کد مطلب:142095 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:89

شهادت امام حسين
گروه پياده لشكر ابن سعد، از راست و چپ بر باقيماندگان ياران حسين (ع) حمله كردند و آنان را نيز به شهادت رسانيدند تا آنكه سه يا چهار نفر بيش باقي نماندند. حسين (ع) كه چنين ديد، پيراهن يماني را طلب كرد و آن پارچه اي چنان درخشنده داشت كه چشم را خيره مي كرد، او براي آنكه پس از كشتنش آن پيراهن را از تنش بيرون نكنند، آنرا پاره كرد و سپس پوشيد. گر چه باز هم پس از شهادتش، ابجر بن كعب آن را ربوده و آن حضرت را عريان گذاشت، اما گويند پس از واقعه عاشورا، دو دست اين مرد پست، در تابستانها همچون دو چوب، خشك مي شد، و در زمستان تازه مي گرديد و خون و چرك از آن مي جوشيد، و با اين نكبت زندگي كرد تا آنكه خدا او را هلاك كرد.

و چون ياران حسين (ع) جز سه تن براي آن حضرت باقي نماند، به سوي دشمن پيشس آمد و به دفاع از خويش پرداخت. آن سه نفر نيز دشمنان را از پيرامون حسين (ع) پراكنده مي ساختند، تا آنكه هر سه كشته شدند. و امام (ع) تنها ماند. زخمهاي گران در سر و بدنش او را زمين گير ساخته بود، ولي باز هم با شمشير دشمنان را مي زد و آنان ناگزير به راست و چپ پراكنده مي شدند. [1] .

راوي گفت: حسين (ع) آنقدر با آنان جنگيد كه در اثر بهم خوردن صفها، انبوه لشكر


در ميان حسين و خيمه ها قرار گرفتند. [2] .

در اين هنگام شمر به سراپرده حسين (ع) حمله افكند و خود را به خيمه هاي آن حضرت رسانيد و خواست تا آنها را غارت كند. [3] .

آن حضرت فرياد زد: ويلكم يا شيعة آل ابي سفيان! ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا في دنياكم و ارجعوا الي أحسابكم ان كنتم عربا كما تزعمون واي بر شما! اي پيروان خاندان ابي سفيان، اگر دين نداريد و از روز بازپسين نمي هراسيد، دست كم در دنيا آزاد مرد باشيد.

گر شما را به جهان مكتب و آييني نيست

لا اقل مردمي آزاده به دنيا باشيد.

شمر با صداي بلند گفت: چه مي گويي اي پسر فاطمه؟

فرمود: من با شما جنگ مي كنم و شما با من، زنان را در اين ميان گناهي نيست، پس نگذاريد اين خيره سرها، نادانها، و ستمگرهاي شما تا هنگامي كه زنده ام به حرم من حمله برند.

[4] دست برداريد، زيرا ساعتي بعد همه اثاث زندگي ام در اختيار شما قرار مي گيرد. [5] .

شمر گفت: پيشنهادت را مي پذيرم اي پسر فاطمه! آنگاه همگي دوباره آهنگ جنگ با آن حضرت كردند.

حميد بن مسلم مي گويد: بخدا من مرد گرفتار و مغلوبي را هرگز نديدم كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشند ولي استوارتر و دل دارتر از حسين باشد؛ زيرا چون لشكر پياده دشمن بر او حمله مي كرد، او با شمشير به ايشان يورش مي برد، و


آنان چون گله گوسفندي كه از برابر گرگ فرار كند بر چپ و راست مي گريختند.

شمر بن ذي الجوشن كه چنان ديد، سواركاران را فراخواند و آنان را در پشت سر نيروهاي پياده قرار داد، آنگاه به تير اندازان دستور داد: او را تيرباران كنند! آنان چندان تير بر حسين انداختند كه بدنش چون خارپشت شد بود. [6] .

در آن حال صالح بن وهب مري چنان نيزه اي بر پهلويش زد كه از اسب بر زمين افتاد و گونه راستش به روي خاك قرار گرفت در حالي كه مي گفت: «بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله». سپس از روي خاك برخاست. [7] .

زينب چون دريافت كه حسين از زين بر زمين افتاده است از خيمه ها بيرون رفت و فرياد برآورد «وا أخاه، و اسيداه، وا أهل بيتاه، ليت السماء أطبقت علي الأرض و ليت الجبال تدكدكت علي السهل اي واي برادرم! اي واي آقايم! اي واي خاندانم! اي كاش آسمان بر زمين فرومي ريخت و اي كاش كوهها پاره پاره مي شدند و بر بيابانها مي پاشيدند.»

زينب، خطاب به عمر بن سعد فرياد زد: واي بر تو اي عمر! آيا اباعبدالله را مي كشند و تو نگاه مي كني؟

عمر هيچ پاسخي نداد.

زينب فرياد برآورد:واي بر شما! آيا يك مسلمان در ميان شما مردم نيست؟

هيچ كس پاسخش را نداد.

در اين هنگام شمر به سواركاران و پيادگان سپاه فرياد زد: واي بر شما! درباره اين مرد، در انتظار چه هستيد؟ مادرانتان در عزاي شما بگريند.

پس لشكر از هر سو، به حسين حمله ور شدند، زرعة بن شريك، ضربتي بر كتف چپ


آن حضرت زده و آن را از پيكرش جدا ساخت. [8] .

حسين (ع) با شمشير خود زرعه را از پاي در آورد. [9] .

و شخص ديگري ضربتي بر گردنش وارد آورده، صورت آن بزرگوار فروافتاد.

ديگر خسته و مانده شده بود، بگونه اي كه چون مي خواست برخيزد دوباره به زمين مي افتاد.

[10] .

سنان بن انس نخعي نيزه اي به گودي گلوي حضرت فروبرد و سپس نيزه را بيرون كشيد و بر استخوانهاي سينه اش كوبيد، و در پي آن تيري رها كرد، تير بر گلوي حسين (ع) نشست، آن حضرت تير را از گلوي خويش بيرون كشيد و هر دو كف دست به زير خون گلويش گرفت، همين كه كفهايش پر از خون شد، سر و روي خود را رنگين كرد، و چنين فرمود: «هكذا ألقي الله مخضبا بدمي مغصوبا علي حقي با همين حال كه به خونم آغشته ام و حقم را غصب كرده اند خداوند را ملاقات خواهم كرد.» [11] .

هلال بن نافع كه خود از سربازان عمر بن سعد بوده است مي گويد: من در اين هنگام از ميان لشكر بيرون رفتم و در ميان دو صفي كه حسين را در محاصره گرفته بودند بر بالينش ايستادم و او در حال جان كندن بود، بخدا سوگند هرگز آغشته بخوني را زيباتر و نوراني تر از او نديدم، زيرا من آن چنان محو صورت نوراني و پيكر زيبايش شده بودم كه متوجه نشدم چگونه او را مي كشند.

حسين در آن حال آب خواست، شنيدم مردي مي گفت:

بخدا سوگند! آب نخواهي چشيد تا به جايگاه گرم و سوزان جهنم وارد شوي و از


آب گرم بنوشي!

پس شنيدم كه آن حضرت پاسخ داد: «يا ويلك أنا لا أرد الحامية و لا أشرب من حميمها بل أرد علي جدي رسول الله (ص) و أسكن معه في داره في مقعد صدق عند مليك مقتدر و أشرب من ماء غير آسن و أشكو اليه ما أرتكبتم مني و فعلتم بي اي واي بر تو! من نه بر آتش جهنم وارد مي شوم و نه از حميم آن مي نوشم، بلكه من بر جدم رسول خدا وارد خواهم شد و در كنار او در جايگاه صدق نزد آن سلطان نيرومند خواهم نشست و از آبي تازه كه كهنه نمي شود، خواهم نوشيد و شكايت رفتار شما با من را، به آن حضرت خواهم رسانيد.» [12] .

هاني بن شبيت [13] مي گويد:من از شاهدان قتل حسين (ع) بودم، و نزد سواران لشكر ايستاده بودم، كه كودكي از خاندان حسين را ديدم كه بر تنش پيراهني و ازاري و در گوشش دو در آويزان و در دستش چوبي از چوبهاي خيمه بود و هراسان بسوي چپ و راست مي نگريست؛ ناگاه مردي از لشكريان عمر سعد را ديدم كه اسب خود را ركاب زد و به آن كودك رسيد و از روي اسب خم شد و آن كودك را به قتل رسانيد. [14] .


[1] ارشاد، ص 241.

[2] لهوف، ص 52.

[3] مقاتل الطالبيين، ص 79.

[4] لهوف، ص 52.

[5] مقاتل الطالبيين، ص 79.

[6] ارشاد، ص 242.

[7] لهوف، ص 54.

[8] ارشاد، ص 242.

[9] لهوف، ص 54.

[10] لهوف، ص 45. ارشاد، ص 242.

[11] لهوف، ص 54.

[12] لهوف، ص 55.

[13] به نظر مي رسد هاني بن شبيث به ثاء منقطه صحيح باشد. (نظري منفرد).

[14] مقاتل الطالبين، ص 79. البدايه و النهايه، ابن كثير ج 8، ص 186. در كتاب العيون العبري ص 184 نام اين كودك محمد بن سعيد بن عقيل و نام قاتل وي لقيط بن اياس ذكر شده، ولي طبري قاتل او را همان هاني بن شبت (شبيث) يعني راوي اين روايت مي داند كه در اثر سرزنش مردم از ذكر نام خويش به عنوان كشنده اين طفل مظلوم خودداري كرده است.