کد مطلب:224271 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:155

غزل سياسي ملك الشعرا بهار
ملك الشعراء بهار اين غزل سياسي را كه مشحون بر اعمال عمال روس است گفته در روزنامه ي جهاد چاپ شده



دل فريبان كه به روسيه ي دل جا دارند

مستبدانه چرا قصد دل ما دارند



دلبران خود سر و هر جائي و روسي صفتند

ورنه در خانه غير از چه سبب جا دارند؟



گاه لطف است و خوشي گاه خطا بست و عتاب

تا چه از اين همه پولتيك تقاضا دارند



خوبرويان اروپا ز چه در مردن ما

حيله سازند گر اعجاز مسيحا دارند



گرچه در قاعده ي حسن سياسات جمال

مسلك آن است كه خوبان اروپا دارند



عاشقان را سر آزادي و استقلال است

كي ز پولتيك سر زلف تو پروا دارند



صف مژگان تو را دست سياسي است دراز

با نفوذي كه به معموره ي دل ها دارند



دل مسكين من از قرض يكي بوسه گذشت

با شروطي كه لبان تو مهيا دارند



بچه قانون سپه ناز تو اي ترك پسر

در حدود دل ياران سر يغما دارند



اين چه صلحي است كه در داخله ي كشور دل

خيل قزاق اشارات تو مأوا دارند



بكمسيون عرايض چكنم شكوه ز تو

كه همه حال من بيدل شيوا دارند



ما به توضيح دو چشمان تو قانع نشويم

زانكه با خارجيان الفت و نجوي دارند



در پناه سر زلف تو بهارستانست

كه در او هيئت دل مجلس شورا دارند



حكم فرماي كه در محكمه حسن و جمال

هرچه آن حكم تو باشد همه مجرا دارند



رازداران تو در انجمن سري دل

نطقي از رمز دهان تو تمنا دارند



دل غارت شده در محضر عدليه دل

متظلم شد و چشمان تو حاشا دارند



سخن تازه ز طبع تو عجب نيست بهار

كه همه مشرقيان منطق شيوا دارند





[ صفحه 376]





چون سپاه امپراطور از جفا بستند توپ

بر مزار پاك شاه دين رضا سلطان طوس



شاه دين يازيد دستي از براي انتقام

آن چنان دستي كه بر هم زد اساس ملك روس



آن چنان دست يداللهي كه از نيرو كند

با خرد بيني برون از مغز گردونش شموس



تاج و تخت امپراطوري گرفت او از تزار

كرد حبس او را پس از عزلش بصد عجز و فسوس



كلك مجدي بهرسال عزل و حبس او نوشت

عزل و حبس امپراطور است از سلطان طوس



اي كه مي گفتي چرا بدخواه دين كيفر نيافت

حاليا بنگر كه دست حق برون شد ز آستين



ملك الكلام