کد مطلب:177789 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:231

مشكلات موجود در آغاز دوره اول
1- جو رعب و وحشت: دوره اول كه در دوره امام سجادعليه السلام و امام باقر عليه السلام و بخشي از دوران امام صادق عليه السلام است، كار بادشواري فراوان آغاز مي شود. حادثه كربلا تكان سختي دراركان شيعه بلكه همه جاي دنياي اسلام وارد كرد. قتل وتعقيب، شكنجه و ظلم سابقه داشت اما كشتن پسران پيغمبرصلي الله عليه وآله وسلم و اسارت خانواده پيغمبر صلي الله عليه وآله وسلم و بردن اينها شهربه شهر و بر نيزه كردن سر پسر عزيز زهراعليهم السلام كه هنوز بودندكساني كه بوسه پيغمبرصلي الله عليه وآله وسلم بر آن لب و دهان را ديده بودندچيزي بود كه دنياي اسلام را مبهوت كرد. كسي باور نمي كرد كه كار به اينجا بكشد. ناگهان احساس شد كه سياست، سياست ديگري است.

سختگيري از آنچه تا حالا حدس زده مي شد بالاتر است.چيزهايي تصورنشدني انجام شد لذا يك رعب شديدي تمام دنياي اسلام را فرا گرفت، مگر كوفه را آنهم فقط به بركت توابين و بعد به بركت مختار و الا آن رعبي كه در مدينه وجاهاي ديگر بر اثر واقعه كربلا به وجود آمد حتي در مكه بااينكه عبدالله بن زبير هم بعد از چندي در آنجا قيام كرده بود، يك رعب بي سابقه در دنياي اسلام بود. در كوفه و عراق هم اگرچه حركت توابين در سال 65 و 64 (كه شهادت توابين ظاهراسال 65 است) يك هواي تازه اي در فضاي گرفته عراق به وجود آورد، اما شهادت همه آنها تا نفر آخر مجددا جو رعب واختناق را بيشتر كرد و بعد از اين كه دشمنان دستگاه اموي يعني مختار و معصب بن زبير به جان هم افتادند و عبدالله بن زبير از مكه، مختار طرفدار اهل بيت عليهم السلام را در كوفه نتوانست تحمل كند و مختار به دست مصعب كشته شد، باز اين رعب ووحشت بيشتر شد و اميدها كمتر و بالاخره وقتي عبدالملك برسر كار آمد، بعد از مدت كوتاهي تمام دنياي اسلامي زير نگين بني اميه قرار گرفت و با تمام قدرت 21 سال هم عبدالملك قدرتمندانه حكومت كرد. در اينجا لازم است مخصوصا به ماجراي «حره» اشاره كنيم.

در سال 64 كه سال حمله مسلم بن عقبه به مدينه است آن هم باز موجب شد بيشتر رعب و وحشت ايجاد شود واهل بيت عليهم السلام كاملا در غربت بيفتند. جريان اين حادثه به طورخلاصه اين است كه يزيد در سال 62 جواني از سرداران شام راكه بي تجربه بود بر مدينه گماشت و او براي اينكه شايد اهل مدينه را با يزيد مهربان بكند از يك عده از اهل مدينه دعوت كرد كه بروند با يزيد در شام ملاقات كنند، اينها بلند شدند ورفتند و با يزيد در شام ملاقات كردند، يزيد جايزه زيادي -پنجاه هزار درهم و يا صدهزار درهم- به آنها داد ولي اينها كه يااز صحابه و يا از اولاد صحابه بودند وقتي دستگاه يزيد راديدند بيشتر نسبت به او متغير و خشمگين شدند و به مدينه برگشتند و عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه ادعاي امارت كردو قيام كرد و مدينه را جدا از حكومت مركزي اعلام كرد، يزيدهم مسلم بن عقبه را فرستاد و آن چنان فاجعه اي در مدينه به بارآوردند كه در كتب تواريخ فصل گريه آور و ستمباري راتشكيل مي دهد. اين هم بيشتر موجب شد كه مردم احساس رعب و وحشت كنند.

2- انحطاط فكري: يك عامل ديگري كه در كنار اين رعب وجودداشت انحطاط فكري مردم در سرتاسر دنياي اسلام بود كه ازبي اعتنايي به تعليمات دين در دوران بيست ساله گذشته ناشي مي شد. از بس كه تعليم دين و ايمان و تفسير آيات و بيان حقايق از زمان پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم در دوران بيست سال بعد از سال چهل هجري به اين طرف محدود شده بود، مردم از لحاظ اعتقادات و مايه هاي ايماني به شدت پوچ و توخالي شده بودند. زندگي مردم آن دوران را وقتي انسان زير ذره بين مي گذارد و آن را در لابلاي تواريخ و روايات گوناگون موردملاحظه قرار مي دهد اين مطلب واضح مي شود. البته علماء وقراء و محدثين و مقدسين در جامعه بودند لكن عامه مردم دچار بي ايماني و ضعف و اختلال اعتقادي شديد شده بودند وكار به جائي رسيده بود كه حتي بعضي از ايادي دستگاه خلافت، نبوت را زير سؤال مي بردند. در كتاب ها آمده است كه خالدبن عبدالله كه يكي از دست نشاندگان بسيار پست بني اميه بود خلافت را از نبوت بالاتر مي دانست.

استدلالي هم كه مي كرد اين بود كه شما يك نفر را جانشين خودتان در ميان خانواده تان مي گذاريد. اين به شما نزديك تراست يا آن كسي كه به وسيله او پيامي براي كسي مي فرستيد؟خوب پيداست آن كسي كه در خانواده خودتان مي گذاريد وخليفه شما است نزديك تر به شما است. پس خليفه خدا(خليفه رسول الله هم نمي گفتند، خليفة الله) بالاتر از رسول الله است!

3- فساد اخلاقي: اخلاق مردم نيز به شدت خراب شده بود. نكته اي را من در خلال مطالعه كتاب اغاني ابوالفرج بازيافتم و آن اينكه در سال هاي حدود هشتاد و نود هجري تا پنجاه و شصت سال بعد از آن بزرگترين خواننده ها، نوازنده ها، عياش ها وعشرت طلب هاي دنيا يا از مدينه اند و يا از مكه، هر وقت خليفه در شام دلش تنگ مي شد و هوس غنا مي كرد و خواننده ونوازنده برجسته اي مي خواست كسي را از مدينه و يا مكه كه مركز خواننده ها و نوازنده هاي معروف و مغني ها و خنياگران برجسته بود براي او مي بردند. بدترين و هرزه سراترين شعرادر مكه و مدينه بودند. مهبط وحي الهي و زادگاه اسلام، مركزفحشا و فساد شده بود. خوب است ما اين حقايق تلخ را درباره مدينه و مكه بدانيم. متاسفانه در آثار رايج ما از زندگي ائمه عليهم السلام از چنين چيزها اثري نيست. در مكه شاعري بود به نام عمربن ابي ربيعه- يكي از شاعرهاي عريان گوي بي پرده هرزه و البته در اوج قدرت و هنر شعري.

وقتي او مرد، راوي مي گويد در مدينه عزاي عمومي شد و در كوچه هاي مدينه مردم مي گريستند، هر جا مي رفتي مجموعه هايي از جوانها نشسته بودند و تاسف مي خوردند، كنيزكي را ديدم كه دنبال كاري مي رود و همين طور اشك مي ريزد و گريه و زاري مي كند، تا رسيد به جمعي از جوانان، گفتند چرا اين قدر گريه مي كني؟ گفت به خاطر اين كه اين مرداز دست ما رفت، يكي گفت: غصه مخور شاعر ديگري در مكه هست به نام حارث بن خالد مخزومي او هم مانند عمر بن ابي ربيعه شعر مي گويد و يكي از شعرهاي او را خواند وقتي كنيزك اين شعر را شنيد اشك هاي خود را پاك كرد و گفت: خدا راشكر كه حرمش را خالي نگذاشت. اين وضع اخلاقي مردم مدينه است. داستان هاي زيادي را مي بينيد از شب نشيني هاي مردم مكه و مدينه و نه فقط در بين افراد طبقه پست و پايين، بين همه جور مردم. آدم گداي گرسنه بدبختي مثل اشعب طماع معروف كه شاعر و دلقك بود و مردم معمولي كوچه و بازار تاآقازاده هاي قريش و حتي بني هاشم - كه من مايل نيستم ازآنها اسم بياورم - با او بودند.

روزي عايشه بنت طلحه در حال طواف بود، حارث بن خالد به او تعلق خاطري داشت، وقت اذان شد، آن خانم پيغام داد كه بگو اذان نگويند تا من طوافم تمام شود، او دستور داداذان عصر را نگويند، به او ايراد كردند كه تو براي خاطر يك نفركه دارد طواف مي كند مي گوئي نماز مردم را تاخير بيندازندگفت به خدا اگر تا فردا صبح هم طوافش طول مي كشيدمي گفتم اذان نگويند!!.

4- فساد سياسي: فساد سياسي كه اين هم يك عامل ديگر بود، اغلب شخصيت هاي بزرگ، سر در آخور تمنيات مادي كه به وسيله رجال حكومت برآورده مي شد داشتند. شخصيت بزرگي مثل «محمدبن شهاب زهري» كه خودش قبلا شاگردامام سجاد عليه السلام هم بود به آن چنان وضعي مي افتد كه آن نامه معروف امام سجاد عليه السلام به وي صادر مي شود كه در حقيقت نامه اي است براي تاريخ و نشان دهنده اين است كه او به وابستگي هايي دچار بوده است و امثال محمدبن شهاب زيادبودند. مطلبي را مرحوم مجلسي رضوان الله تعالي عليه نقل مي كند كه امام سجاد عليه السلام فرمودند: (ما نمي دانيم با مردم چگونه رفتار كنيم اگر آن چه را از رسول خداصلي الله عليه وآله وسلم شنيده ايم بازگوكنيم مي خندند و اگر ساكت باشيم وظيفه را انجام نداده ايم). [1] بعد ماجرائي را ذكر مي كند كه حضرت حديثي را نقل كردندبراي جمعي، كسي در بين آن جمع بود استهزاء كرد و قبول نكرد.

اين وضع دوران امام سجاد عليه السلام است در آن وقتي كه ايشان مي خواهد كار عظيم خود را شروع كند و اين همان دوران است كه امام صادق عليه السلام بعدها فرمودند: بعد از ماجراي عاشورا فقط سه نفر ماندند و سه نفر را اسم مي آورد كه: ابوخالدالكابلي، يحيي بن ام طويل و جبيربن مطعم اند. [2] .

در بحار رواياتي هم هست كه چهار نفر را ذكر مي كند و دربعضي از روايات پنج نفر را، اينها با هم قابل جمعند.

حالا امام سجاد عليه السلام بايد چه كار كند؟


[1] بحار، ج 46، ص 142 و 143.

[2] بحار، جلد 46، 144.