کد مطلب:224149 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:124

فضل مخالف اين سياست بود
خبر فرمان حركت به گوش ذوالرياستين رسيد سخت نگران شد زيرا از منظور دور مي ماند و خطر جاني هم براي او داشت و ضمنا مي ترسيد اخبار انقلاب عراق و حجاز به گوش مأمون برسد و لذا خود را بشتاب نزد مأمون رسانيد عرض كرد تصميم براي رفتن عراق گرفته ايد؟

مأمون گفت آري -؟ فضل گفت اين كار صلاح و مصلحت نيست؟ مأمون گفت چرا؟

فضل گفت - ديروز بود برادرت امين را كشتي و خلافت را از او گرفتي و برادرانت با تو به دشمني برخاسته اند و مردم عراق و بني عباس از اين كه ولايتعهد را با ابوالحسن تفويض كردي و خلافت را از خاندان پدرت خارج ساختي سخت ناراضي و علما و فقها و آل عباس از تو بيزار و متنفر شده اند - پس بهتر است كه در خراسان بماني تا دل ها آرامش گيرد و مدتي از قتل امين بگذرد آن گاه به عراق خواستي بروي!!!

فضل اينجا به فكر نجات برخي از رفقاي خود افتاد گفت اي امير اگر بخواهي از مشايخي كه با پدرت رشيد خدمت كرده اند مشورت كني تا در اين باب هر چه نظر دارند بدان رفتار نمائي.

مأمون گفت آن مشايخ كيانند.

فضل جواب داد مانند علي بن ابي عمران - ابي مونس - جلودي اين ها كساني بودند كه با



[ صفحه 89]



بيعت ولايتعهد حاضر نشدند و به همين جهت مأمون آن ها را به زندان فرستاد [1] .

مأمون گفت بسيار خوب - اين بگفت فضل را مرخص كرد.

فرداي آن روز مجلسي آراست حضرت رضا (ع) بودند - امام از مأمون پرسيد چه تصميمي اتخاذ كردي؟!


[1] طبري ص 150 ص.