کد مطلب:149868 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:136

يقين كردن حسين بن علي به شهادت خود در دست بني اميه
غرض از وضع و تحرير اين رساله، كشف يك سلسله از حقائق و اسراري است به قدر مقدور، كه در حدوث وقعه ي اسف انگيز طف [1] وجود داشته وليكن در كتب تاريخ اسلامي و مؤلفات علماء اسلام مورد نظر دقيق نگرديده است؛ در حالي كه فهميدن اين حقائق در آشنايي به مقام ارجمند حسين بن علي (ع) بهترين هادي است. افكار انسان، بيشتر از گفتارش پديدار است. در كتب معتبره به سند قوي وارد شده كه حسين بن علي، وقتي كه از مكه متوجه به سمت عراق گرديد، نامه ها به بني هاشم نوشت، كه نص آن چنين است «بسم الله الرحمن الرحيم. من الحسين بن علي الي بني هاشم. اما بعد فانه من لحق بي منكم استشهد (معي خ ل) و من تخلف لم يدرك (لم يبلغ خ ل) الفتح. والسلام.» [2] و به سند ديگر از ابي جعفر باقر (ع) نص نامه چنين منقول است كه از مكه معظمه نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم. من الحسين بن علي الي


محمد بن علي و من قبله من بني هاشم. اما بعد فان من لحق بي استشهد و من لم يلحق بي لم يدرك الفتح.» [3] در تفسير و فهم اين كلام، مدتي متردد بودم كه آيا مراد از كلمه ي «استشهد»، «استقتل» است؟ و آيا امام در وقت خروج از مكه، كشته شدن خود را در پيش چشم مي ديده و يقين داشته يا نه؟ و براي فهم كلمه، در قرن اول اسلامي و استعمال آن در معناي «استقتل» شاهدي از روايات تفحص مي كردم تا اين كه در كتاب مقابس الانوار (ص 208، ط تبريز) تأليف فقيه جليل شيخ ششتري، [4] به روايتي برخوردم كه در بحث رد مظالم به طور ذيل نقل مي كند: «من قتل دون مظلمة فهو شهيد.» [5] و در صدر همين رساله، نيز مذكور گرديد كه پيغمبر اكرم گفت: «سيد الشهداء عندالله عمي حمزة و رجل خرج علي امام جائر يأمره و ينهاه فقتله.» و در كتب معتبره به كلمات ديگر از حسين (ع) - كه از سوء قصد بني اميه و عزم آنها بر كشتن او خبر مي دهد - واقف گرديدم. از جعفر بن محمد الصادق (ع) روايت شده كه حسين (ع) فرمود: «و الذي نفس حسين بيده لا يهنأ بني اميه ملكهم حتي يقتلوني.» [6] و طبري در حوادث سنه ي شصت چنين مي نويسد: ابومخنف [7] .


مي گويد: حسين بن علي (ع) در مكه با عبدالله بن زبير، اول به طور نجوي صحبت كرد، بعد به حاضرين و مستمعين گفت: ابن زبير به من مي گويد: در حرم مكه اقامت كن تا من مسلمين را به طرف تو جمع كنم، آن وقت حسين (ع) فرمود: «و لئن اقتل خارجا منها بشبر احب الي من اقتل داخلا منها بشبر و ايم الله لو كنت في جحر [8] هامة

[9] من هوام الارض الاستخرجوني حتي يقضوا في حاجتهم.» [10] .

و به ابي هره گفت: «و ايم الله لتقتلني الفئة الباغية و ليلبسنهم الله ذلا شاملا و سيفا قاطعا...» [11] بنابراين، روشن مي شود كه «استشهد» در كلام امام (ع) به معناي «استقتل» است، و واضح مي شود كه يقين كرده بود كه بني اميه، علي كل حال، او را خواهند كشت. پس از اين، ترديد رفع شده و يقين كردم كه حسين بن علي (ع) از اوضاع و پيشامد و افكار سياسيه ي يزيد و بني اميه احساس و يقين كرده بود كه او را خواهند كشت، [12] حتي بر همعصرهاي حسين (ع) نيز


سوء قصد بني اميه درباره ي او ظاهر بود. وقتي كه از مكه متوجه عراق شد، عبدالله بن جعفر، دو پسر خود، عون و محمد، [13] به عقب او فرستاده، چنين


نوشت: «فاني أسألك بالله لما انصرفت حين تنظر في كتابي هذا فاني مشفق عليك من هذا الوجه الذي توجهت له ان يكون فيه هلاكك و استئصال اهل بيتك و ان هلكت اليوم طفي نور الارض فانك علم المهتدين و رجاء المؤمنين و لا تعجل بالسير فاني علي اثر كتابي. والسلام» [14] .

و ابن عمر وقتي كه حسين (ع) را وداع مي كرد، گفت: «استودعك الله من قتيل.» [15] حالا بايد در حوادث اوضاع عصر حسين (ع) و وضع سلطنت يزيد به نظر دقيق تدبر شود كه آيا پس از يقين حسين (ع) به قصد بني اميه، چاره اي براي بقاء و زندگي حسين (ع) در دنيا موجود بود و توسل به آن نكرد؟ و به چه سبب كشته شدن را اختيار كرد؟ بزرگان همعصر خود كه از فكر بلند و قصد ارجمند او آگاه نبودند، چاره اي براي نجات حسين (ع) از چنگال بني اميه تصور مي كردند. مثل آن كه عبدالله بن زبير به او مي گفت در مكه اقامت كند، و عبدالله بن عباس اظهار مي داشت: «فان ابيت الا ان تخرج فسر الي اليمن فان بها حصونا و شعابا و هي ارض طويلة و لابيك بها شيعة و انت عن الناس في عزلة....»

[16] و محمد بن حنفيه ابراز كرد كه: «فان رأيت ان تقيم فانك اعز من في الحرم و امنعه... فان خفت ذلك فسر الي اليمن


او بعض نواحي البر...» [17] هر يكي را به نحوي جواب داده و در عزم خود در توجه به عرصه ي قتلگاه كربلا ثابت گرديد؛ حتي پس از تأكيد محمد بن حنيفه، در ترك توجه به عراق، چنين جواب داد: «اتاني رسول الله بعد ما فارقتك فقال لي يا حسين اخرج فان الله قد شاء ان يراك قتيلا.» [18] .

آن وقت محمد گفت: «فما معني حملك هؤلاء النساء....» [19] فرمود:«ان الله قد شاء ان يراهن سبايا.» [20] از بيان امام، در جواب محم حنيفه، همين قدر معلوم مي شود كه به امر الهي و قوانين جاريه ي عالم، همه ي افراد انسان بايد خضوع كند. با همه ي اين تصريحات و قرائن، جاي شگفت است كه سيد جليل القدر، سيد مرتضي، علم الهدي [21] ، با مقام ارجمند خود در علم و نزديكي عصرش به زمان وقعه ي كربلا و ميسر بودن كشف حقائق


تاريخ براي او، اختيار حسين (ع) كشته شدن خود را، در دست بني اميه، مورد نظر علمي قرار داده و در كتاب تنزيه الانبياء مي گويد: «فان قيل ما العذر في خروجه (ع) من مكة باهله و عياله الي الكوفة...» [22] آن وقت جواب مي دهد: «ان الامام متي غلب علي ظنه انه يصل الي حقه و القيام بما فرض اليه بضرب من الفعل وجب عليه ذلك و ان كان فيه ضرب من المشقة يتحمل مثلها.» [23] با آن مقام جليل خود در علم، توجه به اين حقيقت روشن نكرده كه حسين (ع) تصريح مي كرد كه او در دست بني اميه كشته خواهد شد، و اغلب محققين علماء شيعه اين نر را رد نموده اند، و اين كلام از سيصد مرتضي - قدس سره - حقيقتا عثره و لغزشي است كه دامنگريش شده. [24] .



[1] در نهضة الحسين (ص 82، ط 2، بغداد) مي نويسد: «طف اسم عام بوده و بر اراضي اي اطلاق مي شود كه مياه نهر بدانها نرسد؛ و حوالي نهر علقمي (فرعي بوده در كربلا از فرات) از شواطي آن، كه نسبت به مياه نهر در ارتفاع واقع بوده، به همين مناسبت طف ناميده، و از اين جهت كه حادثه ي حسين بن علي (ع) در حوالي نهر علقمي اتفاق افتاده، به وقعه ي طف شهرت يافته.»..

[2] اللهوف، ص 36، ط 2، صيدا؛ مثير الاحزان، ص 19، ط تهران، 1318 ه؛ بحارالانوار، ص 212، ج 10، ط 1304 ه. يعني به نام خداوند بخشاينده ي بخشايشگر. از حسين بن علي بر بني هاشم. پس از حمد و ثناي الهي، هر كس از شما بر من لاحق شود، شربت شهادت را خواهد چشيد، و هر كه تخلف ورزد، هرگز بر فتح نخواهد رسيد. و در فهم معناي «لم يبلغ الفتح»، به پايان عنوان «مقصد و مرا حسين بن علي (ع)» از همين كتاب بازگشت شود.

[3] بحارالانوار، ص 212، ج 10.

[4] فقه جليل، شيخ اسدالله ششتري، يكي از بزرگان فقهاء شيعه و در سال 1220 وفات يافته. (مؤلف).

[5] يعني كسي كه در راه دفع ستم كشته شود، شهيد به شمار است (به كتاب الوافي، ص 32، ج 9، ط 1324 ه، تأليف علامه ي فيض نيز بازگشت شود).

[6] بحارالانوار، ص 213، ج 10. يعني سوگند به خدايي كه نفس حسين در دست قدرت او است، ملك و سلطنت بر بني اميه گوارا نباشد تا مرا به قتل رسانند.

[7] ابن النديم در تأليف خود، الفهرست (ص 136، ط مصر) مي نويسد: ابومخنف، لوط بن يحيي بن سعيد بن مخنف بن سليم ازدي، ينايش مخنف، از اصحاب علي (ع) به شمار رفته و از پيغمبر نيز روايت كرده. و شيخ طوسي در الفهرست (ص 129، ط نجف) مي گويد كه پدرش از ياران علي و حسنين بوده. و فيروز آبادي (متوفاي 817 ه) در قاموس (خنف) ابومخنف را شعي قلمداد نوده. و فوت لوط، به نگارش ابن شاكر كتبي (متوفاي 764 ه) در فوات الوفيات و استاد خير الدين زركلي، معاصر، در الاعلام، در سال 158 ه بوده. ابومخنف تأليف فراوان داشته و كتابي در مقتل حسين (ع) نگاشته، وليكن كتابي كه به پيوست مجلد دهم بحار مجلسي به چاپ رسيده و بر وي منسوب شده، مقتل ابومخنف نبوده، زيرا چنانچه محدث قمي در ديباچه ي نفس المهموم نگاشته، مندرجات آن با منقولات تاريخ طبري از ابومخنف، تفاوت فاحش را داشته. مثلا چنانچه در نفس المهوم (ص 104) تصريح شده، منقول طبري راجع به خبر طرماح بن عدي با مقتل ابومخنف هيچ گونه سازش را ندارد، زيرا نوشته ي طبري بر خلاف مقتل رايج ابومخنف، اشعار كامل را دارد كه طرماح بن عدي در كربلا حاضر نبوده است. (به تاريخ طبري، ص 231 - 230، ج 6 بازگشت شود).

[8] به ضم جيم: آشيانه.

[9] مفرد هوام: حشرة: جانور كوچك.

[10] تاريخ طبري، ص 217، ج 6. يعني اگر يك وجب به بيرون مكه كشته شوم، بهتر از اين است كه يك وجب به درون حرم، مرگ دامنگيرم شود. به خدا اگر به آشيانه ي جانوري هم پناهنده شوم، البته بيرونم كرده و منويات خود را درباره ي من اجرا خواهند كرد.

[11] اللهوف، ص 39 و مثير الاحزان، ص 23، ط تهران. حاصل ترجمه: «به خدا گروه ستمكاري در كشتن من مي كوشد، و پروردگار دادخواه نيز جامه ي خواري و نابودي را بر ايشان مي پوشد.».

[12] مسيو ماربين، مورخ آلماني، در سياست حسينيه مي نويسد: «بزرگترين دليل كه حسين به قتلگاه رفت و ابدا قصد سلطنت و رياست نداشت، اين است كه حسين (ع) با آن علم و سياست و تجربه كه در عهد پدر و برادر در مقاتلت با بني اميه حاصل نموده بود، مي دانست كه با عدم موجودي اسباب خود، و آن همه اقتدار يزيد، مقاومت با او ممكن نيست. ديگر آن كه حسين (ع) بعد از پدر، پيشگويي از كشته شدن خود مي نمود، و از آن ساعتي هم كه از مدينه حركت كرد، بي پرده و به آواز بلند مي گفت: من براي كتشه شدن مي روم...، و نيز هر گاه حسين (ع) به اين قصد و اراده نبود - يعني عالما و عامدا به كشته شدن تن در نمي داد - در جمع نمودن لشكر ساعي مي گرديد، نه اين كه جماعتي هم كه همراه داشت، متفرق سازد. چون قصدي جز كشته شدن، كه مقدمه ي خيالات عالي بود، مد نظر نداشت، بزرگترين وسيله را بي كسي و مظلوميت دانسته و اختيار كرد تا مصائب وي در قلوب مؤثر واقع گردد.» و نيز مي نگارد: «با اين خيالات عاليه كه مد نظر داشت...، تا وقتي كه كشته شد، مرتكب امري نگرددي كه مجبوريت بني اميه را در دفع او ظاهر دارد، حتي با آن نفوذ كلمه كه در آن موقع داشت، و با آن اقتدار مسلم، شهري از شهرهاي اسلام را مسخر نداشت و بر حكومتي از حكومتهاي يزيد حمله ننمود. عاقبت، قبل از آن كه حركت غير مطيعانه يا سلوك بلواخواهانه از او ابراز شود، وي را در بيابان لم يزرعي محاصره كردند.».

[13] اعتماد السلطنه، در تأليف و ترجمه ي خود، خيرات حسان (ص 22، ج 2، ط 1305 ه) مي نويسد: «حضرت زينب كبري فرزندي است كه بعد از جاب سيدالشهداء متولد گشته و اول دختر اميرالمؤمنين است. پدر بزرگوارش او را به عم زاده ي او، عبدالله بن جعفر طيار، تزويج فرمودند. و چهار پسر كه علي و عون الاكبر و محمد و عباس نام داشتند و يك دختر، كه مكنات به ام كلثوم بود، از آن بطن طاهر به وجود آمد. در سفر عراق و واقعه ي كربلا، زينب كبري با برادر خود همراه بود... و دو پسر نيز از او در وقعه ي يوم الطف شربت شهادت نوشيدند: يكي عون، كه به دست عبدالله طائي كشته شد، و ديگري محمد، كه عامر بن نهش او را مقتول ساخت».

[14] طبري، ص 219، ج 6 و ارشاد مفيد، ص 229، ط تبريز، 1308 ه. ترجمه ي حاصل: «شما را به خدا قسم مي دهم كه چون اين نامه را بخوانيد، از اين راهي كه پيش گرفته ايد برگرديد و در سير نشتابيد كه هلاك تو و استيصال اهل بيت شما در اين اقدام احساس مي شود؛ و اگر خدا نكند به وجود مباركتان صدمه اي وارد گردد، نور هدايت به خاموشي گرايد، كه امروز يگانه چراغ هدايت شما هستيد، و خودم نيز عقب نامه ملحق خواهم شد.».

[15] تنزيه الانبياء، ص 179، ط تبريز، تأليف علم الهدي و تذكرة خواص الامة، ص 137، ط ايران. يعني شما شهيد را به خدا سپرده و بدرود مي گويم.

[16] تاريخ طبري، ص 217، ج 6. يعني اگر ناچاريد ك از حرم خدا بيرون رويد، پس يمن را برگزينيد، براي اين كه يمن داراي دژها و دره ها و جاي بسيار وسيعي بوده و شيعه ي پدرت نيز در آن سرزمين فراوان اند و مي توانيد كه در آن جا از مردم كناره گيريد.

[17] يعني اگر اقامت مكه اختيار كرديد، پس شما عزيز و گراميترين مردم حرم هستيد، وگرنه، پس به سوي يمن و يا بعضي از نواحي بيابان رهسپار شويد.

[18] يعني وقتي كه از شما مفارقت كردم، پيغمبر خدا را رؤيا نمودم كه فرمودند: «از مكه بيرون شو! خدا خواسته كه تو را كشته و به خون آغشته ببيند. و اين هم ناگفته نماند كه مسيو ماربين، مورخ آلماني، بيانات آن حضرت را مبتني بر دفع الوقت دانسته و جواب اقتناعي پنداشته، در سياست حسينيه مي نويسد: «چون خيالاتشان محدود و از مقاصد حسيني بي اطلاع بودند، در منع مسافرت ابرام مي كردند. آخرين جوابش به آنها اين بود: خدا چنين خواسته و جدم چنين فرموده است. و همين كه اصرار مي كردند حال كه چنين است و براي كشته شدن مي روي، زنان و بچه ها را مبر، جواب مي داد: خدا عيال مرا اسير خواسته.» علامه ي اكبر، شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء، پاسخ آن بزرگوار را، بر خلاف نگارش [مورخ] آلماني، از روي حقيقت دانسته، در السياسة الحسينية (ص 14 - 13) مي نويسد: «اين جواب، چنانچه خاورشناس نامبرده پنداشته، دفع الوقت و جواب اقناعي نبوده، بلكه از روي حقيقت صدور يافته... و شايد خدا و پيمبرش حسين بن علي را بدين سبب بر شهادت واداشته اند كه يزيد در اثر آن رسوا شده و چگونگي حالش نيز بر افراد توده آشكار شود...».

[19] چرا زنان را با خود مي بري؟.

[20] خدا خواسته كه ايشان را هم اسير ببيند. (راجع به نمرات 4 - 1، به كتاب اللهوف، ص 36 - 35، ط 2، صيدا، بازگشت شود.).

[21] ابوالقاسم ذوالمجدين، علي بن حسين بن موسي الموسوي، مشهور به سيد مرتضي و ملقب به علم الهدي، يكي از بزرگان علماء و رؤساء مذهب شيعه، و كتب او مورد استفاده ي علماء مي باشد، و در سال 436 وفات يافته، و تأليفش، تنزيه الانبياء، در ايران و نجف به چاپ رسيده. (مؤلف).

[22] تنزيه الانبياء، ص 178، ط تبريز، 1290 ه. يعني اگر بگوييد كه: امام به چه عذر اهل و عيال خود را از مكه به كوفه حركت داد؟...

[23] تنزيه الانبياء، ص 179، ط تبريز. حاصل ترجمه: «اگر امام را ظن قوي پيدا آيد كه مي توانيد به وسائلي حق خود را تعقيب كرده و نتيجه را دريابيد، آن وقت بر او واجب مي شود كه بر زحمات تحملي نموده و به ايفاي وظايف لازمه قيام نمايد».

[24] پوشيده نماند كه به نگارش علامه ي عاملي در معادن الجواهر (ص 342، ج 1، ط صيدا) استاد بزگوار سيد مرتضي، شيخ مفيد نيز در طي پاسخهاي مسائل عكبريه مي فرمايد: «و اما علم الحسين (ع) بان اهل الكوفة خاذلوه فلسنا نقطع علي ذلك اذ لا حجة عليه من عقل و لا سمع.» يعني اما دانستن امام اين را كه مردم كوفه خوارش مي دارند، پس ما بر آن قطع نياريم، زيرا دليلي از راه عقل و نقل در اين زمينه در دست نداريم. و در الذريعة الي تصانيف الشيعة (ص 90، ج 1) مي نويسد: «مسائل عكبريه، و يا حاجبيه، پرسشهايي بوده كه از طرف حاجب ابوالليث بن سراج به شيخ مفيد وارد گرديده، و آنها عبارت اند از 51 سؤالات كلاميه كه به آيات متشابه و احاديث مشكله راجع مي بوده، و گويا حاجب در عكبرا سكني مي گزيده، كه پرسشهاي وي به مسائل عكبري ناميده؛ و عكبرا به ضم عين و سكون كاف، در ده فرسخي بغداد واقع بوده. و اين هم ناگفته نماند كه سيد بن طاوس در اللهوف (ص 14، ط 2، صيدا) مي گويد: «والذي تحققناه ان الحسين كان عالما بما انتهت حاله اليه و كان تكليفه ما اعتمد عليه.» يعني تحقيق ما بر اين است كه حسين (ع) به سرانجام امور خود دانا بود، و تكليف وي نيز همان بود كه بر آن اعتماد نمود.