کد مطلب:142072 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:93

زوج شهيد
عمر بن سعد فرياد زد: اي دريد! پرچم خويش را نزديك بياور!

دريد پرچم را پيشاپيش سپاه آورد. [1] .

در اين هنگام عمر سعد تيري در كمان نهاد و بسوي سپاه حسين (ع) پرتاب كرد، آنگاه گفت: گواه باشيد كه من نخستين كسي بودم كه تير انداختم! در پي او، گروهي از سپاهش تير اندازي آغاز كردند.


يسار غلام ابوسفيان نيز به ميدان آمده و هماورد طلب كرد.

حبيب بن مظاهر و برير از جاي برخاستند تا به مقابله بپردازند و پاسخ دشمن را بدهند.

حسين (ع) فرمود: شما بنشينيد.

پس عبدالله بن عمير كلبي برخاست و اجازه ميدان رفتن خواست.

حسين (ع) نگاهي به سيماي او انداخت، و وي را مردي گندمگون، بلند بالا، داراي بازوان ستبر، و شانه هاي پهن يافت از اينرو فرمود: گمان مي كنم براي اين هماوردان، جنگاور خوبي است، پس به او اجازه داد كه به ميدان برود [2] .

عبدالله چون به سوي دشمن پيش آمد، يسار گفت: تو كيستي؟

ابن عمير نسبت خويش را برايش روشن ساخت.

يسار گفت: من تو را نمي شناسم، بايد براي من زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر بيرون آيند و به كارزار پردازند.

عبدالله بن عمير پاسخ داد: اي پسر زن بدكاره! تو به جايي رسيده اي كه با هر كس بخواهي به جنگ پردازي؟ سپس ضربت سختي با شمشيرش بر او فرود آورد بگونه اي كه وي را بر خاك افكند.

در همان حال كه عبدالله ضربت را بر حريف وارد مي ساخت، سالم غلام عبيدالله به مقابله با او پرداخت. ياران امام به عبدالله فرياد زدند: خود را بپاي كه اين غلام كار را بر تو سخت نگيرد! ولي عبدالله متوجه او نبود، تا جايي كه اين شخص، خود را به بالاي سر عبدالله رسانيد و شمشيري بر او انداخت، وي دست چپ خويش را سپر قرار داد، و در نتيجه انگشتانش را قطع كرد. عبدالله به اين زخم اعتنايي نكرد و با آن


حال، ضربه اي بر او افكند و وي را نيز كشت، و در پي كشتن آن دو تن، رجز مي خواند و مي گفت:

ان تنكروني فانا بن الكلب

اني امرؤ ذو مرة و غضب

و لست بالخوار عند النكب

اگر مرا نمي شناسيد: پس (بدانيدي) كه مردي از قبيله كلب هستم. و براستي من مردي استوار و خشمناكم

و به هنگام پيشامدهاي ناگوار هرگز سست و ناپايدار نباشم.» [3] .

همسر عبدالله، بنام ام وهب كه همراه وي از كوفه براي ياري حسين (ع) به كربلا آمده بود، و ناظر مبارزه و حماسه آفريني شوهر خود بود، پس از مشاهده اين صحنه، به هيجان آمد و تيرك خيمه را برداشت و به ياري شوي خود شتافت، در حالي كه به عبدالله مي گفت: پدر و مادرم به فدايت! به خاطر فرزندان پاك محمد (صلي الله عليه و آله) نبرد كن!

ابن عمير به سوي همسر خويش آمد تا او را به سوي خيمه زنان بازگرداند، ولي آن زن دامن شوي خود را گرفت و گفت: من دست از تو بر نخواهم داشت تا آنكه با تو بميرم!

حسين (ع) كه شاهد اين صحنه بود، با صداي بلند به او فرمود: خدا به واسطه خاندان محمد (ص) به تو پاداشي نيك عطا فرمايد! برگرد به جايگاه خويش، خداي رحمت كند تو را! برو و نزد زنان بنشين كه جهاد بر زنان واجب نمي باشد.


پس آن شيرزن نزد ساير بانوان بازگشت. [4] .

هنگامي كه عبدالله به شهادت رسيد، همسرش به ميدان دويد، و بالا سر شوي خويش نشست و در حالي كه خاك از او پاك مي كرد و مي گفت: بهشت بر تو گوارا باد!

شمر بن ذي الجوشن به غلامي كه نامش رستم بود، گفت: نيزه اي بر سر او بكوب، آن مردم هم پذيرفت و نيزه اش را بر سر او فرود آورد، بگونه اي كه جمجمه اش متلاشي شد و در همان دم جان سپرد!

براستي سرگذشت اين زن و مرد شگفت آور و عبرت آموز است، انگار اين دو نيز به كربلا آمداند، تا ايمان، فداكاري، اخلاص و وفاداري را به نمايش بگذارند، ازدي از راويان معروف و معتبر واقعه كربلا، مي گويد: شخصي از قبيله بني كلب بنام ابوجناب برايم گفت: اين عبدالله بن عمير از خاندن بني عليم دركوفه بر سر چاه بني جعد خانه اي داشت، هنگامي كه لشكريان عمر بن سعد در نخيله سان مي ديدند تا به جنگ حسين (ع) بيايند، سخت ناراحت گرديد، از اينرو گفت: بخدا شيفته جهاد با مشركان بودم، اميدوارم جهاد با اينها كه با پسر و دختر پيغمبر خويش مي جنگند، ثوابش نزد خدا از جهاد با مشركان كمتر نباشد، به همين جهت پيش همسر خود رفت و آنچه را كه شنيده و ديده بود با او در ميان گذاشت، و از قصد خويش وي را آگاه كرد.

آن زن باايمان در جوابش گفت: براستي نيك دريافتي، خدا تو را در هر كاري به درستي هدايت كند، به ياري حسين بشتاب ولي مرا هم با خود ببر! هر دو نزد


حسين (ع) آمدند و همراه آن حضرت بودند تا آنكه به شهادت رسيدند. [5] .


[1] ارشاد نام اين شخص را دريد و طبري ذويد ضبط كرده است.

[2] طبري، ج 5، ص 429.

[3] ارشاد، ص 236. طبري ابيات بيشتري را نقل كرده است، ج 5، ص 430.

[4] طبري، ج 5، ص 430.

[5] طبري، ج 5، ص 429.