کد مطلب:159749 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:89

آي مردم
خـليـل شـفـيـعـي نـيز، از ارتباط روحي خود با (شهيدان) پرده برمي دارد،و از (بيدردي) ملموسي كه در جان ستم ستيزان ديروز ريشه دوانيده، سخن مي گويد كه حكايت از تعهّد و رسالت شاعر دارد:



ردّ پايت، روي شنزار دلم جا مانده است

پاي من در ابتداي راه تو، وامانده است



ياد بيرنگيّ و، عشقي سرد و، قلبي بي تپش

از تمام خون و آتش، آه! اينها مانده است



كاش مي شد از بلنداي جنون فرياد زد

آي مردم! نعش يك آيينه، اينجا مانده است



هر چه مي گويم: بيا از خواب، بگريزيم سبز

باز مي گويي: بمان! يك مشتْ رؤ يا مانده است!



گر چه پشت لاله، خم شد در هجوم زردها

سرخ مي خوانم به يادش، گوشه اي تا مانده است! [1] .




[1] مجموعه شعر ماه و نخل، ص 125.