کد مطلب:142097 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:94

پس از شهادت
دشمنان پس از كشتن حسين (ع) براي ربودن لباسها و برهنه كردن وي هجوم آوردند؛ پيراهنش را اسحاق بن حويه حضرمي گرفت، زير جامه اش را ابجر بن كعب ربود، عمامه اش را اخنس بن مرثد برد و شمشيرش را مردي از بني دارم برداشت، و آنچه اسب و شتر و اثاث بود همه را غارت كردند و لباسها و زينتهاي زنان را نيز ربودند. [1] .

و باز حميد بن مسلم گزارش كرده است: زني از طائفه بكر بن وائل را كه به همراه شوهرش بود، در ميان اصحاب عمر بن سعد ديدم كه چون ديد مردم ناگهان بر زنان و دختران حسين (ع) تاختند و شروع به غارت و چپاول نمودند، شمشيري به دست گرفت و رو به خيمه آمد و صدا زد اي مردان قبيله بكر! آيا لباس از تن دختران رسول خدا به يغما مي رود؟ حكومت جز براي خدا نيست، «يا لثارات رسول الله» ولي شوهرش دست او را گرفته و به جايگاهش بازگرداند. [2] .

حميد بن مسلم مي گويد: بخدا من زني را از خاندان آن حضرت ديدم كه لباسش را از


پشت چسبيده بود تا نبرند، ولي سرانجام بر او چيره شدند و آنرا بيرون كشيدند و بردند، سپس رفتيم تا به علي بن الحسين كه روي فرشي افتاده و سخت بيمار بود رسيديم؛ گروهي از افراد پياده همراه شمر، به او گفتند: آيا اين بيمار را نمي كشي؟ من گفتم: سبحان الله! آيا كودكان را هم مي كشند؟ براستي اين كودك است و همان بيماري براي او بس است. پس همواره آنجا بودم تا آنان را از او جدا كردم. [3] .

در آن هنگام، عمر بن سعد به خيمه ها آمد، زنان كه او را ديدند به رويش فرياد كشيدند و گريستند.

از اينرو عمر بن سعد، به همراهانش فرياد زد: هيچكس داخل خيمه اين زنها نشود، و كسي متعرض اين كودك نگردد.

پس زنان از او درخواست كردند كه آنچه را كه يارانش ربوده اند بازگردانند، تا خود را با آنها بپوشانند.

عمر فرياد زد: هر كس چيزي از زنان برده به آنان بازگرداند، ولي به خدا هيچكس چيزي را پس نياورد.

پس از آن ابن سعد، گروهي را به نگاهباني از خيمه ها و حريم زنان و علي بن الحسين گماشت و گفت: از ايشان نگاهباني كنيد و مواظب باشد كه هيچكس از آنان بيرون نرود و يا كسي به ايشان آزاري نرساند. سپس به جاي خويش بازگشت و در ميان يارانش فرياد زد:

كيست كه سخن مرا درباره حسين بپذيرد و با اسب خود بدنش را لگدكوب كند؟ [4] ده تن درخواست او را پذيرفتند كه آنان را اينگونه نام برده اند؟


اسحاق بن حويه، اخنس بن مرثد، حكيم بن طفيل سنبسي، عمر بن صبيح صيداوي، رجاء بن منقذ عبدي، سالم بن خثيمه جعفي، واحظ بن ناعم، صالح بن وهب جعفي،هاني بن شبث حضرمي و اسيد بن مالك. [5] .

آنان با اسبان خويش بر پيكر حسين (ع) آن اندازه تاختند كه استخوانهاي پشت آن حضرت درهم شكست. [6] .

راوي گفت: سپس زنان را از خيمه بيرون راندند و آتش به خيمه ها زدند، زنان را سر برهنه و جامه به يغما رفته و پا برهنه و شيون كنان بيرون آوردند و آنان را اسير نموده با خواري مي بردند.

اسيران گفتند: شما را بخدا، ما را از سوي قتلگاه حسين ببريد! آنان پذيرفتند و چنين كردند.

همينكه چشم بانوان بر پيكرهاي كشتگان افتاد، شيون سر دادند، و صورت خراشيدند.

راوي گفت: بخدا، زينب دختر علي از يادم نمي رود كه با صدايي غم انگيز و دلي از درد لبريز، فرياد مي زد:

«يا محمداه! صلي عليك ملائكة اسماء: هذا حسين مرمل بالدماء مقطع الاعضاء، و بناتك سبايا الي الله المشتكي و الي محمد المصطفي و الي علي المرتضي و الي فاطمة الزهراء و الي حمزة سيد الشهداء، يا محمداه! هذا حسين بالعراء، تسفي عليه الصبا، قتيل أولاد البغايا، وا حزناه، وا كرباه، اليوم مات جدي رسول الله (ص) يا أصحاب محمداه! هولاء ذرية المصطفي يساقون سوق السبايا اي محمدي كه فرشتگان آسمان بر تو درود فرستاد! اين حسين است كه به خون آغشته و اعضايش از هم جدا شده است! و اين دختران تو


هستند كه اسيرند! به پيشگاه خداوند شكايت مي برم و به محمد مصطفي و علي مرتضي و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء شكايت مي كنم. اي محمد (ص)! اين حسين است كه به روي خاك افتاده و باد صبا خاك بيابان را بر بدنش مي پاشد، اوست كه به دست زنازادگان كشته شده است.

آه چه غصه اي! و چه مصيبتي! امروز مرگ جدم رسول خدا را احساس مي كنم. اي ياران محمد (ص) اينان خاندان مصطفي هستند كه همچون اسيران ايشان را مي برند.» [7] .

ابن سعد در همان روز عاشورا سر حسين (ع) را به خولي بن يزيد اصبحي و حميد بن مسلم ازدي سپرد تا نزد عبيدالله بن زياد ببرند، و در پي آن دستور داد سرهاي ياران و خاندان آن حضرت را نيز از بدن جدا كنند، آنها هفتاد و دو سر از شهيدان را قطع كردند. آنگاه آن سرها را به شمر بن ذي الجوشن و قيس بن اشعث و عمر بن حجاج داد تا پيش ابن زياد ببرند. [8] .

علي بن الحسين (ع) گويد: چون مصيبت هاي روز عاشورا را ديدم، سينه ام تنگ شد. عمه ام زينب پرسيد: برادرزاده ام، تو را چه شده است؟

گفتم: چگونه نالان نباشم در حالي كه كشته هاي ما اين چنين در بيابان افتاده اند.

عمه ام زينب از ام ايمن حديثي روايت كرد كه بزودي مردمي مي آيند كه از حكومت هاي خود نمي هراسند، آنها بر مزار پدرت علامتي را بر پا خواهند كرد كه با گذشت روزگاران، اينان از ميان نخواهند رفت. [9] .


گفته اند: علاوه بر علي بن الحسين (ع) جوان ديگري به نام حسن مثني كه از فرزندان امام مجتبي (ع) بود و روز عاشورا جزء ياران عمويش حسين (ع) بشمار مي آمد و در جنگ با دشمن، گروهي را كشته و خود نيز هيجده زخم برداشته بود، پيكر نيمه جانش را از معركه بيرون بردند و دائي او اسماء بن خارجه وي را گرفته و به كوفه برد و در درمانش كوشيد و همچنين آورده اند كه زيد و عمر را نيز كه از فرزندان امام حسن (ع) بودند، همراه با اين اسيران به جانب كوفه حركت دادند.

[10] .


[1] ارشاد، ص 242.

[2] ارشاد، ص 242.

[3] طبري، ج 5، ص 454. ارشاد، ص 242. البته علي بن الحسين (ع) در آن موقع، جواني بوده است و آوردن لفظ كودك مناسب نمي باشد. مگر از باب تحقير يا برانگيختن ترحم!.

[4] ارشاد، ص 242.

[5] لهوف، ص 58.

[6] ارشاد، ص 243.

[7] لهوف، ص 58، طبري نيز بخشي از اين روايت را آورده است. ر.ك: ج 5، ص 456.

[8] ارشاد، ص 243.

[9] منتهي الامال، ج 1، ص 292.

[10] لهوف، ص 63.