کد مطلب:235720 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:137

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
ناقل: آيه الله علم الهدي (عضو جامعه ي روحانيت مبارز تهران)

يكي از روزهاي سال 1341 ه.ش بود كه حضرت امام خميني قدس سره مرا احضار فرمود تا مأموريتي به من محول نمايد: - امروز بعد از ظهر به منزل ما بيا تا چند نامه را براي علماء و بزرگان چند شهر ببري و جواب آنها را هم بگيري و برايم بياوري. مي دانستم كه حضرت امام قدس سره در آن نامه ها، علماء و بزرگان را به يك قيام و انقلاب اسلامي همه جانبه و سراسري فرا خوانده است. كمترين مجازات كسي كه سازمان امنيت اين نامه ها را در دست او مي يافت اعدام بود. راستش را بخواهيد ترس همه ي وجودم را فرا گرفته بود، اما هنگامي كه آن همه ايمان و صلابت و اراده را در وجود و كلام امام قدس سره ديدم، توانستم به خدا توكل كنم و ترس و ترديد را از خانه ي وجودم برانم و سكون و آرامش و اطمينان را ميهمان سراي دل



[ صفحه 12]



خويش نمايم. اجازه نداشتم كلمه اي درباره مأموريتم را خانواده ام صحبت كنم. وقتي با آنها خداحافظي مي كردم، اشك چشمانم را به محاصره ي خود در آورده بود. حس مي كردم به سفري مي خواهم بروم كه بازگشت ندارد. وقتي از من پرسيدند: - چه خبرته؟! مگه دفعه ي اولته داري ميري مسافرت؟! انگار مي خواد بره سفر قندهار...! نزديك بود بغضم بتركد و همه چيز را لو بدهم، اما خدا بند دلم را محكم كرد، درست مثل مادر حضرت موسي عليه السلام هنگامي كه نوزاد عزيزش را گذاشت توي صندوق چوبي و سپردش به دست امواج خورشان رود نيل و فرستادش به سفري خطرناك، نامشخص و بي بازگشت! او هم در آن لحظه مي خواست فرياد بزند، فريادي كه تمامي ساحل نيل را در نوردد، از روي نيل بگذرد و به گوش فرعون برسد و خواب آشفته اش را آشفته تر كند و او را از فروپاشي تخت و تاجش در آينده اي نه چندان دور، مطلع سازد. اما خدا قلب او را محكم كرد و نگذاشت كه جيغ بزند و همه چيز را خراب كند. بايد زودتر مي رفتم. هوا حسابي تاريك شده و تا ساعت ده شب چيزي نمانده بود. عصر، خدمت امام قدس سره رسيده بودم اما هنوز نامه ها آماده نبودند. هنوز داشتند مي نوشتند. دوست نداشتند نامه ها را بدهند خطاط بنويسد. ترجيح مي دادند دستخط خودشان باشد. اينجوري هم اعتبار نامه ها بيشتر مي شد و هم از نظر امنيتي بهتر بود، يعني هيچكس از مضمون نامه ها مطلع نمي شد، حتي آقاي خطاط!



[ صفحه 13]



نامه ها را به دست من سپردند، فرمودند: همين امشب، پيش از آن كه هوا روشن شود از قم خارج شويد. نبايد كسي از رفتن شما مطلع شود. مبادا در بين راه تهران در جايي توقف كنيد. نامه ها را به بزرگان برسانيد و جواب آنها را نيز بگيريد و براي من بياوريد. اما قبل از هر كاري برويد مشهد. به منزل پدري تان هم نرويد. وضو بگيريد و يكراست مشرف شويد به محضر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام و اين عبارت را از طرف من بگوييد: امر بسيار عظيمي را تصميم گرفته ايم كه تكليف است. چنانچه مورد تأييد شماست ما را تأييد كنيد و چنانچه مورد نظر مقدستان نيست هم اكنون ما را از آن بازداريد. نامه ها براي شهرهاي مشهد، تربت حيدريه، بيرجند، زاهدان و چند شهر ديگر بودند. دقيقا طبق دستور حضرت امام قدس سره عمل كردم. وقتي مقابل ضريح حضرت رضا عليه السلام ايستادم و پيام امام خميني قدس سره را براي ايشان قرائت نمودم، تمام وجودم داشت مي لرزيد. با تمام وجود، امام معصوم عليه السلام را در برابر خود حس مي كردم و او را زنده، شاهد، حاضر و ناظر مي يافتم. پيام را كه ابلاغ نمودم احساس سبكي كردم. انگار بار سنگيني را از روي دلم برداشته باشند. هر كس نامه ي امام قدس سره را از من دريافت مي نمود، آن را باز مي كرد، مي خواند،



[ صفحه 14]



مي بوسيد و بر روي سر و چشم مي نهاد. شيرين ترين خاطره ي من در اين سفرهاي مأموريتي سرنوشت ساز، مربوط بود به شهر زاهدان. وقتي آيه الله كفعمي كه امام جمعه ي شيعيان در آنجا بود، پيام حضرت امام قدس سره را دريافت نمود، چون ابر بهاري از ديدگان اشك شوق فشاند و گفت: اين عنايت و لطف خاص خداوند است كه شما را اين چنين به موقع به اينجا رساند، آنهم با آن نامه ي سليماني! امشب، شب جمعه است و ما فردا نماز جمعه داريم. هفته ي پيش، من به همراه گروهي از شيعيان در نماز جمعه ي برادران اهل سنت به امامت قاضي عبدالمجيد شركت نمودم. اين هفته قرار است كه قاضي عبدالمجيد به همراه ساير بزرگان اهل سنت بلوچستان كه در زاهدان زندگي مي كنند در نماز جمعه ي ما شركت كنند. اين بهترين فرصت است كه پيام حضرت آيه الله خميني را به همه ي مردم ابلاغ كنيم و از آنها براي قيام به رهبري ايشان بيعت بگيريم... شبانه طاقه پارچه ي سفيد بزرگي فراهم شد و پس از نوشتن مطالبي بر روي آن، به عنوان تومار جهت امضاي مردم، بر سر در مسجد نصب گرديد. نماز جمعه ي با شكوهي بر پا شد و در حالي كه قاضي عبدالمجيد و همراهانش در كنار من، در صف اول حضور يافته بودند، آيه الله



[ صفحه 15]



كفعمي در حالي كه كفن بر تن و شمشير در يك دست و نامه ي امام خميني قدس سره را در دست ديگر داشت در محل ايراد خطبه هاي نماز ظاهر شد و با صداي بلند و شجاعت تمام، نامه را براي مردم خواند و بوسيد و بر چشم نهاد و فرياد برآورد كه؛... اي مردم! اين ندايي است كه از جانب خدا آمده است. اگر لبيك مي گوييد بعد از نماز جمعه، آن تومار را امضا كنيد... نماز جمعه كه تمام شد، نمازگزاران شيعه و سني، براي امضاي تومار بر يكديگر سبقت مي گرفتند. ديدن اين صحنه، اطمينان را در قلب من ايجاد كرد كه؛ «امام رضا عليه السلام اجازه فرموده اند كه اين انقلاب، آغاز شود». وقتي خدمت حضرت امام خميني قدس سره رسيدم، تومارها و نامه هاي فراواني از شهرهاي مختلف به دست ايشان رسيده بود. گزارش سفرهايم را كه دادم، فرمودند: انشا الله حضرت ثامن الحجج علي بن موسي الرضا عليه السلام ما را تأييد مي فرمايند و بسم الله الرحمن الرحيم شروع مي كنيم. و با اين جمله، نهضت بزرگ امام خميني قدس سره آغاز شد. يا علي گفتيم و عشق آغاز شد.



[ صفحه 17]