کد مطلب:224160 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:106

كشف يك سر تاريخي
براي اثبات طرح تدليس آميز مامون به مطالبي در اخبار بر مي خوريم كه اين حقيقت را روشن تر مي سازد.

دنباله مذاكرات با عبدالله بن سهل نوبختي مامون به او مي گويد من وقتي امر كردم كه علي بن موسي قبول خلافت كند او ترسيد و پنهان شد و گمان كرد راستي من او را بر خود مقدم مي دارم درحالي كه من مي خواستم آن ها را به مردم عوام بشناسانم و لغزش هاي سياسي آن ها را اثبات كنم ولي مثل اينكه ابوالحسن مي دانست اين كار نشدني است و ابا و امتناع مي كرد و بعد هم كه من اصرار كردم خودم ترديد يافتم - فضل بن سهل جريان نقشه و انديشه مرا نمي دانست از باطن امر هم آگاه نبود كه اين يك حيله سياسي است و لذا مامون شخصا وقت بيعت را معين كرد و گفت اين وقت را در طالع سرطان كه مشتري در آن باشد معين كنيد؟

عمال از اين نكته و تعيين وقت اطلاعي و توجهي نداشتند ولي مأمون كه خود به علم نجوم آگاه بوده به گفته ابن قفطي نامه خصوصي براي ذوالرياستين نوشت و به يكي از خواص خدمه خود داد گفت ببر و جواب او را بگير كه امر مهمي است وقتي كه براي بيعت معين كردي وقتي



[ صفحه 105]



است كه كار در آن به پايان نمي رسد نقص در آن وارد مي شود زيرا اگر در برج سرطان كه منقلب است مشتري در خانه چهارم او قرار گرفت اگر چه خانه شرف است ولي نحس است ذوالرياستين غفلت كرد يا درك مطلب نكرد و بعد متنبه شده و براي رفع اتهام مأمون نيز ساكت شد [1] .

مأمون خودش دستور داده بود كه اين وقت را تعيين كنند و ذوالرياستين هم معين كرد و بيعت گرفته و عهدنامه نوشتند و بعد از شهادت امام خودش نوشت كه وقت بيعت نحس بود ولي كتمان سر نمود و دستور داد از توجه همه پنهان دارند.

عوفي مي نويسد [2] حسن بن سهل كه در خراسان استقرار يافت خواست كار امارت را نظامي دهد ولي چون اهل قلم بود كار امارت از او ساخته نبود و لذا بزرگترين خطاي سياسي او اين بود كه لشكر بسيار منظمي داشت گفت ما به اين مردان احتياج نداريم برخي از ديوان او خارج كنيد - و گروهي را از دستگاه دولتي خارج كرد.

(اصل اين فكر درست بود ولي زمان و مكان و موقعيت و شرايط موجود بايد كاملا رعايت شود چنانچه درعصر ما هم هر چند روزي كه دولتي سر كار مي آيد اين فكر را مي كند ولي احيانا به جاي اصلاح افساد مي شود زيرا افراد درست و ناراضي كنار مي كشند و اشخاص نادرست و بد انديش جاي آن ها را مي گيرند و نظام امور مختل مي گردد) [3] .

حسن بن سهل دستور داد گروهي را از نظر عدم احتياج از آن دستگاه خارج كنند در آن موقع خورده حساب ها شروع شد و كارگردانان دولت هر كه را خواستند نگاه داشته و هر كه را نخواستند اخراج نمودند در حالي كه مأمون به اين جريان راضي نبود.

نام جمعي از ديوان حك شد و حقوق آن ها قطع گرديد و آتش انقلاب و اختلاف در دل ها خانه كرد از جمه كسان ناراضي كه داراي شخصيت و ارزش اجتماعي و صاحب فضيلت بود ابوالسرايا غلام هرثمه است اين قهرمان بزرگ و سردار نامي جنگ از بغداد به كوفه رفت و با يكي از سادات طالبيه كه او ا طباطبا مي خواندند بيعت كرد و او را برانگيخت تا عليه حسن بن سهل و مأمون قيام نمايد.



[ صفحه 106]



گماشته گان حسن بن سهل ابوالسرايا را از كوفه بيرون كردند - ابوالسرايا خطبه به نام سيد خواند و بيرون لشكري آراست و چون به جنگجوئي شهرت داشت اطراف او را گرفتند حسن بن سهل چندين بار قشون فرستاد با او به جنگ برخاست ابوالسرايا همه را شكست داد و كار او بالا گرفت حسن بن سهل از هرثمه مدد خواست و ابوالسرايا را منهزم نمودند - اهل بغداد كه مانند ابوالسرايا بسيار در ميان آن ها بود و از بي كفايتي حسن بن سهل نيز در رنج بودند بر حسن خروج كردند و انقلابي در بغداد شدت يافت هرثمه خواست بغداد برود آتش انقلاب را خاموش كند حسن بن سهل از او هم بدگمان بود و لذا فرمان امارت شام داد هرثمه قبول نكرد گفت مي روم در مرو خليفه را مي بينم و جريان كار را گذارش مي دهم اگر او فرماني دهد قبول كنم - هرثمه به طرف خراسان حركت كرد و حسن به برادرش فضل نامه اي نوشت كه مبادا براي كار من نزد خليفه سعايت كند.

نامه وزير بغداد قبل از هرثمه به مرو رسيد و فضل او را طوري ديگر وانمود ساخت و به مأمون چنين گفت كه خروج ابوالسرايا به فرمان هرثمه بود - مأمون گفت فرمان استانداري شام را براي او بنويسند اما فضل به عنوان اين كه تمرد كرده بدون اطلاع مأمون هرثمه را به زندان انداخت و دستور داد همان جا آن قدر با مشت زدند كه شبانه در گذشت - اين سيره در جريان تاريخ دولت ها بسيار مكرر شده است.

عوفي مي نويسد چون حسن بن سهل در بغداد متمكن شد و متكي به برادرش فضل بود با اهل بغداد بد رفتاري كرد و اهانت ها نمود مردم بغداد سخت بدبين شدند و از ظلم او به تنگ آمدند و از هر گوشه سادات خروج كردند و لشگري آراستند و حسن بن سهل را از بغداد بيرون كردند از ترس فضل بن سهل هيچ كس جرئت نداشت جريان وقايع را به مأمون گزارش دهد زيرا در آن عصر هم اطرافيان مانع مي شدند كه حقايق امور به سمع پادشاه يا مسئول امر برسد مي گفتند خاطر مبارك آسوده باشد.

فضل چون ديد نزديك است آتش انقلاب بلند شود كه همه را بسوزاند به گفته عوفي او به مأمون پيشنهاد كرد كه يك كس از سدات طالبيه را كه به زهد و ورع در عالم مستثني باشد نيابت خود دهد و او را در بغداد وليعهد خود نمايد تا اين فتنه ها خاموش گردد.

مأمون بر آن شد كه امام علي بن موسي الرضا را از بغداد بخواهد «اين جا عوفي اشتباه كرد زيرا تحقيقا امام رضا (ع) در بغداد نبودند و آن جا هم نرفتند» گويا نظر فضل اين بود كه



[ صفحه 107]



سيد طباطبائي را با يكي از آن ها كه داعيه سلطنت دارد خلافت بدهد و آن ها بغداد بوده اند.

مأمون امام رضا را از مدينه دعوت كرد و خلافت و ولايتعهدي پيشنهاد نمود.

در همين اثنا مردم بغداد با ابراهيم بن مهدي پسر عموي مأمون بيعت كردند و او نيز حسن بن سهل را از بغداد بيرون راند و بر اوضاع مسلط شد.

تمام اين جريان را رجال دولت و ملت لشكري و كشوري براي مأمون مي نويسند ولي چنان فضل سدي اطراف مأمون كشيده بود كه هيچ خبري بدون اطلاع او به مأمون نمي رسيد و تمام نامه ها را به فضل مي دادند و او هم مخالفين را سركوبي مي كرد و براي استقرار مقام خود اوضاع را تاريك نگاه مي داشت قريب چهار سال بر اين رويه گذشت تا يك روز مأمون طرفي از پريشاني و تشويش اهل بغداد با امام گفت:


[1] تاريخ الحكماء ابن قفطي ص 149 و فرج المهموم سيد بن طاوس ص 142 و اعلام الوراي طبرسي ص 194.

[2] جوامع الحكايات و لوامع الروايات نورالدين محمد عوفي نجار حنفي در قرن 7 ص 240.

[3] منظور عبارت زمان پهلوي است.