کد مطلب:211408 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:73

خواب امام رضا
فرمود اي پسر ذبيان ديشب در خواب ديدم نردباني از براي من نصب كرده اند كه صد پله داشت و من از تمام پله هاي آن بالا رفتم تا به آخر آن رسيدم سهل مي گويد گفتم اي مولاي من اهنتك بطول العمر يعني تو را به طول عمر تهنيت مي گويم شايد عمر شما به صد سال برسد فرمود هر چه خدا بخواهد مي شود اما چون بالاي آن رسيدم قبه اي سبز ديدم كه از غايت صفا بيرونش مانند درونش روشن بود و ديدم جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در آن قبه نشسته و طرف راست و چپش دو جوان خوبروئي نشسته اند و مردي با كمال زيبائي پيش روي او بود و قصيده مي خواند كه اولش اين است.



لام عمرو باللوي مربع

طامته اعلامها بلقع



چون چشم جدم رسول خدا بر من افتاد فرمود مرحبا به تو اي علي بن موسي الرضا سلام كن بر پدرت علي من سلام كردم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود بر سيدان شباب اهل الجنة هم سلام كن به آنها نيز سلام كردم آنگاه فرمود بر شاعر ما سلام كن اين سيد اسماعيل حميري مادح ما در دنيا بود سلام كردم و نشستم و سپس رو به او كرد فرمود بخوان قصيده ات را سيد حميري شروع به خواندن قصيده كرد - و رسول خدا گريست و چون به اين رسيد



و راية يقدمها حيدر

و وجهه كالشمس اذ تطلع



رسول خدا و فاطمه زهرا (س) هر دو به گريه افتادند و همه آنان كه در خدمت او بودند بگريستند و چون اين بيت را خواند



قالوا له لو شئت اعلمتنا

الي من الغابة و المفزع



پيغمبر خدا دو دست خود را بلند كرد گفت بار پروردگارا تو شاهدي بر من و اين مردم كه من ابلاغ ولايت او را كردم و گفتم غايت و مفزع علي بن ابيطالب عليه السلام است و اشاره به جدم



[ صفحه 253]



علي بن ابيطالب عليه السلام نمود كه مقابل او نشسته بود.

آنگاه امام رضا عليه السلام فرمود چون سيد اسماعيل حميري از خواندن قصيده فارغ گرديد رسول خدا به جانب من التفات كرد فرمود اين قصيده را حفظ كن و شيعيان ما را به حفظ اين قصيده توصيه كن و خبر ده مرا هر كه حفظ كند اين قصيده را و مداومت بر خواندن آن نمايد من ضامن مي شوم براي او بهشت را و سيد آنقدر مكرر خواند كه من حفظ كردم.