اين جوانان فداكار، با شمشيرهاي رخشان و آهيخته خويش، سوگند ياد كرده اند كه تيغ هاي خود را در غلاف نگذارند تا آنكه آنها را بر گردن دشمنان شما فرود آورند، و اين نيزه هاي بلند و تيز را در قلب آنان فروكنند.

يكي از بانوان در پاسخ چنين گفت:

اي مردان پاك! از دختران پيامبر! و ناموس اميرمؤمنان دفاع كنيد!

چون اين سخن اين زن به گوش مردان رسيد، احساساتشان برافروخته گشت و بشدت متأثر شدند، بگونه اي كه با صداي بلند گريستند، و آنگاه به خيمه هاي خود


بازگشتند. [8] .


[1] طبري، ج 5، ص 418 و 419.

[2] طبري، ج 5، ص 419. امالي، مجلس سي ام، فتوح، ابن عثم، ج 5، ص 106.

[3] ارشاد، ص 231. طبري، ج 5، ص 419. تجارب الامم، ج 2، ص 69.

[4] طبري، ج 5، ص 419.

[5] طبقات، (ترجمة الحسين، تراثنا، ش 10، ص 180 تاريخ ابن عساكر، ج 13، ص 54. تهذيب التهذيب، ج 1، ص 15.

[6] لهوف، ص 41.

[7] ارشاد، ص 231.

[8] مقتل مقرم، ص 262 به نقل از الدمعة الساكبه، ص 315. گر چه ماجراي ياد شده در منابع نخستين نيامده و وجود چند اشتباه كوچك در نقل روايت، سبب شده است كه برخي از منتقدان، آن را در شمار تحريفات عاشورا به شمار آورند، ولي قراين و امارات بر صحت آن گواهي مي دهند.