کد مطلب:224268 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:242

قصيده در مدح و منقبت حضرت امام رضا
بسم الله الرحمن الرحيم



به دست افشان به شش سامان هزاران جعبه عنبر را

به پا كن صد صد اندر چار ركن كعبه منبر را



ز كمخا و ز اكسون و ز قاقم پوش هامون را

زنه طارم فراخوان آفتاب و ماه و اختر را



چمن امروز زمرد ساز و شبنم عقد مرواريد

همه در آب دريايند و بگشاي از صدف در را



برون از كاسه كاسه چشم بدبين كن سپند آسا

سپس عود قماري آرو پر كن زان تو مجمر را



به نرگس چشم روشن ياد گوي از شاخه ي طوبي

به سوسن گو بخوان باده زبان نسرين و عبهر را



بگو سرو بلند تا جامه ي اطلس به تن پوشد

به پاكستان فرا خواند بت فرخار و كشمر را



به تو من آن چه مي گويم به چشم دل همه بينم

به گوش عاشق اي مؤمن مكش افكار كافر را



كه آب تازه داده آبنوس و عود و صندل را

ز موزوني فرا بر برده شمشاد و صنوبر را





[ صفحه 366]





چه شد كاينسان گذشتي روزگار تلخ تر از زهر

زنو آورده چون جان روزگار قند و شكر را



چه روز است اين كه در دريا كند بي غصه بوتيمار

بكه سيمرغ و عنقا شاد و در آتش سمندر را



نواي دلنواز از چيست بلبل را و صلصل را

تذرو و قمري و طوطي و دراج و كبوتر را



نسيم نجداز يثرب چه آورده است كز شادي

برقص اندر صفا و مروه افكنده است مشعر را



فلاطون و ارسطاليس و فيثاغورس و سقراط

چه شد كز قبر آئين باز دادندي سكندر را



چه پيش آمد كه از شادي همي قس ايادي را

فراخواند كه برپا باز كن محراب و منبر را



چه شد كز نو بر ايران داريوش و كورش و سيروس

بپا بر دست كردندي لواي دادگستر را



شكست طاق نو شروان مگر خوش بسته شد امروز

كه با بوذر جمهرش بر كشد الله اكبر را



گر اين آن روز هم مي گفت او چون مؤبدان خويش

نمي افكندي اورنگ و نه بر مي كندي افسر را



مشعشع افسري از طاق با زنجير زر آوان

مرصع بر كمر بر بسته خوش شمشير و خنجر را



چه روي آورده امروز او به دست آورده اندر خاك

همه آمرزش و عفوي كه باطل كرده كيفر را



چه باراني ز رحمت باز بر ساسانيان باريد

كه با پيروز بختي سان دهند امروز لشگر را



ز نو تاج كيان از چيست نور افشان مگر امروز

در افسر يافتي سر را و بر اورنگ سرور را



دوباره طور سينا شعله ور بهر كه شد كامروز

يد و بيضا به موسي داده و اندر چوبش اژدر را



چو ديدستي ز نو كامروز تو لوح زبرجد را

كه بشكستي به سنگ آورده تا بندد مكسر را



خليل از مسجد الاقصي دوباره سر بر آوردي

كه از نمروديان عصر گلشن سازد آزر را



مسيح از چرخ چارم پر زنان از مهر بهر كيست

كه با سجاده و تسبيح و دلقش بسته شهپر را



نه پيمايد چرا سوي فلسطين در زمين ره را

بر ايران از چه و بهر كه او مي گسترد پر را



مگر آدم چه ديد امروز كز نو نوح را گويد

بفيروزي ايران خوش زن از كشتي تو لنگر را



محمد (صلي الله عليه و آله) مژده از نو مي دهد امروز امت را

كه بر دستش گرفته همچو خور قرآن انور را



علي بهر كه امروز از لحد برداشت سر خوشدل

مگر از نو به انگشتش گشودي درب خيبر را



دوباره شيهه ي دلدل طنين با مژده اندازد

كه گوئي باز مي خواند به نام فتح قنبر را



هزار و سيصد و هشتاد و دو بگذشته از هجرت

زشادي يازده ذي قعده مه ديده چه محشر را



كه از پيغمبران يكصد هزار افزون همه يك دل

دهندي مژده با تبريك مر ختمي پيمبر را



علي را با بتول و يازده فرزندشان را هم

يكايك تهنيت گويند و شكر حي داور را



به مولودي چه مولودي كه مانندش نه موجودي

كه خير محض او بودي و از من كنده هر شر را





[ صفحه 367]





امام ثامن و ضامن امين و مؤمن و آمن

كه روشن كرده چشم باقر و موسي و جعفر را



«رضا شاهنشه عالم علي عالي اعلم

كه يهدي للتي اقوم چه اكبر را چه اصغر را»



ز گيتي مستمندي رخت بر بست از قدوم وي

نديدي دردمندي درد را يا مسني الضر را



گزاف اين نيست تاريخش نگرهان هم شفا بخشد

زمين گير و چلاق و پيس و لال و كور و هم كر را



به اصلاح جهان كوشيد و امنيت بر آن پوشيد

سپس زهر جفا نوشيد آن كه آب كوثر را



فرو در خشكسالي ريخت بر دشت و دره باران

به بن مهران مجسم كرد آن شير مصور را



به هر علمي مجاب او كرده صدها هر بذو مؤبد

كشيش جاثليق و رأس جالوت سخنور را



نموده صرف هر نحوي قلوب وارد و صادر

فزوده ز اسم و فعل و حرف حق مشتق و مصدر را



گشوده عقده هاي مشكلات عالم امكان

نموده كشف از نزديك و دور او غيب و مضمر را



شنوده كائنات از درگهش رفتار طاعت را

نموده ساكنات اندر رهش عنوان صرصر را



فلك با آن سر افرازي ملك با سبحه پردازي

هماره رشك انبازي برد آن گنبد زر را



بنا شش ساله كردي شاه عباس از هزار و ده

به طرح با شكوه آن صرح هفت اقليم پرور را



خوش ار بشنيد فيثاغورس الحان سماوي را

و گر داود با پرندگان نواخت مرمر را



و گرد در ساز فارابي كمد خواند و تراژيدي

و گر خوش باربد در تار بستي نغمه ي تر را



«كنون در قبة الاسلام طوس اندر سنا آباد

نيوشيدي هزاران نام يك دادار اكبر را



بجنات الخلود روضه رضوانش اندر شو

ز فردوس برين هر بار اگر خواهي بري بر را



كدامين شهرياري جبهه بر خاك درش ننهد

جز از اين درگه كه يابد در شهوار فلك فر را



بگيراي سالك ره از رضا و از تقي و آن گه

نقي و عسكري و قائمش هر فيض بي مر را



رضا را نقطه ضاد است روح باي بسم الله

كه قاب قوس گرداند برآن پرگار و محور را



چه قطبي بي رضا و هفت باب و چار فرزندش

تواند از محيطش يافت خط و سطح و مسطر را



بجز آن چار ركن از نسل وي كاقطاب و او تادند

كه از هر منزلت دارند بهتر را و برتر را



«رضا از من ضمانت كرده اندر خواب يك مؤمن

چه بيمم ديگر از گردون چه سازم من كر و فر را»



خود آمال مرا دادند هم احوال مرا خواند

خدا داند كه بتواند بگرداند مقدر را



مرا غيرت كشد پيرغلامش را شود ضامن

كه من اصلاح نتوان حال درويش و توانگر را



بصفحه ي خامه گردانم ز نفحه مشك افشانم

بدين حق همه خواهم جهان تا چرخ اخضر را



محمد صالح علامة اين ديبا بنامت بافت

كزين رو بردي از رو و شرف ديباي شوشتر را



و گرنه من بدين ناقابلي و نارسا گوئي

كجا مدحي توان شاه خراسان مظفر را





[ صفحه 368]





يا صاحب العيس يجدي في أزمتها

اسمع و أسمع غدا يا صاحب العيس



اقر السلام علي قبر بطوس ولا

تقر السلام و لا الناعي علي طوس



ما زال مقتبسا من نور والده

الي النبي ضياء غير مقبوس



في منبت نهضت فيه فروعهم

بشاهق في بطاح الأرض مغروس



و الفرع لا يرتقي الا علي ثقة

من للقواعد و الدنيا التأسيس



لا يوم أولي بتمريق الجيوب ولا

لطم الخدود و لا جدع المعاطيس



من يوم طوس الذي ثارت بروعته

لنا البغاة و أفواه القراطيس



حقا بأن الرضا أو دي الزمان به

ما يطلب الموت الا كل منفوس



ذاللخطتين و ذاليومين مفترش

رمسا كآخر في يومين مرموس



بمطلع الشمس و افته منيته

ما كان يوم الردي عنه بمحبوس



صلي عليك الذي قد كنت تعبده

تحت الهواجر في تلك الأباليس



أسكنك الله دارا غير زائلة

في منزل برسول الله مأنوس.



«اشجع بن عمر سلمي»



ألا أيها القبر الغريب محله

بطوس عليك الساريات هتون



شككت فما أدري أسقي شربة

فأبكيك ام ريب الردي فيهون



و أيهما ما قلت ان قلت شربة

و ان قلت موت انه سيهون



أيا عجبا منهم يسمونك الرضا

و يلقاك منهم كلمة و غضون



أتعجب للأخلاق أن يتحيفوا

معالم دين الله و هو مبين



لقد سبقت فيهم بفضلك اية

لدين و لكن ما هناك يقين





[ صفحه 369]





قبر بطوس به أقام امام

ختم اليه زيارة و لمام



قبرسنا أنواره تجلوا العمي

و بتربه قد تدفع الأسقام



قبر اقام به السلام و ان غدا

تهدي اليه تحية و سلام



قبر يمثل للعيون محمدا

و وصيه و المؤمنون قيام



قبر اذا حل الوفود بربعه

و حلوا و حطت عنهم الأثام



ألله عنه به لهم مستقبل

و بذاك عنهم جفت الأقلام



قبر علي بن موسي حله

بثراه يزهو الحل و الاجرام



من زاره في الله عارف حقه

فالمس منه علي الجحيم حرام



و مقامه لا شك يحمد في غد

و له بجنات الخلود مقام



يابن النبي و حجة الله التي

هي للصلواة و للصيام قيام



أنتم ولاة الدين و الدنيا و من

لله فيه حرمة و ذمام



از قصيده محمد بن حبيب الضبي عيون ص 360



و قبر بطوس يالها من مصيبة

ألحت علي الأحشاء بالزفرات



الي الحشر حتي يبعث الله قائما

يفرج عنا الغم و الكربات



علي بن موسي ارشد الله أمره

و صلي عليه أفضل الصلوات



(دعبل ابوعلي خزاعي)



[ صفحه 370]



از حكيم قاآني:



بگردون تيره ابري بامدادان بر شد از دريا

جواهر خيز و گوهر ريز و گوهر بيز و گوهرزا



چمن از فر فروردين چنان نازان به دشت چين

كه طوس از فر شاه دين به زرين گنبد خضرا



هژبر بيشه امكان نهنگ لجه ايمان

ولي ايزد منان علي عالي اعلا



امام ثامن ضامن حريمش چون حرم آمن

زمين از حزم او ساكن سپهر از عزم او پويا



نهال باغ عليين بهار مرغزار دين

نسيم روضه ي ياسين شميم دوحه ي طه



سحاب عدل را ژاله رياض شرع را لاله

خرد بر چهر او واله روان از مهر او شيدا



رخش مهري فروزنده لبش ياقوتي ارزنده

از آن جان خرد زنده از اين نطق سخن گويا



ز جودش قطره اي قلزم ز رويش پرتوي انجم

جنابش قبله ي مردم رواقش كعبه ي دل ها



بهشت از خلق او بوئي محيط از جود او جوئي

به جنب حشمتش گوئي گرايان گنبد مينا



ستاره گوي ميدانش هلال عيد چوگانش

ز نعل سم يك رانش غبار توده غبرا



قمر رنگي ز رخسارش شكر طعمي ز گفتارش

بشر را مهر ديدارش نهان چون روح در اعضا



زمين آثاري از حرمش فلك معشاري از عزمش

اجل در پهنه رزمش ندارد دم زدن يارا



خرد طفل دبستانش قمر شمع شبستانش

به مهر چهر رخشانش ملك حيران تر از حربا



نظام عالم اكبر قوام شرع پيغمبر (ص)

فروغ ديده ي حيدر سرور سينه ي زهرا



ابد از هستيش آن ي فلك در مجلسش خواني

بخوان همتش ناني فروزان بيضه ي بيضا



وجوش با قضا توأم ز جودش ماسوي خرم

حدوثش با قدم همدم حياتش با ابد همتا



قضا تيريست در شستش فنا تيغي است در دستش

چو ماهي بسته ي شستش همه دنيا و ما فيها



زمين گوئي است در مشتش فلك مهري در انگشتش

دو تا چون آسمان پشتش به پيش ايزد يكتا



به سائل بحر و كان بخشد خطا گفتم جهان بخشد

گرفتم گو نهان بخشد زبسياري شود پيدا



ملك مست جمال او فلك محو كمال او

ز درياي نوال او حبابي لجه ي خضرا



زمان را عدل او زيور جهان را ذات او مفخر

زمان را او زمان پرور جهان را او جهان پيدا



ز قدرش عرش مقداري ز صنعش خاك آثاري

به باغ شوكتش خاري رياض جنة المأوي



امل را جود او مرجع اجل را قهر او مصنع

فلك را قدر او مرجع ملك را صدر او ملجا



رضاي او رضاي حق قضاي او قضاي حق

دلش از ماسواي حق گزيده عزلت عنقا



كواكب خشت ايوانش قلك اجري چو خوردنش

به زير خط فرمانش چه جا بلقا چه جا بلسا



رخش پيرايه هستي دلش سرمايه ي هستي

وجودش دايه ي هستي چه در مقطع چه در مبدا



ملك را روي دل سويش فلك را قبله ابرويش

بگرد كعبه ي كويش طواف مسجد الاقصي



زده در دشت لا خرگه كه لا معبود الا الله

ز كاخ نفي جسته ره به خلوتگاه استثنا



شده از بس بياد حق ببحر نفي مستغرق

چنان با حق شده ملحق كه استثنا به مستثنا



رموز علم ادريسي بود ذوقي ز تدريسي

چه داند ذوق ابليسي رموز علم الاسما



زهي يزدان ثنا خوانت دو گيتي خوان احسانت

خي فتراك فرمانت جهان را عروة الوثقي



بسر از لطف حق تاجت طريق شرع منهاجت

بساط قرب معراجت فسبحان الذي اسري



تو جسم شرع را جاني تو در عقل را كاني

تو گنج و كان يزداني تو داني سر ما اوحي



تو را از ماه تا ماهي ز حق پروانه ي شاهي

گر افزائي و گر كاهي نباشد از كست پروا





[ صفحه 371]





اي روضه يي كه دهر زبويت معطرست

آبت ز كوثر و گلت از مشگ و عنبرست



در طينت تو چشمه ي خورشيد مضمرست

بوي تو چون نسيم جنان روح پرورست



خاكي و نه فلك به وجودت منورست

تا در تو نور ديده ي زهرا و حيدرست



خورشيد كو يگانه رو هفت كشورست

بهر شرف ز خاك نشينان اين درست



اي كشور فلك شرف كعبه احترام

دارالسلام گفته جناب ترا سلام



بر آستان روضه ي تو مهر و مه غلام

در گنبد مرصع تو هر صباح و شام



از قرص آفتاب و ز جرم مه تمام

تصوير مي كند به سر تربت امام



صندوق زر پخته و قنديل سيم خام

قبر تو خاك نيست كه روح مصور تست



آن بقعه يي كه كعبه ي صدق و صفا دروست

وان مسكني كه روضه آل عبا دزوست



وان خطه يي كه مخزن گنج بقا دروست

وان مرقدي كه مشهد شمع رضا دروست



از نكهتش كه رايحه ي مصطفي دروست

وز طينتش كه نگهت شيرخدا دروست



وز تربتش كه خاصيت كيميا دروست

هر صبح و شام كار مه و مهر چون زرست



اي روضه يي كه همچون جنان خرم آمدي

چون كعبه قبله گاه بني آدم آمدي



چون بيت مقدس از فلك اعظم آمدي

يا صحن جنتي كه در اين عالم آمدي



چون حصن زرنگار فلك محكم آمدي

از بهر ريش خسته دلان مرهم آمدي



تا مرقد خليفه ي عيسي دم آمدي

خاك درت به تارك جمشيد افسرست



هر صبحدم ز خون شهيدان كربلا

خورشيد مي كشد علم آل مصطفي



مي سازد از مصيبت اولاد مرتضي

بر قد صبح پيرهن خون چكان قبا



اجزاي روح مي شد ازين غم ز هم جدا

بهر دواي اين الم آمد بشهر ما



سلطان هشتمين علي موسي رضا

كاندر بر زمانه تنش روح ديگرست



شاهي كه كائنات طفيل وجود اوست

خلوت سراي سدره مقام شهود اوست





[ صفحه 372]





خورشيد قرص گرم سر خوان جود اوست

قد فلك دو تا ز براي سجود اوست



اقبال همعنان عروج و صعود اوست

مردود باد هر كه به عالم حسود اوست



خسران نديد و مغفرت و فضل سود اوست

هرك او ز حب آل محمد توانگرست



روز جزا كه نوبت ملك قدم زنند

ارواح انبيا همه از قرب دم زنند



اهل صفا به روضه ي جنت علم زنند

ارباب معصيت چو نفير ندم زنند



آل علي نخست به ميدان قدم زنند

وز پيشگاه عفو صلاي كرم زنند



وز مغفرت بنامه ي هر كس رقم زنند

مقبل كسي كه بنده ي اولاد حيدرست



سگ سيرتان چو پنجه بشير خدا زدند

تيغ فراق در جگر مرتضي زدند



بر جام زهر امام دوم را صلا زدند

وز كين بر آفتاب نجف تيغ ها زدند



خنجر به جاي قبله گه مصطفي زدند

شمشير آبدار برآل عبا زدند



آتش به خرمن دل مجروح ما زدند

گز سوز آن هنوز جگرها پر آذرست



سنگين دلان دو كون سراسر بسوختند

چون بولهب درون پيمبر بسوختند



وز غم درون خواجه ي قنبر بسوختند

جان كننده ي در خيبر بسوختند



كز خرمنش دو دانه ي گوهر بسوختند

هر سينه يي به شيوه ي ديگر بسوختند



جبريل را ز حرقت آن پر بسوختند

كاينها به آفتاب خلافت نه در خورست



اي شاهباز جمله شكار تو آمديم

پر سوخته براهگذار تو آمديم



در بارگاه كعبه شعار تو آمديم

چون حاجيان به طوف مزار تو آمديم



از هر ديار سوي ديار تو آمديم

جان بر كف از براي نثار تو آمديم



مجروح و خسته بر دربار تو آمديم

رحمي كن آن قدر كه ز عفو تو در خورست



نوميد و مفلسيم و نداريم هيچكس

نقد وجود داده به تاراج صد هوس



نالان بگرد كعبه گوي تو چون جرس

عصيان هزار و عمر گرفتار يك نفس





[ صفحه 373]





كوهيست آتش تو و ما كم ز خار و خس

چون در دو كون عاشق روي توايم و بس



لطفي كن اي كريم و به فرياد ما برس

كز هشت خلد لطف تو صد بار خوشترست



طوطي گلشن انا افصح زبان تست

حلال مشكلات سلوني بيان تست



كشاف لو كشف دل بسيار دان تست

مفتاح علم خامه ي گوهر فشان تست



چون كعبه ي مراد همه آستان تست

عصمت كه در رياض سحر مدح خوان تست



نظام در منقبت خاندان تست

كاندر رياض مدح تو دايم سخنورست



دلگرمي و قبول سخن ده به عالمش

در نظم و نثر بيش مكن لال و ابكمش



ده آبروي دنيي و عقبي بيكدمش

آسوده دار تا ابد و شاد و خرمش



و ز مكر و كين اهل حسد دار بي غمش

بخشش درون جمع و مزن بيش درهمش



صد سال زنده دار و مساز از جهان كمش

و آن گاه هر كه را كه هواي تو در سرست



در كار بسته ي همه يارب گشاده ده

مجموع را ز گنج هدايت مراد ده



درماندگان جرم و گنه را تو داد ده

اسرار ذكر خود همه كس را بياد ده



با اهل دل دوام صلاح و رشاد ده

توفيق ترك غفلت و فسق و فساد ده



در هر دلي كه درد تو نبود بباد ده

كانست كو به عالم تحقيق رهبرست



خواجه عصمت الله بخاري به سال 840 هجري در گذشته و اين بيت در تاريخ وفات وي گفته شده است:



تاريخ وفات خواجه عصمت

هر كس كه شنيد گفت: «تمت»