کد مطلب:149871 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:154

عظمت نفس حسين بن علي
شدائد و مصائب، بهترين محك بروز جوهره ي انساني است. عزت و بزرگي نفس، وقتي ظاهر مي گردد كه انسان شدائد را به وسعت صدر و قيافه ي بشاش و رضامندي تلقي كند و بداند آنچه در عالم وجود از شدائد به انسان مي رسد، اثر يك سلسله اسباب معنويه و اثر قوانين ثابته ي عالم وجود و جامعه ي بشري است كه انسان بايد طوعا يا كرها به آن خضوع بكند. مهمترين اثر عظمت نفس، كه از حسين بن علي (ع) بروز كرد، به عقيده ي من، وقتي بود كه در ميدان جنگ، در آخرين لحظه ي عمر او، بروز آن ديده شد. به فكر درست بسنجيم، در وقتي كه خطبه ها و موعظه هاي بليغه ي او در دلهاي ياران يزيد و قشون ابن سعد اثر نكرد و آنان مهيا به كشتن حسين (ع) شده، آن وقت در حالي كه به اقل تقدير، بر حسب اتفاق مورخين و محدثين، چهار هزار لشكر وحشي، [1] مانند دائره در ميدان جنگ، زيرا اشعه ي


سوزان آفتاب، دور او را گرفته و به بازو و تير و شمشير خود اعتماد داشتند، در آن حال، يگانه اطمينان و اعتماد حسين (ع) به عظمت خدا داده ي نفس خود بوده، از آن شدائد و منظره ي هولناك خوفي نيز نداشت. و به يك نظر تعجب - كه با تأسف از ناداني آن گروه توأم بود - به آنها نظر كرده و در آن حالي كه عزيزان و ياران او در عرصه ي قتلگاه جان مي سپردند و حرم و عيالات او در ميان قوم بي رأفت و رحم به اين منظره اسف انگيز و فظيع نظر مي كردند، با نهايت قوت قلب و ثبات شروع كرد به خطابه ي مؤثري، و در ضمن آن بيانات، سلسله اي از حقائقي بيان كرد كه اگر شمه اي از آن را تقرير و تحريم كنم، بايد آن را اثر يك امداد روحي معنوي از روحانيت اين شهيد راه عدل بدانم. و من نص آن خطابه را، به طوري كه به وسيله ي مورخين و محدثين ثقات رسيده، نقل كرده و ترجمه ي تحت اللفظي آن را به عهده ي خوانندگان كرام مي گذارم. به قلم و بيان قاصر خود، مختصري از اسرار اجتماعي و دقائق فلسفي آن را بيان مي كنم كه بهترين برهان بر بزرگي نفس حسين (ع) خواهد بود. و در آن حال، به اشعاري از فروة بن مسيك المرادي [2] - كه جامع معاني اجتماعي و فلسفي است - تمثل كرد؛ و


تمثل به آن را طوري كرد كه گوينده ي اصلي آن، در اول انشاء، آن معاني را به آن وضوح و روشني مجسم نكرده است. سيد بن طاوس - رحمه الله - [3] در كتاب اللهوف [4] نقل مي كند: پس از آن كه ياران عمر بن سعد بر مركب خودشان سوار و آماده ي كارزار گرديدند، امام برير بن خضير [5] را به سوي آنها فرستاد تا آنان را پند دهد. مع الاسف، به موعظه ي برير گوش ندادند. سپس امام بر مركب خود سوار گرديده، پس از اسكات ياران ابن سعد، حمد خدا و درود انبيا را به جاي آورده، همين خطبه را ايراد فرمودند: [6] «تبا


لكم ايتها الجماعة و ترحاحين استصرختمونا و الهين فاصرخناكم موجفين سللتم علينا سيفا لنا في ايمانكم وحششتم علينا نارا اقتدحناها علي عدونا


و عدوكم فاصبحتم ألبا لاعدائكم علي اوليائكم بغير عدل افشوه فيكم و لا امل اصبح لكم فيهم فهلا لكم الويلات تركتمونا و السيف مشيم و الجاش طامن و الرأي لما يستحصف وليكن اسرعتم اليها كطيرة الدبا و تداعيتم اليها كتهافت الفراش فسحقا لكم يا عبيد الامة و شذاذ الاحزاب و نبذة الكتاب و محرفي الكلم و عصبة الاثام و نفثة الشيطان و مطفئي السنن هولاء تعضدون و عنا تتخاذلون اجل و الله غدر فيكم قديم و شجت عليه اصولكم و تأزرت عليه فروعكم فكنتم اخبث ثمر [شجر] شجر للناظر واكلة للغاصب. الاوان الدعي بن الدعي قد ركز بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة يأبي الله لنا ذلك و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حمية و نفوس ابية من ان تؤثر طاعة اللئام علي مصارع الكرام. الاواني زاحف بهذه الاسرة مع قلة العدة و خذلان الناصر. ثم اوصل عليه السلام كلامه بابيات فروة بن مسيك المرادي:



فان نهزم فهزامون قدما

و ان نغلب فغير مغلبينا



و ما ان طبنا جبن وليكن

منايانا و دولة آخرينا



اذا ما الموت رفع عن أناس

كلا كله اناخ بآخرينا



فافني ذلكم سروات قومي

كما أفني القرون الاولينا



فلو خلد الملوك اذا خلدنا

و لو بقي الكرام اذا بقينا



فقل للشامتين بنا افيقوا

سيلقي الشامتون كما لقينا



ثم قال اما و الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس حتي تدوربكم دور الرحي و تقلق بكم قلق المحور عهد عهده الي ابي عن جدي فاجمعوا امركم و شركائكم ثم لا يكن امركم عليكم غمة ثم اقضوا الي ولا تنظرون اني توكلت علي الله ربي و ربكم ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها ان ربي علي صراط مستقيم...».


شرح و بيان اسرار اجتماعي و فلسفي خطبه ي فوق:

يعني اي گروه نادان كه امروز براي ريختن خون من در اين دشت جمع شده ايد، تأسف و ملالتم نه از اين است كه اين عنصر هيكلي من به شمشير و تير شما قطعه قطعه خواهد شد، زيرا اراده ي ايزدي بر اين قرار گرفته كه كائنات عالم عنصري فاني گردد، و جز رضا و تسليم بر اراده ي الهيه، چاره اي در دست نيست، و به قانوني كه دست قدرت الهي آن را وضع و منظم كرده، بايد خاضع شد، وليكن تأسف و ملامت من بر اين است كه در اين زمان نزديك كه دنيا، و بالخصوص جزيرة العرب را، تاريكي جهالت و شرك فراگرفته و تمام اهل عالم در زير فشار ستم ظالمين و استعباد طاغيان ناله مي كرد، جد من محمد (ص) در افق مكه ظاهر گرديده، به يك دست خود قرآن - كه چراغ توحيد و قانون عدل و حق بود - گرفته، عالم را به نور آن دعوت كرد؛ و به دست ديگر، شمشير را گرفته، به قوه ي عدل و حق، بشر را از چنگال ستمكاران نجات داد:



محمد كه بي دعوي تخت و تاج

ز شاهان به شمشير بستد خراج



محيطي چه گويم چو بارنده ميغ

به يك دست گوهر، به يك دست تيغ



به گوهر جهان را بياراسته

به تيغ از جهان داد و دين خواسته [7] .



تا در اندك مدتي، عرب، بر امپراتوران بزرگ غلبه كرد و افتخار پرستش يگانه خداوند قادر، و عدالت و فاتح بودن بر غالب ممالك دنيا، نصيب آنان شد. عالم را در اثر تعليمات و قوانين قرآن، به فضائل دعوت كرديم، و شماها از راه راست و عدالت دور شديد و مقصد و مرام ارجمند پيغمبر اكرم را نشناختيد، و مي بايست كه در سايه ي بيرق آيين اسلام و اتحاد كلمه،


عالم را از شرك و ستم و رذائل اخلاقي نجات دهيم. آتش جنگ داخلي را افروخته و در زير علم كسي كه مي شناسيد كه لياقت امارت و خلافت اسلامي را ندارد و هم او بر عيش و عشرت و لهو و لعب و شراب گماشته شده و شديدترين ستم را بر رعيت، براي رسيدن به هواي نفس خويش، روا مي دارد. با مثل من كه شما را به طرف حق و عدل و مرام مقصد پيغمبر اكرم دعوت مي كنم، در مقام جنگ آمديد. نور الهي و قانون اسلام و عقل را خاموش مي كنيد. اندك تدبري كنيد كه پشيمان نشويد؛ و اگر من كشته شوم، گمان نكنيد كه دولت و سلطنت براي يزيد و ستمكاران باقي مي ماند. از قوانين ثابته ي عالم وجود است كه چند صباحي دولتي در دنيا علم افراشته و پس از اندك مدتي سرنگون مي گردد. اگر پادشاهان و اهل شرف و بزرگان در اين دنيا جاويد بودند، من براي بقا اولي و سزاوار بودم. دولت باقي در اين روزگار همانا دولت مساوات و عدل است كه آن را بايد دولت سعادت بشر و دولت جاويد ناميد.



[1] به نگارش ابن جرير طبري در تاريخ الامم و الملوك، و شيخ مفيد در الارشاد، و عزالدين، ابن الاثير در تاريخ الكامل، و ابوالفدا در المختصر في اخبار البشر، و ابن شحنه (متوفاي 815 ه) در روضة المناظر، و اعتماد السلطنه در منتظم ناصري و حجة السعادة في حجة الشهادة، جز از سپاهيان حر بن يزيد رياحي - كه عده ي آنان را يك و يا دو هزار نفر نوشته اند - قشوني كه از كوفه از طرف والي عراقين، ابن زياد، به زمين كربلا در رسيده، فقط چهار هزار نفر بوده كه به سرداري عمر بن سعد بن ابي وقاص، روز سيم محرم از سال 61 هجري، يعني يك روز پس از ورود آن حضرت، به زمين نينوا وارد شدند. وليكن به نگارش ابن طاوس در اللهوف (ص 48، ط 2، صيدا)، و ابن نمادر مثير الاحزان، (ص 25، ط تهران)، شماره ي لشكري كه ابن زياد به زمين كربلا فرستاده، تا ششم محرم بر بيست هزار تن در رسيده. ولي ابن طاوس در اللهوف (ص 67) مي گويد: «و قد تكتملوا ثلاثين الفا» (يعني في يوم عاشورا) و به نوشته ي عاملي در لواعج الاشجان (ص 106، ط 1، سوريا) عمر بن سعد با چهار هزار لشكر كه آنان را به جنگ ديلم آماده كرده بود، به كارزار حسين (ع) روانه گرديد، و حر رياحي نيز با يك هزار سوار به وي پيوست، و پس از آن، شمر با چهار هزار نفر و... ابن زياد به همين قرار عسكر فرستاد تا سي هزار تن از سواره و پياده در كربلا گرد آمدند. و عاملي در اعيان الشيعة (ص 199، بخش يكم، ج 4) پس از نقل مندرجات لواعج مي گويد: «هكذا ذكره المفيد في الارشاد.» و به نظرم اشتباها اين جمله را نوشته، وگرنه، در ارشاد آن چنان است كه قبلا نگاشتيم. و اين نيز ناگفته نماند كه به تصريح مورخ خيبر، مسعودي، در مروج الذهب (ص 10، ج 3، ط مصر) ملتزمين ركاب همايون آن حضرت، از اهل بيت و يارانش، هنگامي كه به زمين كربلا نزول اجلال فرمودند، به پانصد سواره و يكصد پياده بالغ بودند و همه ي كساني كه روز عاشوراء در ركاب آن حضرت شربت شهادت را نوشيده اند، هشتاد و هفت نفر بوده اند. وليكن به نوشته ي شيخ مفيد در الارشاد (ص 246، ط تبريز) صبح روز عاشورا، 32 سواره و چهل پياده از ياران آن بزرگوار در خدمتش حضور داشتند. فتدبر.

[2] فروة مسيك، از مردم يمن بوده كه در سال دهم هجرت به حضور پر نور پيغمبر اسلام تشرف جسته و به دست مبارك ايشان كيش پاك اسلام را از ته دل پذيرفته. (قاموس الاعلام، ج 5).

[3] رضي الدين علي بن موسي بن جعفر بن محمد، شهير به ابن طاوس، كه يكي از نياكانش، ابوعبدالله محمد بن اسحق، به جهت زيبايي رو و درشتي پاهايش، مانند طاوس، به طاوس ملقب مي بوده. از مشاهير علما و فقهاي اماميه به شمار رفته. و حاله في الزهد و الورع، اشهر من ان يذكر. صداقت و دوستي ميان او و وزير شيعي ابن علقمي دائر بوده و قريب چهار سال از طرف هلاكوخان نقابت علويين را در بغداد مباشرت ورزيده است. و آثار نفيسي مانند اللهوف علي قتلي الطفوف، سعد السعود، الاصطفاء في تاريخ الملوك و الخفاء و... از خود به يادگار گذاشته و در سال 664 هجري در حدود 75 سالگي درگذشته. روضات الجنات. و در كتاب منتهي الامال (ص 197، ج 1، ط تبريز) از ناسخ التواريخ نقل مي كند: «هنگام غلبه هلاكوخان بر بغداد، و قتل مستعصم، نقابت طالبين بر سيد رضي الدين فرود آمد، و خواست استعفا جويد، خواجه نصير الدين او را منع فرمود و رضي الدين بيم كرد كه اگر سر برتابد، به دست هلاكو ناچيز شود؛ و از در اكراه قبول نقابت نمود.».

[4] اللهوف، ص 56 - 54، ط 2، صيدا.

[5] استاد شيخ محمد سماوي كه در سال 1293 ه در سماوه (بلدي در شرقي كوفه بوده) متولد گرديده. در تأليف نفيس خود، ابصار العين في انصار الحسين (ص 70، ط 1، نجف) مي نويسد: «برير بن خضير همداني از اشراف مردم كوفه و در علم قرائت قرآن سرآمد اقران بود، و مرد ناسك و از ياران حضرت علي (ع) به شمار مي رفت. وقتي كه خبر خروج حسين بن علي (ع) از مدينه، به وي رسيد، از كوفه به سوي مكه روانه گرديد و ملتزم ركاب همايونش بود تا شربت شهادت را چشيد.».

[6] مرحوم بدايع نگار، كه به گفته ي مرحوم اعتماد السلطنه در المآثر و الاثار (ص 186، ط 1306) از منشيان وزارت خارجه ي دوره ي ناصري به شمار رفته و در خاك نجف خفته، (مرحوم اعتماد السلطنه، در كتاب نامبرده مي نويسد: «آقا محمد ابراهيم نواب بن آقا محمد مهدي بدايع نگار لقب داشت... و در انشاء و ترسل يد بيضا مي نمود. مقتل موسوم به فيض الدموع و ترجمه ي نامه ي مباركه ي حضرت اميرالمؤمنين - عليه السلام - به مالك نخعي، مشتهر به اشتر، از نتايج قلم آن استاد مسلم، هر دو به طبع رسيده....»)، در تأليف خود، فيض الدموع (ط تهران، 1286 ه) همين خطبه را از لهوف نقل كرده و سپس به قلم تواناي خود، به فارسي ترجمه نموده و مي گويد: معني چنين باشد: «نيستي و اندوه باد شما را ايتها الجماعة، و هلاك و سختي؛ كه در غايت رغبت ما را بخوانديد و بسي اميدواري و آرزومندي نموديد، در كمال عجلت دعوت شما را اجابت كرديم و جانب شما شديم. آن گاه تيغها كه در دست شما نهاده بوديم، بر روي ما كشيديد، و آتشي كه بر دشمنان شما افروخته بوديم، بر ما افروختيد. موالات دشمنان گزيديد، و حق دوستان، ديگر سو نهاديد. با آن كه در شما بر سيره ي عدل نروند و شما را در ايشان به سزا اميدي نباشد. لكم الويلات، ما را وا گذاشتيد و هنوز تيغ در نيام بود و دل ساكن و رأي نا استوار، چون مگس بدان پيشي گرفتيد و چون پروانه خود در او فرو انداختيد. دوري باد شما را كه شما خود كنيز زادگان باشيد، از آن مردم كه بر خلاف رسول اتفاق كردند و كتاب خداي را ديگر سو نهادند و كلمه ي حق را ديگر گونه كردند؛ جماعتي كه بر گناه فراهم شدند و از كام شيطان بيرون افتاده و نيز سنت و چراغ هدايت را خاموش كرده؛ چنين مردم را ياري دهيد و ما را خوار مي گذاريد. آري، ديري است كه اين گونه جبلت آيين شما است. بر عذر و حيلت ثابت اصل باشيد و بر شقاق و نفاق شاخها كشيده ايد. و چه پليد درخت بوده ايد؛ صاحب خويش را در كام شكسته ايد و بيگانگان را گوار افتاده. و هر آينه آن دعي پسر دعي [حرامزاده] در ميان دو چيز پاي فشرده يا تيغ بر كشيم و يا تن به خواري در دهيم. و رضاي بر مذلت از ما مردم بسي دور بود. و خداي سبحانه بدين رضا ندهد، و رسول از اين معني سر زند. مادران پاك و نياكان نيك نگذارد كه طاعت مشتي لئيم بر آيين بزرگان كريم برگزينيم و از مرگ بينديشيم. و هر آينه با اين جمع اندك بدين گروه بسيار خواهم در انداختن. پس اگر فيروز آييم، ديري است كه فيروز بوده ايم، و اگر شكست يابيم، از هزيمت شدگان نباشيم، كه مرگ عادت ما بوده. هميشه در طلب معالي امور بوده ايم و جان بر سر مأمول نهاده، و شما مردم پس از من البته نپاييد و آنچه بدان خيال بسته ايد هر آينه صورت نبندد. و روزگار چون آسيا سنگ بر شما بگردد، و چون محور، شما را در قلق و اضطراب آرد. و اين عهد را پدر من با من كرد و از نياي خويش شنيدم. رأي خويش جمع آريد و به رويت كار بنديد تا روزگار بر شما غم و اندوه نخواهد. و هر آينه من كار خويش با خداي گذاشتم. و نجنبد بر زمين چيزي، مگر آن كه به دست قدرت او پايبند بود. و خداي سبحانه به راه راست و طريق صواب باشد....» اه. و اين هم ناگفته نماند كه آيات شريفه ي «فاجمعوا امركم» الاية، و «اني توكلت علي الله» الاية، كه آن حضرت در خطبه ي خود بدانها تمثل فرموده، اولي در سوره ي يونس مي بوده. وقتي كه قوم نوح قصد كشتن او را كردند، آن را سروده، و دومي در سوره ي هود، كه زماني كه قوم هود خواستند او را كيد كنند، بدان زبان گشوده.

[7] دو شعر آخر، از قريحه ي سرشار نظامي گنجوي (599 - 535 ه) تراوش نموده، كه در ديباچه ي اسكندرنامه اش، در طي نعت نبي، آنها را سروده.