کد مطلب:159773 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:306

نمونه هايي از دوبيتي هاي پيوسته و شعر آزاد عاشورايي
در پيشينه شعر عاشورا در زبان فارسي (دوبيتي هاي پيوسته) حضورندارند و علّت آن ناشناخته بودن اين قالب شعري بوده و حتّي در انواع رايج شعر فارسي نيز تا اواخر دوره قـاجـاريـّه جـاي پـايـي از ايـن قـالب نـمـي بـينم. اين قالب شعري كه مدّت ها مورد اقبال شاعران نوسرا و ديگر انديش قرار داشت به تدريج در قلمرو شعر عاشورا حضور پيدا كرد و گرايش شاعران جوان به اين قالب در دو دهه اخير افزايش يافته است. عمر شـعـر آزاد عـاشـورايـي نـيـز شـايـد از دو دهـه افزون نباشد و اهتمام شاعران نام آشنا در عـرصـه شـعـر نـو بـه مـقـوله هـاي عـاشـورايـي را بـايـد بـه فـال نـيك گرفت. در اين قالب (دوبيتي هاي پيوسته)، فقط در مصاريع دوم و چهارم هر بـنـد، الزام قـافـيه اي وجود دارد و از اين روي، شاعر كمتر با الزامات دست و پا گير و مزاحم شعري روبرو است.

(موج شطّ خون) عنوان دو بيتي پيوسته اي است كه حميد كرمي آن را سروده است.



فرو رفت خورشيد و، شب شد بلند

شبي كه دلش ريشه در قير داشت



عطشناك درياي خون بود و بس

شبي كه سرش، شور شمشير داشت



شب آمد چو يلدا پر از تيرگي

سيهْ اژدها هُرم و افعي پرست



به چشمش، سكوتي گران مي خزيد

و بر شانه اش، مار كبراي مست



پر از هُرم صحراي تفتيده بود

شب رويش ناله ها از عطش



نشان خطر داشت در دام شب

شب سرخ آلاله ها، از عطش



شبي، چون رجزهاي نام آوران

پر از موج شطِّ جنون در بغل



شبي مثل پهلوي شمشير سرخ

پر از بوي فرياد خون، در بغل



نفير بلا، كربلا را گرفت

زمين كر شد از ناله كوس ها



به گوش فلك، اضطرابي فكند

خطر آفرين ناي ناقوس ها



نواي غم كودكان، سرگرفت

زمين و زمان جمله در تب نشست



نسيم سحر، مثل بهت شفق

پريشان به گيسوي زينب نشست



خطر، سايه افكند بر خيمه ها

و در كودكان، اضطرابي عميق



و چشمان ناباوران سحر

فرو رفته در كام خوابي عميق



خدايي ترين بوي بيعت، نشست

ز هفتاد و دو لاله، در باغ دين



به خون و عطش، جمله پر پر شدند

به امداد فرياد: (هَل مِن معين)



در آن دشت تبدار هنگامه خيز

فقط صحبت از خون و شمشير بود



در آن سو: رجزهاي نامردمي

در اين سو: رجز، بانگ تكبير بود



به ناگاه، داغ زمين تازه شد

به يكبار از اقتراحش فتاد



و عرش خدا نيز، در غم نشست

حسين از سرِ ذوالجناحش فتاد [1] .



نـمـونـه هـاي زيـادي مـي تـوان از شـعـر آزاد عـاشـورايـي ارايـه داد، ولي بـه خـاطـر مجال اندك اين بخش، به نقل يك نمونه از اين قالب شعري بسنده مي كند.

شـعـر آزاد، الزامـات خـاصّ به خود را دارد كه پرداختن به آنها تناسب چنداني با بحث ما نـدارد و بـايـد بـررسـي فـنـّي آن را بـه فـرصـت ديـگـر و مـقـام ديـگـر موكول كرد.

(خـطّ خون) عنوان يك شعر آزاد عاشورايي است كه علي موسوي گرمارودي در آفرينش آن از قدرت هاي بالاي هنري و توانايي هاي كلامي خود سود برده است:

درختان را دوست مي دارم

كه به احترام تو قيام كرده اند

و آب را

كه مَهر مادر توست

خون تو، شرف را سرخگون كرده است

شفق، آينه دار نجابتت

و فلق، محرابي

كه تو در آن نماز صبح شهادت گزارده اي

در فكر آن گودالم

كه خون تو را مكيده است

هيچ گودالي چنين رفيع، نديده بودم

در حضيض هم، مي توان عزيز بود

از گودال بپرس

شمشيري كه بر گلوي تو آمد

هر چيز و همه چيز را در كائنات

به دو پاره كرد:

هر چه در سوي تو، حسيني شد

و ديگر سو، يزيدي.

اينك ماييم و سنگ ها

ماييم و آب ها

درختان، كوهساران، جويباران، بيشه زاران

كه برخي يزيدي

و گرنه حسيني اند

خوني كه از گلوي تو تراويد

همه چيز و هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد!

در رنگ!

اينك هر چيز: يا سرخ است

يا حسيني نيست!

آه اي مرگ تو معيار!

مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت

و آن را بي قدر كرد

كه مردني چنان

غبطه بزرگ زندگاني شد

خونت

با خونبهاي حقيقت

در يك طراز اِستاد

و عزمتِ ضامن دوام جهان شد

كه جهان با دروغ مي پاشد ـ

و خون تو، امضاء (راستي) است.

تو را بايد در راستي ديد

و در گياه

هنگامي كه مي رويد

در آب

وقتي مي نوشاند

در سنگ

چون ايستادگي است.

در شمشير

آن زمان كه مي شكافد

و در شير

كه مي خروشد

در شفق كه گلگون است

در فلق كه خنده خون است

در خواستن

برخاستن

تو را بايد در شقايق ديد

در گل بوييد

تو را بايد از خورشيد خواست

در سحر جست

از شب شكوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشيد

در خوشه ها چيد

تو را بايد تنها در خدا ديد

هر كس، هرگاه دست خويش

از گريبان حفيقت بيرون آورد

خون تو از سر انگشتانش تراواست

ابديّت، آينه اي است:

پيش روي قامت رساي تو در عزم

آفتاب، لايق نيست

و گرنه مي گفتم

جرقّه نگاه توست.

تو تنهاتر از شجاعت

در گوشه روشن وجدان تاريخ

ايستاده اي

به پاسداري از حقيقت

و صداقت

شيرين ترين لبخند

بر لبان اراده توست

چنان تناوري و بلند

كه به هنگام تماشا

كلاه از سر كودك عقل مي افتد

بر تالابي از خون خويش

در گذرگه تاريخ ايستاده اي

با جامي از فرهنگ

و بشريّت رهگذار را مي آشاماني

هر كس را كه تشنه شهادت است ـ

نام تو، خواب را بر هم مي زند

آب را، توفان مي كُند

كلامت، قانون است

خرد در مصاف تو، جنون

تنها واژه تو، خون است خون

اي خدا گون!

مرگ در پنجه تو

زبون تر از مگسي ست

كه كودكان به شيطنت در مشت مي گيرند

و يزيد، بهانه اي

دستمال كثيفي

كه خلط ستم را در آن تف كردي

و در زباله تاريخ افكندي

يزيد، كلمه نبود

دروغ بود

زالويي درشت

كه اكسيژن هوا را مي مكيد

مخنَّثي كه تهمت مردي بود

بوزينه اي با گناه درشت:

(سرقت نام انسان)

و سلام بر تو

كه مظلومتريني

نه از آن جهت كه عطشانت شهيد كردند

بل از اين رو كه دشمنت اين است.

مرگ سرخت

تنها نه نام يزيد را شكست

و كلمه ستم را بي سيرت كرد

كه فوج كلام را نيز در هم مي شكند

هيچ كلام بشري نيست

كه در مصاف تو نشكند

اي شير شكن!

خون تو، بر كلمه فزون است

خون تو بر بستري از آن سوي كلام

فراسوي تاريخ

بيرون از راستاي زمان

مي گذرد

خون تو در متن خدا جاري است

يا ذبيح اللّه!

تو اسماعيل گزيده خدايي

و رؤ ياي به حقيقت پيوسته ابراهيم

كربلا، ميقات توست

محرّم، ميعاد عشق

و تو نخستين كس

كه ايّام حج را

به چهل روز كشاندي

وَ اتْمَمْناهُ بِعَشْرا

آه،

در حسرت فهم اين نكته خواهم سوخت

كه حجّ نيمه تمام را

در استلام حجر وانهادي

و در كربلا

با بوسه بر خنجر، تمام كردي

مرگ تو

مبداء تاريخ

آغاز رنگ سرخ

معيار زندگي است

اي قتيل!

بعد از تو

(خوبي) سرخ است

و گريه سوك

خنجر

و غمت توشه سفر

به ناكجا آباد

رود خونت

راهي

كه راست به خانه خدا مي رود...

تو از قبيله خوني

و ما از تبار جنون

خون تو در شن فرو شد

و از سنگ جوشيد

اي باغ بينش!

ستم، دشمني زيباتر از تو ندارد

و مظلوم، ياوري آشناتر از تو.

تو كلاس فشرده تاريخي

قيام تو، مصاف نيست

منظومه بزرگ هستي است،

پايان سخن

پايان من است

تو انتها نداري... [2] .


[1] آينه در كربلاست، به كوشش شيرينعلي گلمرادي، ص 149 تا 151.

[2] گريه اشك، ص 172 تا 184 (با تلخيص).