کد مطلب:211324 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:76

امام صادق و هيبت او
مردان بزرگ داراي يك هيبت و سطوتي هستند كه اكثر زيردستان و معاشران او مرعوب آن جاذبه او مي گردند - برخي از فرماندهان يا زعما و زمامداران يا پيشوايان و مشعلداران داراي يك هيبت و بزرگي در قيافه و قامت و يك نگاه و جذابيت در چشم هستند كه سربازان - مأموران - پيروان - كاركنان و كارگران مرعوب و مجذوب او مي شوند فرمانفرمايان با هيبت در كار خود بيشتر موفق گرديده اند - و زمامداران با سطوت در اداره كار خود بهتر توفيق يافته اند - اين سجيه نفساني فطري و جبلي است با كسب و تحصيل به دست نمي آيد برخي از آغاز كودكي داراي وقار و سكينت و هيبت و سطوت مي باشند و بعضي بلكه بسياري مرهون و سست اراده و بي جاذبه مي باشند - اين هيبت و وقار به لباس نيست عاريه و عارضي هم نمي تواند باشد بلكه ذاتي و فطري و موهبتي و خدادادي است - كه با لباس علم و عمل و تقوي شدت و قوت مي يابد - لذا گفته اند هر كس عزتي بخواهد بدون داشتن عشيره و هيبتي بدون يافتن سلطه بايد از ذلت معصيت بيرون آيد و به عزت اطاعت و بندگي درآيد - چه هر كس از خدا بترسد همه از او مي ترسند و هر كس از خدا نترسد او از همه خواهد ترسيد و اين هيبت را هيبت ذاتي گويند كه هيچ وقت زوال نيابد.

برخي از سلاطين و امرا و بزرگان داراي هيبت عاريتي مي باشند مانند هيبت خلفا - سلاطين - امراء سرلشكران و فرماندهان و غيره كه در محيط كار و شغل خود در مقام و منصب داراي آن هيبت هستند از آن محيط كه خارج شدند هيبتي و سطوتي ندارند ولي آنها كه



[ صفحه 131]



هيبت ذاتي و معنوي دارند هميشه در سلطه بر دلها و رعب بر دلها احاطه مي نمايند زيرا خداوند دلها را مرغوب آنها مي سازد.

براي مثال مي توان دو نفر معاصر امام را نامبرد كه اولي هيبت و سطوت عارضي و عاريتي داشت و دومي هيبت و سطوت طبيعي و ذاتي و الهي و آن منصور خليفه عباسي بود كه با همه سطوت و هيبت در پيشگاه امام صادق عليه السلام و در ديدن و تلاقي و رؤيت او مرعوب مي شد و آن قدرت و قوت قلب خود را از دست مي داد.

چنانچه در فصل خود خواهيم نوشت چندين بار تصميم بر قتل امام گرفت و سخت بر ملازمين خود خشمناك گرديد و سوگند ياد كرد كه اگر جعفر بن محمد آمد او را خواهم كشت ولي چون شبانه جعفر بن محمد را مي آوردند يكباره خود را مي باخت و آن سطوت و هيبت مبدل به جبن و ترس مي شد و نه تنها شمشير خود را غلاف مي كرد استقبال مي نمود و احترام و توقير و تعظيم مي كرد و آن حضرت را به خانه با عرض معذرت برمي گردانيد و چندين بار اين عمل تكرار شد كه درباريان گمان مي كردند منصور ديوانه شده چون پرسيدند گفت تا چشمم بر جعفر بن محمد مي افتاد لرزه بر اندامم عارض مي شد و ديگر قدرت از دستم مي رفت و در روايتي كه هر دفعه چنين تصميمي گرفتم گويا پيغمبر خدا را با شمشير برهنه مي ديدم كه به سوي من مي آيد و يكبار گفت اژدهائي را ديدم به من حمله مي كند و در هر حال در تصرف ولايت و خلاقيت نفس او مرعوب و بيمناك مي شد.

مفضل بن عمر مي گويد منصور همت بر قتل امام صادق عليه السلام گماشت ولي وقتي فرستاد او را آوردند تا نگاهش به او افتاد هيبت امام و مقام ولايت او را چنان بر خود لرزانيد كه از خيال خود منصرف شد.

هشام بن حكم قبل از عقيده به امامت او مي گويد هر وقت او را در صحرا مي ديدم و مي خواستم سخني بگويم صمت و سكوت بر من مستولي مي شد ديگر قادر به سخن گفتن نبودم و مي فهميدم هيبتي كه مرا گرفته هيبت آسماني است كه انبياء و اوصياء او داشتند. [1] .

ابن ابي العوجاء زنديق معروف مي گويد هيبت امام سخت مرا تحت تأثير برد و جلالت و عظمت او نشانه لسان صادق او بود - معذلك اين زنديق با تسليم به منطق مستدل امام ايمان نياورد.



[ صفحه 132]



قال ابن ابي العوجا اجلال لك و مهابة ما ينطق لساني بين يديك فاني شاهدت العلماء و ناظرت المتكلمين فما تداخلني هيبة قط مثلما تداخلني من هيبتك. [2] .

و شگفت آور اين است كه با چنين هيبت و جلالت و سطوت در ميان شاگردان خود چون يك فردي مي نشست و درس مي گفت و با آنها سر يك سفره غذا مي خورد ولي در برابر متكبرين با هيبت و سطوت تجلي مي كرد.

هيبت امام ششم و سطوت و صلابت و وقار و سكينت او از رفتارش هويدا بود.



مي آمد و از نگاه او جان مي ريخت

مي رفت و ز لطف رويش ايمان مي ريخت



از هر سخنش قيامتي برمي خواست

وز هر قلمش علم و فضيلت مي ريخت



آن هيبت و وقار همه را مرعوب مي كرد و در عين حال شيفته گان علم و دانش را مجذوب مي نمود هر كس يكبار امام صادق عليه السلام را با آن جمال زيبا و كمال قيافه جذاب مي ديد فريفته مي شد هر كس سخن شيرين و دلپسند او را مي شنيد سر تا پا گوش مي شد و دل نمي كند كه از محضرش دور شود - اين جذبه آسماني اين نيروي مغناطيس كه در حركات و وجنات و سكنات امام بود بالاخص كه با لبخندي شيرين و دلچسب لب به سخن مي گشود همه را مجذوب خود مي كرد و به همين جهت بود كه توانست چندين هزار مردم مختلف را جلب و جذب كند و عقيده خود را با آنها در ميان نهد و به وسيله همين افراد نشر و توسعه نمايد.


[1] مناقب ابن شهرآشوب - ج 2 رجال كشي ص 166.

[2] كتاب التوحيد باب اثبات حدوث العالم.