کد مطلب:142074 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:92

دو برادر در دو سپاه
عمرو بن قرظه انصاري بيرون آمد و از حسين (ع) اجازه خواست تا به ميدان برود. پس از آنكه حسين (ع) به او اذن داد، چون شيفتگان بهشت جنگيد، تا آنكه گروه بسياري از لشكر ابن زياد را، از ميان برداشت.

او نه تنها كه با دشمن نبرد مي كرد، بلكه همواره از جان امام نيز محافظت مي كرد بگونه اي كه از هر شمشير و تيري كه به جانب حسين (ع) روان مي گشت، پيشگيري مي نمود، و همگي را به جان خويش مي خريد، تا آنجا كه گفته اند: تا او زنده بود زخمي به حسين (ع) نرسيد و خود آماج تيغ ها و تيرها شده بود، آنگاه رو به حسين (ع) كرد وگفت: اي فرزند پيامبر خدا! آيا به پيمان خود وفا كردم؟!

حسين (ع) فرمود: آري! تو پيش از من به بهشت خواهي رفت، پس سلام مرا به پيامبر خدا (ص) برسان و به او خبر ده كه من هم از پي تو ملحق مي شوم.

پس از آنكه اين مرد به شهادت رسيد، برادرش علي بن قرظه كه در لكشر عمر بن سعد بود فرياد زد: يا حسين! اي دروغگو فرزند دروغگو!! برادرم را گمراه كردي و فريب دادي تا او را كشتي!

فرمود: خدا برادرت را گمراه نكرد، بلكه او را هدايت كرد.

گفت:خداي من! مرا بكشد اگر تو را نكشتم و يا در جنگ با تو كشته نشوم، آنگاه بر آنحضرت حمله برد ولي نافع بن هلال مرادي جلوي او را گرفت و نيزه اي به او زد كه در اثر آن به خاك افتاد، اما يارانش يورش آوردند، و او را نجات دادند، و معالجه اش


كردند. [1] .


[1] طبري، ج 5، ص 434.