کد مطلب:149869 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:142

سبب اختيار حسين بن علي مر كشته شدن را
ممكن است انسان فكر كند: در حالي كه امام عزم فداي نفس و كشته شدن خود را داشت، به چه سبب به امامت و بيعت و رياست روحي خود دعوت مي كرد؟ و اين مقصود به غير زنده ماندنش در دنيا ميسر و حاصل نمي شد. وليكن به نظر دقيق اگر نظر كنيم، اين معني به دو موضوع منحل مي شود: اولي: موضوع دعوت امام به رياست و امامت خود؛ دوم: كشته شدن و فداي نفس. اما سبب دعوت به امامت و رياست خود، بايد دقيق شد كه راه مقصود دومي كه داراي مصالح عامه بود، همين بوده كه بيرق مخالفت با يزيد بر افراشته و مسلمين را به امامت و رياست ديني خود دعوت بكند تا مقاصد سيئه و جور و ستم بني اميه و عدم لياقت آنها بر خلافت اسلامي ظاهر گردد. اما سبب اختيار فداي نفس، ناگزير بايد به يك مقدمه ي مبسوطه اشاره شود و آن اين است: يك وقت زندگي را در يك دائره ي كوچك، يعني در محيط بدن و هيكل انساني، محصور دانسته و علاقه اي ميان زندگي شخصي و زندگي عالم انساني و سائر موجودات زنده تصور نكنيم و به وجود چنين علاقه اي عقيده مند نباشيم، از اين قسم محبت بر زندگي، كه عين محبت لذتهاي مادي است، محبت ذات و هيكل انساني ظاهر مي شود، و چنين شخص مصالح و منافع نوع انسان را براي مصلحت و منفعت شخصي خود فدا خواهد كرد. و از اين نوع محبت، سياست مكيافلزم، يعني فدا كردن مصلحت نوعي انساني بر مصلحت شخصي در


دنيا، ظاهر مي گردد؛ و يك وقت در عالم وجود كمالي را معتقد باشيم كه زندگي شخصي وسيله ي نيل و وصول به آن مي باشد و عواطف و احساسات ساميه و شعور بيدار را مرتبط بر عواطف و احساسات و شعور همه ي عالم زنده دانسته و آن را قطره اي متصل به يك درياي وسيعي بدانيم كه تمام حركات و تموجات قطرات به همديگر مرتبط باشد كه از اندوه و رنج يك فرد انسان، انسان ديگر، كه جزء و عضو است، اندوهناك باشد، و از راحتي فرد، فرد ديگر راحت باشد، كه اين مرتبه يكي از مراتب كامله ي وجود است، كه زندگي وسيله ي وصول به آن مي باشد و به اين مرتبه اشاره شده است:



مرا بستگيهاست با نوع خويش

كه از رنج نوعم، شود رنج بيش



به خود زان پسنديده ام رنج تن

كه از رنج، راحت بود نوع من [1] .


و از اين نوع محبت و علاقه مندي به زندگي، عواطف و احساسات فاضله بروز، و محبت به عدالت و مساوات ميانه ي افراد بشر و كوشش فرد انسان بر راحتي فرد ديگر، نمايان مي شود. و از اين نوع محبت، فدا كردن و تضحيه ي نفس براي نشر عدالت ميان جامعه ي انساني و مصلحت عامه توليد مي گردد.

به عقيده ي نويسنده، همه ي انبيا و مصلحين و معلمين اخلاق فاضله - كه جامعه ي انساني را از تاريكي فساد به نور كمالات روحي سوق داده اند - زندگي را وسيله ي نيل و وصول به كمال موجود در عالم وجود مي دانسته، و علاقه ي آنها به زندگي، به همين نظر بود، و زندگي را وسيله ي راحتي نوع و نشر عدالت و مساوات و اخلاق كريمه در ميان افراد بشر قرار مي دادند، و تحمل شدائد و مصائب و رنج كه در استوار كردن پايه ي عدل و اخلاق ساميه، و كوشش براي راحتي انسان، از مصلحين و انبيا ظاهر گرديده، از غير آنان ديده نشده. در آن حالي كه از رنج و اندوه افراد انسان و جور و ستم بر آنان ملالت داشتند، كشف از ارتباط روحي آنان بر نفوس سائر نوع انسان مي شد. حسين بن علي (ع) در كربلا به ياران خود، در حالي كه عده اي از آنها متفرق مي شدند، چنين گفت: «ان الله يهب المنازل الشريفة لعباده باحتمال المكاره... و اعملوا ان الدنيا حلوها و مرها حلم و الانتباه في الاخرة.» [2] .

حسين بن علي، در ضمن هيكل جسمي خود، داراي روحي بود كه آن را براي راحتي نوع انسان و نشر عدل و تربيت افراد بر اخلاق فاضله و حمايت حق فدا كرد. اين بود كه به حر بن يزيد رياحي، [3] در اول تصادف


با امام، عرضه داشت كه اگر به يزيد مخالفت كني كشته خواهي شد، چنين جواب داد: «أفبالموت تخوفني... و ساقول كما قال اخ الاوس لابن عمه و هو يريد نصرة رسول الله (ص) فخوفه ابن عمه و قال اين تذهب فانك مقتول فقال:



سأمضي و ما بالموت عار علي الفتي

اذا ما نوي حقا و جاهد مسلما



و واسي [4] الرجال الصالحين بنفسه

و فارق مثبورا [5] و خالف مجرما. [6] .



اين بيان و تمثل به اين ابيات، به خوبي روشن و واضح مي كند كه محبت و مساوات و عدل، يگانه باعث تضحيه ي نفس نفيس حسين بن علي (ع) بود. كارل وانير، فيلسوف فرانسوي [7] مي گويد: «اگر كسي از اهل عالم، زندگي خود را فداي يك مقصد شريف يا فائده ي اجتماعيه ي محموده نمود، نه اين است كه اين


نفس بزرگ، حيات را بي قدر شمرده و خلاصي از بقاء مي جويد، بلكه به واسطه ي عظمت و شرافت نفس، كه داراي آن است، زندگي را، همان قدري كه زندگي بايد محبوب شود، دوست مي دارد، وليكن نه مانند دوست داشتن حيوانات و اشخاص به فكر و كوتاه نظر، و انسان به [علت] شدت محبت خود به حيات [مادي]، به صورت پستي قدر زندگي را ضايع مي كند و آن را بي قدر مي نمايد؛ در حالي كه كسي اگر زندگي خود را به مقاصد عاليه فدا سازد، آن را در مرتبه ي عالي و مقام ارجمندي از شرافت و فضل و افتخار جاي مي دهد. شخص ترسو و سبك، زندگي را محصور در زندگي انفرادي و شخصي مي داند. اما دوست داشتن زندگي براي عموم انسان و وسعت دادن شعاع آن بر تمام عالم انسانيت، آن حبي كه از نتائج و اثرات آن، محبت عدل و حقيقت و خير است، از حدود شخصي انسان كوچك تجاوز كرده و به اعلي مدارج افق شرافت و كمال مي رسد، و فدا كردن زندگي براي نوع و عدالت، عين صورت ساميه ي محبت به زندگي است.»

حسين بن علي (ع) در خطابي كه در كربلا مقابل قشون عمر بن سعد [8]


خواند، در ضمن آن خطبه، در مقام تخطئه و سرزنش، به آنها چنين گفت: «فاصبحتم ألبا

[9] لاعدائكم علي اوليائكم بغير عدل افشوه فيكم.» [10] اين بيان به روشني واضح مي كند كه حسين (ع) تا چه حد علاقه به نشر عدالت در ميان همه ي طبقات مسلمين و اهل عالم داشت. عمده سبب عدم لياقت بني اميه و يزيد را همان عدم رعايت قانون عدل در ميان جامعه مي شمارد. براي انبيا و نوابغ و مصلحين، بسياري از قوانين جاريه ي عالم وجود در جامعه ي انسان مكشوف مي باشد و آنان بالفطره به عظمت ذاتي خود اسراري را درك مي كنند كه بر ديگران مستور است. يكي از حقائقي كه در نظر حسين (ع)، مانند سائر بزرگان عالم و انبيا، پيوسته مجسم مي شد، اين بود كه اجزاء عالم و ذرات آن رو به زوال و فنا و مرگ حركت مي كند و همه ي زندگان اين راه را خواهند پيمود. [11] اين بود كه هنگام عزم خروج به سوي عراق، در طي خطبه اي كه ايراد كردند، مي گفت: «خط الموت علي ولد آدم مخط [12] القلادة [13] علي جيد الفتاة.» [14] .



[1] به طوري كه در خاطر دارم، اين شعر از آثار قريحه ي فياض دوست دانشمند الهي معظم، آقاي ابوالحسن فروغي مي باشد. (مؤلف). فرزند محمد حسين خان ذكاء الملك اصفهاني كه از ادبا و شعراي معروف مي بوده و تخلص به فروغي داشته، مي باشد. و ذكاء الملك، به نگارش استاد دانشمند قزويني در بيست مقاله (ص 8، ج 1، ط بمبئي) در سال 1325 ه در تهران وفات يافته. و راجع به شرح حال آقاي ابوالحسن فروغي به كتاب ادبيات معاصر (ص 79، ط تهران) تأليف آقاي رشيد ياسمي بازگشت نمايد. و تمام اشعار مندرجه ي متن اين است: (نقل از شماره ي 61، سال 2، نامه ي كانوا شعرا).



همي گفت با مور پروانه اي

كه تا كي به محنت كشي دانه اي؟



از اين دانه بردن به لانه چه سود؟

ز حرص تو در جمع دانه چه سود؟



گرفتم كه هر دانه در دانه اي است

تو را حاصل از گنج دردانه چيست؟



نداني كه باقي نماند جهان؟

نماند به كس گنجهاي نهان؟



بيا ترك اين كوشش و آز گير

چو من بهره از هر گلي بازگير



بيا تا من و تو در اين باغ و راغ

بگيريم يك دم ز گيتي فراغ



چو اين در به صد ناز پروانه سفت

به پاسخ بدو مور فرزانه گفت:



تو پروانه اي، همدم شمع باش

به عاشق وشي عبرت جمع باش



هواگير و بر گل نشين تا جوار

مرا خود در اين خاك ذلت گذار



مرا بستگيهاست با نوع خويش

كه از رنج نوعم، شود رنج بيش



پي راحت نوع رنج آورم

كه از سعي ايشان به راحت درم



(ا ه به اختصار. (چرندابي).

[2] بحارالانوار، ص 213، ج 10، ط 1304 ه. حاصل ترجمه: «ايزد مهربان، درجات بلندي بر بندگان خود در اثر تحمل بر مكاره عطا مي فرمايد... و بدانيد كه تلخ و شيريني اين جهان، خواب و خيال بوده، و بيداري، در سراي جاويد آن جهاني است.».

[3] قبل از رسيدن حسين بن علي بن حوالي كوفه، حر بن يزيد رياحي، با يك و يا دو هزار سوار، جلو او را گرفته، مجبورش نمود كه راه را برگردانيده و به طرف شمال غربي برود. تا عاقبت آن حضرت در كنار يكي از نهرهاي فرات، در موقعي كه كربلا نام داشت، با اتباع و اولاد خود فرود آمد. تا كار به نگارش حجة السعادة (ص 38) چون حر بن يزيد ديد كه لشكر كوفه از جاي بجنبيد، نزديك ابن سعد آمد و گفت: با اين مرد، كارزار خواهي كرد؟ گفت: آري به خدا. پس از همان جا جانب امام گرفت و با كمال انفعال معروض داشت كه اين منم كه بر تو سر راه گرفتم و از مراجعت بازداشتم، و به خدا گمان نمي كردم كه كار به اين جا مي كشد؛ اينك تائبا به حضور آمده ام كه در پيش روي تو شهيد شوم، آيا اين جان نثاري، توبه ي آن گستاخي خواهد بود؟ امام فرمود: آري، ايزد توبه ي تو را خواهد پذيرفت. پس حر پيش آمد و شرحي مشبع بر سبيل احتجاج در خطاب اهل لجاج بسرود و از زبان پيكان پاسخ شنود. اه. ملخصا.

[4] بدان كه فعل ماضي كلمه ي مواسات، آسي است. چنانچه ابوالنصر در الحسين (ص 104، ط بيروت) و مهاجر عاملي در ذكري الحسين (ص 84، ج 2، ط صيدا) در همين شعر، آسي ضبط كرده اند، نه واسي. چنانچه در همين نسخه؛ وليكن واسي نيز لغتي است در آسي.

[5] ثاء مثلثه در اين تقديم بيت، به معناي ظالم و لعين است. (مؤلف).

[6] ارشاد مفيد، ص 237، ط تبريز. يعني آيا با مرگم تهديد مي كني؟ و من همان گويم كه برادر اوس به پسر عمش گفت؛ در آن موقعي كه مي خواست به پيغمبر خدا ياري نمايد. پسر عمش او را ترسانيده و گفتنش: كجا مي روي كه كشته خواهي شد؟ پس برادر اوس گفت: به سوي مقصد خود مي روم و از مرگ نيز غم ندارم، زيرا اگر چنانچه هدف آرزوهاي مرد حق باشد و در اثر آن از ستمكاران دوري جويد و راه مواسات و فداكاري مردان صالح را پويد، هرگز مرگ بر او ننگ نباشد، و پيش وجدان خود شرمساري نبرد. (به تاريخ الكامل، ص 20، ج 4 نيز بازگشت شود).

[7] يكي از حكماي اخلاق؛ و كتاب الناشئة از تأليفات جليله ي او است. (مؤلف).

[8] در حجة السعادة (ص 87 - 84) مي نويسد: «عمر بن سعد بن ابي وقاص، پدرش سعد، از اجله ي صحابه ي رسول خدا و اعاظم امراي مسلمين بود. كتب خبر و سير به فتوح و حروب سعد مشحون است. و چون عبيدالله بن زياد بن كوفه درآمد، عمر بن سعد را با چهار هزار كس به سمت بلوك دشتبي (از اعمال مملكت ري) مأمور ساخت، و براي اخراج ديلم و از عاج ايشان از دشتبي، فرمان حكمراني مملكت ري را به اسم وي نگاشت، و عمر سعد منشور را دريافت نموده و در حمام اعين اردو زده بود كه خبر رسيدن حضرت حسين (ع) به عراق بر عبيدالله محقق گرديد؛ پس در حال، عمر سعد را طلب كرد و گفت: بايد نخست به مقابل حسين بن علي روي، آن گاه به سمت ري و دشتبي. ابن سعد از اين مأموريت استعفار كرد. عبيدالله گفت: تو را معاف مي دارم، ولي بايد فرمان ما در باب حكومت ري نيز به ما رد نمايي. ابن سعد چون اين بشنيد، از امير مهلت خواست تا تأمل نمايد. سپس با ناصحان خويش استشاره كرده، همه او را از اقدام به تعرض حسين بن علي (ع) نهي نمودند. ابن سعد رأي ايشان را پسنديد و آن گاه تمام شب را متفكر بود، ولي حب دنيا و رياست بر وي غالب آمد و مرتكب آن مأموريت گرديد.» اه. ملخصا.

[9] مجتمعين.

[10] اللهوف، ص 54، ط 2، صيدا. حاصل ترجمه: «بدون اين كه از دشمنانتان دادي ببيند، به ياري آنان، به خون دوستان خود كمر بستيد.».

[11] اين است كه به نگارش نگارنده ي نامه ي اقدام، او مرگ را بر تحمل ذلت و عار ترجيح داده، در ميان موج خروشان لشكر و گرداب آهن و فولاد فرياد مي زد: «القتل اولي من ركوب العار؛ مرگ بهتر از تحمل عار است.» مردن به عزت به از زندگاني به ذلت. (به كتاب اللهوف، ص 66، ط 2، صيدا، بازگشت شود.).

[12] اسم مكان: اثر و محل خط گردنبند.

[13] گردنبند.

[14] اللهوف، ص 33، ط 2، صيدا و مثير الاحزان، ص 20، ط تهران. حاصل ترجمه: «مرگ در نهاد آدمي چنان نهاده شده كه اثر گردنبند در گردن زن جوان.» و پوشيده نماند كه اكثر فقرات اين خطبه دلالت دارد كه آن بزرگوار قتل خود را در اين سفر مي دانسته.