کد مطلب:224270 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:90

رثاه ملك الشعراء بهار


بوي خون اي باد از طوس سوي يثرب بر

با پيمبر گوي از تربت خونين پسر



با نبي بر گو كز تربت فرزند غريب

و آن مصيبت ها آيا بودت هيچ خبر



هيچ داني كه چه بوده است غريبان را حال

يا چه رفتار است غريب الغربا را بر سر



چه گذشته است ز بدخواه بر آن پور غريب

چه رسيده است ز بيداد بر آن نور بصر



چه رسيده است از اين ديو نژادان شرير

بر حريم حرم پادشه جن و بشر



ستمي كردند اينان به جگر گوشه ي تو

كه به شرحش چكد از ديده مرا خون جگر



اين قدر هست كه سوي تو از اين تربت پاك

خاك خون آلود آرد پس از اين باد سحر



اي عجب با پسران نبي و آل علي

آسمان كينه ديرين را بگرفت ز سر



اي عجب آل علي را كشد و از پس مرگ

مدفنش را كند از توپ عدو زير و زبر



اي مسلمانان كو قبر كس از حادثه اي

شودي ويران در ما كندي سخت اثر



پس بيائيد و ببينيد كه در كاخ رضا

توپ ويران گر روس است كه افكنده شرر



چشم دوزيد و ببينيد كه اين پاك حريم

قتلگاهست كه خون موج زند سرتاسر



اي نصاري تو چه گوئي كس اگر آيد باز

به كليسا و گله باز بگيرد از سر



پس بيا لختي بيداد عدو را بشنو

پس بيا باز و زيارتگه ما را بنگر



بنگر باز كه اين خيره تمدن خواهان

كرده آن كار كه وحشي ننمايد باور



هشتصد مرد و زن از بومي و زوار غريب

داده جان از يورش لشكر روس كافر





[ صفحه 375]





نه مر ايشان را بوده است به سر شور نبرد

نه مر ايشان را بوده است بكف تير و تبر



بقعه و كاخ رضا را ز چه غارت كردند

آن همه راهزن و بد كنش و غارتگر



از وهابي شد اگر كاخ حسيني ويران

شد ز قزاق ارس كاخ رضا ويران تر [1] .




[1] از قصيده ملك الشعراء بهار به نقل حديقةالرضويه ص 241.