کد مطلب:188781 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:82

ريشه هاي عداوت
آنچه در زندگي امام باقر (ع) و نيز ساير ائمه شايان توجه مي باشد، اين است كه چه ويژگي هايي در شخصيت و منش آنان وجود داشته، كه معمولا حكومت هاي جور متعرض ايشان مي شده اند؛ زيرا اگر ائمه اهل دخالت در مسايل سياسي و اجتماعي نبودند و به استناد لزوم تقيه، از امر به معروف و نهي از منكر و نشر معارف ديني دوري مي گزيدند، بي شك زمينه اي براي مخالفت و كينه ي حاكمان جور عليه ايشان پديد نمي آمد.

بنابراين، بايد ريشه هاي اين رويارويي را در شخصيت ممتاز و محوريت اجتماعي و بينش هاي سياسي آنان جست؛ زيرا اين عوامل، هنگامي كه دست به دست يكديگر دهند، موجب احساس خطر حاكمان مي شود. شخصيت ممتاز علمي و اجتماعي، تا زماني كه فاقد بينش خاص سياسي باشد و نسبت به حكومت جور نقدي نداشته باشد، مورد تعرض واقع نمي شود، و در صورتي كه شخص منتقد سياسي باشد ولي در جامعه كسي به آراي وي اهميت ندهد، يا حكومت او را به خود وا مي نهد و يا به راحتي وي را سر به نيست مي كند، ولي تاريخ مي نمايد كه خلفا با ائمه ي معصومين هيچ يك از اين دو شيوه را نپيموده اند، نه ايشان را به حال خود واگذاشته اند و نه توانسته اند به راحتي ايشان را از ميان بردارند، بلكه هماره مترصد از ميان بردن آنان بوده اند و براي عملي ساختن انديشه ي خود مدت ها به



[ صفحه 193]



تدبير و حيله و نقشه كشي مي پرداخته اند!

به هر حال، گواه آنچه آورديم خطبه اي است كه امام باقر (ع) در مكه براي مسلمانان ايراد كرده است.

امام صادق (ع) مي فرمايد:

در يكي از سال ها كه هشام بن عبدالملك براي انجام مراسم حج به مكه آمده بود، امام باقر (ع) نيز در مكه حضور داشت.

در آن سفر امام باقر (ع) براي مردم سخنراني كرد و از جمله سخنان آن حضرت چنين بود:

سپاس مخصوص خداوندي است كه محمد (ص) را به پيامبري مبعوث كرد و ما - خاندان نبوت - را به وسيله ي او كرامت بخشيد. ما برگزيدگان خدا بر خلق اوييم و انتخاب شده از ميان بندگان وي هستيم و ما خلفاي الهي مي باشيم. پس آن كس كه از ما پيروي كند، سعادتمند است و كسي كه ما را دشمن بدارد و با ما مخالفت كند، شقي و نگونبخت خواهد بود.

اين سخنان به هشام گزارش شد و زمينه ي خشم شديد او را فراهم آورد، اما در چنان شرايطي صلاح نديد كه متعرض امام باقر (ع) شود. زماني كه به دمشق بازگشت و ما هم به مدينه بازگشتيم، به وسيله ي نامه از كارگزار خويش در مدينه خواست تا من و پدرم (محمد بن علي عليه السلام) را به دمشق بفرستد.

زماني كه وارد دمشق شديم هشام تا سه روز اجازه نمي داد كه نزد او برويم. تا اين كه سرانجام، روز چهارم به ما اجازه ي ورود داد. وقتي كه ما در آستانه ي ورود قرار داشتيم، هشام - كه نفرين خدا بر او باد - به اطرافيانش دستور داده بود تا پس از او، هر يك به امام باقر (ع) ناسزا بگويند و وي را سرزنش كنند!

امام باقر (ع) وارد محفل هشام شد، و بدون اين كه توجه خاصي به هشام داشته باشد و احترام ويژه اي براي او قايل شود، در جمله اي عام كه شامل همه ي اهل مجلس مي شد گفت: السلام عليكم، سپس بدون اجازه خواست از هشام، در مكان مناسب بر زمين نشست.

هشام به شدت خشمگين مي نمود؛ زيرا اولا به شخص او سلام ويژه اي كه به خلفا داده مي شد، داده نشد، و ثانيا امام باقر (ع) براي نشستن از او اجازه نخواست!



[ صفحه 194]



هشام گفت: اي محمد بن علي! همواره يك نفر از شما خاندان، وحدت مسلمانان را شكسته و مي شكند و مردم را به سوي خود فرا مي خواند و از روي سفاهت و جهل، گمان دارد كه امام است.

هشام شروع به سرزنش كرد و چون او ساكت شد، يكايك مجلسيان او، سخنان توهين آميز و نيش آلود او را پي گرفتند. چون سخنانشان پايان يافت، امام باقر از مكاني كه نشسته بود برخاست و ايستاده چنين سخن گفت: اي مردم به كدامين سو مي رويد! و شما را به كجا مي برند! خداوند نسل پيشين شما را به وسيله ي ما خاندان هدايت كرد و نسل هاي آينده ي شما نيز بايد به وسيله ي ما راه يابند. اگر شما پادشاهي زودگذر دنيا را داريد، ما در آينده فرمانروايي خواهيم داشت. پس از فرمانروايي ما، هيچ حاكميتي و پادشاهي نيست؛ زيرا ما اهل فرجاميم و خداوند فرموده است: «والعاقبة للمتقين».

سخن كه بدين جا انجاميد، هشام دستور داد تا پدرم امام باقر را به زندان ببرند و محبوس سازند. اما امام در زندان ساكت نبود و زندانيان را مورد انذار و بيدار باش قرار داده، مطالب بايسته را با ايشان در ميان مي گذاشت، به گونه اي كه همگان به او دلبسته شدند.

زندانبان از اين جريان بر آشفت و وقايع را به هشام گزارش كرد.

هشام دستور داد تا امام را از زندان رها سازند و نزد او بفرستند.

امام صادق (ع) مي فرمايد: در اين ماجرا من همراه پدرم وارد دربار هشام شديم، او بر تخت نشسته بود و درباريان و ارتشيانش با سلاح ايستاده بودند.

تابلو هدف را در برابر جمع نصب كرده و بزرگان قوم مشغول هدف گيري و تيراندازي بودند.

با ورود ما به آن جمع - در حالي كه پدرم جلوتر حركت مي كرد و من پشت سر وي بودم - نگاه هشام به پدرم افتاد و گفت: اي محمد! تو هم با بزرگان قوم من وارد مسابقه شو و تيراندازي كن.

امام باقر فرمود: من ديگر سنم از اين كارها گذشته است، اگر صلاح بداني من معاف باشم.

هشام گفت: به حق كسي كه ما را با دينش عزت بخشيد و محمد (ص) را مبعوث



[ صفحه 195]



كرد تو را معاف نخواهم داشت. سپس به يكي از بزرگان بني اميه اشاره كرد تا كمانش را به پدرم بدهد.

پدرم كمان را گرفت. تيري در چله ي كمان نهاد و نشانه گرفت و رها كرد، تير در نقطه ي وسط هدف نشست، پدرم تير دوم را نشانه گرفت، تير دوم در وسط تير اول فرود آمد و همين طور تا نه تير...!

هشام بشدت مضطرب شده بود و قرار نداشت و نمي توانست خويشتنداري كند. تا اين كه گفت: اي ابوجعفر! تو مي گفتي كه سنت از اين كارها گذشته! در حالي كه تو قهرمان تيراندازان عرب و عجم هستي.

اين سخن را گفت، ولي به سرعت از گفته ي خويش پشيمان شد.

هشام سعي داشت كه خود را به عواقب ريختن خون پدرم گرفتار نسازد؛ (زيرا دريافته بود كه كشتن اهل بيت بهاي سنگيني براي حكومت ها داشته است).

هشام به زمين خيره شده بود در حالي كه من و پدرم در مقابلش ايستاده بوديم. ايستادن ما به طول انجاميد و پدرم خشمگين شد، هشام از نگاه هاي غضب آلود پدرم به آسمان، شدت خشم او را دريافت و گفت: اي محمد! نزديكتر بيا...

پدرم به طرف تخت او رفت، من هم همراه پدرم بودم.

هشام از جاي برخاست و با پدرم معانقه كرد و او را در سمت راست خود جا داد. سپس با من معانقه كرد و من هم سمت راست پدرم نشستم.

هشام با تمام توجه مشغول گفتگو با پدرم شد و گفت: اي محمد! قريش هماره بر عرب و عجم پيشوايي خواهد داشت، تا زماني كه چون تويي در ميان قريش باشد.

براستي چه نيك تير مي اندازي.

چه مدت تمرين كرده اي تا چنين مهارتي به دست آورده اي؟

پدرم گفت: مي داني كه مردم مدينه در كار تيراندازي دستي دارند. من هم در دوره ي جواني گاهي تيراندازي داشته ام، اما مدت ها است كه ترك كرده ام. و از آن پس، اين نخستين بار بود كه در حضور تو تير انداختم.

هشام گفت: هرگز مانند كار تو را از كسي نديده بودم و گمان نمي كنم روي زمين كسي بتواند اين گونه تيراندازي كند. آيا جعفر هم مي تواند همين گونه هدف بگيرد؟

امام باقر (ع) فرمود: ما كمال ها و حقايق دين را به ارث مي بريم، همان دين كاملي



[ صفحه 196]



كه خداوند درباره ي آن فرموده است:

«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا» [1] .

امروز دينتان را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان دين برايتان رضا دادم. و زمين هيچگاه خالي از انسان كامل نخواهد بود.

هشام با شنيدن اين سخنان، چهره اش سرخ و حالش دگرگون شد و سؤال ها و اشكال هاي متعددي را مطرح كرد و امام هم به هر يك پاسخ داد...

اين جريان ظاهرا خاتمه يافت و امام باقر (ع) همراه با فرزندش جعفر بن محمد عازم بازگشت به مدينه شدند، اما كينه و عدوات هشام تازه شعله ور شده بود! از اين رو، مأموراني را پيش از امام به روستاها و منازل ميان راه فرستاد و به مردم دستور داد تا از فروختن خوراكي به امام باقر و همراهيان او خودداري كنند و به ايشان جا و پناه ندهند [2] .


[1] مائده / 3.

[2] اصول كافي 2 / 376؛ مناقب 4 / 189؛ بحار 46 / 264؛ نورالابصار 64-60؛ الانوار البهية 119؛ اثبات الهداة 5 / 272 و 311 به نقل از امان الاخطار ابن طاووس و دلائل الامامة محمد بن جرير بن رستم طبري.