کد مطلب:142075 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:95

هجوم جمعي دشمن
آنگاه نافع بن هلال، از سپاه حسين به ميدان آمد، او نخست دست به تير و كمان برد و چون بر تيرهاي زهر آگين نام خود را نگاشته بود [1] .

تيرهايي را مي افكنم كه نوك آن نشان دارد،

و ترسيدن به جان سودي نمي رساند،

تيرهاي زهرآگين پيش مي رود و فرومي نشيند،

تا جايي كه زمين از آنها پر مي شود. [2] .

و پيوسته تير مي انداخت تا آنكه تير در تركش او نماند و ناگزير دست به شمشير برد و اين شعر را سرود:

من آن غلام تميمي بجلي هستم،

كه بر آئين حسين (ع) و علي (ع) پايبندم،

اگر امروز كشت شوم آرزوي من است،

پس اينچنين است انديشه و كردارم. [3] .

مزاحم بن حريث در برابر وي آماده مبارزه شد و گفت: من بردين عمثان مي باشم! نافع به او گفت: تو بر دين شيطان هستي! و در پي اين جمله به او حمله كرد و او را كشت. [4] .


او با يورشهاي پياپي و خواندن اشعار حماسي، دوازده نفر را به هلاكت رساند و گروه بسياري را به ستوه آورد. [5] .

پس عمرو بن حجاج به همراهان خود فرياد زد.: اي بي خردان! آيا مي دانيد كه با چه كساني مي جنگيد؟ شما با دلاوران اين ديار مي جنگيد، با كساني نبرد مي كنيد كه تشنه مرگ مي باشند، از اينرو هرگز نبايد كسي به تنهايي به مبارزه با ايشان برخيزد. آنان گروهي اندكند و كمي بيش زنده نخواهند بود؛ بخدا سوگند اگر شما تنها بسوي ايشان سنگ پرتاب كنيد، آنانرا خواهيد كشت.

عمر بن سعد گفت: راست گفتي! تدبير همان است كه تو انديشيده اي! پس كسي را بفرست تا مردم را وادارد كه از جنگ انفرادي يعني يك فرد در برابر يك فرد بپرهيزند.

از اينرو گروهي بر او حمله كردند و او را چندان زدند كه بازوانش شكست، پس از آن وي را اسير كردند، شمر بن ذي الجوشن، او را گرفته و به ياري همراهان خويش، او را كشان كشان بسوي عمر بن سعد آورد. عمر بن سعد گفت: واي بر تو اي نافع! چه چيز تو را واداشت كه با جان خود چنين كني؟

پاسخ داد: خدا مي داند كه چه هدفي داشتم و چه مي خواستم!

پس در حالي كه خون از ريش او روان بود و مي گفت: غير از آنها كه زخمي كردم دوازده تن از شما را كشتم! و بر اين جهاد، خود را سرزنش نمي كنم و اگر بازوانم بر جا بود، و مرا دستگير نمي كرديد، به نبرد ادامه مي دادم!

شمر از اين سخنان برآشفت و به عمر سعد گفت: بكش او را! خدا تو را اصلاح كند! عمر پاسخ داد: تو او را آوردي، اگر مي خواهي خودت هم او را بكش!


شمر شمشير كشيد تا وي را به قتل رساند، نافع به او گفت: بخدا سوگند اگر مسلمان بودي بر تو بزرگ و دشوار مي نمود كه خدا را ملاقات كني در حالي كه خون ما در گردن توست! پس سپاس خداوندي راكه مرگ ما را به دست بدترين خلق خويش قرار داد.

در پي اين جمله شمر او را كشت. [6] .


[1] طبري، ج 5، ص 441.

[2] فتوح، ابن عثم، ج 5 و 6:، ص 124. بدايه، ج 8، ص 184، بحار، ج 45، ص 27.

[3] ارشاد، ص 237. فتوح ابن اعثم، ج 5و6 ص 125. ابن اعثم از او بنام هلال بن رافع بجلي ياد كرده است.

[4] طبري، ج 5، ص 441.

[5] ارشاد، ص 237.

[6] طبري، ج 5، ص 442.