کد مطلب:235721 شنبه 1 فروردين 1394 آمار بازدید:142

حساب جاري و حساب خالي
ناقل: حجه الاسلام محمّد صادقي، جانباز 70%

تازه سفره ي صبحانه را جمع كرده بوديم كه زنگ منزل به صدا در آمد. در را كه باز كردم چشمم به شيخ حسن افتاد. [1] شيخ حسن، روحاني جوان و درس خواني بود كه در همسايگي ما مستأجر بود و گاهي درس هايمان را با يكديگر مباحثه مي كرديم. هميشه يك لبخند مليح، ميهمان لبانش بود، امّا اين بار از آن ميهمان هميشگي خبري نبود. نگران و مضطرب به نظر مي رسيد. تعارفش كردم كه بيايد داخل، امّا قبول نكرد وگفت: - خيلي ممنون، نمي توانم داخل بيايم، خيلي عجله دارم. اگر تا بعد از ظهر، دويست هزار تومان جور نكنم، صاحب خانه، اثاثيه ام را



[ صفحه 18]



مي ريزد توي كوچه. تو را به خدا اگر مي تواني كمكم كن. وقتي آنهمه نگراني و اضطراب را ديدم، ناخودآگاه قولي به او دادم: - خيالت راحت باشد. هر طوري شده تا بعد از ظهر برايت جور مي كنم. شيخ حسن كه انگاركمي خيالش راحت شده بود با خوشحالي خدا حافظي كرد و رفت. ولي هنوز از اولين پيچ كوچه نپيچيده بودكه به خود آمدم: - آخر مرد حسابي! توكه هفت خودت گرو هشت است چطوري مي خواهي براي شيخ حسن پول جوركني، آنهم دويست هزار تومان، تازه در عرض چند ساعت؟! آخر درآمد سالانه تو دويست هزار تومان مي شود؟! توي همين افكار بودم كه ديدم رسيده ام به داخل اتاق. با خودم گفتم: - تا به حال چه كسي مشكلات تو را حل كرده است؟ خب: امام رضا عليه السلام.پس حل اين مشكل را هم از امام رضا عليه السلام بخواه. اين بودكه در جا به سمت حرم امام رضا عليه السلام چرخيدم و عرض كردم: - آقا جان! مي داني كه من قولي به اين شيخ حسن داده ام، حالا هم زيرش مانده ام. نگذاركه بدقول و شرمنده شوم و مپسند كه اسباب و اثاثيه يكي از نوكرانت را بريزند توي كوچه. او هم اگر وضع مالي اش



[ صفحه 19]



بد است به خاطر اين است كه به عشق شما خاندانِ مطهّر آمده و طلبه شده است و لباس نوكريِ شما را به تن كرده است. اگر مي رفت و كاسب مي شد تا حالا صاحب خانه هم شده بود... حدود ساعت سه بعد از ظهر بودكه تلفن زنگ زد: - ا لو. بفرماييد. - حاج آقا صادقي، سلام عليكم. رضوي هستم. - سلام آقاي مهندس. چطور شد كه ياد ما كرديد؟ - سرِ نماز بودم كه ناگهان به ياد شما افتادم. دويست هزار تومان پول اضافي دارم كه همينطور بلا استفاده توي بانك خوابيده. با خودم فكركردم كه بهتر است آن را در اختيار شما بگذارم تا هر كاري كه دلتان مي خواهد با آن بكنيد. اگر منزل تشريف داريدكه تا نيم ساعت ديگر خدمتتان برسم و پول را تقديم كنم. - البته. خدمت از بنده است، تشريف بياوريد. گوشي را كه گذاشتم، نَفَسِ راحتي كشيدم و زير لب گفتم: - امام رضا جان، حرف نداري، خيلي با حالي! توي همين افكار بودم كه صداي زنگ درب حياط، مرا به خود آورد. همسرم در را باز كرد و تعارف كنان به همراه يك خانم به سمت من آمد. همسرِ شيخ حسن بود. گفت: -آقاي صادقي! ما يك ترانس برق داشتيم. من هم يك النگوي طلا داشتم. از فروش آنها پنجاه هزار تومان به دست آورديم. حالا اگر شما فقط يكصد و پنجاه هزار تومان براي ما جوركنيد مشكل ما حل



[ صفحه 20]



مي شود. هنوز همسر شيخ حسن پايش را از منزل ما بيرون نگذاشته بود كه دوباره زنگ منزل ناليد. اين بار آقاي مهندس رضوي بود. پس از مصافحه و تعارفات، وقتي استكان خالي چايي اش را گذاشت توي نعلبكي، دست كرد در جيب بغلش و يك دسته چك و يك خودكار درآورد و شروع كرد به نوشتن. زير چشمي نگاه كردم. ديدم نوشت: - يك ميليون و پانصد هزار ريال معادل يكصد و پنجاه هزار تومان... ناخود آگاه گفتم: - مگر قرار نبود كه دويست هزار تومان بنويسيد؟ حالا چطور شد كه... حرفم را قطع كرد كه: - بله، اوّل قصد داشتم كه دويست هزار تومان بپردازم، ولي بعداً به من الهام شد كه صد و پنجاه هزار تومان بدهم. انسان است ديگر، بالاخره حساب آدم خالي نباشد بهتر است.



[ صفحه 21]




[1] اين نام، مستعار مي باشد.