کد مطلب:142101 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:94

آزادگان دربند
ابن زياد، در قصر دار الاماره نشست، و مردم را بگونه عمومي به دربار پذيرفت، دستور داد سر حسين (ع) را بياورند، او آن سر بريده را، پيش روي خويش نهاد و


بدان مي نگريست و پوزخند مي زد و با چوب يا شمشيري كه در دست داشت بر دندانهاي پيشين آن حضرت مي نواخت.

در كنار او، زيد بن ارقم، از اصحاب پيامبر (ص) نشسته بود، او كه پيري سالخورده بود، چون ديد كه ابن زياد چوب بر دندانهاي آن حضرت مي كوبد، به او گفت: چوب را از اين دو لب بردار، زيرا بخداي يگانه سوگند! براستي بارها ديدم لبان پيامبر خدا، بر اين دو لب قرار دارد، اين گفت و به گريه افتاد و به شدت گريست. ابن زياد گفت: خدا چشمانت را بگرياند، آيا براي پيروزي خدا مي گريي؟ اگر نه اين بود كه تو پيري خرفت و بي خرد گشته اي، گردنت را مي زدم.

زيد از پيش او برخاست و به خانه خويش رفت.

آنگاه خانواده حسين (ع) را وارد سراي ابن زياد كردند، زينب خواهر حسين نيز با پست ترين لباسها و بگونه اي ناشناس درشمار آنان وارد مجلس شد و در كناري نشست، زنان همراهش وي را در ميان گرفته و پيرامونش نشستند. [1] .

ابن زياد گفت: اين زن كيست كه در گوشه اي نشست و زنان همراه اويند؟

زينب پاسخش نداد.

دوباره سخن خود را تكرار كرد و از زن پرسيد؟

يكي از كنيزكان گفت: اي زن، زينب دختر فاطمه فرزند رسول خدا (ص) است.

ابن زياد رو به زينب كرد و گفت: سپاس خدايي را كه شما را رسوا كرده است و كشت و آنچه را كه آورده بوديد را دروغ شمرد.

سپس زينب (س) به سخن آمد و گفت:

سپاس و ستايش سزاوار آن خداوندي است كه ما را به وسيله پيامبرش كرامت


بخشيد، و از پليدي پاك گردانيد، جز اين نيست كه شخص فاسق رسوا و نابكار دروغگو مي باشد، و اين هر دو صفت براي افرادي غير از ما است و الحمدالله.

ابن زياد گفت: ديدي كه خدا با خاندانت چه كرد؟

زينب پاسخ داد: خداوند براي ايشان شهادت را مقرر فرموده بود و آنها هم به آسايشگاههاي ابدي خويش شتافتند، اما ديري نمي پايد كه خدا تو و آنان را فرامي خواند، پس آنجاست كه با تو به احتجاج و درگيري بپردازند و از خدا داوري خواهند.

ابن زياد از اين سخنان چنان خشمگين شد كه بي درنگ برآشفت و نزديك بود فرمان قتل آن بانوي بزرگوار را صادر كند.

عمرو بن حريث گفت: اي امير! اين زن است و گفتار زنان را به چيز نمي گيرند و آنان را به خاطر خطاهايشان نكوهش نمي كنند. [2] .

ابن زياد به زينب (س) گفت: خداوند بدينوسيله مرا از سركشان شما و نافرمايان خاندانتان شفا بخشيد.

زينب با شنيدن اين سخن دل شكسته شد و گريست، از اينرو به او گفت:

به جان خودم سوگند! بزرگ من را كشتي و خاندان مرا از بين بردي و شاخسار مرا بريدي و ريشه ام را از بن كندي، اگر اين كار، دل تو را شفا مي دهد پس بايد شفا يافته باشي!

ابن زياد گفت: اين زني است كه با سجع و قافيه سخن مي گويد.

بجان خودم كه به راستي پدرش نيز سجاع و شاعر بود.

پس زينب فرمود: زن را با سجع و قافيه چكار؟ همانا مرا با سجع و قافيه كاري نيست


ولي آنچه گفتم ازسينه ام جوشيد. [3] .

آنگاه علي بن الحسين (ع) را نزد عبيدالله آوردند، ابن زياد به او گفت:

تو كيستي؟

فرمود: من علي بن الحسين هستم.

ابن زياد گفت: مگر خدا علي بن الحسين را نكشت؟

فرمود: من برادري داشتم كه نامش علي بود و او را مردم كشتند.

ابن زياد گفت: بلكه خدا او را كشت.

فرمود: خدا جانها را مي گيرد هنگامي كه مرگ آنان فرارسد.

سپس ابن زياد به خشم آمد و گفت: تو هنوز جرأت پاسخ گفتن مرا داري؟ و هنوز بر رد سخن من توانايي؟ او را ببريد و گردن بزنيد.

عمه اش زينب چون اين سخن را شنيد به آن حضرت چسبيد و گفت: آنچه خونهايي كه از ما ريخته تو را بس است. آنگاه دست در گردن علي بن الحسين (ع) انداخت و گفت: بخدا سوگند از او جدا نشوم، تا اگر او را كشتي مرا نيز بكشي؟

ابن زياد به آن دو نگاهي كرد و گفت: علاقه خويشاوندي شگفت آور است! بخدا قسم گمان دارم كه اين زن دوست دارد او را با اين جوان بكشم! او را واگذاريد كه مي بينم همان بيماريي كه دارد، وي را بس است. [4] .

سپس از جاي برخاست و از قصر بيرون آمد و وارد مسجد شد و به منبر بالا رفت و گفت:

سپاس خداوندي را كه حق و اهل حق را آشكار ساخت و اميرمؤمنان يزيد و گروه او


را ياري داد و دروغگو پسر دروغگو و پيروانش را كشت... [5] .

همين كه اين سخن گفت: پيش از آنكه جمله ديگر را ادا كند، عبدالله بن عفيف ازدي كه از شيعيان نيك و زاهد بود و چشم چپش در جنگ جمل نابينا شد و چشم راستش را در روز صفين از دست داده بود و همواره در مسجد حضور مي يافت و همه روز تا به شب در مسجد به نماز مشغول بود، از جاي برخاست و گفت: اي پسر زياد! به راستي دروغگو پسر دروغگو تو هستي! تو و پدرت و آنكه تو را به كار گماشته و پدرش دروغگو هستيد.

اي دشمن خدا! فرزندان پيامبران را مي كشيد و بر فراز منبرهاي مؤمنان چنين سخناني مي گوييد؟

ابن زياد با شنيدن اين كلمات، خشمگين شد و پرسيد: اين سخنگو كيست؟

عبدالله گفت: من هستم اي دشمن خدا! خاندان پاكي كه خداوند پليدي را از آنان دور گردانيده مي كشي و باز هم گمان مي كني مسلماني؟ اي واي! كجا هستند فرزندان مهاجران و انصار كه از اين طاغوت لعنتي كه او و پدرش بر زبان پيامبر خدا لعنت شده اند، انتقام نمي گيرند؟

با شنيدن اين سخنان، خشم ابن زياد افزود شد، بگونه اي كه رگهاي گردنش ورم كرده بود.

سپس گفت: اين مرد را نزد من بياوريد.

نوكران او، از هر سو پيش دويدند تا او را بگيرند، ولي بزرگان قبيله ازد كه از عموزادگان او بودند بپا خاستند و او را از دست مأموران رها ساختند و از در مسجد بيرونش بردند، تا به منزلش رساندند.


ابن زياد دستور داد:برويد و اين كور قبيله ازد كه خدا دلش را نيز مانند ديده اش كور كرده است، نزد من آوريد.

هنگامي كه خواستند او را بياورند و اين خبر به قبيله ازد رسيد، انها جمع شدند و قبيله هاي يمن نيز با آنان همراهي كردند تا نگذارند بزرگشان گرفتار شود.

چون اين خبر به ابن زياد رسيد، دستور داد: قبيله هاي مضر را فراخوانند و فرماندهي آنان را به محمد بن اشعث سپرد و به ايشان فرامان جنگ داد.

جنگ سختي درگرفت و گروهي از آنها در اين ميان كشته شدند، تا آنكه ياران ابن زياد، خود را به خانه عبدالله بن عفيف رساندند، پس در را شكستند و به درون خانه هجوم بردند.

دخترش فرياد زد: پدر! مردم از همان جايي كه از آن بيم داشتي، پيش آمدند.

عبدالله پاسخ داد: اينها با تو كاري ندارند، شمشيرم را به من برسان!

دختر شمشير را به دستش داد.

عبدالله آن را گرفته و از خود دفاع مي كرد و رجز مي خواند.

دخترش مي گفت: پدرم! كاش من مرد بودم و پيش روي تو، امروز با اين بدكاران قاتلان خاندان نيكان نبرد مي كردم.

ياران ابن زياد از هر سو كه به عبدالله هجوم مي آوردند، او از خودش دفاع مي كرد و كسي را توان دست يابي بر وي نبود.

دخترش در اين ميان همواره پدر نابيناي خود را راهنمايي مي كرد و به او مي گفت كه پدر دشمنان از فلان سو پيش مي آيند، تا آنكه بر گروه ياران ابن زياد افرادي افزوده شدند و پيرامونش را گرفتند.

دخترك فرياد زد: آه كه ديگر خوار شدم، پدرم را محاصره كردند در حالي كه ياوري وجود ندارد كه به او مدد رساند.


عبدالله همچنان شمشيرش را گرد سرش مي چرخاند و شعري به اين مضمون مي خواند:

سوگند مي خورم كه اگر ديده ام گشوده بود و بينايي داشت راه پيشروي و بازگشت را بر شما مي بستم.

او همچنان به نبرد ادامه داد تا آنكه بر او چيره شدند و وي را دستگير كردند و نزد ابن زياد بردند.

ابن زياد، چون چشمش به عبدالله افتاد گفت: الحمدالله كه خدا تو را خوار كرد.

عبدالله بن عفيف پاسخ داد: اي دشمن خدا براي چه خدا مرا خوار كرد؟ و همان شعر پيشين را تكرار كرد:

بخدا قسم اگر ديده ام روشن مي شد

راه پيشروي و بازگشت را بر تو مي بستم

ابن زياد گفت: اي دشمن خدا! درباره عثمان بن عفان چه مي گويي؟

پاسخ داد: اي برده بني علاج! اي پسر مرجانه! و او را سرزنشهاي ديگري كرد، آنگاه افزود: تو را چه با عثمان بن عفان! خوب كرده يا بد، اصلاح كرد يا افساد، خداي تبارك و تعالي بر بندگان خويش حاكم است و ميان آنها و عثمان به عدالت و حق داوري خواهد كرد؛ ولي تو، از پدرت، و خودت و از يزيد و پدرش، بپرس!

ابن زياد گفت: بخدا سوگند كه ديگر از تو چيزي نمي پرسم تا شربت مرگ را، جرعه جرعه بنوشي!

عبدالله بن عفيف پاسخ داد: الحمدلله رب العالمين! من از خدايم خواسته بودم كه شهادت را روزي من گرداند پيش از آنكه مادرت تو را بزايد، و درخواست كرده بودم كه اين شهادت به دست ملعون ترين و مبغوض ترين خلق خدا انجام پذيرد. همين كه چشمم از دست رفت، از شهادت مأيوس شدم و اكنون خداي را سپاس مي گويم كه


شهادت را نصيب من گردانيد.

ابن زياد گفت: گردنش را بزنيد! گردنش را زدند و در سبخه او را به دار آويختند. [6] .

فرداي آن روز، عبيدالله بن زياد فرمان داد تا سر حسين (ع) را در ميان كوچه ها و قبيله هاي كوفه بگردانند.

از زيد بن ارقم روايت شده كه گفت: سر آن حضرت را كه بر نيزه اي بود، عبور دادند من در اتاقي در طبقه بالاي خانه خود، نشسته بودم، چون آن سر برابر من رسيد، شنيدم كه اين آيه را مي خواند:

ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا آيا پنداشتي كه (رويداد) اصحاب كهف و رقيم از آيتهاي ما شگفت بودند؟ (سوره كهف، آيه 9)

پس به خدا سوگند، كه از هراس موي بر تنم راست شد، فرياد زدم: به خداي فرزند پيامبر! سر تو (از آن ماجراي اصحاب كهف و رقيم هم) شگفت انگيزتر و حيرت آورتر است.

چون آن گروه از گرداندن سر در كوفه فارغ شدند، آن را به قصر بازگردانيدند. [7] .

سپس ابن زياد دستور داد تا علي بن الحسين (ع) و خاندانش را به خانه اي كه كنار مسجد بزرگ كوفه بود بردند [8] پس از آن ابن زياد، سر بريده حسين (ع) را به زحر بن قيس داد و سرهاي ياران آن حضرت را نيز به او سپرد و وي را نزد يزيد بن معاويه فرستاد، و ابابرده پسر عوف ازدي و طارق پسر ابي ظبيان با گروهي از مردم كوفه را نيز همراه او روان كرد.

اين گروه به راه افتادند تا آنكه به دمشق رسيدند، آنگاه سر را پيش يزيد بردند،


عبدالله بن ربيعه حميري مي گويد: من در دمشق: نزد يزيد بن معاويه بودم كه زحر بن قيس بر او وارد شد. يزيد گفت: واي بر تو چه خبر؟ چه چيز همراه آورده اي؟

زحر گفت: مژده باد تو را اي اميرمؤمنان به پيروزي خدا و ياري او! حسين بن علي در ميان هيجده تن از خاندان خود و شصت نفر از پيروانش در برابر ما قرار گرفت، ما از ايشان خواستيم كه يا تسليم شوند و يا سر به فرمان عبيدالله بن زياد نهند و يا آنكه جنگ را بپذيرند. سپس آنها، جنگ را بر تسليم شدن ترجيح دادند، بامدادان كه خورشيد سر زد، ما بر ايشان تاختيم و از هر سو آنان را محاصره كرديم، تا آنكه شمشيرهاي خويش را بالاي سرهايشان گرفتيم، پس بي آنكه پناهي داشته باشند، از هر طرفي مي گريختند، و از ترس ما به تپه ها و گودالها پناه مي بردند چنانكه كبوتري از ترس باز شكاري به اين سو و آن سو پناهنده شود. پس بخدا سوگند اي اميرمؤمنان! چيزي بر ايشان نگذشت مگر به اندازه كشتن شتري يا خواب قيلوله اي كه ما همه آنها را از پا در آورديم، اينك بدنهاي بي سر ايشان برهنه افتاده، لباسهايشان خون آلوده و گونه هايشان خاك گرفته، در زير اشعه آفتاب سوزان است و بادهاي بيابان، خاك و خاشاك بر آنها مي افكنند. و البته ديدار كنندگانشان بازهاي شكاري و كركسان صحرايند. [9] .

گويا اين مرد پست، در تمام طول راه، خود را براي اداي چنين سخناني آماده كرده بود، به اميد آنكه در ازاي اين چاپلوسي ها و چرب زبانيها، جايزه اي بزرگ دريافت كند، اما گويا يزيد از سخنان او به وحشت افتاد، از اينرو گفت:

ابن زياد با اين كار خود تخم دشمني را در دلهاي مردم كاشت.

در اين هنگام يزيد چنان به خشم آمده بود كه زحر بن قيس را از پيش خود بيرون


كرده و هيچ انعام و جايزه اي به او نداد. [10] آنگاه اندكي سر به زير انداخته و پس از آن گردن برافراشت و گفت:

من به فرمانبرداري شما بدون كشتن حسين خشنود مي شدم و بي ترديد اگر من با او مواجه مي شدم، از وي مي گذشتم و رهايش مي كردم!

عبيدالله بن زياد در پي فرستادن سر حسين (ع) به شام، دستور داد تا زنان و كودكان اسير را نيز آماده رفتن به شام گردانند. پس دستور داد غل و زنجير سنگيني در گردن علي بن الحسين (ع) گذارند، سپس آنها را به دنبال سرهاي بي بدن شهيدان روانه كنند. محفر بن ثعلبه عائذي و شمر بن ذي الجوشن را نيز بر آنان گماشت تا در اين سفر مراقب ايشان باشند. سپس اسيران را به شام بردند و آنان را به كساني كه سر شهيدان را همراه داشتند ملحق كردند.

علي بن الحسين (ع) در تمام راه با كسي سخن نگفت.

ام كلثوم، به شمر كه جزء مأموران بود نزديك شد و گفت: مرا با تو حاجتي است. گفت: حاجتت چيست؟

پاسخ داد: ما را كه به اين شهر مي بريد، از دروازه اي وارد كنيد كه تماشاگر كمتر باشد و ديگر آنكه به اينان پيشنهاد كن كه اين سرها را از ميان محمل ها بيرون ببرند و از ما دور كنند كه از كثرت نگاههايي كه به جانب ما روان است، خوار گرديده ايم. ولي شمر در پاسخ اين درخواست، از شدت ستمگري و كفري كه داشت دستور داد كه سرها را بر فراز نيزه ها بزنند و ميان كجاوه ها تقسيم كنند و بااين حال آنان را در ميان تماشاگران بگردانند. و بدين صورت آنان را به دروازه دمشق آوردند و بر پله هاي در مسجد جامع، همانجايي كه اسيران ديگر را به پا مي داشتند، پياده كردند. [11] .


چون به در قصر يزيد رسيدند، محفر بن ثعلبه آواز خويش بلند كرد و گفت:

اين محفر بن ثعلبه است كه مردمان پست و بدكردار را نزد اميرمؤمنان آورده است!! علي بن الحسين (ع) فرمود: آنكس كه مادر محفر زائيده، پست تر و بد سرشت تر است. [12] .


[1] ارشاد، ص 243.

[2] ارشاد، ص 244.

[3] ارشاد، ص 244.

[4] ارشاد، ص 244.

[5] لهوف، ص 71.

[6] لهوف، ص 71 و 72 و 73 ارشاد، ص 244.

[7] ارشاد، ص 245

[8] لهوف، ص 71.

[9] ارشاد، ص 245.

[10] طبري، ج 5، ص 459.

[11] لهوف، ص 76.

[12] ارشاد، ص 246.