کد مطلب:224174 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:102

كتمان سر
مأمون كه به خانه رفت و مرا طلبيد گفت تو را به خدا سوگند آن چه غير از اين كارها كه ديدم اگر ابوالحسن به تو خبري ديگر داده بگو - گفتم همه اين اعمال را به من خبر داده و خبر انار و انگور را هم قبلا به من فرمود.



[ صفحه 125]



مأمون اين سخن بشنيد و رنگش متغير شد - سرخ و زرد و سياه و سفيد مي شد و ناگاه صيحه اي زد و غش كرد روي زمين افتاد و در حال بيهوشي مي گفت «واي بر مأمون از خدا - واي بر مأمون از رسول خدا - واي بر مأمون از علي مرتضي واي بر مأمون از فاطمه زهرا واي بر مأمون از حسن مجتبي واي بر مأمون از حسين شهيد كربلا واي بر مأمون از حضرت زين العابدين واي بر مأمون از امام محمد باقر واي بر مأمون از امام جعفر صادق واي بر مأمون از امام موسي كاظم واي بر مأمون از امام به حق علي بن موسي الرضا - به خدا قسم اين است زيان كاري هاي هويدا در حال بيهوشي مكرر اين سخنان مي گفت و گريه مي كرد و فرياد مي زد من از مشاهده احوال او ترسيدم و گوشه خانه خزيدم - چون به هوش آمد صدا كرد رفتم نزد مأمون گفت به خدا سوگند كه تو و جميع اهل آسمان و زمين نزد من از آن حضرت عزيزتر نيستند اگر بشنوم كه يك كلمه اي از اين سخنان را جائي ذكر كرده اي تو را به قتل مي رسانم من هم گفتم اگر كلمه اي از اين مطالب جائي نقل كردم خونم بر شما حلال عهد و پيمان را از من گرفت و سوگندهاي عظيم به من داد كه به كسي اظهار نكنم چون خواستم بيرون روم دست بر پشت دست زد گفت:

يستخفون من الناس و لا يستخفون من الله و هو معهم اذيبيتون مالا يرضي من القول و كان الله بما يعملون محيطا [1] .

در روايت ابوالصلت است كه پس از اين جريان مأمون ابوالصلت را خواست و در خلوت به او گفت اين دعا كه ابوالحسن به تو تعليم كرده به من بگو - ابوالصلت آن را فراموش كرده بود گفت از نظرم رفته مأمون گفت بايد حتما به من بگوئي از خليفه اصرار و از ابوالصلت انكار به راستي زيرا راستي فراموش كرده بود بالنتيجه مأمون او را تا يك سال به زندان انداخت تا آن چه از حضرت فرا گرفته به مأمون بگويد كار ابوالصلت در زندان سخت شد به حضرت جواد الائمه متوسل شد يك شب جواني آمد زنجير از پاي او باز كرد و دست او را گرفت از ميان زندانبابان بيرون برد عرض كرد مرا مي بينند فرمود هيچ كسي تو را نخواهد ديد - ما بيرون رفتيم و هيچ كس مرا نديد - مأمون هم در بغداد رفته بود [2] .


[1] عيون اخبار الرضا باب 64 ص 359.

[2] عيون اخبار الرضا ص 355.