کد مطلب:224172 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:83

روز غسل و تجهيز
من بي تاب شدم - صبح مامون تعزيه و مجلس ترحيم گرفت و نشست مردم به ديدن او آمدند تا پس از ساعتي كه همه حاضر شدند به خانه آن حضرت رفت و گفت اسباب غسل و كفن حاضر كنيد تا او را غسل دهم من فوري نزديك مامون رفتم گفتم ابوالحسن به من چنين پيغامي داده است مامون چون آن سخن را شنيد ترسيد و بر خود لرزيد و كار غسل را به من وا گذاشت و خود بيرون رفت پس از ساعتي خيمه سفيدي گوشه خانه سر



[ صفحه 124]



پا شد من با جماعتي ديگر بيرون خيمه ايستاديم آواز تسبيح و تكبير و تهليل مي شنيديم و صداي ريختن آب و حركت ظروف به گوش ما مي رسيد و بوي خوش و مطبوع از پس پرده به مشام ما مي خورد كه هرگز استشمام نكرده بوديم - ناگاه ديديم مأمون از بام خانه مشرف شده و همان طور كه حضرت بيان فرموده بود مأمون گفت من هم طبق همان دستور جواب او را دادم در اين اثنا به كلي خيمه برچيده شده و جنازه آقا را در كفن پيچيده و طاهر و مطهر و خوشبو بر روي تابوت گذاشته اند نعش آن حضرت را بيرون آورديم مأمون و همه حاضرين آمدند بر آن حضرت نماز خواندند - و به طرف قبه هارون حركت كرديم. «بدون ترديد اين همان قبر ساخته ي اسكندر است».