کد مطلب:224273 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:92

مديحه صباحي كاشاني


چون شد بتخت عاج خرامان خديو روس

افتاد شاه زنگ ز اورنگ آبنوس



بر هفت كرده باز ز نيرنگ زال چرخ

شد جلوه گر ز حجله خاور عروس روس



گفتم به عقل كز چه كشد اين عروس را

بيرون ز پرده هر سحر اين زال چاپلوس



گفتا براي آن كه نهد هر صباح روي

بر درگهي كه تافته از شمسه اش شموس





[ صفحه 377]





آرامگاه سرور دين مشهد رضا

كانجا كنند فخر ملايك به خاك بوس



مولاي هشتمين كه زيمن حريم او

بر چرخ هفتمين فكند سايه خاك طوس



گردنده آسمان نه كه از رأي تو ظلال

تابنده اختران نه كه از روي تو عكوس



كي در دماغ آدم مي يافت عطسه راه

از خاك درگه تو نمي يافت گر عطوس



گر نفس قدسي تو نمي بود مدعا

ابدان نيافتند پيرايه از نفوس



اسكندرت به درگه و دارا بر آستان

آنجا گريست ترسا وين بنده ي مجوس



روز وغا كه تابد چون برق روي تيع

هنگام كين كه نالد چون رعد فاي نوس



روي دلاوران همه را گونه ي زرير

چهر بهادران همه را رنگ سندروس



شاها منم كه فخر من از بندگي تست

هست از نژاد نوذر اگر افتخار طوس



داناي طوس درگه اولاد ابتين

استاد گنجه و در فرزند فيلقوس



روي من و غبار درت تا بعقد تو

هر دم ز فكر بكر برآرم يكي عروس



در آستان خويش مرا گوشه اي ببخش

گو جامه ام پلاس بود لقمه ام سبوس



(صباحي كاشاني)



گاه خفتن چون برآيد بانگ آواي خروس

نقش ها گردد عيان بر روي چرخ آبنوس



تخت كاووس است مانا باز بر پر هماي

چتر طاووس است گويا يا مار چشم خروس



ثوب سيمين است و گستردند بر ديوي حرون

زين زرين است و بر بستند بر خنگي شموس



خيمه نيلست و بر آن شمسه هاي لعلگون

سفره ي قير است و بر آن مهره هاي سندروس



باغ و بستانست و هر سو نرگس زرينه چشم

بحر عمان است و هر جا ماهي سيمين فلوس



گاه برخيزند رومي ديدگان از ارض هند

چونكه بنشستند زنگي جنگيان با قوم روس



زنگيان با روسيان در خند خند و غنج و غنج

روسيان با زنگيان در نوش نوش و بوس بوس



چونكه اندر خاك پنهان ديده ي دور از وطن

پادشاه دين امام هشتمين سلطان طوس



آن علي با علا و آن ولي با ولا

آن نواي بي نواي و آن غيور بي عبوس



عامل علم نبي و حامل حلم ولي

در هدا صدر الصدور و در رضا رأس الرؤس



پادشاه دين كه بهر نوحه ي او صبح و شام

صيحها در سنجها مانده است و زاريها بكوس



چهارده بدرند دين را اوست بدري زان بدور

چهارده شمسند جان را اوست شمسي زانشموس



گرچه زيور كرد و زينت داشت پيش از آن شهان

جسم پاكش از لئوس خوان عاشي از كئوس





[ صفحه 378]





بهر عياشي نبود اين اغتذا بر آن طعوم

بهر طنازي نبود اين ارتدا بر آن كبوس



در نهان اندر شعارش بود از ثوبي خشن

در شبان اندر غذايش بوده از ناني سبوس



يا كه صلحي نيست ايشان را و باشد روز جنگ

يا كه عيشي نيست ايشان را و باشد روز بوس



روسيان بر كتف افكندند بس نيلي سپر

زنگيان بر دست بگرفتند بس زرين دبوس



اين چو سقف است از زمرد كو نمي گردد خراب

اين چه ثوب است از زير جد كو نمي يابد دروس



چند از اين جامه سيه پوشيدن اي عباسيان

تا كي اين آذر بر افروزيدن اي قوم مجوس



چند اين ايوان نورت طره ساز و پر طراز

چند اين كيوان و هورت چهره دارد چون عروس



گرد اين پيكان آب اي چرخ ازرق كم تدور

گرد اين ميدان خاك اي گاو ابلق كم تدوس



ساليان اندر جفاها روزگاران در خطا

چند چون استر شموسي چند چون اشتر خروس



از چه اي تاريك شب از مهر مي آري عطاس

از چه اي ديو سيه از صبح مي سازي عطوس



آن شنيدستي كه چون بنمود هارون جهود

هين بيا بشنو كه چون كرده است مأمون مجوس



چون سگان آن خير و هم چون روبهان آن حيله ور

كرد نزدش خاكبوس و بود پيشش چاپلوس



كه بيا سرباش و بر دو پاي او بنهاد سر

كه بيا شه باش و بر دو دست او برداشت بوس



كام كام تست بردار ايندوسته و آن گهر

نام نام تست بر زن اين زر است و آن فلوس



گفت من سردار جانم چند بر من اين فسون

گفت من سلطان دينم از چه بر من اين فسون



عالمستم در برم ز آمال تو واضح خبر

آينه استم در دلم ز افعال تو لايح عكوس



زن خيالي زن همي در نذرها باشد خلوف

طفل خوئي طفل اندر عهدها باشد عكوس



تومر ازين كين كني در اين نفس تا آن نفس

طعمه ي ريب المنون و عرضه ي حرب اللبوس



من ترا دانم كه اندر اين جهان و آن جهان

از ازل ز اهل عقوقي در ابد ز اهل نحوس



راست فرمود و چنان شد لعن بر آن پاي مرد

رأي بنمود و همان بدواي برآندست بوس



آخر آن زن خوي را دو بچهاي زشت او

خود نمي دانست چونهم قحبه بود و هم مموس



آن زمان داند كه پيشش از حميم آرند كاس

آن زمان فهمد كه بر وي ناژها گيرند كوس



از خجسته ي كاشاني نبيره ي فتحعلي خان ملك الشعراء صبا



[ صفحه 379]