کد مطلب:159712 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:79

آخرين خواهش
عـلي يـزدان شـنـاس ـ ايـن شـاعـر جـوان بـوشهري ـ چه زيبا و با احساس،آخرين (خواهش) سقّاي كربلا را به تصوير مي كشد، خواهشي كه يك دنيا (عاطفه) و (همدردي) و (كرامت) به همراه دارد:



فرياد زد: برادر مظلوم!

درياب انتظار برادر را



صد خنجر برهنه، روان بودند

تا گم كنند ناله حنجر را



امّا برادرش ـ همه اش ـ آمد

بر زانوان گرفته، برادر را



(بي مشك آب، آه! توانم نيست

شرم از نگاه تشنه دختر را



بگذار من شهيد شوم، آن گاه

تا خيمه ها ببر گل پر پر را)



آن وقت، اشك نازك زيبايي

تر كرد گونه هاي برادر را



آن گاه، سوي خيمه غمگيني

ديدم كه برد جسم كبوتر را [1] .




[1] بال سرخ قنوت، ص 171.